رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس - بهاره رهنما

چهارشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۱ ق.ظ

چهار چهارشنبه

عنوان: چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس
نویسنده: بهاره رهنما

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 86
سال نشر: چاپ اول 1388 - چاپ چهارم 1389

 مجموعه داستانی گاه جذاب و گاه تر حوصله سربر از بهاره رهنما!

 

- بهت می گویم: " خفه می شی یا من خفه شم؟" مگه نمی خوای فالتو بگم؟"

می گویی: " سارا، دارم از فضولی می میرم. آخه می گم کاش با یکی بهتر از من رفته باشه، اما می ترسم طرفو ببینم و تازه بفهمم چه خاکی سرم شده!"

جوابت را نمی دهم، می دانم بهتر از تو نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم اگر بهتر از تو بودم آن قدر دوستت داشتم که روی سعید تف هم نیندازم. می دانم حتا سعید هم می داند که بهتر از تو پیدا نمی کند و شاید برای همین هم سراغ من آمده. سراغ کسی که می داند خودش حسابی از او سر است. از این حس بزرگواری لذت می برد. بعد ِ سال ها خفه کردن خودم و همه ی چیزهایی که می خواستم، حالا این را خوب یاد گرفته ام که درباره ی خودم درست قضاوت کنم.

 

- کارتم شبیه یک آس دل است که گوشه بالایش نوشته " یلنا" و روبه رویش شماره ی تلفن من است. پایین کارت هم به رنگ آبی نوشته : " اگر منتظر هستی با من تماس بگیر."

مدت‌هاست که می‌دانم بیش‌تر زن‌هایی که برای فال‌ پیش من می‌آیند، منتظر چیزی نیستند یا مدت‌ها از زمانی‌ که منتظر بوده‌اند گذشته؛ چندان امید و رمقی هم برای‌ چشم به راه بودن ندارند یا چندان باور و اعتقادی به وقوع‌ یک معجزه. بعضی‌های‌شان هم از جهت دیگری منتظر نیستند؛ چون آن قدر به همه چیز رسیده‌اند که دیگر فال‌ گرفتن برای‌شان حکم یک تفریح را دارد، یا شاید صدقه‌ دادن به زنی مثل من.

اما دخترهای جوان این‌طور نیستند. آن‌ها با اشتیاق‌ منتظرند؛ منتظر همه چیز: منتظر یک آدم جدید، یک کار جدید، یک قیافه ی جدید، یک هدیه ی غیر منتظره، یک شاخه ی گل، یک سبد گل غول‌آسا، یا منتظر یک تلفن، یک پیشنهاد یک شکلات، و خلاصه هر چیزی برای آن‌ها با حس انتظار تعریف می‌شود.

فال گرفتنم بگیر نگیر دارد. گاهی خیلی خوب فال‌ می‌گیرم و گاهی نه. دست خودم هم نیست،گرچه هیچ وقت‌ هم به مردم از روی ظاهرشان چیزی نمی‌گویم. تنها سؤالی‌ که ازشان می‌پرسم این است که متأهل‌اند یا مجرد. سؤالی‌ که ماما هیچ وقت نمی پرسید. ماما کافی بود به زنی نگاه کند تا بفهمد چند بار در زندگی اش عاشق شده!

 

* 😐 😶 😐

** دلیل تعاریف بسیار زیاد از کارها و نوشته های برخی افراد را واقعا متوجه نمی شوم.

*** این روزها در حال سر و سامان دادن به کتاب های نیمه تمامم. کتاب هایی که خواندنشان انرژی زیادی از آدم می گیرد. کتاب هایی که در دلشان صبر و تحمل و تلاش برای دوام آوردن را هم می شود یاد گرفت!

**** احساس می کنم نشسته ام وسط یک ورزشگاه 12 هزار نفره، این کتاب و کتاب هایی مانند این و پست قبل را در دست گرفته ام، خوانده ام و آشفته شده ام  و خسته و حتی لِه. از حجمِ تهی پیش رویم برای یاد گرفتن. احساس می کنم عین ِ آن 12 هزار نفر در حال سر تکان دادن و نچ نچ کردن اند برای من و وقتی که گذاشته ام. حرفی در مقابلشان ندارم. جز یک توجیه ِ ساده ی پیش پا افتاده، که باید با راه های بد نوشتن و داستان هایی که بد نوشته شده اند، هم آشنا شد. نه؟

***** از نشر چشمه برای حمایت از رهنمای بازیگر به جای رهنمای نویسنده، دلگیرم!

****** 😐

 

 

۹۶/۰۵/۱۸
مهدیه عباسیان

بهاره رهنما

نشر چشمه

نظرات  (۳)

من این قسمتایی که گذاشتی رو خیلی دوس داشتم که ... همه کتاب شبیه اینه یا تنها قسمتای خوبش بود؟
پاسخ:
یه جا می خوندم که کتابا رو نباید از روی متن های پشت جلد انتخاب کرد.
چون امکان داره اونا تنها بخش های خوب کتاب باشن.
این بخش هایی که گذاشتم هم یه چیزی توی این مایه ها هستن. از معدود بخش هایی بودن که ازشون لذت بردم. در کل نمی تونم بگم پشیمونم از خوندن. ولی می تونم بگم اگر این کتاب رو من نوعی نوشته بودم، دو تاش بیشتر فروش نمی رفت. یکی خودم، یکی هم تو ...
:)
;)
و اینکه یک کتاب رو بر اساس قسمت های خوبش در مقایسه با کل کتاب میشه سنجید. من اگر انتقادی هم کردم با این دید هست. چه این کتاب و چه کتاب خانم کلهر رو به دنبال چنین جملات اندکی که به نظرم خوندن کل کتاب برای رسیدن بهشون می ارزید خوندم.

و یه نکته دیگه اینکه این ها صرفا نظرات شخصی منه. من با توجه به صحبت های خود فرد، مردم، توقعی که از انتشارات و ... و... دارم، انتظاراتی داشتم که برآورده نشد. شاید اگر کس دیگری با انتظارات دیگری بخونه خیلی هم خوشش بیاد و استقبال کنه.

و یک نصیحت: سعی کن هیچ کتابی رو با پیش داوری و توقع نخونی. مسلماً توقعاتِ به جا و یا حتی بی جای من، من رو به این نارضایتی رسونده...
خوبه پس خانوم رهنما تمرین کنن یه چیزی میشن :)

+ امیدوارم که به زودی کتابی ازت چاپ بشه و من اولین خریدارش باشم :) البته اگه اوشون کتاب رو نخرن و بهشون هدیه بدی :))

+ سعی میکنم :)
پاسخ:
:)) باز هم میگم جسارت نکردما، نظرمو گفتم. الان طرفداران خانم رهنما میان من رو به راه راست هدایت کنن.

+ ممنون.
   هر وقت این امر محقق شد. دو تاشو بر میدارم، به صورت همزمان می دم به "اوشون جان" و "تو جان". تا جفتتون اول باشید... ;)

+ :)
حالا اگر معتقد باشی بازیگر خوبی هم نیست تکلیف چیه؟!
پاسخ:
با شما هم نظرم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">