رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

مَرَضولوژی

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۲:۳۳ ق.ظ

آماده می شوم و کفش هایم را می پوشم. دلم برای کفش هایی که روزهاست جلوی در افتاده اند، می سوزد. از پله ها پایین می روم و جلوی آینه می ایستم. روسری ام را صاف می کنم، عینکم را تمیز می کنم و چشم میدوزم به کاغذ چسبیده روی دیوار و گوشه ی آویزانش. از این همه بی تفاوتی چیزی ته دلم تکان می خورد و راه می افتم. راه می روم و راه می روم و راه می روم. نگاهم می افتد به مورچه هایی که دوان دوان از این سو به آن سو می روند. نگاهم دوخته می شود به جای خالی چند تایی که زیر کفشم ماندند. دلم می گیرد از این اجل ناگهانی و چشم هایم خیس می شوند. نفسی عمیق می کشم. از نگهبانی رد می شوم. طبق معمول آقای نگهبان سرش پایین است و زل زده است به چیزی نامعلوم. دلم برای او هم می سوزد. تند تر می روم. چشمم می افتد به گل های خندان توی باغچه. ساقه شکسته یک گل را میبینم و دردش را حس می کنم. بغض می کنم. نفس پشت نفس. باز هم می روم. تلفنم زنگ می خورد. می ایستم. جواب می دهم. گربه ای پشمالو کنار پایم می آید، روی زمین دراز می کشد و خودش را لوس می کند. دلم برای بی کسی و جلب توجهش کباب می شود. از پله ها بالا می روم. وارد کتابخانه می شوم. وسایلم را برمی دارم. کیفم را توی کمد می گذارم. به سمت منطقه ی امنم حرکت می کنم. نگاهم می افتد به ساعت دیواری. به عقربه هایی که جز چرخیدن کاری ندارند. دلم برای آن ها هم می سوزد. صندلی را بیرون می کشم و می نشینم. دسته صندلی مثل هر روز به میز می خورد. روزی هزار بار به میز می خورد و نمی تواند از خودش محافظت کند. بغضم عمیق تر می شود. لپ تاپ را روشن می کنم. پیام هایم را چک می کنم. دوستی قدیمی تعداد بی شماری جملات ناب به سویم روانه کرده. مست می شوم و چشم هایم دوباره پر از اشک. به دوست داشتن و موجودات دوست داشتنی زندگی ام فکر می کنم. به دوری. به ساعت دیواری. به مورچه ها. به ساقه های شکسته. به شیشه ترک خورده. به دانشجویان خسته. به باتری ای که هی تمام می شود. به لکه روی عینک که پاک نمی شود. نفسم می گیرد. به دوست داشته شدن فکر می کنم. قطره اشکی از گوشه چشمم می افتد روی میز. سریع پاکش می کنم. کتاب را باز می کنم و خیره می شوم به کلمات. نخوانده بعضی کلمات می خندند و بعضی، می گریند. "بهشت" قیافه اش مهربان است و "نگرانی" معلوم است حال خوشی ندارد. از این همه بی اختیاری و ظواهر و برچسب و قضاوت رعشه بر اندامم می افتد. بعض روی بغض می آید. کتاب را می بندم. چشم هایم را هم. بازشان که می کنم، همه جا خیس است. اشک های وقت نشناس باز راهی به بیرون یافتند و دست از سرم بر نمی دارند. نفس عمیق می کشم. پاکشان می کنم. به هیچ چیز فکر نمی کنم. ولی نمی شود. دست من نیست. تمامی ندارند. اشک ها می آیند و می آیند و می آیند...

انگار دچار یک مرض جدید شده ام. یک مرض جدید ناشناخته. نمی دانم باید آن را گریه غیرارادی نامید یا گریه پاتولوژیک یا ناخویشتن داری عاطفی. نمی دانم رگه هایی از یک PTSD نهفته در درون است یا علائم شدید شده بیماری MS ای که از انتها در حال شروع شدن است! هرچه که هست به گمانم دچار یک مرض جدید شده ام...

 

 

۹۶/۰۱/۲۲
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۶)

۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۱۰ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
شاید هم جای بغض های رسوب شده، تنگ شده و دارند سرباز میکنند!
پاسخ:
شاید.ِ..
بهت اون پست رو پیشنهاد میکنم که دو تا اهنگ داشت... ولی مثل من توی کتابخونه انجامش نده :))
پاسخ:
ممنون
:)
سلام
آری  به راستی وقتی چشم باز می کنی گویی همه جا خیس است.نمیدانم چه مرگم شده،همش دنبال بهانه میگردم برای گریستن،آن هم نه چندثانیه،وقتی که میبارد مگر حالا حالا ها بند میآید.شاید از تنهایی است،شاید اگر مونسی را داشتم که با او صحبت میکردم،اینگونه نبود.یا شاید عاشق شده ام.نمیدانم.وقتی که متن را میخواندم،باخودم میگفتم چه درد مشترکی.یا به قول شما،چه" مرضولوژی" مشترکی...گاه و بی گاه سر مسائل الکی بغض میکنم و اشکم روان می شود.همین چندروز پیش سر فیلم بادیگارد-سکانس آخر-چشمانم خیس شد،گفتم الانه که بباره،به خودم میگفتم توروخدا،خودتو کنترل کن،بقیه میفهمن.....ویا یک جمله ای مثل"چقدر دوست دارمش و چه ........."را که میخوانم بغض تمام وجودم را فرا می گیرد.گاهی اوقات درخلوتم مثل بچه ها پا به زمین میکوبم،اشک میریزم و گله میکنم که خدایا کی این دوران تمام می شود،دوران تنهایی....دوران گریه های غیر ارادی.....ولی بیا با چند جمله خودمان را گول بزنیم.مثلا خدایا میدانم که میبینی.یا اصلا یک چیز قشنگ تر:"اگر در این دوران به قدر کافی گریه نکنیم،هرگز چشمانی زیبا نخواهیم داشت".
والسًلام.
پاسخ:
آدم ها سرشارن از دردهای مشترک...
گاه با عکس العمل های یکسان و گاه متفاوت...
قبلنا زیر نظر افراد یک شکلکی ،نظری،انتقادی،موافقتی،مخالفتی،چیزی می نوشتید.
تقریبا چند روزی است این کار را ترک کرده اید.
نکند دلگیر شوند یا پیش خود بگویند دیگر برایش مهم نیست و....
پاسخ:
نه اصلا اینطور نیست. مسلما وقت گذاشتن همه افراد و اظهار نظراتشون برام بسیار باارزش بوده و هست. این موضوع رو بگذارید پای جواب خاصی نداشتن. نه بی توجهی و مهم نبودن....
خلق الانسان ضعیفا
پاسخ:
به ... رکساناااا...
:)
:))
دنیا درد میکند...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">