رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۵/۱۸
    :)

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

سرش را برگرداند و از پنجره به بیرون نگاه کرد. آسمان آبی تر بود. ابرها سفیدتر. کوه ها قهوه ای تر. بیابان خاکی تر و درخت ها سبزتر. چقدر همه چیز متفاوت بود. رنگ ها جلوه ای دیگر از خودشان را به نمایش گذاشته بودند. همه چیز تغییر کرده بود. انگار دنیا شفاف تر شده بود.

سرش را برگرداند و زل زد به "او"ی در حال رانندگی. همایون می خواند و "او" با عینکی بر چشم، زل زده بود به جاده ی بی انتها. سرش را به سمتش نگه داشت و تکیه داد به صندلی. شروع کرد به حرف زدن. سوال پرسید و "او" جواب داد. خاطره گفت و "او" خندید. حرف زدنشان تمام شد و دوباره سکوت همه جا را فرا گرفت. غرق شد در صدای در حال پخش. همراه شد با کلماتی که بر جان می نشستند. چشم هایش را بست. چند لحظه ای گذشت. چشم هایش را باز کرد و "او" دوباره پدیدار شد. در چهره اش چیزی آرامش بخش وجود داشت. در سکوت چهره اش را کاوید. به دنبال عامل آرامش بود. نگاهش خیره ماند به سایه ای از عینک که دور چشمش افتاده بود و چشمی که مستقیم را نگاه می کرد. تمامِ تمامِ دنیا خلاصه شد در آن دو سانتی متر، در آن منطقه ی کوچک، که آرامش را کُرور کُرور روانه درونش میکرد. گردنش از کج بودن درد گرفته بود. ولی مهم نبود. مهم، زندگی کردن در منطقه ی امنی بود، که گه گاه به سمتش مایل می شد و حسی ناب را برایش ایجاد می کرد.

 

 

۱ نظر ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۰
مهدیه عباسیان

ذرات ناشناخته ای در درونم شناور اند. ذرات ناشناخته ای که صدها حس و هزاران فکر شناخته شده را به یادم می آورند. ذرات ناشناخته ای که نمی گذارند لحظه ای فارغ از تو باشم.

آن روز روی نیمکت، کنار هم نشسته بودیم. حرف می زدیم. چشم هایت دیده نمی شد. باز هم حرف زدیم و حرف زدیم و حرف. عینکت را درآوردی. زل زدی به من. چشم هایت جور خاصی بود. ذرات ناشناخته از چشمان تو وارد چشمان من شدند و من را به منی دیگر تبدیل کردند... به همین راحتی... در من، منی متولد شد که تو را در خود دارد و می تواند دوست بدارد...

 

 

۲ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۴۳
مهدیه عباسیان

دل، حاصل خیزترین نقطه جهان هست... چه نمایی داشته باشد چون بایرترین نقطه هستی و چه دل انگیزی زیباترین و سرسبزترین جنگل ها را، چه به نرمی و تازگی چمن زاری باشد و چه به سختی، سختی و سختی خیابان های زیر پایمان، باز هم دل حاصل خیز ترین نقطه جهان است. باید به جانش افتاد. زیر و رویش کرد. شخمش زد. آن را کاوید. ناخالصی ها را دور ریخت. داشته ها را یاد آوری کرد و نداشته ها را فراهم...

این کارها که تمام شد، می ماند پاشیدن بذر و به انتظار رویش نشستن. فارغ از هرگونه نگرانی، ترس، تشویش و ابهام. چرا که دل حاصل خیزترین نقطه جهان است. فقط آستین ها را بالا زدن می خواهد، اندکی صبوری و بسیاری توکل...
 

۲ نظر ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۰۲
مهدیه عباسیان

عنوان: نفحات نفت
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 232
سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ سیزدهم 1394

* همیشه دلم میخواست جمعی را به خواندن دعوت کنم. اما چطور و چگونه را نمی دانستم. ورود دوباره به فضای خوابگاه از سال گذشته باعث شد که فرصت را مغتنم بشمارم و هفته ای یک شب، بچه ها را برای شرکت در برنامه ای به نام "شب نشینی با کتاب" ترغیب کنم تا در کنار هم اندکی کتاب بخوانیم و یا به بهانه ی کتاب دمی گفت و گو کنیم و شاید فکر...

پس از این برنامه که از پارسال تا امسال به لطف خدا دوام آورده است و برای پابرجا ماندنش از ته دل تلاش می کنم، بر آن شدیم تا مسابقات کتابخوانی در دانشگاه برگزار کنیم. پس از بررسی ها و صحبت ها و فکر های بسیار با مسئولان، همکاران و دوستان، رسیدم به "سه گانه کتابخوانی". سه گانه ای که آفتاب در حجاب، مرحله اول آن و نفحات نفت مرحله ی دوم آن را تشکیل دادند و مرحله ی سوم به امید خدا به زودی آغاز خواهد شد...

** رضا جان امیرخانی جزو نویسندگانی است که دوست میدارمش. از آن نویسندگانی که پا جای پای نویسندگان نگذاشته اند و صرفا ادامه دهنده روند موجود نیستند. مزه ی بی نظیر منِ او فراموش نشدنی است و هر بار که از کنار افغانیانِ محترم ِ جوانمرد رد می شوم محال است که یاد او و جانستان کابلستانش نیوفتم.

*** امروز فرصتی دست داد تا بتوانیم میزبان جناب امیرخانی در دانشگاه باشیم. روزهاست که می خواهم در مورد نفحات نفت بنویسم، اما هر بار، نوشتن در مورد آن را به انتهای این روز که به شدت منتظرش بودم، موکول می کردم...

 

همان طور که روی جلد کتاب نوشته شده است، نفحات نفت، جستاری است در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی. کتابی تحلیلی و مقاله گونه که به بررسی مدیریت سه لَتی در دولت می پردازد، به صورت ریشه ای مضرات و تاثیرات وابستگی به نفت را بررسی می کند، مثال های گوناگون می آورد تا با ایجاد سوال هایی مهم در ذهن خواننده، او را به فکر کردن، پیدا کردن پاسخ و تغییر وضع موجود یا کارآفرینی، خصوصی سازی و تلاش برای عدم وابستگی به نفت سوق دهد.

 

- دعوای این قلم با مدیر دولتی آن روزگار نیست. گله ی این قلم از مخاطب جوان امروزی است که افق اش را در کار دولتی می بیند. این پاره خط فقط برای این، رقمی شده است که دریابیم برایی برون رفت از آن چه درش هستیم چاره ای نداریم جز غیر دولتی بودن و فرهنگ کار غیر کارمندی. ( صفحه 219)

- خانواده ای هستند مفلوک. کارِ پدر بدان جا کشیده که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نانِ سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را خرج خود کند...
به پدر چه خواهید گفت؟ بی کاره؟ مفلس؟ معتاد؟ هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده ای باشد؛ تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...
مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت. این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود ِ مادر را فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه نجات، همت فرزندان است. از پدر کاری بر نمی آید (صفحه 229)

 

**** صحبت های امروز جناب امیرخانی فوق العاده بود. تعامل، برخورد، صحبت کردن و پرسیدن سوال های انباشته در ذهنم با نویسندگان در مورد چیزی که می نویسند، همیشه برایم جذاب بوده است. اما برخورد نزدیک با یکی از شاعرانی که دوست می داشتمش، و مواجهه با رفتاری باورنکردنی باعث شد ترس خاصی از این نزدیکی داشته باشم. اما آن قدر رضا امیرخانی متین و موقر و انسان گونه رفتار کرد، با حوصله سوالاتمان را شنید و پاسخ داد، از خودش و موقعیت اش و نوشتن و تجربه هایش صادقانه و صمیمی سخن گفت که وقتی به خودم آدم دیدم بسیار بسیار برایم محبوب تر و قابل احترام تر شده است.

***** در سخنرانی امروز تعریف قشنگی از علم داشتند. اینکه علم در گذشته محدود می شد به فردی که مجموعه ای از پاسخ ها در چنته دارد و آن ها را به اشتراک می گذارد. اما امروز دیگر چنین روشی جایگاهی ندارد. امروز نمی توان در گوشه ای تنها نشست و عالم شد. امروزه علم در جایی شکل می گیرد که سوالی باشد و گفت و گویی. اینکه بتوان سوالی را در ذهنی ایجاد کرد و به دنبال پاسخ های احتمالی، چه درست و چه نادرست گشت و یافته ها را به اشتراک گذاشت.

****** امروز به لطف جناب امیرخانی در صبح، و چهل نامه کوتاه به همسرم در شب نشینی با کتابِ خوابگاه، روز پُر کتابِ چسبناکی بود...

 

 

۳ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۷
مهدیه عباسیان

بعضی روزها به طرز عجیبی سخت اند، بعضی لحظات به طرزی باورنکردنی طولانی و بعضی شب ها به طرزی غریب سنگین. انگار که شب با تمام سیاهی اش تو را در بر می گیرد. چادر سیاهش را دورت می پیچد، دست و پایت را می بندد، نه میگذارد تکانی بخوری و نه حتی نفسی بکشی. تو را می فشرد در خودش. فشار. درد. رنج...

هر آنچه درونت است می تراود بیرون. هیولاهای خفته. بمب های نهفته. حس های پنهان و افکار پریشان در کنار چشم های گریان و قلبی بی ضربان...

بعد تو می مانی در حصار هیولاهای گرسنه و تیک تیک بمب هایی که چیزی به انفجارشان نمانده. دست هایت بسته است. حرف زدن را فراموش کرده ای. فریاد زدن را، کمک گرفتن را و حتی فکر کردن را. چه باید کرد؟

تقلا می کنی، تلاش می کنی. هیولاها دوراند و موقعیت های بمب گونه در لحظات آخر عمرشان. باید تصمیم بگیری. باید انتخاب کنی. باید یک سیم را ببری. سخت است. خیلی سخت. سخت و نفس گیر و حتی وحشتناک. به هر سیم که نزدیک می شوی هیولایی از دور خودنمایی می کند. سمت سیم دیگر می روی و هیولاهای دیگر نزدیک می شوند. کدام را باید برید؟ به چه قیمت؟

وقت کم است. در کنار توی ِنشسته، دو بمب قرار دارد که چیزی به انفجارشان نمانده. باید یکی را نجات دهی. باید تصمیم بگیری. دستت به سمت هیچ کدام نمی رود. هیولاهای غرّان ساکت شده اند و چشم به تو و تصمیمی که خواهی گرفت، دوخته اند.

تیک تیک تیک تیک

نگاهت را می دوزی به هیولاهایی که چون موش در دستت هستند، سیم هایی که زندگی ات را می سازند، سیم هایی که ویرانت می کنند و خودت...

نگاهت را می دوزی به شب. به تاریکی. به کور سوی نور. به روزهای پیش رو. به روزهای بی پایانی که در انتهایشان آدم ها تمام میشوند.

تیک تیک تیک تیک

وقتی نمانده. دست هایت می لرزد. چشم های خیست نمی بیند. نفست بند آمده. تمام دخترکان عالم در دلت رخت می شویند و تو همچنان مستاصلی. که چه کنی. که کدام راه درست است؟ کدام انفجار؟ کدام هیولا؟ کدام سیم؟ کدام تصمیم...

چشم هایت را می بندی. نفسی عمیق می کشی. الهی به امید تویی می گویی و دست به کار می شوی. سیمی را می بری و بمب منفجر می شود.

چشم هایت را که باز می کنی، شب تمام شده. نه خبری از بمب ها هست و نه از هیولاها. سکوت است و سکوت است و سکوت. حتی نمی دانی زنده ای یا مرده. هیچ چیز یادت نمی آید. فقط میدانی تصمیمی گرفته ای و وارد مرحله ای دیگر شده ای...

 

 

 

۱ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۰۸
مهدیه عباسیان