رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۵/۱۸
    :)

۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

جلویم ایستاده و با من حرف می زند. چشم هایش پر از اشک است. می گوید و می گوید. ذهنم پر از حرف است. پر از فکر. پر از سوال. دوست دارم من هم حرف بزنم. گریه کنم. اما نمی دانم چه باید کرد. آن قدر نمی دانم، نمی دانم و نمی دانم که راهم را میگیرم و می روم... می روم که برسم ولی نمی رسم. می روم که تمام کنم ولی تمام نمی شود...

بوی پیچ امین الدوله ها مستم می کند و می برد مرا به روزهای دور. خیلی دور. در روزهای دور، بچگی، پیراهن صورتی و موهای دم اسبی سِیر می کنم. مگسی از کنارم رد می شود و می برد مرا به یک روز کَز، در جایی که نمی دانم کجاست، در حالی که دراز کشیدم و به پنکه سقفی چرخان زل زده ام. گروهی می گویند و می خندند و از کنار من ِ در حال راه رفتن رد می شوند، من ولی ساکتم. صامت. حرفم نمی آید. خندیدنم هم. حتی گریه کردنم. تلفنم زنگ می خورد. دوستی قدیمی است. می خواهد مرا ببیند. سریع جوابش را می دهم که وقت ندارم. خداحافظی می کند و قطع می کنم. روی پله برقی ام که دوست دیگری زنگ می زند. به آنچه گفته ایم فکر می کنم و آنچه می خواهیم بگوییم و آنچه باید بگوییم. فقط فکر می کنم. نه جوابی می دهم و نه تکانی می خورم. آن قدر به گوشی در حال زنگ خوردن نگاه می کنم تا قطع می شود. خسته می شوم. از فکر کردن. از پله برقیِ بی انتها. از روسری ای که هی کج می شود. از آدم های خودخواهی که مراعات فکر کردن من را نمی کنند! از کسانی که می توانند شاد باشند، می توانند ناراحت باشند. از خودم. از سنگ شدن چند روزه ام. از بی حسی ام. خسته می شوم. آن قدر خسته که دلم می خواهد گوشی را پرت کنم پایین، با یک حرکت روسری ام را در آورم، بیاندازمش در جایی غیر قابل دسترس و بخزم در بغل همین رهگذر خندانِ خودخواه و یک دل سیر گریه کنم.

اما هیچ کدام از این کار ها را نمی کنم. به جایش، گوشی را توی کیفم میگذارم. روسری ام را صاف می کنم و شروع می کنم به حرف زدن با خود خسته ی درونم. که ببین جانِ من، ببین عزیزجان، ببین دختر خوب...نباید این قدر فکر کرد. بیا و دست از سر "گذشته"ی گذشته ی پر حسرت و "آینده" ی نیامده ی پر ابهام بردار. بیا و دریاب خودت را. گذشته ات درد می کند؟ نگذار این درد به حال و آینده هم سرایت کند. بیا و مطمئن قدم بردار. بیا و بستر تداوم را با منطق بساز. بیا و زندگی را زندگی کن...

پیرزنی کمک می خواهد، به سمتش می روم و کمکش می کنم. حالم بهتر می شود. از هزار، هفت تا هفت تا برعکس می شمارم و سعی می کنم بی فکر، به راهم ادامه دهم و عجب خوش میگذرد...

 

 

۳ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۵۲
مهدیه عباسیان

دست هایش را کنار صورتش گذاشت و سرش را چسباند به شیشه ماشین. زل زد به بادکنک هایی که صندلی عقب را پر کرده بودند. به چه فکر می کرد؟ شصت و دو ثانیه برای فکر، مقایسه یا رویاپردازی وقت داشت. سرش را کج کرد و زل زد به عروس خندان نشسته در صندلی جلو. هیچ حرکتی نمی کرد. ثانیه ها به سرعت سپری می شدند. تنها سی ثانیه باقی مانده بود. به گمانم در این سی ثانیه، به دنبال یافتن لحظه ای ناب، لحظه ای فارغ از سختی ها، به دنبال پاسخ دادن به این سوال که آیا او هم روزی این چنین می خندد یا نه، سی سال را جلو رفت.

چراغ سبز شد و وقت تمام. عروس و داماد خندان، متوجه دو دست کوچکی که امکان دیدن را برای آن دو چشم مهربان فراهم کرده بود، نشدند و رفتند. دست های دخترک از شیشه کنده شد. انگار در این دنیا نبود. ماشین ها حرکت می کردند و او همچنان بی حرکت همان جا ایستاده بود.

 

 

۳ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۲۱
مهدیه عباسیان

در ترس غوطه ورم و بین آرامش و ناآرامی در نوسان. بین درست بودن و نبودن. بین اعتماد کردن و نکردن. یقین و شک. اطمینان و تردید. آونگی در درونم بین دو قطب متضاد در نوسان است و در هر رفت و برگشت دلم را ناگهان قرصِ قرص و به ناگاه خالی ِ خالی می کند.

صدایی در درونم تکرار می شود. صدایی خاص و با قدرت. صدا رسا و رساتر می شود و به طرز اعجاب آوری هر دو قطب را یکسان می کند. آرامش و آرامش. درست بودن و درست بودن. اعتماد کردن و اعتماد کردن. یقین و یقین. اطمینان و اطمینان. محو می شوم.

و دلم قرص تر از قرص، به صدایی که بی وقفه تکرار می شود: " لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا"

 

 

۳ نظر ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۴
مهدیه عباسیان

عنوان: یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 97
سال نشر:
چاپ اول 1388 - چاپ دوم 1391

 یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت تنها نمایش نامه نوشته شده توسط نادر ابراهیمی با شیوه ای متفاوت، مثل همیشه عمیق و عالی و در دو پرده است. داستان در مورد خانواده ای است که پسرشان می میرد و یا به قتل می رسد و حال در پی پیدا کردن قاتل و قاتلین احتمالی هستند. ابراهیمی بسیار قشنگ و دل نشین از دو زاویه متفاوت به واقعه می نگرد و نگرانی ها، رفتارها و عکس العمل های افراد را به خوبی به تصویر می کشد تا به هدف نهایی خود برسد...

 

- مادر برای تحمل کردن خلق شده. کدام مصیبتی روی زمین اتفاق می افتد که سهمی از آن ما مادرها نباشد؟ کدام مصیبت؟ (صفحه 13)

- گریه یک برادر شبیه گریه ی یک مادر نیست. هر کدام ما به شیوه ی خودمان زار می زنیم. برادرها زود خاموش می شوند و دیر فراموش می کنند. (صفحه 19)

- ما عاطفه را مثل پوسته یی روی شخصیت خودمان می کشیم و با ابراز عاطفه، راه را بر شناختِ واقعی خودمان می بندیم. (صفحه 38)

- تماشاچی بی طرف بودن، بدتر از دشمن بودن است. در این جهان پر از جنایت، عابر بودن، بزرگترین جنایت است. (صفحه 86)

 

* شاهکاری دیگر از نادر جان ابراهیمی... ابراهیمی چه در داستان کوتاه، چه در رمان و چه در نمایشنامه نویسی اش، روش خود را دارد و دنباله روی هیچ کدام از نویسندگان دیگر نبوده است. در این نمایشنامه هم راوی داستان یا همان نویسنده، روی صحنه حاضر است و همانطور که می نویسد، داستان لحظه به لحظه شکل می گیرد.

** وقتی می بینی، ابراهیمی در سال 87 فوت کرده و این نمایشنامه در سال 88 چاپ شده است، کمی دلت می گیرد. ولی وقتی که یاد کتاب های دیگرش می افتی و گفته ی خودش در مورد اینکه اگر 50 سال بعد از مرگش هنوز کسی بود که کتاب هایش را بخواند یعنی به هدفش رسیده است، از بزرگی اش آرام می شوی...

***  نوشتن در مورد این کتاب جزو کارهای نکرده ای بود که از آبان ماه پارسال، هر روز به تعویق انداخته شد تا آخر یک سال گذشت...

 

 

۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۶
مهدیه عباسیان

آماده می شوم و کفش هایم را می پوشم. دلم برای کفش هایی که روزهاست جلوی در افتاده اند، می سوزد. از پله ها پایین می روم و جلوی آینه می ایستم. روسری ام را صاف می کنم، عینکم را تمیز می کنم و چشم میدوزم به کاغذ چسبیده روی دیوار و گوشه ی آویزانش. از این همه بی تفاوتی چیزی ته دلم تکان می خورد و راه می افتم. راه می روم و راه می روم و راه می روم. نگاهم می افتد به مورچه هایی که دوان دوان از این سو به آن سو می روند. نگاهم دوخته می شود به جای خالی چند تایی که زیر کفشم ماندند. دلم می گیرد از این اجل ناگهانی و چشم هایم خیس می شوند. نفسی عمیق می کشم. از نگهبانی رد می شوم. طبق معمول آقای نگهبان سرش پایین است و زل زده است به چیزی نامعلوم. دلم برای او هم می سوزد. تند تر می روم. چشمم می افتد به گل های خندان توی باغچه. ساقه شکسته یک گل را میبینم و دردش را حس می کنم. بغض می کنم. نفس پشت نفس. باز هم می روم. تلفنم زنگ می خورد. می ایستم. جواب می دهم. گربه ای پشمالو کنار پایم می آید، روی زمین دراز می کشد و خودش را لوس می کند. دلم برای بی کسی و جلب توجهش کباب می شود. از پله ها بالا می روم. وارد کتابخانه می شوم. وسایلم را برمی دارم. کیفم را توی کمد می گذارم. به سمت منطقه ی امنم حرکت می کنم. نگاهم می افتد به ساعت دیواری. به عقربه هایی که جز چرخیدن کاری ندارند. دلم برای آن ها هم می سوزد. صندلی را بیرون می کشم و می نشینم. دسته صندلی مثل هر روز به میز می خورد. روزی هزار بار به میز می خورد و نمی تواند از خودش محافظت کند. بغضم عمیق تر می شود. لپ تاپ را روشن می کنم. پیام هایم را چک می کنم. دوستی قدیمی تعداد بی شماری جملات ناب به سویم روانه کرده. مست می شوم و چشم هایم دوباره پر از اشک. به دوست داشتن و موجودات دوست داشتنی زندگی ام فکر می کنم. به دوری. به ساعت دیواری. به مورچه ها. به ساقه های شکسته. به شیشه ترک خورده. به دانشجویان خسته. به باتری ای که هی تمام می شود. به لکه روی عینک که پاک نمی شود. نفسم می گیرد. به دوست داشته شدن فکر می کنم. قطره اشکی از گوشه چشمم می افتد روی میز. سریع پاکش می کنم. کتاب را باز می کنم و خیره می شوم به کلمات. نخوانده بعضی کلمات می خندند و بعضی، می گریند. "بهشت" قیافه اش مهربان است و "نگرانی" معلوم است حال خوشی ندارد. از این همه بی اختیاری و ظواهر و برچسب و قضاوت رعشه بر اندامم می افتد. بعض روی بغض می آید. کتاب را می بندم. چشم هایم را هم. بازشان که می کنم، همه جا خیس است. اشک های وقت نشناس باز راهی به بیرون یافتند و دست از سرم بر نمی دارند. نفس عمیق می کشم. پاکشان می کنم. به هیچ چیز فکر نمی کنم. ولی نمی شود. دست من نیست. تمامی ندارند. اشک ها می آیند و می آیند و می آیند...

انگار دچار یک مرض جدید شده ام. یک مرض جدید ناشناخته. نمی دانم باید آن را گریه غیرارادی نامید یا گریه پاتولوژیک یا ناخویشتن داری عاطفی. نمی دانم رگه هایی از یک PTSD نهفته در درون است یا علائم شدید شده بیماری MS ای که از انتها در حال شروع شدن است! هرچه که هست به گمانم دچار یک مرض جدید شده ام...

 

 

۶ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۳
مهدیه عباسیان

جستارهایی در باب عشق

عنوان: جستارهایی در باب عشق
نویسنده: آلن دو باتن
مترجم: گلی امامی
نشر: نیلوفر
تعداد صفحات: 228
سال نشر: چاپ اول 1394 - چاپ دوم 1394

جستارهایی در باب عشق، کتابی داستان گونه و متشکل از 24 فصل است. کتاب به گونه ای نوشته شده که فکر می کنی نویسنده در حال به اشتراک گذاشتن آنچه که با نام عشق با دختری به نام کلوئه تجربه کرده، می باشد. در حقیقت اگر برای دانستن بیشتر در مورد نویسنده کنجکاو نباشی، شاید همچنان با تصور داستان بودن کتاب را ادامه دهی و به پایان برسانی. اما با جست و جویی کوتاه در مورد آلن دو باتن متوجه میشوی که با نویسنده ای 47 ساله سروکار داری، که دکترای فلسفه در دانشگاه هاروارد را تنها به دلیل نوشتن، رها می کند و به نگاه به پدیده ها از منظر فلسفه روی می آورد. و به این نتیجه می رسی، کتابی که در دست داری، توضیح ملموسی از عشق یا آن چیزی که آن را عشق می خوانیم، بر پایه نظریات فیلسوفان و اندیشمندان است...

 

- وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هر چند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و لاجرم غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود.

- عشق یک طرفه ممکن است دردناک باشد ولی درد ایمنی است، چون به کس دیگری جز خودمان صدمه نمی زند، دردی خصوصی و همان اندازه که تلخ و شیرین است، خودانگیخته نیز هست. اما به محض آن که عشق دو جانبه می شود، باید حالت انفعالی و ساده صدمه دیدن را رها کنیم و مسئولیت ارتکاب به گناه را بپذیریم.

- دیدگاه من نسبت به کلوئه را می توان با فرضیه، خطای باصره معروف مولر - لیر مقایسه کرد که دو خط مساوی بر حسب موقعیت پیکان سرشان به نظر نامساوی می رسند. نوع نگاه من به کلوئه مانند دو پیکان بیرونی عمل می کرد،که به یک خط عادی، قابلیت تداومی می دهد، که از نظر عینی دارای آن نیست.

- آیا نمی بایست ابراز عشقم به گونه ای منحصر به فرد می بود که برازنده کلوئه باشد؟

- تعریفی از زیبایی، که احساس مرا نسبت به کلوئه دقیق تر شرح می دهد، توسط استاندال بیان شده است. " زیبایی قول شادبختی است." با اشاره به این نکته که چهره کلوئه بیانگر کیفیت هایی بود که من با زندگی خوش هم-هویت می دانستم:

در بینی اش طنزی داشت، کک مک هایش حکایت از معصومیت می کرد، و دندان هایش نوعی بی توجهی شیطنت آمیز به معیارهای متعارف داشت. من شکاف میان دو دندان جلویش را نقض ترکیب آرمانی دندان نمی دانستم، بلکه برایم نشانی از محاسن روانشناختی بود.

- به قول پروست، زنان زیبای کامل را باید به مردان بدون تخیل واگذاشت.

- در فرضیه سراب، مرد ِ تشنه تصور می کند آب، نخلستان و سایه را می بیند، نه به دلیل آن که شاهدی برای آن دارد، بلکه به دلیل نیازی است که به آن دارد. نیازهای چاره ناپذیر ِ توهم خود راه حل هایشان را به وجود می آورند: تشنگی توهم اب و نیاز به عشق توهم شاهزاده سوار بر اسب سپید را. فرضیه سراب، همیشه توهم کامل نیست: مرد گمشده در صحرا چیزی را در افق می بیند. منتها نخلستان خشکیده، چاه آب خشک شده، و مکان، مورد هجوم ملخ ها قرار گرفته.

- هر کسی ما را به حس دیگری از خودمان تبدیل می کند، چون ما کمی تبدیل به چیزی می شویم که آن ها فکر می کنند هستیم. "خود" ما می تواند به آمیبی تشبیه شود، که دیواره های بیرونی اش نرم و منعطف است و در نتیجه با محیط اش تطابق دارد.

- اگر فیلسوف ها به گونه ای سنتی همواره زندگی مبتنی بر منطق را توصیه، و زندگی بر مبنای هوی و هوس را نفی کرده اند، علتش این است که منطق بستر تداوم است.

- بدون عشق، قابلیت دارا بودن هویت را از دست می دهیم، در عشق تاییدی مدام از " خود" ما وجود دارد. شگفت نیست که، مرکزیت تمام ادیان تصور خداوندی است که قادر است در هر حال ما را ببیند: دیده شدن موجب این اطمینان است که وجود داریم، چه بهتر از آن که در این حالت با خداوند یا همسری سر و کار داشته باشیم که "عاشق" ما باشد.

- یکی از دردسرهای عشق این است که دست کم برای مدتی این خطر را دارد که به طور جدی خوشبخت مان کند.

- می توانستم فریادی سر کلوئه بزنم، او هم مقابله به مثل کند و گره جدل ما درباره کلید اتاق گشوده می شد. ریشه تمام قهرها مبتنی بر خطایی است که می تواند مطرح شود، جواب بگیرد و بلافاصله از بین برود، ولی در دل طرف توهین شده نشست می کند و بعدها بروز دردناک تری می یابد. تاخیر در حل و فصل بلافاصله اختلاف ها، بلافاصله بعد از وقوع آن ها، به عقده تلخی تبدیل می شود. نشان دادن خشم، بلافاصله بعد از اختلافی که رخ داد، بهترین کاری است که می شود انجام داد، چون بار گناه قهر شده را سبک می کند و قهر کننده ار از موضه جنگجویانه اش فرود می آورد. قصد نداشتم در مورد کلوئه چنین لطفی روا دارم، این بود که به تنهایی از هتل زدم بیرون و به طرف سن ژرمن به راه افتادم.

- گناه کلوئه در رد کردن عشق در وهله نخست بستگی داشت به این که من تا چه اندازه با از خودگذشتگی به او عشق ورزیده بودم - چون اگر عوامل خودخواهی وارد نیت من شده بود، در آن صورت کلوئه هم به همان اندازه محق بود که رابطه مان را خودخواهانه قطع کند.

 

* از خواندن این کتاب و توصیفات جالب آلن دو باتن لذت بردم. هر آنچه می خواندم و می فهمیدم در کنار یافته هایم از کتاب های عشق های خنده دار نوشته میلان کندرا و بازی ها نوشته اریک برن عزیز قرار می گرفت و حالت تکمیل کننده ی دلچسبی را برایم به وجود می آورد.

 

 

۱ نظر ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۳
مهدیه عباسیان

من عاشق آدم های پولدارم

عنوان: من عاشق آدم های پولدارم
نویسنده: سیامک گلشیری

نـشر: مروارید
تعداد صفحات: 192
سال نشر:
چاپ اول  1385

کتاب شامل 10 داستان کوتاه است که در همه آن ها با فضاسازی خوب و استفاده درست از دیالوگ ها، خودت را جزو شخصیت های حاضر در داستان حس می کنی و وقایع را نظاره گر می شوی. اکثر داستان ها تنها روایتی ساده، از برشی از زندگی افراد عادی جامعه هستند.

 

- آهنگ‌ که‌ شروع‌ شد، دختر گفت‌: «خیلی‌ کیف‌ می‌ده‌ آدم ‌بشینه‌ پشت‌ این‌ ماشینو و تو این‌ اتوبان‌ از کنار بقیة‌ ماشین‌ها رد بشه‌ و جیپ‌سی‌کینگز گوش‌ بده‌.»

نگاهش‌ به‌ مرد بود. مرد گفت‌: «آره‌.»

دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»

مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»

«من‌ عاشق‌ ماشین‌های‌ شیک‌ و مدل‌بالام‌. عاشق‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ بالای‌ شهرم‌. عاشق‌ بهترین‌ غذاهام‌. عاشق‌ مسافرتم‌. عاشق ‌اینم‌ که‌ برم‌ تو یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ نزدیک‌ دریا تو رامسر.»

مرد لبخند زد. گفت‌: «حالا چرا رامسر؟»

«چون‌ عاشق‌ اونجام‌. عاشق‌ اینم‌ که‌ وقتی‌ دریا طوفانی‌یه‌، تو ساحلش‌ قدم‌ بزنم‌ و صدف‌ جمع‌ کنم‌. رامسر که‌ رفته‌ین‌؟»

مرد سر تکان‌ داد. نگاهش‌ به‌ جلو بود. دختر گفت‌: «عاشق‌ اینم‌ که‌ یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ تو اون‌ خیابون‌ نزدیک‌ ساحلش‌ داشته‌ باشم‌. از اون ‌ویلاهایی‌ که‌ از تو بالکنش‌، دریا پیداس‌. صبح‌ زود پاشی‌ بری‌ تو ساحل‌ و تموم‌ ساحلو قدم‌ بزنی‌. بعدش‌ هم‌ برگردی‌ تو ویلا، یه‌صبحانة‌ مفصل‌ بخوری‌ و دوباره‌ بخوابی‌. تا لنگ‌ ظهر بخوابی‌. بعدش ‌هم‌ پا شی‌ ناهار بخوری‌ با یه‌ عالم‌ بستنی‌ توت‌فرنگی‌. بعد تا عصر بشینی‌ فیلم‌ ببینی‌ و موسیقی‌ گوش‌ بدی‌. عصر هم‌ بزنی‌ بیرون‌. فکرشو بکنین‌.»

به‌ مرد نگاه‌ کرد. منتظر بود چیزی‌ بگوید. مرد همان‌طور زل‌ زده ‌بود به‌ جلو. دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»

مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»

«من‌ عاشق‌ آدم‌های‌ پولدارم‌. جدی‌ می‌گم‌. عاشق‌ آدم‌های ‌پولدارم‌. وقتی‌ می‌شینم‌ تو یه‌ همچین‌ ماشینی‌، خیلی‌ احساس‌ خوبی ‌بهم‌ دست‌ می‌ده‌. فکر می‌کنم‌ همه‌ اینها مال‌ خودمه‌. نمی‌دونم‌ چرا، ولی‌ یه‌ همچین‌ احساسی‌ دارم‌. فکر می‌کنم‌ هر چی‌ تو این‌ دنیاس‌، مال‌منه‌.» بعد گفت‌: «شما باید از اون‌ پولدارها باشین‌.»

 

* اولین کتابی بود که از سیامک گلشیری می خواندم. در حقیقت بیشتر راغب بودم از هوشنگ گلشیری چیزی بخوانم تا برادر زاده اش. ولی در فیدیبوگردی های اخیر این کتاب را هم به لیست عظیم کتاب هایی که به خاطر تخفیف های نوروزی، به صورت کاملاً هیجان زده (شما بخوانید جو گیرانه!) انتخاب کرده بودم، اضافه کردم.

** بدون هیچ دلیل خاصی ذهنیت مثبتی به داستان های کوتاه ایشان نداشتم. ولی تمام تلاشم را کردم تا بدون هیچ گونه پیش داوری مطالعه را شروع کنم. در کل کتاب خوبی بود و می توان گفت نکات خوبی برای داستان نویسی در دل آن نهفته بود. ولی انتظارات بالایی که از گلشیری ها داشتم را برآورده نکرد...

*** تمام کارهای مفید تعطیلات نوروزی امسال محدود شد به خواندن یواشکی همین چند جلد کتاب، در طول لگو بازی کردن های ممتد با فسقلی جان.

 

 

۱ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۲
مهدیه عباسیان

عنوان: آن هنگام که نفس هوا می شود
نویسنده: پال کالانیتی
مترجم: شکیبا محب علی
نشر: کوله پشتی
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1395

آماده باشید. بنشینید. و ببینید جسارت چگونه است. ببینید چه شهامتی می خواهد که خودتان را اینگونه ابراز کنید. و ورای همه ببینید، چه چیزی پس از شما زنده می ماند و به شدت بر زندگی دیگران تاثیر می گذارد، تنها از طریق کلام شما. در دنیایی از ارتباطات همزمان، جایی که اغلب در صفحات مانیتور غرق شده ایم، نگاه هایمان به اشیای مستطیل شکلی که در دستان­مان زنگ می زند دوخته و تمام توجه­مان صرف چیزهای زودگذر شده است، اندکی توقف کنید و این گفت و گو را با همکار ِ جوان از دست رفته ی من تجربه کنید، کسی که جاودانی است و همیشه در خاطره ها باقی می ماند. به پال گوش فرا دهید. در سکوت بین کلماتش، گوش کنید به آنچه باید در جواب بگویید.

آن هنگام که نفس هوا می شود شرح رویایی با مرگ است. دکتر پال کالانیتی 37 ساله که در بهترین نقطه ی زندگی اش به سرطان ریه مبتلا می شود، دیده ها، یافته ها و تجربیاتش را با خواننده به اشتراک گذاشته و همسرش پس از مرگ آن را تکمیل کرده است.

 

- هرگز نمی توانی به کمال برسی، اما می توانی نزدیک شدن به چیزی را که پیوسته برایش تلاش می کنی باور داشته باشی.

- خیلی غم انگیز بود، آن دو نفر بی خبر از همه جا، یک زندگی را برنامه ریزی می کردند و هرگز بی ثباتی خودشان را تصور نمی کردند.

- آن کس که می توانست نیمی از مسافت دوی ماراتن را بدود خاطره ای دور بود، و همین بخشی از هویت آدم را شکل می دهد. دردِ شدید پشت می تواند روی هویت اثر بگذارد؛ حتی خستگی و تهوع هم می توانند.

- اگر روابط انسانی بر مبنای معنا شکل می گرفت، به نظر ما بزرگ کردن بچه بعد دیگری بر این مبنا اضافه می کرد.

- پزشک ها به هر شیوه ی قابل تصوری به بدن تعدی می کنند. انسان ها را در بی پناه ترین، وحشت زده ترین، و خصوصی ترین حالت های شان می بینند. آن ها را در ورود به این دنیا، و سپس بیرون رفتن از آن همراهی می کنند.

- بهتر است یک کاسه تراژدی را قاشق قاشق به خورد بیمار بدهی نه یکدفعه.

- انتظار داشتم بعد از مردن پال فقط احساس خلا و دلشکستگی کنم. هرگز به ذهنم نرسیده بود که یک نفر را می توانی بعد از رفتنش به همان اندازه دوست داشته باشی.

 

* از خواندن این کتاب لذت بردم. پال فردی بود که  خودش را در ادبیات و پزشکی برای یافتن معنای صحیح زندگی و مرگ غرق کرده بود و در انتها به آنچه که می خواست رسید...

** توصیفات کتاب، مخصوصا توصیفات زیست شناسانه و کالبدشکافانه کتاب بسیار چسبید.

*** این کتاب من را یاد کتاب سه شنبه ها با موری انداخت.

**** از آنجایی که طبق روال دو سه سال قبل، همیشه عباس معروفی یکی از همراهان نوروزی من بود، شدیداً این روزها جای خالی کتاب هایش را حس می کنم...

 

 

۱ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۷
مهدیه عباسیان