رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۵/۱۸
    :)

۹ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

عنوان: و دست هایت بوی نور می دهند
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: مرکز
تعداد صفحات: 48
سال نشر: چاپ اول 1390 - چاپ هشتم 1396

گمانم بیش از یک سال از آخرین باری که از مستور خوانده ام، گذشته بود و گه گاه با خودم فکر می کردم که چقدر دلم نوشته ای، جمله ای یا کلمه ای از مستور می خواهد. در کتابگردی های دیروز در انقلاب، این کتاب کوچک را که شعرهایی از او هستند، پیدا کردم. دیشب بی وقفه آن را خواندم و بسیار از شخصیت های همیشه حاضر، از ترتیب عجیب کلمات مستور، از حس خاص موجود در یادداشت ها و از همه چیز لذت بردم.

 

- دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته ای

  در کلمه ای انگار

  در عین

  شین

  قاف

  در نقطه ها

 

- به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

  حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

  از لذت گفتنش امتناع کنم.

 

- امروز

  ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر

  نشست مقابلم

  بر نیمکت سنگی

  در نقطه ای گنگ از شهر غریب

  و ناگهان

  چندبار

  شلیک کرد توی سینه ام

  آه،

  با چشم هایش.

 

 

۰ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۰
مهدیه عباسیان

 

داستان فیلم در جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد و درباره تخلیه نیروهای بریتانیا، فرانسه و بلژیک از شهر دانکرک در فرانسه می‌باشد. در جریان این عملیات تاریخی بیش از ۸۰۰ قایق نظامی ارتش بریتانیا جان دست‌کم ۳۳۵ هزار سرباز انگلیسی و فرانسوی را که در محاصره ارتش آلمان‌ها گرفتار شده بودند، نجات دادند.

فیلمی دیگری از نولان و باز هم بسیار شگفت آور. روایتی متفاوت و کم و بیش صامت از جنگ که بیشتر آن در ناوشکن ها و دریا به تصویر کشیده شده است. عوامل زیادی در کنار هم قرار گرفتند و این فیلم را از نظر من دوست داشتنی کردند. فیلم تعداد زیادی شخصیت دارد که هر کدام در زمان و لحظه مخصوص به خودشان قهرمان داستان می شوند و توجه بیننده را به خود جلب میکنند. پس از مدتی دوربین سراغ شخصیت دیگر می رود و از زاویه ای دیگر جنگ را به بیننده نشان می دهد. همه شخصیت های کمرنگ در کنار هم قرار گرفته اند تا جنگ و آنچه به این نام بر همه گذشته پر رنگ باشد. زمان در فیلم رفت و برگشت های زیادی دارد. وقایعی که در آسمان اتفاق می افتند، چند دقیقه ای جلوتر از وقایع روی دریا هستند. به همین دلیل مخاطب وقایع را پیشاپیش میداند. در نتیجه بدیهی است هیجان زده نشود. اما نکته ای که فیلم را برایم با ارزش می کند این است که من ِ مخاطب زمانی که در حال دیدن فیلم هستم، با اینکه با صحنه هایی که زودتر به من نشان داده شده است، می دانم در فیلم چه اتفاقی می افتد، با اینکه فیلم روایت یک حادثه تاریخی است که می توان از کل آن مطلع شد، با اینکه روند پیشرفت فیلم طوری است که به ظاهر آدم را درگیر هیچ گونه احساساتی نمی کند، اما باز هم هیجان زده می شدم. شاید بهتر باشد به جای هیجان زده شدن از واژه متأثر شدن استفاده کرد.

در انتهای فیلم برای دیدن تمام تصاویر قابل لمس و درک از جنگ، مرگ، ترس و سوختن در آب،  -که هیچ ذهنیتی از آن ها نداشتم- بسیار متأثر شدم و از ته دل به نولان آفرین گفتم.

 

* نمره فیلم :8/1  از 10 در IMDb

 

 

 

۰ نظر ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۶
مهدیه عباسیان

دارن آرنوفسکی کارگردان را که دستی در نوشتن هم دارد و اکثر فیلم نامه های خود را می نویسد را نمی شناسم. هیچ ذهنیتی از فیلمی که قرار است ببینم ندارم. فیلم را می بینیم و درگیر ریتم کند و بازی بی نظیر و تصویر برداری جالب آن می شویم. در ابتدا همه چیز خوب است. اما این خوبی دوام چندانی ندارد و جای آن را مرموز بودن می گیرد. ابهام و سردرگمی حتی می تواند بیننده را از پای در بیاورد. تنها کلیتی که در مورد فیلم میتوان گفت این است که "مهمان‌ های ناخوانده‌ ای به خانه زوجی جوان می‌آیند و آرامش زندگی‌ را برهم می‌زنند."

ولی انگار این تمام فیلم نیست. شخصیت ها اسم ندارند. روی پوستر فیلم علامت تعجب هم آورده شده است. مهمان های ناخوانده مانند مور و ملخ از همه جا سرازیر می شوند. زن را نادیده می گیرند. لکه ی خونی که پاک نمی شود و گاه و بی گاه تازه می شود، پایانی که باز به آغاز می انجامد؛ همه و همه انگار دارند از مفاهیمی نهان در فیلم سخن می گویند. مفاهیمی که رسیدن به آن ها به تنهایی برایم ممکن نبود.

چندین و چند نقد درباره این فیلم تا به حال خوانده ام. یکی می گوید این فیلم از آن فیلم های صفر و یکی است. که یا بیننده خوشش می آید و یا متنفر می شود. یک جا نوشته است این فیلم سمبلی از این جهان است. جنیفر لارنس سمبلی از مادر است. محل زندگی شان سمبلی از زمین و مهمانان ناخوانده سمبلی از تمام چیزهایی که می توانند مزاحمت یا تغییر ایجاد کنند.

من ولی باز هم به نتیجه ای نمی رسم. جز اینکه این فیلم فرصتی می شود تا باز هم از بازی بی نظیر و خیره کننده جنیفر لارنس لذت ببرم.

* نمره فیلم :6/5  از 10 در IMDb

 

 

۱ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۲
مهدیه عباسیان

دستش را انداخته بود روی شانه مادرش و او را در راه رفتن همراهی می کرد. پایین چادر زن روی زمین کشیده می شد. دستش را از روی شانه هایش برداشت. دست هایش را بالای سر مادرش برد و چادرش را بلند کرد و جلو کشید. زن نای راه رفتن نداشت. روی پل ِ هوایی بلندِ نفس گیر ایستاد و زل زد به ماشین هایی که با سرعت رانده می شدند. پسر به گمانم یازده یا دوازده ساله بود. هم قد مادر. یا او بلند قد بود و یا مادر کوتاه. بلوز بافت پوشیده بود با راه راه هایی آبی، سفید و بنفش. انگار لباس تنش را اذیت می کرد. هر چند لحظه یک بار دستش را می آورد عقب و پشتش را می خاراند. هم کوچک بود و هم بزرگ. کمی به مادرش که داشت خستگی در می کرد نگاه کرد و با صدایی پر از ذوق پسران در این سن برایش از ماشین ها گفت. زن هیچ عکس العملی نشان نداد. درد داشت. به خود می پیچید. پسر دستش را پشت مادر گذاشت. صدایش که این بار مانند مردی قوی بود، از آماده بودن و بهتر بودن پرسید. زن سرش را به نشانه موافقت تکان داد و راه افتاد. پسر دوباره دستش را دور شانه های مادر مریض حلقه کرد و زن به پسر تکیه کرد.

خیلی آرام راه می رفتند. خیلی خیلی آرام. مسیر کوتاه دو سه دقیقه ای هر روزه ام، ده دقیقه بود که تمامی نداشت. سرعتم را بیشتر کردم و از مادر و پسر جلو زدم و رفتم. صدای نفس های عمیقِ سرشار از درد زن را می شد، حس کرد. قدم های محکم و مردانه پسرک نوجوان را می شد، دید.

چرخیدم و شروع کردم از پله های پل پایین آمدن. دلم میخواست سرم را بلند کنم و چهره ی پسر را ببینم. ولی فکرِ اینکه چشم هایش را چطور از یاد ببرم، پشیمانم کرد و سرعتم را بیشتر...

 

 

۰ نظر ۱۰ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۲
مهدیه عباسیان

می ایستم جلوی آینه. موهایم را شانه می کنم. می بندم. کشو را باز می کنم. برس را سر جایش می گذارم. کرم را بر میدارم و به دست های خشک و ترک خورده ام می زنم. کمی توی آینه به آنچه در درون چشم هایم موج می زند نگاه می کنم. عینکم را در می آورم. موهای جمع شده و به هم ریخته ی پشت گوشم را مرتب می کنم. عینکم را تمیز می کنم و دوباره می زنم. به اسپری ها  و ادکلن ها نگاه می کنم. دستم ناخودآگاه سمت اسپری شیفون می رود. برش می دارم، درش را باز می کنم. دستم را رویش فشار می دهم، لباسم و اتاق را پر می کنم از بوی خاصش. ناگهان حالم جوری عجیب می شود. نمی دانم چرا یادم میرود که به خودم بارها قول داده ام که از این اسپری نباید زد. حالم دگرگون می شود. باز افکار مختلف حمله می کنند به من. که دنیا چه عجیب است. که آدم چقدر نمی داند چه در انتظارش است. که زندگی گاه می تواند چه کوتاه، چه غافلگیرکننده، چه نفس گیر باشد.

می نشینم لبه تخت و زل می زنم به اسپری که همچنان در دستم است. چرا این اسپری بوی آن عطر کاملا متفاوت را برایم تداعی می کند؟ بوی عطری که هیچ وقت خودآگاه متوجهش نبودم. اما حالا اینجا ناخودآگاه به یادش می افتم و باعث می شود دلم عجیب از این مرگ ناگهانی بگیرد. مگر می شود آدم از مرگ یک کارمند که حالا به خاطر کارش هر روز او را در دانشگاه می دید، این قدر متاثر شود؟ مگر می شود قدرت این تأثر آنقدر باشد که پاهایم توان وارد شدن به اتاقی با صندلی ای خالی از او را نداشته باشد؟ چرا تصویر دست لرزانش بر روی موس با چشم هایی که برای بهتر دیدن اندکی تنگ شده بود و به مانیتور زل زده بود، از خاطرم نمی رود؟ دنیا چه عجیب است. آدم ها چه عجیب اند. زندگی چه باورنکردنی است.

برایش فاتحه می خوانم. لباسم را عوض می کنم و اسپری دیگری بر می دارم و می پاشم به روی افکار مختلف و حال عجیبم و از اتاق بیرون می روم.

 

 

۱ نظر ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۴۵
مهدیه عباسیان

عنوان: کارد زدن به گوجه فرنگی
نویسنده: آسیه جوادی (ناستین)
نشر: آموت
تعداد صفحات: 192
سال نشر: چاپ اول 1393

هر سال در فصلش می خواهم مرباهای مختلفی درست کنم. می خواهم ترشی هایی را که بلد هستم درست کنم. غذاهایی که دارند از یاد می روند بپزم. تابستان سبزی هی مختلف را در خانه خشک می کنم. میوه خشک می کنم. با این که روز به روز توانم برای انجام کارها کمتر تر می وشد اما نیرو و حسی مرا به سوی درست کردن آن ها سوق می دهد. گاه از اینکه خود را برای انجام این کارها به تعب می اندازم، حیرت می کنم. ماحصل این دل مشغولی ها را اغلب به این و آن می بخشم. این کتاب یک کتاب آشپزی دیگر نیست. سرتقی من در انجام این کارها فقط و فقط برای به یادآوردن چیزهایی است که ما را با کودکی هایمان پیوند می دهد و تنها این نیست بلکه زنده نگه داشتن حلاوت و خاطره عزیزانی است که آن ها را برای ما درست می کنند. 

 

من نه خجالت می کشم از انجام این کارهایی که می توان آماده اش را تهیه کرد و نه فکر می کنم وقتم به هدر رفته و نه فکر می کنم که استثمار شده ام. به میل و رغبت خودم و با ایمان به درستی این مراسم و دوست داشتن به ایجاد فضایی دلپذیر آن را تا زمانی که توان دارم ادامه خواهم داد. این کارها به همان اندازه خانه، اطرافیان و  خودم را غنا می بخشد که کم از نوشتن و خواندن یک داستان و دیدن تئاتر نیست. اگر این تلاش های رنگین و متنوع نباشد به نظر من زندگی خشک و یکنواخت می شود اگرچه ما بازیچه های جدیدی داشته باشیم که جذاب تر از خشک کردن سبزی است.

این کتاب را نوشتم تا به خاطره مادری تقدیم کنم که به ما یاد داد چگونه با هیجان و عشق کارهایی از این قبیل را انجام دهیم و با اینکه مشغله مهمتری داشت اما ما و بچه هایمان را با جهانی آشنا کرد که کم از درس خواندن و دکتر و مهندس شدن نبود.

 

تمام آنچه که در مورد این کتاب می شد گفت در این دو بخش وجود داشت. انگار که می نشینی کنار مادربزرگ و او از خاطرات قدیم می گوید. جذاب، شیرین و دوست داشتنی...

 

 

۰ نظر ۰۶ دی ۹۶ ، ۲۰:۱۷
مهدیه عباسیان

عنوان: هرس
نویسنده: نسیم مرعشی

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 185
سال نشر:
چاپ اول 1396

نسیم مرعشی در کتاب اولش آن قدر احساسات خوب را روانه درونم کرده بود و آن قدر از نوع نوشتن و خوب نوشتنش من را مطمئن، که تنها، شنیدن این موضوع که کتاب دیگری در راه است کاری کرد بی درنگ کتاب را باز کنم و با شور و شوقی خاص خواندن را آغاز کنم. تصویر روی جلد و نیم جمله ی نوشته شده بر روی جلد کتاب همه خبر از متفاوت بودن می دادند، اما منِ خواننده ای که نسیم مرعشی ِ پاییز فصل آخر سال است را در ذهن داشتم، بعد از خواندن یک صفحه شوکه شدم و کتاب را بستم و بلند بلند فکر کردم که آیا واقعا او از جنگ نوشته است؟

نمی دانم می شود گفت این کتاب در مورد جنگ است یا نه. نمی دانم می شود آن را جزء کتاب های دفاع مقدس طبقه بندی کرد و به دیگران پیشنهاد  داد یا نه. ولی می دانم و مطمئنم که جای چنین کتابی در کنار انبوه کتاب های دفاع مقدسِ موجود که همه و همه از آنچه در جبهه های جنگ اتفاق افتاد و بعد از جنگ تمام شد، بسیار بسیار خالی بود.

هَرَس داستان یک خانواده ی خرمشهری است که در دل جنگ خرمشهر ویران را ترک می کنند و از اهواز شاهد ویرانی ها هستند. هرس داستان زندگی این خانواده پس از جنگ است. جنگی که تمام شده اما تبعاتش برای آن ها که در دل آن بوده اند، تمامی ندارد. هرس داستان زندگی خانواده ای است که جنگ کاری می کند که دیگر خانواده نباشند...

 

- امیدت برای ئی زندگی زیاده رسول. ما نفرین شده یم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه هاش مرده ان، خونه ش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئی طور نبوده که بچه ها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. بردنمون ته ِ ته سیاهیه نشونمون دادن و آورده ن مون زمین. ما از جهنم برگشتیم. نگاه مون کن. ما مرده یم. خودمون، زمین مون، گاومیشامون، همه مرده یم. فقط راه میریم.

 

* کتاب به همان اندازه که عاالی بود، تلخ هم بود. تلخِ تلخِ تلخ. تلخی ای که منِ نوعی تا به حال به آن فکر نکرده بودم.

** در تمام طول کتاب به فکر PTSD و افرادی که دچارش می شوند و مایی که دچارش هستیم بودم.

 

 

۰ نظر ۰۵ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۴
مهدیه عباسیان

 

زمانی که شروع کردیم به دیدن فیلم، دائم این فکر در ذهنم میگذشت که مناسب گروه سنی نوجوانان بوده و احتمالا انتخاب درستی نکرده ایم. آن قدر این فکر در ذهنم از این ور به آن ور رفت که به مرحله بیان رسید. و در نتیجه ی این ابراز، همسرجان توجهم را جلب کرد به نوع متفاوت تصویربرداری.

تصویر برداری فیلم به گونه ای متفاوت بود. شخصیت اصلی داستان که پسرکی است 10 -12 ساله، به نقاشی کردن علاقه دارد و گاه تصویری که بیننده می بیند تنها حرکت مداد بر روی کاغذ است و بس.

تصویر برداری متفاوت در کنار فضای تخیلی و فانتزی و درد پنهان در داستان برای پسری که پدر و مادرش جدا زندگی می کنند من را ناخواسته تا انتهای فیلم با خود همراه کرد. آن هم چه همراه کردنی. نفس هایی بس عمیق برای فرو خوردن اشک های افسار گسیخته لازم بود.

این فیلم و داستان هایی که توسط درخت برای پسرک تعریف شد هم مناسب نوجوانان است و هم بزرگتر ها. بزرگتر هایی که به قول شازده کوچولو عجب آدم های عجیب و غریبی اند و شاید به لطف چنین داستان ها و کتاب هایی یاد بگیرند، قضاوت کردن را، پذیرش خاکستری بودن را، مدیریت دو خوی خوب و بد درون را و ...

* در تمام مدت دیدن فیلم تمام فکر و ذکرم به سمت نویسنده این داستان بود. این که از روی چه کتابی ساخته شده. چرا تا به حال آن را نخوانده بودم و ... . که پس از تحقیقات تکمیلی متوجه شدم فقط یک فیلمنامه در کار بوده است.

** این فیلم جوایز زیادی را برده است و نمره 7/5 را در IMDb از آن خود کرده است.

۲ نظر ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۴
مهدیه عباسیان