رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب

۳ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

همه ی روزها به میل ما سپری نمی شوند. جاهایی در زندگی هست که بهتر است، که باید، به دیگران فکر و مطابق خواسته ی آن ها رفتار کرد. این روزهای زندگی هم به میل ما سپری نشد. روزهای خاصِ شروع زندگیمان را در دست گذاشتیم و با تمام احترام سپردیم به بزرگ تر هایمان. تا آن شود که می خواهند. سخت بود. دشوار بود. تحمل می خواست و صبر و خاموش کردن صدای درون. ولی از پس اش بر آمدیم.

راستش را بگویم؟ هیچ وقت، هیچ وقت در زندگی مثل آن روزِ مهم، مثل مراسم بی سر و ته و پر فشار عروسی احساس پوچی و بیهودگی و خجالت زدگی در برابر خودم را تجربه نکرده بودم. هیچ وقت تا آن لحظه حالم از رسم و رسومات دست و پا گیر و عرف و پا جای پای دیگران گذاشتن ها بد نشده بود. هیچ وقت آن حجم از توجه های بی دلیل ِ اغراق آمیز را ندیده بودیم. اگر بخواهم تمام راستش را بگویم هایم را برایت بگویم، تمامی ندارد. اما می دانی عزیز ِ من...

تمامِ تمامِ آنچه که آرامم می کرد و آن لبخندِ گاه بی رمق را بر لبانم می نشاند، این بود که می دانستم تو هم مانند من فکر می کنی. این بود که می دانستم تو هم احترام گذاشته ای. تو هم در حال خاموش کردن صدای درونت هستی.

می دانی عزیز جانم!

همه ی سختی ها و فشار های وحشتناک ِ موجود در روزهای قبل و خود آن روز، تنها و تنها با معرفی افتخار آمیز تو به اطرافیان دود شدند و دلم گرم و آرام شد. افتخار به انتخابی که کرده ای و محو شدن در کسی که بی اندازه دوستش می داری، دلیل خوبی برای چشم بستن به روی تمام سختی ها و تفاوت هاست. قبول داری؟

از اینجا به بعدِ زندگی ام را در دست گذاشته ام و این بار، با تمام عشق به تو می سپارم. تا آن شود که می خواهیم. تا بسازیم آنچه را که می خواهیم...

 

۴ نظر ۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۷:۴۰
مهدیه عباسیان

ماه در می آید و تاکسی نمی آید. همین طور کنار خیابان ایستاده ام. ایستاده ام و نگاه ملتمسم را دوخته ام به ماشین هایی که با سرعت می آیند و می روند. از سرما در خودم مچاله شده ام. انگار نگاه ملتمسم توجه راننده های در حال عبور را به خود جلب می کند. بعضی نگاهم می کنند و بعضی بوقی می زنند و می روند. سرم را بالا می گیرم و به آسمان نگاه می کنم. به ابرهای پراکنده. به آبیِ بی نظیر آسمان حتی در پشت پرده انبوهی دود. به ماهی که خودنمایی می کند. اگر هوا سرد نبود پیاده می رفتم. خیلی وقت است پیاده روی نکرده ام. خیلی وقت است نگذاشته ام پاهایم زندگی را لمس کنند. خیلی وقت است خیلی کارها نکرده ام. کنار خیابان ایستاده ام و به این مدت فکر میکنم که دست دلم به خواندن نمی رود. به نوشتن هم. همیشه هم باید خواند و هم نوشت. به خودم قول میدهم کتاب های نیمه تمامم را تمام کنم. به خودم قول می دهم بیشتر بنویسم. برای خودم. برای دلم. برای "او"یم. تا سبک باشم. تا نفس بیاید و برود. تا حرف های نگفته حباب نشوند و در تمام بدنم پراکنده نشوند و ناتوانم نکنند.

همچنان کنار خیابان ایستاده ام. یکی دو تا ماشین ایستادند و با شنیدن مقصدم کمی نگاهم کردند و رفتند. ماشین دیگری از دور می آید. یک پراید سفید با راننده ای جوان. با چراغ علامت می دهد. مقصدم را می گویم. لب خوانی می کند و سرش را به بالا تکان می دهد و می رود. خسته شده ام. به خودم یک قول دیگر هم میدهم. اینکه سراغ آن گواهینامه منقضیِ خاک گرفته هم بروم. تا حداقل بر اثر یخ زدگی در کنار خیابان در انتظار یک تاکسی برای یک ربع راه نمیرم.

به رهگذران و ماشین هایی که رد می شوند نگاه می کنم و دلم می خواهد بدانم در ذهن و دلشان چه می گذرد. دلم می خواهد بنشینم در همین گوشه سرد بزرگراه و تمرین های نوشتنی را که در آن کتاب خواندم را انجام دهم. توی ذهنم شروع می کنم به نوشتن. از همه چیز و همه کس که ماشین می آید جلوی پایم می ایستد و با شنیدن اسم مقصد به طرزی باورنکردنی آره می گوید و سوار می شوم. راننده یک پیرمرد است. من تنها مسافر توی ماشین هستم. گه گاهی بر می گردد و به من نگاه می کند و دوباره به مسیر پیش رو خیره می شود. دنبال ایده های خاصی ام برای نوشتن. چشم هایم با دقت همه چیز را آنالیز می کند. گوش هایم تیز است و همه چیز را می شنود. در بین این گشت و گذار سریع یاد حرف دکتر می افتم که می گفت زن ها نویسنده نمی شوند. سری تکان می دهم به این فکر میکنم که باید یک روز در مورد عمه ای که گریه می کند، مادر بزرگی که از گریه دخترش به گریه می افتد، پدربزرگ و پدر گریان، بنویسم. یک روز باید در مورد روزهایی که پیش بینی شدند هم بنویسم. در حال ردیف کردن و پروردن ایده ها در ذهنم هستم که می گوید درس می خوانی یا کارمندی؟ سرم را بر می گردانم و نگاهش می کنم. می گویم درس می خوانم. بر می گردد لبخند می زند و شروع می کند به دعا کردن پدر و مادرم. که درس خوان بارم آورده اند و با حجاب. تمام راه را تا مقصد دعایم می کند و از روسری ام تعریف می کند. صدایی در ذهنم می گوید یک روز باید در مورد این پیرمرد تنهای مهربان که از دختر نداشتن می نالد هم بنویسم. در حال صحبت کردن است که عطسه می کنم. می گوید حتما گوشه ی خیابان توی این هوا سرما خوردی. توی دلم می گویم می ارزد آدم سرما بخورد اما چنین دعاهای نابی نصیبش شود و بلند تشکر می کنم و می گویم که پیاده می شوم. از ماشین پیاده می شوم. دیگر سردم نیست. انگار بیشتر از نوشتن، بیشتر از راه رفتن و خواندن و حرف زدن و گرما و چه و چه و چه به دعا شدن نیاز داشته ام.

۰ نظر ۰۹ آذر ۹۶ ، ۰۱:۳۰
مهدیه عباسیان

روزهای خاصی در پیش است. روزهایی تکرار نشدنی. یک بار برای همیشه. روزهایی که انگار همه میخواهند برای به مقصد رسیدن کنارت باشند و کمکت کنند.

راه، زیادی طولانی است. کارهایی که باید انجام شوند، زیادی نیازمند کمک اند. مقصد دور است. بالاست. آدم های دور و اطرافمان، خانواده هایمان کنارمان می ایستند و پله می شوند تا با کمکشان بالا برویم. تا مقصد دور را نزدیک کنیم.

دوشادوش هم کارهای نکرده را انجام می دهیم. دست در دست هم به سمت روزهای روشن قدم بر می داریم. از پله هایی که با حمایت برایمان ساخته اند بالا می رویم و دست نیافتنی ها را ممکن می کنیم.

این جا که ایستاده ایم، دیگر راهی تا هدف نمانده. به جز یک مشکل. جلوی من دیگر پله ای نیست. یک پله بین پله های من کم است. جای یک نفر خالی است. جای یک نفر تا ابد، تا قیام ِ قیامت خالی است. تابِ تحمل دیده شدن هزار باره ی این فقدان را ندارم. باید این جای خالی را پر کرد. هر طور که بشود. باید از این مرحله گذشت. حتی اگر نشود.

خسته شده ام. از جای خالی ای که همیشه به چشم می آید. از ناتوانی ام. از روزهایی که نمی گذرند. از تبعاتی که تمامی ندارند. خیلی خسته ام. زانو می زنم، خودم را گم می کنم در آغوشت و تمام جانم را می گریم. تا پر شود خلأ عظیمی که در برم گرفته است. تا پر شود این فاصله بی نهایت بین دو پله. گریه می کنم. خستگی ام را. دلتنگی ام را. هر آنچه که باید باشد و نیست را. هر آنچه که دلم می خواهد و نمی شود را.

گریه هایم را، بی تابی ام، خستگی ام را، دل ِ شدیدا گرفته ام را صبوری می کنی. سرم را فشار میدهی در آغوشت و با نجواهای بی نظیرت کمکم می کنی تا با تکیه به تو، فقدان پله ای مهم را تاب بیاورم و از این مرحله سخت عبور کنم...

 

 

۱ نظر ۰۲ آذر ۹۶ ، ۱۱:۵۵
مهدیه عباسیان