رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۵/۱۸
    :)

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

عنوان: روابط متکامل زن و مرد
نویسنده: علی صفایی حائری (عین-صاد)

نـشر: لیله القدر
تعداد صفحات: 80
سال نشر:
چاپ اول 1388 - چاپ دوازدهم 1393

این کتاب حاصل دو نوشته و یک سخنرانی در مورد مسائل ازدواج، تساوی زن و مرد، حجاب و روابط متکامل زن و مرد، از زنده یاد علی صفایی حائری است. کتابی حاوی نکاتی بسیار بسیار ارزشمند که برای بهبود هر نوع رابطه ای، از رابطه دوستانه گرفته تا خانوادگی و زناشویی باید دانست و به آن ها عمل کرد.

 

- در بیان قرآنى نمى ‏گوید همسرى با همسر آرام مى‏ شود، که مى گوید: لِتَسْکُنُوا اِلَیْها، نه لتَسکنوا بها. آدم‏ ها و تمامى دنیا نمى ‏توانند دل بزرگ یکدیگر را پر کنند، اما در کنار یکدیگر و همسو و همراه یکدیگر، به تعادل و سکونى دست مى‏ یابند. (صفحه 16)

- در محبت یا گفت و گو، حد نگه دار، تا آنجا که هنوز به جمله هایی از تو مشتاق هستند، خاموشی تو شیرین است. دلزدگی، حتی از محبت، نفزت انگیز است. به همان اندازه محبت و اقبال داشته باش که طرف تو نیاز دارد، نه به اندازه ای که تو نیاز داری. هنگام راحتی و انس، در دل بهار زندگی، از پاییز هم یادی بکن. این توجه، تعلق و دلبستگی را ضعیف می کند و تو را آماده می سازد و برای حوادث، مصونیت می بخشد. (صفحه 22)

- تو که پیوند را خواسته ای به جدایی فکر نکن، حتی اگر همسر تو جدایی را خواست و تو هم در دل خواستار بودی، شتاب نکن. جوان مرد، باری را که برداشته به زمین نمی کوبد و حتی تا آن جا که مقدور است، زمین نمی گذارد. اگر جدایی آخرین درمان بود، در هنگام جدایی از احسان چشم پوشی نکن. انتقام نگیر. با خوبی نگه داشتن، یا با احسان و زیبایی رها کردن، این دستور خداست. (صفحه 26)

- علی علیه السلام در نهج البلاغه می گوید: شنیده ام که در بازار بصره لباس زنی با عبای مردی برخورد کرده، از شرم بمیرید.

این یک اصل است که برخوردها را محدود می کند، مگر آنجا که ضرورتی باشد و رجحانی و اهمیتی، که این اهمیت و رجحان و ضرورت، حتی به اسارت رفتن زینب عریان را توجیه می کند. و ضربه خوردن فاطمه مدافع حق را توضیح می دهد. (صفحه 45)

- من رفته ام با تحقیقات زیاد زنی را گرفته ام با این خصوصیات، یا خانمی شوهری را انتخاب کرده با این خصوصیات. او حساب می کند که این تا آخر همین است. این طور نیست. آدم لحظه های روحی گوناگونی دارد، گاهی خسته است، گاهی مشتاق است، گاهی حال خودش را هم ندارد. با این آدم، با این فراز و نشیب، بهترین راه این است که آدم احتمالات را بشناسد. قانون ها و قواعدی را که باید در هر احتمال مراعات کند را هم بشناسد و بعد با حلمی که دارد و با فرصتی که می دهد منتظر مسائل مناسب باشد. پس دو چیز مطرح است: هم حلم و هم دادن فرصت ها. (صفحه 53)

 

* متأسفانه، علی صفایی حائری یا همان عین صاد معروف را خیلی دیر شناختم. اول سراغ سخنرانی های کوتاه ایشان رفتم و بعد عین صاد خوانی را با کتاب نامه های بلوغ شروع کردم. کتابی فوق العاده که هنوز نیمه تمام است...

** از خواندن این کتاب بی اندازه لذت بردم. به نظرم خواندنش برای همه افراد چه آن هایی که به ازدواج فکر می کنند و چه آن هایی که فکر نمی کنند، از نان شب هم واجب تر است.

 

 

۶ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۷
مهدیه عباسیان

مورچه هایی که پدرم را خوردند

عنوان: مورچه هایی که پدرم را خوردند
نویسنده: علی قانع

نـشر: ققنوس
تعداد صفحات: 111
سال نشر:
چاپ سوم 1390

کتاب شامل نه داستان کوتاه با نام های " مورچه هایی که پدرم را خوردند"، "گوزن ها"، "48 ساعت هوای عاشقی"، "جان شیشه ای"، "پنج روایت از قتل پروین"، "بلوغ"، "فقط مریضی مادر"، "آرامش خانوادگی" و "قدغن" می باشد. داستان هایی قوی و اغلب دلنشین که به مسائل داغ و کم و بیش دردناک اجتماع مانند تنهایی انسان، جنگ، عصر ماشینی و  آرزوهای نافرجام و ... پرداخته است.

 

- ممکنه برای من و تو و خیلی ها صد بار این اتفاق افتاده باشه. اما نمیدونم چطوره که ما آدم ها وقتی میون خواسته ها و امیالمون یه دونه اش، کافیه یه موردش به حد ناب و اعلای خودش برسه، تا آخر عمر تو ذهنمون حک می شه و وادارمون می کنه تا ابد پاش بایستیم. بعدش کوفت و زهرماری هایی که دور و برمون هست و پیش میاد اذیتمون نمی کنه. (صفحه 17)

- اگه تو سال های زندگیت فقط یک دفعه مزه کباب خوب رو بچشی و نرمی و لذت گوشتش زیر دندونت جا بگیره بعدش تا مدت ها و حتی برای همیشه تحمل یه چیزی مثل آشغالی که امشب خوردیم و همه آشغال های دنیا برات راحت تر می شه. می فهمی پسرم. من و مادرت هیچ وقت. هیچ وقت... اصلا ولش کن. (صفحه 18)

- معتقد است همیشه لذت نیفتادن اتفاق ماندگارتر است. (صفحه 38)

- گاه آرزو میکردم کاش صد تا دست داشتم، با حداقل همین دست هام این قدر تنبل و سست نبودند و سرعتی ما فوق انسانی داشتند، وقتی زخمی ها را می آوردند، همه به یک شکل و شمایل بودند و هم لباس و هم سن و سال، با ریش و سبیل کم پشت و نوار سرخی که روی پیشانی داشتند، خدایا، جابجا بدن های چاک چاک، جابجا صورت های بی حال و غرق در خون و ناله های ضعیف، باید انتخاب می کردیم، فقط دو یا سه نفر، طوری که حتی فرصت انتقال به بیمارستان های پشت جبهه هم نمی شد، همه امکانات ما برای زنده نگه داشتن آن ها محدود می شد به همان لحظه و آن یک گله جا و دست های ضعیفمان، از بین آن همه آه و ناله چه کسانی باید می ماندند، چرا باید من انتخاب می کردم، مرگ و زندگیشان دست من که نبود، خدا که نبودم، بعضی وقت ها حتی به صورتشان نگاه نمی کردم اما باز هم انتخاب سخت بود، آن موقع هاج و واج می ماندم، درمانده و ناتوان،دست هام میان گوشت و خون زندگی یکی را دنبال می کرد و چشم هام جان کندن و مرگ یکی دیگر را، تازه مصیبت این جا بود که وقت هایی میشد هر دوی آن ها می رفتند و بعد عذاب انتخاب اشتباه سر می رسید، آخر من که کسی نبودم، یکی مثل بقیه، مثل همه آدم ها... (صفحه 58)

 

* این کتاب توسط یکی از دوستان با این تفکر که کتاب ها را باید بعد از مطالعه به دیگران اهدا کرد، به من هدیه داده شد.

** مورچه هایی که پدرم را خوردند برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در آذر 86 بوده است.

 

 

۳ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۴
مهدیه عباسیان

چهار و چند نمایشنامه دیگر

عنوان: چهار و چند نمایشنامه دیگر
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: پویان غفاری
نشر: افراز
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ دوم 1394

دیروز این کتاب را از بین کتاب های نخوانده توی کمد، انتخاب و با خودم در تمام این ور و آن ور رفتن ها همراه کردم. هنوز حتی یک خط هم از کتاب را نخوانده بودم که دوست جان پرسید آیا تا به حال از بکت چیزی خوانده ام و می دانم یکی از مخاطبانش در مورد او چه گفته است یا نه. گفت بکت پوچ گرایانه می نویسد و گاه هیچ چیزی در نوشته هایش در انتظار فهمیده شدن نیست... در تمام مدتی که دوست جان حرف می زد، بخش منتقد درونم بی وقفه تمامی مخاطبان متعصب را که تعمیم وار نظر می دهند، شماتت می کرد.

بعد از آن مکالمات، سراغ اولین نمایشنامه رفتم. "چهار". شوکه کننده بود. کتاب را بستم و صدای دوست جان را که در ذهنم تکرار می شد نادیده گرفتم. چند باری تصمیم گرفتم، کتاب را جوری در کمد بین سایر کتاب های منتظر بگذارم که دیگر دیده نشود، ولی بخش منتقد درون اینبار سراغ نقد کردن خودم آمد و نگذاشت آن را نیمه تمام رها کنم.

دوباره سراغ کتاب رفتم. خواندم و خواندم و خواندم. یا بهتر است بگویم خودم را مجبور به خواندن کردم و کردم. نمایشنامه ها که تمام شد. من ماندم و انبوهی از علامت سوال در ذهن و میزان زیادی حرص، از شخصیت های منفعل و فضای سیاه، خاکستریِ توصیف شده نمایشنامه ها در دل. 

سراغ بخش بعدی رفتم. فرسودگی نوشته ی ژیل دلوز. بیش از چهل صفحه شرح در مورد نمایشنامه ها، که باعث شد از یافته هایم از خواندن آنچه نامش را نمایشنامه گذاشته بودند، مطمئن شوم، اینکه:

 

بکت در دل نمایشنامه هایش تنها خواسته، خستگی و فرسودگی بشر را به تصویر بکشد.

 

ما در یک پارچگی یا در آن جمع اضداد معروف فرو نمی غلتیم و منفعل نیستیم: ما فعال ایم، اما برای هیچ. ما از چیزهایی خسته شده ایم، اما از هیچ فرسوده شده ایم. (صفحه 55)

 

در حال خواندن ادامه این شرحیات بودم، که صدای بخش حمایتگر درون، بر بخش منتقد درون که بی وقفه داشت انتخاب کتاب هایم را به سخره می گرفت، غلبه کرد، تا برای احترام به خودم و وقتم آن را نیمه تمام رها کنم...

 

 

۴ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۴
مهدیه عباسیان

امروز زادروز فردی است که دوست داشتن را برای اولین بار، در ترتیب بی نظیر کلمات "تا تو با منی زمانه با من است" او یافتم، درک کردم و زندگی کردم...
زادروز فردی، که تنها بردن اسمش من را به خوشبخت ترین دختر دنیا تبدیل می کند و دهانم را از طعم وصف ناپذیر دوست داشتن شیرین... فردی که تار و پود دوست داشتن و دوست داشته شدن را در روزهای کودکی در جانم تنید...

زادروزت مبارک.
هوشنگ جان ابتهاج...

 

 

۰ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۱
مهدیه عباسیان

شده ام شبیه دخترکان جوان بیست سال قبل. آن ها که تا آمدند طعم عاشقی را بچشند، یار نامش سرباز و راهی دیاری دیگر شد. شبیه دخترانی که هر روز چشم به ساعت دوختند تا زمان مورد نظر فرا برسد، تلفن را بردارند، شماره نوشته روی کاغذ را بگیرند و با تمام وجود دل بسپارند به بوق اشغال تلفن. هی بگیرند و بگیرند و بگیرند تا فاصله بوق ها زیاد شود. ناگهان قلبشان از شوق در سرشان بتپد، ناگهان تمام وجودشان از دلتنگی به زبان بیاید، چشم هایشان برق بزند و آن چند ثانیه ی کوتاه را مثل یک عمر زندگی کنند و خدا و همه مقدسات را قسم دهند تا یک نفر پیدا شود، آن تلفن را جواب دهد و این فاصله ناخواسته ی لاجرم را حتی برای لحظه ای، حتی به اندازه گفتن و شنیدن "سلام"ی یا صدای نفسی از میان بردارد.

شده ام شبیه دخترکان جوان بیست سال قبل. با این تفاوت که دلتنگ صدای فردی ام که سرباز نیست و  متفاوت است از یار و عشق و یک دوست داشتنی تازه وارد. هر روز رأس ساعت شش، نماز را خوانده و نخوانده تلفن را برمیدارم. شماره را میگیرم و میگیرم و میگیرم. از بوق اشغال که خبری نمیشود، از عمق جان فریاد خوشحالی سر میدهم و نفس را در سینه حبس میکنم و خودم را آماده می کنم تا بگویم میشود فقط چند کلمه، خیلی کوتاه گوشی را به او بدهید؟ اما هر بار بعد از آن همه شماره گرفتن، بعد از آن همه ملتمسانه صحبت کردن قسمت نمیشود با او صحبت کنم.

شده ام شبیه دخترکان جوان بیست سال قبل. وقتی روزهاست هیچ خبری از "او"یم ندارم. وقتی روزها طنین صدایش را در گوشم میشنوم و شب ها هربار به یک شکل و یک صورت در خواب می بینمش.

شده ام شبیه دخترکان جوان بیست سال قبل. با این تفاوت که "او"ی من مساوی میشود با تمام آنچه که در این زندگی داشته ام و دارم. مساوی میشود با آن کس که مادرانه دوست می دارمش...

 

 

 

۲ نظر ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۹
مهدیه عباسیان