رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۵/۱۸
    :)

۱۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

آفتاب در حجاب

عنوان: آفتاب در حجاب
نویسنده: سید مهدی شجاعی

نـشر: کتاب نیستان
تعداد صفحات: 238
سال نشر:
چاپ اول 1383 - چاپ بیست و پنجم 1392

زینب که نیازی به معرفی ندارد، دارد؟ 

اما می‌شود تا ابد برای شناختن همانکه انگار می‌شناسیمش، ولی نمی‌دانیم کیست، تلاش کرد، خواند و "کمی" بیشتر فهمید. سید مهدی شجاعی با تحقیقاتی دقیق، بر پایه‌ی روایات و مکتوبات تاریخی اثری آفریده است ناب. رمان گونه‌ای از ابتدای زندگی حضرت زینب که از دل کابوسی در کودکی، شروع می‌شود و در همان کابوس هم به پایان می‌رسد. روایتی متفاوت از حادثه‌ی کربلا از دید زینب (س)، با نثری شیوا، دلنشین و تکان‌دهنده.

 

- نمی‌فهمی که زمان چگونه می‌گذرد و تو کی از هوش می‌روی نمی‌فهمی که چقدر از زمان در بیهوشی تو سپری می‌شود. احساس می‌کنی که سر بر زانوی خدا گذاشته‌ای و با این حس، باورت می‌شود که رخت از جهان بربسته‌ای و به دیدار خدا شتافته‌ای. حتی وقتی رشحات آب را بر گونه‌ات احساس می‌کنی، گمان می‌کنی که این قطرات کوثر است که به پیشواز چهره‌ی تو آمده است. با حسی آمیخته از بیم و امید، چشمهایت را باز می‌کنی و حسین را می‌بینی که سرت را به زانو گرفته است و با اشکهایش گونه‌های تو را طراوت می‌بخشد. یک لحظه آرزو می‌کنی که کاش زمان متوقف بشود و این حضور به اندازه تمام کائنات، دوام بیاورد. 

حاضر نیستی هیچ بهشتی را با زانوی حسین عوض کنی و حتی هیچ کوثری را به جای سرچشمه‌ی چشم حسین بگیری. حسین هم این را خوب می‌داند و چه بسا از تو به این آغوش، مشتاق‌تر است، یا محتاج تر!

این شاید تقدیر شیرین خداست برای تو که وداعت را با حسین در این خلوت قرار دهد و همه‌ی چشمها را از این وداع آتشناک، بپوشاند. هیچکس تا ابد، جز خود خدا نمی‌داند که میان تو و حسین در این لحظات چه می‌گذرد. حتی فرشتگان از بیم آتش گرفتن بالهای خویش در هرم این وداع به شما نزدیک نمی‌شوند.

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که دست حسین با قلب تو چه می‌کند؟

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که نگاه حسین در جان تو چه می‌ریزد؟

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که لبهای حسین بر پیشانی تو چگونه تقدیر را رقم می‌زند.

فقط آنچه دیگران ممکن است ببینند یا بفهمند این است که زینبی دیگر از خیمه بیرون می‌آید. زینبی که دیگر زینب نیست. تماما حسین شده است. ... و مگر پیش از این، غیر از این بوده است؟

 

* کتابی عالی و فوق العاده برای ورودی متفاوت به محرمی جدید.

** اولین کتابی که از شجاعی خواندم، طوفان دیگری در راه است، بود. کتابی که جذبم کرد، ولی در مورد اینکه خود شجاعی چه خوانده و چه کرده، کنجکاو نه. اما این کتاب مرا به جست و جو در مورد او واداشت. به اینکه بدانم شجاعی چه بوده و چه کرده که توانسته اینطور دقیق و زیبا و نفس گیر، مخاطب را در کتاب غرق کند.

*** خوبی خواندن کتاب‌های از این دست، آن هم وقتی "مامان خانم" آن را زودتر خوانده، این است که می‌شود رو در رو نشست و بی‌نهایت درباره‌ی آن حرف زد. از عاشورا و زینب گرفته، تا شجاعی، ادبیات دراماتیک، علوم سیاسی و نوشتن و قدرت کتاب.

**** یکی از نکاتی که در طول خواندن این کتاب جلب توجه می‌کرد، نوع روابط افراد با هم بود. میزان زیادی مهر و محبت، نوازش، بوسیدن، در آغوش گرفتن در تمامی روابطشان از کوچک گرفته تا بزرگ موج می‌زد. آنقدر که یاد حدیثی از پیامبر افتادم که مضمونش این بود که "فرزندان خود را گرامی بدارید و نیک تربیت کنید." گرامی داشتن بر تربیت درست ارجح بود و این خانواده به خوبی یکدیگر را گرامی می‌داشتند و با عملکردشان گرامی داشتن را می‌آموختند.

 

 

۳ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۹
مهدیه عباسیان

مکان‌های عمومی

عنوان: مکان‌های عمومی
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 133
سال نشر:
چاپ اول 1345 - چاپ هفتم 1390

این کتاب یک شاهکار کوچک 133 صفحه‌ایست که حرف‌های ناب زیادی برای شنیده شدن، فهمیدن و عمل کردن درونش موج می‌زند. ابراهیمی این‌بار از مردمانی سخن گفته است که خواسته یا ناخواسته به انزوا کشیده شده‌اند و گاه چاره‌ای جز بودن در مکان‌های عمومی ندارند.

 

- مهری! این کار که تو از من می‌خواهی - کاری که خیلی زنها از شوهرهایشان می‌خواهند - از دست من ساخته نیست. این دست، مهری! می‌بینی؟ برای سیلی زدن به صورت صاحبش ساخته نشده است. اینها که با سیلی صورت خودشان، و بچه‌هایشان و زنشان را سرخ می‌کنند جنون سیلی زدن و سیلی خوردن دارند. اینها، اگر کسی بزند می‌خوردند و اگر کسی نزند می‌زنند و اگر کسی نباشد که بخورد، بخودشان می‌زنند، اما برای من هیچ دلیلی وجود ندارد که به قصد رنگ کردن زندگی بی‌رنگم، دستم را بلند کنم. ( صفحه 49)

- لباس پوشیدم. زنم برایم پیراهنی آورد که نمی‌شناختم و گفت آن را تازه خریده است و من از رنگ و تازگی‌اش خوشم آمد و از پوشیدنش - که مثل کاغذ بود و بوی نشاسته می‌داد - خنده‌ام گرفت و پی همین بود که گفتم: خاطرت جمع باشد. امشب اگر با بزرگ‌ترها نتوانم، با بچه‌ها کنار می‌آیم. (صفحه 62)

- خواهرم زیرکانه می‌خندید: موظف شده‌یی که اعتقاد داشته باشی. چیزی باورت شده که گذشتن از آن جرئت می‌خواهد. میان تو و آن کس که گاو آپیس یا خدا را می‌پرستد هیچ فرقی نیست برادر. داداش، باور نمی‌کنی این‌طور باشد؟ (صفحه 112)

- کمر باطل می‌شکند. قدرت زیادی هم نمی‌خواهد. فقط ایمان به باطل بودنش مهم است. (صفحه 121)

 

* مگر می‌شود کسی که کتابش را با این جملات آغاز می‌کند، دوست نداشت؟

به من می‌گفتند که زندگیِ مشترک، فصلِ پایان است

و اینک،

این کتاب را

به همسرم تقدیم می‌کنم

که سرفصلِ فصل هاست.

** حالم پس از خواندن کتاب‌های ابراهیمی وصف‌ناپذیر است. به خودم می‌گویم اگر در مملکت کاره‌ای بودم، حتما همه را مجبور به خواندنشان می‌کردم. بعد صدایی در اعماق ذهنم می‌گوید: "مجبور؟ مطمئنی نتیجه خواهد داشت؟" نه. مطمئن نیستم. تصمیم می‌‌گیرم که اگر روزی دختری داشتم یا پسری، کتاب را جزو لاینفک زندگی‌شان کنم تا بیاموزند این آموختنی‌های از نان شب واجب‌تر را. باز آن صدا را می‌شنوم که می‌گوید: "بیاموزند؟ به همین راحتی؟" راست می‌گوید. باز هم نه! ولی، قسم می‌خورم، اگر روزی مادر بودم، برای خاطر یک نسل، یا نه، حتی اگر هیچ وقت مادری را نچشیدم، اگر روزی همسر بودم، تنها برای آرامش همان یک نفر، این مفاهیم را،  این درس‌های زندگی را، این چگونه زیستن را و این ترجیح آرامش به آسایش را زندگی کنم.

*** یادش به‌خیر. آبان ماه پارسال، در یک روز بارانی با نمایی از کوه‌های برفی، این کتاب را از کتابخانه ملی خریدم.

 

 

۴ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۶
مهدیه عباسیان

من آلیس نیستم

عنوان: من آلیس نیستم ولی این‌جا خیلی عجیبه!
نویسنده: فرید حسینیان تهرانی

نـشر: هیلا
تعداد صفحات: 160
سال نشر:
چاپ اول 1394

 تا به حال نام سندروم میکروپسیا به گوشتان خورده؟ میکروپسیا یا «AIWS» که کوتاه شده (Alice in wonderland syndrome) است، اختلالی است عصبی که با تاثیر بر روی بینایی فرد باعث می‌شود که انسان‌ها، حیوانات و دیگر اشیاء کوچکتر از اندازه واقعی‌شان دیده شوند. عموما وقتی این افراد در یک زمان به چند شیء نگاه می‌کنند، اشیایی که مشاهده می‌شود، دور از هم یا خیلی نزدیک به هم دیده می‌شوند. مثلا ممکن است این افراد یک حیوان خانگی مثل سگ را به اندازه یک موش ببینند. این شرایط در حالتی از میدان بینایی اتفاق می‌افتد که چشم‌ها به درستی ایفای نقش نکنند و فقط تفسیر مغز از اطلاعاتی است که از چشم‌ها عبور می‌کنند.
 

فرید حسینیان تهرانی، در داستان عجیبش زندگی فردی، مبتلا به این سندروم نادر را روایت می‌کند. داستانی که برای فهمیدنش انرژی بسیار بیشتری در مقایسه با سایر داستان‌های خطی و ساده از خواننده می‌گیرد. شخصیت اصلی رمان، دنیای به هم ریخته‌ای دارد و دائم بین گذشته و حال در نوسان است. گاه تنها آنچه که تجربه کرده را بیان می‌کند و گاه به دنبال علل پریشانی‌اش می‌گردد.

 

- من اساسا وقتی ناچارم دروغ بگویم، سعی می‌کنم تکه‌ای از واقعیت را ما بین دروغم جا بدهم که موقع دروغ گویی بتوانم روی آن تکیه کنم تا اعتماد به نفسم از بین نرود و لو نروم.

- کاش در موفقیت و شادی و خوشبختی هم تلقین اینقدر خوب جواب بدهد. می‌گویند می‌دهد، اما امتحانش ایمان و یقین می‌خواهد. شاید مشکل از ایمان قوی ما به مصیبت است.

- ما همیشه آن چیزی نیستیم که هستیم، آن کاری که می‌کنیم، نمی‌کنیم و آن جایی که غایبیم حضور داریم.

 

* من نمی‌دانستم که گالیور هم به این سندروم مبتلا بوده و آدم کوچولوهای اطرافش واقعا کوچولو نبودند. شما می‌دانستید؟

** برای خواندن این کتاب باید زیاد صبور باشید. زمان زیادی برای خواندن و فهمیدن اینکه داستان از چه قرار است لازم است. ولی به صبوری‌اش می‌ارزد.

*** نوع نثر نویسنده، استفاده از کلمات و بعضی جمله‌ها حظّ آدم را در می‌آورد.

**** وقتی در حال خواندن این کتاب بودم، دو موضوع حواسم را پرت می‌کرد: یک اینکه فرید حسینیان تهرانی‌ای که مهندسی مکانیک و مدیریت شهری خوانده، چــــــقدر مطالعه داشته تا چنین چیزی نوشته است، و دوم اینکه برخی قسمت‌های کتاب من را یاد  کتاب "وضعیت آخر" و پیش‌نویس زندگی می‌انداخت.

***** گاهی اوقات از اینکه در کتابخوانی هم نوجوانی نکردم، ناراحت می‌شوم. یک سری کتاب‌های نوجوانانه را باید حتما بخوانم.

 

 

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۴
مهدیه عباسیان

طغیان غضب، نوعى جنون و دیوانگى است، چراکه صاحبش بعدا پشیمان مى‌شود و اگر پشیمان نشود دلیل بر آن است که جنونش مستحکم است.

 

* طغیان غضب در ترجمه‌های دیگر "تندخویی" هم آورده شده است.

** هیچ حرفی برای گفتن نمی‌ماند...

 

 

* در یک از فضاهای مجازی این جمله را به اشتراک گذاشتم و باعث شد بحث زیادی در این مورد شکل بگیرد. در مورد مفهوم تندخویی، پایدار بودن و ...

هرچند که در انتها به نتیجه‌ای نرسیدیم ولی من گمان می‌کنم بعضی از این سخنان می‌تواند هشدار باشد:


 هرکس معمولا مسائل رو بر اساس دانسته‌ها و داده‌هایی که دارد تحلیل می‌کند. در زیست‌شناسی، دانشمندان بر این باورند که صفات اکتسابی به ارث نمیرسه. اما در ادامه، امروزه به این نتیجه رسیدند که به ارث می‌رسن. حتی خلق و خو های رفتاری پایدار.

اگر من نوعی برخورد تندی رو به دفعات کم در طول زندگیم داشته باشم (فارغ از نتیجه اش که در اینجا بحث شده) تاثیری رو من نداره. ولی در طولانی مدت اگر این رفتار دائم تکرار شه، با استیلاسیون و دفسفریلاسیون ژن‌ها کاری می‌کنه تا به یکی از صفات درونی من تبدیل شن. طوری که قابلیت انتقال به نسل بعد رو هم داشته باشن. من فکر میکنم این پایداری یا استحکام می تونه به این بخش هم اشاره کنه.

 

۱ نظر ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۱۱
مهدیه عباسیان

مگر می‌شود فقط یک بار متولد شد و یک بار مرد؟ اگر تحولات جسمی، تولد و مرگ روزانه‌ی سلول‌ها و هر آنچه را که در جسم اتفاق می‌افتد ندید بگیری؛ اگر این موضوع که هر شب به نوعی می‌میری و هر روز صبح، به گونه‌ای زاده می‌شوی، را هم به کناری بگذاری، شاید بتوان گفت که جسم یک بار متولد می‌شود و یک بار هم می‌میرد. من، ولی در مورد چیزی فراتر از جسم حرف می‌زنم. چیزی در درونت که ارزش اصلی تو بر آن اساس است و آن هم عجیب با مرگ و زندگی گره خورده.

در دل هر روزه‌ی زندگی، بارها مرگ را به چشم می‌بینی و تجربه‌اش می‌کنی. تو زنده‌ای اما چیزی در درون تو برای همیشه حیات را بدرود می‌گوید. تو راه می‌روی اما بخشی از وجودت می‌میرد و تا همیشه فلج می‌مانی. تو حرف می‌زنی اما قطعه‌ای از درونت لال می‌شود از بیان خودش. ولی...  ولی، خنکای نهفته در بعضی لحظات، آرامش مستتر در برخی احساسات و ناب بودن مجموعه‌ای از تجربیات کاری می‌کند تا دم به دم متولد شوی. هر لحظه، با دردی شیرین، با رنجی به جان خریدنی، با طعمی تکرار نشدنی. بدون مرگ. تا ابد.

تقویم‌ها خبر از تولد جسمت می‌دهند. می‌گویند زاده‌ی تابستانی و بیست و پنچ بهار را پشت سر گذاشته‌ای. اما نگاهی ساده به دلت و عمق چشمانت، نشان می‌دهد که بیش از این‌ها سن داری، در یک روز پاییزی متولد شده‌ای و پس از آن هر روز، هر لحظه متولد می‌شوی. اینکه تقویم‌ها چه می‌گویند را بسپار به آنانی که به آن بها می‌دهند عزیز من! بگذار ندانند از آن پاییزی و پاییز از آن توست.

 

 

۴ نظر ۱۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۱
مهدیه عباسیان

در ستایش عشق

عنوان: در ستایش عشق
نویسنده: آلن بدیو
مترجم: مریم عیدالکریم کاشی
نشر: ققنوس
تعداد صفحات: 95
سال نشر: چاپ اول 1393 - چاپ سوم 1395

عشق موضوعی ازلی و ابدی است و در محدوده هنر به عنوان مرکز ثقل هر اثر بدان پرداخته می‌شود. جشنواره بین‌المللی تئاتر آوینیون هر ساله در فرانسه برگزار می‌شود. در سال 2008 در این جشنواره گفت‌وگویی با آلن بدیوی فیلسوف در مورد بزرگداشت عشق انجام، و متن آن چهار سال بعد در کتابی با عنوان در ستایش عشق منتشر می‌شود. آلن بدیو در این سخنرانی از جنبه‌های مختلفی به عشق - که به گفته‌ی او امروزه در حال طی مسیری است که به واژگون شدن و منسوخ شدن معنای اصیل آن می‌انجامد - پرداخته است: عشق در معرض تهدید، فلاسفه و عشق، ساخت عشق، حقیقت عشق، عشق و سیاست، عشق و هنر.

او به طرز جالبی در فصول مختلف این کتاب و با کمک گرفتن از سایر فیلسوفان و نویسندگان، حقایقی بیان نشده از مفهوم حقیقی عشق را به تصویر می‌کشد تا به خواننده بفهماند که " عشق را باید از نو ابداع کرد."

 

- عشق مشروط بر این که فقط به عنوان مبادله‌ی الطاف متقابل تلقی نشود یا، به هر نحو، پیشاپیش چون سرمایه‌ای سودآور در نظر گرفته نشود، به واقع نوعی اعتماد و پشت گرمی منحصر به فرد است که در بخت و سرنوشت وجود دارد. عشق ما را به قسمت‌های تعیین کننده تجربه چیزهای متفاوت می‌برد و ذاتا به این ایده رهنمون می‌شود که می‌توان دنیا را از منظر متفاوت تجربه کرد. ... عشق تجربه‌ای فردی است از کلیت بالقوه و از این رو، در فلسفه از اهمیت بالایی برخوردار است.

- عشق طرحی وجودی است: به منظور ساختن دنیا از منظری مرکزیت زدایی شده غیر از منظر انگیزه محض من برای بقا یا تایید مجدد هویت خود. اینجاست که "تجربه" و "ساختن" را در برابر هم قرار می‌دهم.

- عشق صرفا درباره دیدار دو فرد و رابطه درونی آن‌ها نیست: عشق نوعی ساختن است. زندگی‌ای است که ساخته می‌شود، اما نه دیگر از منظر "یک" بلکه از منظر "دو". و این همان چیزی است که من آن را "صحنه نمایش دو" نامیده‌ام.

 

* هر قدر که خواندن سه - چهار فصل اول به من چسبید، خواندن دو فصل آخر در مورد سیاست و هنر که حدود نیمی از کتاب را به خود اختصاص داده بودند، برایم سخت بود.

** این کتاب را با هدف ورزیده شدن ذهن مطالعه کردم. یکی از ترس‌های جدیدی که با آن‌ دست به گریبانم، ترس از تنبلی ذهن است. به همین خاطر خواستم مثلا با متنی متفاوت در مسیر ارتقای آن بکوشم!

 

 

۱ نظر ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۱
مهدیه عباسیان

کاغذ و خودکار را گذاشته‌ام جلویم تا بنویسم و خالی شوم. اما نوشتنم نمی‌آید. اسمم را هزار جور روی کاغذ می‌نویسم. یک بار پررنگ، یک بار کم‌رنگ. خوش خط. بد خط. زل می‌زنم به اسمی که مال من هست و نیست. چطور با این یک کلمه شناخته می‌شوم؟ سرم درد می‌کند. از زل زدن به کاغذ، در، دیوار و چشم‌های منتظر توی آینه. سقف Orbit ام درد می‌کند. آنقدر که یقین دارم اگر زل زدن‌ها ادامه داشته باشد چشم‌هایم از کاسه بیرون می‌افتند. دراز می‌کشم، دفترم را روی صورتم می‌گذارم و چشم‌هایم را می‌بندم. در اتاق را باز می‌کنی و می‌پرسی خوابم یا بیدار. با چشم‌های بسته بیدار بودنم را اعلام می‌کنم. می‌آیی بالای سرم روی تخت می‌نشینی و تمام نگرانی و دلسوزی‌ات را می‌ریزی توی صدایت، قربان صدقه‌ام می‌روی و می‌خواهی تا حرف‌های نگفته‌ام را برایت بگویم. دلم برایت می‌سوزد. دلم برای خودم هم می‌سوزد. دلم برای هرچه زن است می‌سوزد. بلند می‌شوم و می‌نشینم. تو روی تخت نشسته‌ای و من روی زمین. موهای پریشانم را پشت گوشم می‌زنم و دنبال دستمال عینکم می‌گردم. پیدایش نمی‌کنم. همانطور که سرم پایین است، شیشه‌های عینک را با یقه بلوزم تمیز می‌کنم و می‌گویم : "تو بگو من چکار کنم. منم همون کار رو می‌کنم." و  این باز زل می‌زنم به توی نگرانی که تا یک لحظه‌ی پیش تار بودی. دوباره در افکار درهم و برهمی که لحظه‌ای امانم نمی‌دهند دست و پا می‌زنم. چشم‌ها بهترند یا کلمات؟ اگر چشم‌هایش را نمی‌دیدم؟ اگر آن نگاه ترسناک تا اعماق وجودم رسوخ نمی‌کرد؟ اگر ته دلم خالی نمی‌شد؟ اگر ... شروع می‌کنی به حرف زدن و ناخواسته نجاتم می‌دهی از غرق شدن در اقیانوسی نا آرام.

می‌گویی که چشمان قرمز و ساکت بودن زیادی‌ام حالت را بد کرده. می‌گویی به خاطر تمام اصرارهایت عذاب وجدان داری و می‌ترسی مسبب حال بد الانم تو باشی. می‌پرسی: "از من ناراحتی؟"

ای کاش می‌توانستم به همه بفهمانم که فقط چند روز، نه حرفم می‌آید، نه نوشتن، نه زندگی کردن. ولی نمی‌توانم. شما که همه نیستید. حالتان از من بدتر است و نگرانی در تمام رفتارتان موج می‌زند. جواب می‌دهم: "ناراحت هستم. ولی نه از تو." چشم‌هایت پر از اشک می‌شود. سرت را پایین می‌اندازی و می‌گویی: " جایگاه ما طوریه که شاید حرف زدن با من برات سخت باشه، برو بیرون. با یکی از دوستات حرف بزن. حالت بهتر می‌شه. اصلا چرا نمی‌ری قدم بزنی؟ چرا چپیدی تو این اتاق؟"

دلم می‌خواهد حرف بزنم. بی وقفه. تا ابد. دلم می‌خواهد بنشینم و همه غوغای درونم را به تصویر بکشم. نیازمند شنیده شدنم. حالا که اینجایی، چه کسی بهتر از تو؟ جایگاهمان مگر چه مشکلی دارد عزیز من؟ عقب‌تر می‌روم، تکیه می‌دهم به دیوار و می‌افتم به جان نگفته‌های انبار شده در وجودم.

" راستش رو بخوای بیشتر از اینکه از بد تموم شدن این ماجرا ناراحت باشم، از خودم و عملکردم شوکه‌ام. ناراحتیم مال یه چیز دیگه‌اس. نمی‌دونم چطوری بگم." نگاه نگرانت هولم می‌کند. حواسم پرت می‌شود و کلمات از دستم خارج می‌شوند. به جای تو، نگاهم را می‌دوزم به گل‌های برجسته‌ی پتویی که در بغلم گرفته‌ام.

"ببین بیا تصور کنیم زندگی هر کدوممون یه لیوان آبه. هر زندگی‌ای یه ناخالصی‌هایی داره، مال یکی کمتر، مال یکی بیشتر. من سال‌ها وقت گذاشتم، سال‌ها جون کندم تا تونستم از شر این ناخالصی‌هایی که داشتن کاملا برعکس، منو تو خودشون حل می‌کردن خلاص شم. کلی مهارت‌ مختلف یاد گرفتم و همشون رو به کار بستم تا اون ناخالصی‌ها رو که هر کدوم یه وزن و یه چگالی خاص داشتن رو مجبور به رسوب کردن کنم. بعد یه دفعه یه نفر پیدا شد و اومد نشست جلوی من و از من خواست خودم رو براش هم بزنم. من خودمو برای هر کسی هم نمی‌زنم. اینو شماها می‌دونستید، به خودشم گفتم. شاید اصرارهای شما بود که فکر کردم اون هر کس نیست. نمی‌دونم. گفتن این چیزا چه فایده‌ای داره؟ من حالم خوبه. خیلی خیلی خوب. فقط یه آدمِ هم خوردم. اون چیزایی که ته نشین شده بودن، دوباره معلق شدن. یه آدم هم خورده حق نداره این شکلی باشه؟"

سرم را بلند می‌کنم و نگاهت می‌کنم. همچنان منتظری. منتظر شنیدن. چقدر خوب که حرفی نمی‌زنی. چقدر خوب که به جای نگاه کردن به من، با رو تختی بازی می‌کنی. دوست دارم باز هم حرف بزنم. انگار افکارم به محض ملبس شدن با کلمات، از ریخت و قیافه می‌افتند و دیگر نمی‌توانند ویرانگر باشند. 

" چیزی که خیلی ذهنم رو مشغول کرده، زن بودنه. احساس می‌کنم خدا زن رو آفریده تا بگذره. از خودش. تمام و کمال. در ازای هیچ. بگذره و با دیدن خوشحالی یه نفر دیگه شاد شه. من از زن بودن خودم شوکه‌ام. از اینکه می‌تونم این قدر راحت برای آدمهایی که هنوز به حریمم راهشون ندادم، از خودم و خواسته‌هام بگذرم متعجب می‌شم. بهم نخندیا، ولی من نمی‌دونستم که انقدر زنم! از این که یه دنیا دختر خندون و آمادی گذشت و پاکبازی دارن درونم زندگی می‌کنن، ترسیدم. نمی‌دونم باید چطور کنترلشون کنم."

سرت را بلند کردی و زل زدی به من. تعجب جای نگرانی را گرفته. می‌گویی که چرا انقدر پیچیده به قضیه نگاه می‌کنم. عذرخواهی می‌کنی برای تمام حمایت‌ها و حرف‌های از سر اطمینانت در مورد اویی که حتی خودش هم از خودش مطمئن نبود. عذرخواهی به چه کارم می‌آید جانِ من؟ قانعت می‌کنم که این وضع، وضع خوبی‌ست و برای آرام شدن چاره‌‌ای جز کاویدن آنچه اتفاق افتاده، ندارم. باید تکلیفم را با خیلی مفاهیم و با خودم روشن کنم. باز از حسم حرف می‌زنم و می‌گویم: "باورت شد که حس و انرژی‌ای که می‌گویم رد خور ندارد؟" باورت می‌شود. من اما از باور گذشته‌ام. من تازه، پس گذشت این همه سال از زندگی، به احساس‌ام، آنچه از زندگی می‌خواهم و خدا ایمان آورده‌ام. حرف‌هایم تمامی ندارد، ولی این حرف زدن‌ها و این کلمات راضی‌ام نمی‌کند. فکر می‌کنم درست حرف زدن را بلد نیستم. حرف‌هایی که می‌زنم آن چیزهایی نیستند که واقعا می‌خواهم بگویم. چقدر چیزی که در ذهن من است با آنچه تو می‌شنوی فرق دارد.

می‌پرسی به چه چیز با این دقت فکر می‌کنم. می‌گویم: " به قاصر بودن کلمات، آدم‌ها و حتی دنیا."

 

 

۵ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۱۴
مهدیه عباسیان

آدمیزاد است دیگر...

بارها و بارها با این جمله نوشتن را برایت آغاز کرده‌ام. بارها خودکار برداشته‌ام و یک "آدمیزاد است دیگر" نوشته‌ام، و همه‌ی آنچه دلم می‌خواهد باز بگویم و نمی‌توانم را در آن سه نقطه خلاصه کرده‌ام. بارها نشسته‌ام پشت لپ‌تاپ و ناخودآگاه وسط کارهای بی سر و ته، نوشته‌ام "آدمیزاد است دیگر" و آن‌قدر زل زده‌ام به آن، که چشم‌هایم پر از اشک شده است. اشک‌هایی که نمی‌دانم از سر انقباض طولانی مدت عضلات چشم‌اند یا از آنچه که در ذهنم جان می‌گیرد و در قلبم ریشه می‌دواند.

این بار می‌خواهم بگویم آدمیزاد است دیگر، عزیز من. یک دفعه به خود می‌آید و می‌بیند تنها خاکستری از او به جا مانده. در توهم خاموشی غرق می‌شود. از توهم خاموشی خوشحال می‌شود، غافل از اینکه شعله‌های ریزی در آن زیر می‌سوزد و می‌سوزاند.

 

 

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۰
مهدیه عباسیان