رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

قصه های امیرعلی 1 - امیر علی نبویان

دوشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۴۷ ب.ظ

قصه های امیرعلی 1

عنوان: قصه های امیرعلی1
نویسنده: امیرعلی نبویان
نشر: نقش و نگار
تعداد صفحات: 168
سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ شانزدهم 1394

مدت ها بود که فکر می کردم به بیماری نادر "کوری چهره" یا "Prosopagnosia" که در آن فرد توانایی تشخیص دادن چهره سایر افراد - حتی نزدیکان - را ندارد، مبتلا هستم. این تصور زمانی قوت گرفت که بارها با افراد زیادی مواجه شدم که بسیار گرم و صمیمانه با من سلام و احوال پرسی و در مواردی روبوسی می کردند، در حالی من اصلا یادم نمی آمد که آن ها را می شناسم یا نه. یا در موارد بهتر، در صورت به یاد آوردن، نمی دانستم که آن ها جزو دوستان اند، یا فامیل؟! در دوران کارشناسی دیده بودمشان یا ارشد؟!

این دغدغه ی فکری وجود داشت تا اینکه دوستی به شدت دوست داشتنی این کتاب را به من هدیه داد. نام نویسنده کتاب برایم آشنا بود ولی جز آشنا بودن هیچ اطلاعات کمک کننده ی دیگری به ذهنم خطور نکرد. بعد از دیدار انرژی بخش با دوست عزیز، توی مترو مشغول خواندن کتاب شدم. تصویر نویسنده که در پشت جلد چاپ شده بود، شدیدا آشنا بود ولی بازهم یادم نیامد آن را کجا دیده ام. و از آن جا که تصمیم گرفته بودم مقدمه کتاب ها را بعد از پایان شان بخوانم، یک راست سراغ داستان ها رفتم و نزدیک به نیمی از کتاب را در مترو خواندم، در حالی که مطمئن بودم لحن نویسنده برایم بسیار آشناست.

چند شب قبل یادم آمد زمانی که با یکی دیگر از دوستان عزیز، بخش هایی از فینال لباهنگ خندوانه را می دیدیم این نام را شنیده ام. و آن موقع بود که با فکر کردن های بسیار متوجه شدم، امیرعلی کیست. و پس از خواندن کتاب و مطالعه ی مقدمه، به این موضوع پی بردم که آشنا بودن لحن، به علت تماشای "رادیو هفت" بوده است. زیرا در آن برنامه دقیقا قسمتی با عنوان "قصه های امیرعلی" وجود داشت که خود امیرعلی داستان هایش را می خواند. و حال داستان های امیر علی در چهار جلد در دسترس است.

جلد اول از بیست و هشت قسمت با روایاتی طنزگونه از وقایع روزمره تشکیل شده است که لحظات شاد، مفرح و متفاوتی را به وجود می آورد. در واقع فکر می کنم بهتر است به جای یک نفس خواندن کتاب، شبی یک قسمت از آن را برای تلطیف حال و احوال مطالعه کرد.

 

- سه روز به همین منوال گذشت تا قرار شد من به عنوان مذاکره کننده به منزل شان بروم تا زمینه بازگشت دوست فراری ام را فراهم کنم. عصر روز موعود، من و مهران راهی شدیم! استاد در کوچه منتظر ماند و من زنگ را فشار دادم و رفتم بالا. جمشیدخان که گویا اصلا منتظر بنده بود، بعد از یک سلام و احوال پرسی سرد، درحالی که پشت به من و رو به پنجره ایستاده بود، شروع کرد به نصیحت کردن که به دلیل شکل خاص حرف زدنش، حضور یک مترجمِ همزمانِ خبره به شدت احساس می شد! و البته چون همسر محترمشان در اتاق تشریف داشتند، این مهم به عهده ایشان بود. با تمام شدن هر جمله جمشیدخان، بنده هاج و واج رو به مادر مهران می کردم تا افاضات ایشان را برایم به فارسی ترجمه کنند.

جمشیدخان فرمودند: "این یارو همه چی چی هستن!"

همسرش گفت: "بچه های این نسل همه بی خیالن."

 " چی رو که خودتون یارو کنین، فلان رو می دونین!"

" خودتون که پول در بیارین، قدرش رو می دونین."

" معلومه هر چقدر چی کنین، فلان تر می شه، ولی باید یارو کنین؟!"

"معلومه هرچی بیشتر به ماشین گاز بدین، تندتر می ره، ولی باید خودکشی کنین؟"

" فکر می کنه من فلانم یا بهمان که نتونم فرق یارو و چی چی رو بفهمم!"

مادر مهران گفت: " این رو دیگه منم نفهمیدم!"

خلاصه این مذاکرات نیم ساعتی طول کشید و سرانجام اعلام کرد تا اطلاع ثانوی، تمایلی برای رؤیت ریخت نامبارک مهران ندارد و در صورت آفتابی شدنش، بلایی بدتر از آن ماشین سرش خواهد آورد و با شعری که باز همسرش از ترجمه آن عاجز بود، جلسه را خاتمه داد. (صفحه 118)

:)

* دیشب پس از مطالعه بیشتر در مورد این بیماری متوجه شدم که خودبیمارانگاری ام درست نبوده است. چون مبتلایان به این بیماری که دچار نقصی در بخش Fusiform مغزشان هستند، حتی قادر به تشخیص چهره ی خود در یک عکس دسته جمعی یا آینه نیستند. و معمولا برای شناسایی اطرافیان از علامت گذاری هایی مثل نوع لباس و رفتار و ... استفاده می کنند.

 

 

۹۵/۰۳/۰۳

نظرات  (۳)

سلام
ای کاش گوشه ای از یکی از داستان ها رو می نوشتید :)
پاسخ:
سلام
الان اضافه می کنم :)
سلام
واقعا وبلاگتون عالیه , ادامه بدید و دلسرد نشید وسط کار , واقعا جای خالی وبلاگ هایی مثل این وبلاگ تو عصری که رفته رفته به سمت فقط محتوای ناب و غنی  می ریم احساس می شه

یه سوال داشتم , من زیاد کتاب نخوندم , بیش تر کتاب هایی هم که خوندم از پائولو کوئیلو و کتابای شعر بوده . من جرئت نمی کنم سمت کامو و مارکز و هدایت برم , فکر می کنم باید پله پله رشد کنم و از مفاهیم پایه , یکی از دوستانم دنیای سوفی رو توصیه کرده بودن , به نظرتون از کجا شروع کنم به خوندن ؟

ممنون
پاسخ:
سلام. ممنونم

یکی از سخت ترین سوال ها و درخواست ها، در مورد معرفی کتابه. چون تا با شخصیت و علایق و ... طرف مقابل آشنا نباشیم معرفی درست یک کتاب نه تنها سخت بلکه غیرممکن می شه. دنیای سوفی یک کتاب بسیار خوبه که یوستین گوردر در اون به بهترین شکل ممکن مفاهیم فلسفه رو بیان می کنه. اگر به فلسفه علاقه دارید می تونه گزینه ی خوبی باشه.
اما به نظرم اگر می خواهید کم کم شروع کنید و مطالعه بخشی جدایی ناپذیر از زندگیتون باشه، بهتره که از کتاب هایی با حجم کم تر شروع کنید. تا دلسردی و بی حوصلگی و خستگی مانع تجربه لذت وصف ناپذیر اون کتاب نشه. "استاد عشق" دکتر حسابی یا "عطر سنبل عطر کاج" می تونن گزینه های خوبی برای شروع باشن. کما اینکه کامو خوانی و هدایت خوانی هم کار سخت و پیچیده ای نیست. فقط تجربه شخصی من در مورد آلبر کامو این رو به من نشون داده که باید به مرحله ای از صبر و ممارست رسیده باشم تا بتونم بر فضای آرام و روند کند و گه گاه کسل کننده ی داستان هاش غلبه کنم و تنها به عشق مفهوم پا به پای نویسنده تا انتها پیش برم. که رسیدن به این صبر و تحمل هم نیازمند تمرین و ممارست در مطالعه و خواندنه.

امیدوارم تونسته باشم کمکی کنم...


این بیماری درجات مختلفی داره.
اونایی که حتی خودشون رو هم نمیتونن تشخیص بدن بیماریشون خیلی حاده.
منم کوری چهره دارم اما نه به اون شدت!
++کتابای امیرعلی که خیلی خوبن!
پاسخ:
کور چهره بودن من با میزان شلوغی ذهنم رابطه مستقیم داره. هرچه ذهن شلوغ تر، کورچهره تر! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">