رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۱۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

ذوب شده

عنوان: ذوب شده
نویسنده: عباس معروفی

نـشر: ققنوس
تعداد صفحات: 127
سال نشر: چاپ اول 1388

ناخواسته به سمت کتاب های زیادی با موضوعات جنگ و شکنجه و ...کشیده شده ام و به علت دردناک بودن شدید ترجیح می دهم فقط در شرایطی خاص دوباره سراغ چنین کتاب هایی بروم. اما یادداشت معروفی، پشت جلد این کتاب برایم جالب بود و من را به خواندن ترغیب کرد:

رمان ذوب شده خیال ها و خاطره های من از فضایی است که در آن نفس کشیده و زیسته ام. داستان نویسنده ای که زیر بازجویی و شکنجه مجبور به قصه پردازی شده و آن گاه در قصه های خودش گم می شود. حاصل کار و تلاش داستانی من در سال های جوانی است که می بایست در همان زمان انتشار می یافته، نقد می شده و بر کار و راه ادبی ام تأثیر می گذاشته. اما ما آدم هایی هستیم که زمان و مکانمان به هم ریخته، نمی دانیم کی چرا کجاییم؟

و من نمی دانم باید خوشحال باشم یا غمگین که نخستین رمان من بیست و شش سال دیر به دست خوانندگانش می رسد، جوان بیست و شش ساله ای که هم سن و سالانش را نمی شناسد و نمی داند کجا باید بایستد، کنار متولدین پاییز 1362 یا متولدین پاییز 1388. واقعا نمی دانم کدام؟

۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۴ ، ۰۶:۲۲
مهدیه عباسیان

استخوان خوک و دست های جذامی

عنوان: استخوان خوک و دست های جذامی
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 82
سال نشر: چاپ اول 1383- چاپ نوزدهم 1389

مستور بخش هایی از زندگی شخصی و بحران های هفت نفر از ساکنان مجتمع خاوران را در هم تنیده است و آن را در استخوان خوک و دست های جذامی به تو عرضه می کند. داستانی با نثری مجذوب کننده و فضا و مفاهیمی کم و بیش تکراری که سعی دارد نکته های ریزی را در مورد جامعه بیان کند.

عنوان کتاب برگرفته از حدیثی از امام علی (ع) است: "به خدا سوگند که دنیای شما در نزد من پست تر و حقیرتر است از استخوان خوکی در دست جذامی."

 

- بروس شوارتز. فکر نمی کنم اسمش تا حالابه گوش هیچ کدوم از شما بی شعور ها خورده باشه. ولی این اصلا مهم نیست. اون یکی از بهترین عروسک گردان های دنیاست. عروسک گردان هامعمولا وقت نمایش دست هاشون رو توی دستکش مخفی می کنند تا تماشاچی اون ها رو نبینه و حواسش به نمایش باشه. بیش تر اون ها از نخ و عصا و این جور چیزها استفاده می کنند، اما بروس شوارتز از این کارها نمی کنه. بروس دست هاش رو به شما نشون می ده، برای اینکه نمایش هاش اون قدر محشره که بعد از یکی دو ثانیه تماشاچی دست ها رو فراموش می کنه و محو بازی می شه. دست ها رو می بینه اما در واقع نمی بینه. می فهمید چی دارم می گم کله پوک ها؟ در واقع شما فقط رقص عروسک ها رو می بینید. بس که عالی می رقصند. اما نکته ی مهم، نکته ی خیلی مهم ماجرا اینه، یعنی من فکر میکنم اینه که اگه اون عروسک های شوارتز عقل و شعور داشتند، اگه می تونستند حرف بزنند، خیال می کردند نخی در کار نیست. این همون چیزیه که شما کله پوک های عوضی تا دم مرگ هم متوجه ش نمی شید. (صفحه ی 78)

 

* از بین شخصیت های کتاب، دانیال و سوسن و منوچهر رو بیشتر دوست داشتم. شخصیت هایی که مقبولیت اجتماعی ندارند اما در ادامه برای من به مقبولیت رسیدند.

** در اکثر کتاب های مستور با یک سری تکرار ها مواجه می شویم. از تکرار اسم و واژه گرفته تا تکرار بعضی مفاهیم و فضا و شخصیت ها. اما فکر میکنم این تکرار های ظاهری به تکرار باطنی منجر نمی شود. در حقیقت تا آن جایی که من فهمیدم، مستور برای مخاطب خاص و دائمی می نویسد. مخاطبی که از اولین آثار با او همراه است و مستور می خواهد در هر کتاب نکات بیشتری از آنچه که می خواهد را به مخاطبش عرضه کند. یعنی تمام کتاب هایش جزئیاتی هستند از آن کلی که دغدغه مستور است و فقط هم دیگر را کامل می کنند.

۰ نظر ۲۱ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۰
مهدیه عباسیان

کتاب نوشتن

عنوان: اولین کتابِ نوشتن
گردآورنده: کاظم رهبر
نشر: کتاب خورشید
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1381

کتابِ نوشتن یک دوره سه جلدی شامل مقالات متعددی درباره روش های مختلف نوشتن در موضوعات و زمینه های مختلف است.

اولین کتابِ نوشتن حاوی بیش از سی مقاله درباره ی نوشتن در حوزه ی فلسفه، تاریخ، روزنامه نگاری، حقوق، زبان شناسی، شعر، داستان، فیلمنامه، نقد، ویراستاری و ... است که کاظم رهبر اطلاعات مربوط را با گفتگو با نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانی و گلچین کردن بعضی مقالات نویسندگان خارجی گردآوری کرده است. و همانطور که خودش در مقدمه کتاب نوشته است: "هدف از تهیه این کتاب و جلد های بعدی آن، ارائه ی آخرین تحقیقات و دیدگاه ها به ویژه در حوزه ی کاربردی نوشتن برای علاقه مندانی است که می خواهند به طور حرفه ای در این زمینه فعالیت کنند."

 

- سعدی و حافظ شدن یک موهبت الهی است، آتشی که خدای توانا در نهاد بعضی ها افروخته است، ولی آتش را اگر دامن نزنند سرانجام خاموش می شود. شعله ی شوق را با تمرین و ممارست دامن زنید تا دم به دم بالا گیرد و جهانی را روشن کند. (صفحه ی 48)

 

* قابل توجه ترین مقالات کتاب از نظر من شش مقاله اول - در مورد روزنامه نگاری و چیستی و چگونگی سرمقاله - بودند. در زمان دانشجویی سردبیر نشریه علمی انجمن بودم و برای ماندگار شدن در چنین جایگاهی مجبور به شرکت در کارگاه روزنامه نگاری و خبرنگاری شدم. اگر درست به خاطر داشته باشم طول کلاس ها شانزده ساعت بود که از هر دری سخن گفته شد جز آنچه که وعده داده بودند. در نتیجه برای صرفه جویی در وقت 10 ساعت از آن 16 ساعت پیچانده شد! 

این کتاب را در عرض سه ساعت در اتوبوس خواندم. در غیر قابل تمرکزترین شرایطی که تا به حال تجربه کرده بودم. و بارها آرزو کردم که کاش کتاب را زودتر خوانده بودم تا در مورد سخن سردبیر آن قدر دچار سردرگمی نمی شدم. خلاصه اینکه مطمئنم آنچه که با خواندن این کتاب یاد گرفتم  با شرکت در ده ها کارگاه  از آن دست هم برابری نمی کند...

۰ نظر ۱۹ شهریور ۹۴ ، ۱۸:۵۳
مهدیه عباسیان

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

عنوان: بار دیگر، شهری که دوست می داشتم
نویسنده: نادر ابراهیمی
نشر: روزبهان
تعداد صفحات: 111
سال نشر: چاپ اول 1345 - چاپ دوازدهم 1380

کتاب های ابراهیمی مملو هستند از احساسات لطیفِ عاشقانه و شاعرانه. طوری که دوست داری برای درک تک تک کلمات، با کمترین سرعت ممکن کتاب را بخوانی. این کتاب هم مانند " یک عاشقانه ی آرام" و " چهل نامه ی کوتاه به همسرم" سرشار از سخنان و افکار ابراهیمی است که در خلال روایت یک داستان بیان می شود.

داستان در مورد پسر کشاورزی است که از دوران کودکی همبازی  -هلیا- دختر خان است. در بزرگسالی خانواده ها با ازدواج آن ها مخالفت می کنند و  آن ها برای محافظت از عشقشان فرار می کنند. هلیا شرایط بسیار سخت دوری از شهر و خانواده را تاب نمی آورد و باز میگردد. و پسرک می ماند و دو عشق نافرجام: عشق به دختر و شهری که دوست می داشته است...

 

- هر آشنایی تازه اندوهی تازه است... مگذارید که نام شما را بدانند و به نام بخوانندتان. هر سلام، سرآغاز دردناک یک خداحافظی است. (صفحه ی 20)

- نه هلیا! تحملِ تنهایی از گداییِ دوست داشتن آسان تر است. تحمل ِ اندوه از گدایی همه شادی ها آسانتر است. سهل است که انسان بمیرد تا آن که بخواهد به تکدی حیات برخیزد. چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتن انحراف نیست؟

نه هلیا... بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند، زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد. و ما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم. آن گاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم... ( صفحه ی 46)

- ما در روزگاری هستیم، هلیا، که بسیاری چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد. (صفحه ی 92)

- هلیا! احساسِ رقابت، احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازد. من از آن که دو انگشت بر او باشد انگشت بردارم. رقیب، یک آزمایش گر حقیر بیش نیست. بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود. ( صفحه ی 96)

 

نکته جالب دیگری که به آن برخوردم درباره ی اسم هلیا بود:

فرزانه منصوری، همسر نادر ابراهیمی درباره چگونگی شکل گیری این اسم زنانه در ذهن نویسنده گفت: سال ها پیش، نادر ابراهیمی در حالی که با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر می کرد، شروع به بازی و در هم ریختن واژه الهی کرد تا بتواند از دل آن نامی خوش آهنگ و متفاوت بسازد. پس از مدتی، واژه خودساخته هلیا را از به هم ریختن حروف واژه الهی ساخت و در داستان بلندش بار دیگر شهری که دوست می داشتم به کار برد. مدت ها بعد ابراهیمی متوجه شد که واژه هلیو در لاتین قدیم به معنی خورشید است.
پس از انتشار کتاب، این اسم در میان مردم رواج زیادی پیدا کرد و جزو نام های ایرانی محسوب شد. منصوری می گوید: بارها پیش آمده است که خوانندگان داستان بار دیگر... تماس گرفته اند و ضمن جویاشدن معنی این اسم، گفته اند که می خواهند اسم دخترشان را هلیا بگذارند.
با این که هم اکنون اسم هلیا درمیان مردم رواج یافته است، اما در هیچ یک از فرهنگِ  نام های رایج در بازار کتاب، این اسم دیده نشده است.

نام دختر بزرگ نادر ابراهیمی هم هلیا است .

۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۴۶
مهدیه عباسیان

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

عنوان: دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد
نویسنده: آنا گاوالدا
مترجم: الهام دارچینیان
نشر: قطره
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1386

دوست داشتم کسی جای منتظرم باشد مجموعه داستانی است که نام هیچ کدام از دوازده داستان آن مطابق با عنوان کتاب نیست. ولی در اکثر داستان ها ، مفهوم عشق (چه دوست داشتنی و هیجان آور، و چه درد آور و رمز آلود) و نیاز به دوست داشته شدن، مفهوم اصلی است.

 

* آنا گاوالدا را با کتاب "من او را دوست داشتم" شناختم، با نثر و داستانی بسیار قوی که باعث شد دوست داشته باشم بیشتر از او بخوانم. ولی این کتاب با تصورات من از آنچه که گاوالدا می تواند بنویسد کاملا متفاوت بود که نمی دانم این حس به خاطر مطلع نبودنم از مجموعه داستان بودن کتاب ایجاد شد یا عشق هایی که در نظرم عجیب بودند. در آخر هم به دو دلیل دو داستان انتهایی را نخواندم. یک اینکه دوست داشتم همچنان همان تصویر خوب را از نوشته های گاوالدا در ذهن داشته باشم و دو اینکه فکر کردم می توانم از آن فرصت به گونه ای دیگر و بسیار بهتر استفاده کنم.

 

۰ نظر ۱۴ شهریور ۹۴ ، ۱۴:۰۹
مهدیه عباسیان

عنوان: عشق روی پیاده رو
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: رسش
تعداد صفحات: 108
سال نشر: چاپ اول 1377 - چاپ هشتم 1389

از آن جایی که به قول یکی از دوستانم دردیاب بسیار قوی ای دارم، پس از خواندن "سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار" و "حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه" از مستور در فاصله ای بسیار کم، فهمیدم که نباید در خواندن کتاب های او زیاده روی کرد. یعنی باید هر یک سال یک بار یا اگر کسی مثل من به مستورخوانی علاقه داشت، هر شش ماه یکبار سراغش رفت. اما عشق روی پیاده رو نگذاشت به آنچه که فهمیدم عمل کنم. 

تلاش زیادی برای مجاب کردن خودم برای نخواندنش کردم از شستن انبوهی ظرف کثیف گرفته تا پختن کیکی بی مناسبت و ... اما  آخر سر وقتی به خودم آمدم که کتاب را باز کرده بودم و علی رغم گنگی چند داستان اول باز هم به مطالعه ادامه داده بودم. 

عشق روی پیاده رو هم مجموعه داستانی دیگر از مستور است. بهترین داستانی که با ولع آن را خواندم داستان " آن مرد داس دارد" بود که اطلاعات زیادی را در مورد مهتابِ چند روایت معتبر درباره خداوند به من داد. داستانی که با وجود عمیق نشدن در داستان های دیگر کتاب، پس از آن زیاده روی ها برای اوردوز کردنم کافی بود...

 

- به نظر من آن هایی که هیچ چیز نمی دانند خوشبخت ترند. (صفحه ی 73)

 

۱ نظر ۱۲ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۵۶
مهدیه عباسیان

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه

عنوان: حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 65
سال نشر: چاپ اول 1384 - چاپ نوزدهم 1394

حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه مجموعه داستانی شامل 6 داستان با نام های ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺗﺎ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺖ، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﯼ ﺍﻧﺪﻭﻩ، ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺍﯾﺖ ﻣﻌﺘﺒﺮ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﮐﺸﺘﻦ، ﺳﻮﻓﯿﺎ و ﺣﮑﺎﯾﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﺑﯽ ﻗﺎﻑ ﺑﯽ ﺷﯿﻦ ﺑﯽ ﻧﻘﻄﻪ است.

 

*...

۰ نظر ۱۰ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۰
مهدیه عباسیان

زمانی که یک اثر هنری بودم

عنوان: زمانی که یک اثر هنری بودم
نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
مترجم: فرامرز ویسی - آسیه حیدری
نشر: افراز
تعداد صفحات: 240
سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ سوم 1388

تازیو پسر جوانی است که با توجه به موفق نبودنش در اکثر جنبه های زندگی و با مقایسه خود با برادرانش به پوچی می رسد و تصمیم به خودکشی می گیرد، اما در لحظه ی آخر فردی غریبه با حضور ناگهانی اش سعی می کند او را از تصمیمش منصرف کند و به او پیشنهاد می دهد به یک شیء هنری تبدیل شود.

این داستان سنبلی از جامعه امروز است. اشمیت سعی کرده است با نگاهی اومانیستی در کنار خلق دنیایی عجیب و به کار بردن اسامی اسطوره ای، تغییر ارزش ها، زیبایی گرایی، زیاده خواهی، غفلت از وجود خود  را در کنار زوایای دیگری از  آزادی، زیبایی  و هویت را  به خواننده بشناساند.

 

- وقتی با تو برخورد کردم، از چه چیزی رنج می بردی؟ از داشتن آگاهی. برای اینکه دیگر رنج نبری، به تو چیشنهاد می کنم به یک شیء تبدیل شوی. کاملا یک شیء. (صفحه ی 96 )

 

* به نظرم این کتاب به قوت بقیه ی کتاب های اشمیت نبود. ولی به شیوه ای جالب دغدغه ی انسان امروز را از مقبولیت در جامعه و نوع دیدگاهش بیان کرده بود.

۱ نظر ۰۹ شهریور ۹۴ ، ۱۶:۵۷
مهدیه عباسیان