رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آشنای جدید

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۳ ب.ظ

برای اولین بار توی راهرو با هم مواجه می شویم. سریع سلام می کنم و به راهم ادامه می دهم. بدون دقت به چهره اش و بدون هیچ گونه به خاطر سپردن. دیدارهای بعدی هم همین گونه رقم می خورد. سرم پایین است و تند تند از این ور به آن ور می روم و فقط سلام میکنم. همین. یکی دو روز می گذرد. "خسته نباشید" هم کنار سلام های بی انرژی هر روزم می نشیند و باز هم توجهی به او نمی کنم.

از دانشگاه بر میگردم. هوا به شدت گرم است. از پله ها بالا می آیم و چادرم را در می آورم. به طبقه سوم می رسم. همزمان با کفش ها، روسری ام را هم در می آورم. در حال گذاشتن کفش ها توی جاکفشی ام، که صدایی توجهم را به خودش جلب می کند. صدایی غیر معمول. صدای حرف زدن یک کودک. صدای یک کودک در خوابگاه از غیر معمول ترین و هیجان انگیز ترین صداهایی است که می توان شنید. به دنبال صدا می روم و با یک دختر دو سه ساله مواجه می شوم، که با بسته ای چیپس مشغول است و هر از چندگاهی "مامان" را صدا می کند. مات و مبهوت می مانم. که این کودک، کیست؟ این جا چه می کند؟ برایم این سوال به وجود می آید که چرا در تمام اتاق ها بسته است؟ مهمان کدام یکی از بچه هاست و چرا این وسط تنها؟ سوال ها یکی پس از دیگری به ذهنم هجوم می آوردند که در حمام باز می شود، کمی بیرون می آید، با دستکش و مقنعه ای به هم ریخته و صورتی عجیب خسته و شدید نگران می گوید" جانم مامان" و من را غرق در تعجب می کند. بی اختیار سلام و با عجله در اتاق را باز می کنم. قفل است. دوست دارم هرچه سریعتر از آنجا بروم. بر می گردم، کلید را از جای همیشگی بر میدارم و در کوتاه ترین زمان ممکن وارد اتاق می شوم. در را می بندم و همان جا می نشینم. صدای صحبت مادر و دخترانه شان همچنان می آید. دخترک با ناله، خستگی و بی حوصله می گوید "بریم"، و او ملتمسانه و قربان صدقه وار، خواهش می کند که صبر کن.

باورم نمی شود. خیلی جوان است. خیلی خیلی جوان. به گمانم هم سن ایم. به راحتی هم من می توانستم جای او باشم و هم او جای من. به راحتی ِیک جابه جایی ساده و یا هرچیز دیگر. دلم می خواهد دوباره بیرون بروم و با دقت ببینمش. دلم می خواهد در تمیز کردن این خوابگاه به درد نخورِ همیشه کثیف، یا در سرگرم کردن دخترک تنهای خسته اش کمکش کنم. دلم می خواهد به یک چای دعوتش کنم و بگویم می داند که خیلی زیباست؟

اما هیچ کار نمی کنم. آن قدر همان جا پشت در می نشینم، فکر می کنم، غصه می خورم و به روش خودم عدالت را اجرا می کنم، که وقتی به خودم می آیم دیگر هیچ صدای مادر و دخترانه ای به گوش نمی رسد.

 

 

۹۶/۰۳/۰۳
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۴)

باورت میشه منم دقیقا به همین فکر کردم؟ دقیقا به همین... ساعت ها به این فکر کردم که چرا اون اونجاست و من اینجا ... وای مهدیه ... وای که این دنیا چقدر رنج داره ... توی این دنیا زندگی کردن به آدم یاد میده که مرگ چقدر اتفاق قشنگیه
پاسخ:
باورت میشه من می بینمش استرس می گیرم. دست پاچه میشم. نمی دونم باید چکار کنم. طیِ حموم شکسته. بچه ها گفتن بهش بگم جایگزین کنه. وقتی داشتم باهاش حرف میزدم داشتم می مردم...

می ترسم از اینکه اونم به این جابه جایی فکر کنه...
۰۳ خرداد ۹۶ ، ۲۰:۳۰ هلیا استاد
من معمولا اینجور وقتا گریه میکنم. بی مصرف ترین کار ممکنی که فقط از دست من برمیاد :(
پاسخ:
من هم...
:(
۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۱ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
این بار اگر تونستید به یک چای دعوتش کنید و یا کمی با کودکش بازی  کنید!!

"بعدِ مرگم بنویسید که با عدلِ جهان مسئله داشت..."
پاسخ:
بعید میدونم بتونم اینکار رو بکنم...
دست سرنوشت گاهی مواقع آدم را به سویی سوق می دهد که حتی پذیرشش برای دیگران هم سخت است.

:(
پاسخ:
اوهوم...
خیلی خیلی سخت...

:(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">