رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب

۳ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

من اهل دیدن فیلم های کمدی نبودم. اهل به هر چیز خندیدن هم. فیلم های مفهومی دردناک را که به قول خودم چیزی به آدم اضافه کند را هنوز هم ترجیح میدهم. اما "او" که آمد یاد گرفتم باید برای شاد بودن هم وقت گذاشت، هزینه کرد، تلاش کرد و از آنچه که میتوان اجتناب. "او" آمد و شد همراه خندیدن های من. در کنارش نشستم، فیلم دیدم، تلاش کردم و  کم کم بیشتر خندیدن و راحت خندیدن را یاد گرفتم.

من اهل خندوانه دیدن نبودم. فصل های قبلی خندوانه را ندیده ام. "او" باعث شد مخاطب فصل جدید باشم. هنوز هم سخت می خندم. پس از تمام تلاش ها و شرکت کردن در کنسرت ها و مکان های مختلف ِشاد، باز هم پای خندیدن که به میان می آید سوال های مختلف به ذهنم هجوم می آورند که تمسخر نباشد؟ توهین آمیز نباشد؟ بی احترامی به بزرگ ترها نباشد؟ قضاوت های بدون فکر و بی اساس؟ و چه و چه و چه... آن قدر فکر میکنم، در هم می پیچم و بررسی میکنم که گاه بعد از آنکه همه خنده هایشان را می کنند و قهقهه میزنند، تازه لبخند بر لبانم می نشیند.

اینها را گفتم تا به این جا برسم که خندیدن، اولویت اولم برای خندوانه دیدن نبوده و نیست. همچنان در تلاش برای راحت تر شاد بودن هستم، اما این که در این روزهای درهم و برهم، در این جامعه ی پر از سختی و نا عدالتی که به سختی می شود جای خود را پیدا کرد، گروهی آمدند و کمر بستند به کشف استعدادها و شاد کردن همزمان دل مخاطبان، برایم بسیار قابل تقدیر و ارزشمند بود. و البته هست.

برای دیدن خندوانه امشب هیجان داشتم. دلم میخواست عملکرد آخرین گروه را هم ببینم، تا بتوانم در ذهنم به بالا رفتن بچه های قوی تر پر و بال بدهم. خندوانه شروع شد. خوب پیش رفت. شرکت کننده اول اجرا کرد. کل کل هایم را با "او" در موردش کردم. آقای جوان رفت سراغ قربان صدقه رفتن های مربی گونه. شرکت کننده دوم وارد شد. شرکت کننده دوم، به هر دلیل اجرای بی نقصی نداشت. قسمت هایی از متن را فراموش کرد. جاهایی بداهه گویی کرد و در قسمتی بسیار معصومانه کنار کشید. و آنچه که دیدیم اتفاق افتاد. از اول برنامه، از اولین قسمتهایی که بچه ها اجرا داشتند، بر این باور بودم که نباید اجرای همدیگر را ببینند، نباید نظرات مربی ها را در مورد به اصطلاح رقیب بشنوند. که خب باوری بود متعلق به خودم که تنها در ذهنم بود و هر بار آزارم می داد.

آنچه اذیتم می کند و وادارم می کند به نوشتن برای آرام شدن، عکس العمل ها و کامنت های آقای آئیش به عنوان مربی است. سه ساعت از تمام شدن برنامه گذشته است. اما هنوز تصویر وحیدِ معصوم گریان که با استیصال به مربی اش نگاه می کرد و جملات کوبنده و تخریب کننده و بی رحم او را می شنید، جلوی چشم هایم هست.

خندوانه امشب برایم شبیه همان فیلم های مفهومی دردناک بود. تراژدی غمگینی از برخورد غیر منصفانه یک مربی با شاگردی که فلسفه آنجا بودنش یادگرفتن بود؛ نه کامل بودن. تراژدی تکراری و غم بار مقایسه شدن. تحقیر شدن. و پر و بال دادن به والدِ نکوهشِ گرِ درونِ جوانی معصوم که تمام آنچه که ندارد؛ منش ِ بزرگوارانه آنهایی است که به او می آموزند. 

خندوانه امشب برایم آنقدر دردناک بود، که نتوانستم این درد را تنهایی تاب بیاورم و مجبور شدم به نوشتن.

 

 

 

۱ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۸
مهدیه عباسیان

عنوان: قاب های خالی
نویسنده: فهیم عطار
نـشر: هیلا
تعداد صفحات: 208
سال نشر: چاپ اول 1392

داستان در مورد آدم هایی است که انتخاب می کنند و انتخاب می شوند. آدم هایی که به دنبال هم سفر اند و تنها نبودن. قهرمان های کتاب - شهاب، پونه، سیامک، ترنج، نادر - همه و همه دست به دست هم داده اند و  روایتی روان، لذت بخش، اما تلخ را برای خواننده به وجود آورده اند.

 

- شروع زندگی بچه ها با جنگ منصفانه نیست. مثل اینکه یکی آدم رو به مهمان دعوت کند ولی همان اول کار با لگد او را از خانه بیرون بیندازد.

- جاده چالوس مثل زنی لای مه و باران می رقصید، می پیچید و از البرز بالا می کشید. طراح این جاده هرکس بوده، لابد گرفتار عشق بوده و آن را برای عاشقی کردن ساخته است. تا یکی را رقص کنان از دود تهران خلاص کند و به دریا برساند.

- ابراز کردن به اندازه دچار شدن مهم است. عشقی که مهر و موم باقی بماند، به درد نمی خورد. مثل اینکه از اول هم نبوده.

- بعضی کتاب ها مثل موسیقی می مونن. یه بار می خونیشون ببینی خوشت میاد یا نه. بعد صد بار دیگه باید خوندشون تا لذت ببری.

- سر قولم نماندم اما چه کسی سر قولش مانده بود که من بمانم؟ پونه قول داد که چهار روز برود عراق و برگردد... سر قولش نماند. خلبان قول داد پتروشیمی بصره را بکوبد و برگردد، زد زیر قولش. نوشین قول داد گیلاس را که چید برگردد. زد زیر قولش. نادر قول داد یک روز کتابش را چاپ کند، زد زیر قولش. همه زده بودند زیر قولشان.

 

* جملات بالا را بخوانید و ببینید که چه خوب می شود از این کتاب لذت برد.

** لذت بردن از کتاب ها گاه به خاطر مطالبی است که تجربه نکرده ایم و با چینش کلماتی عجیب خوب در کنار نویسنده تجربه میکنیم و گاه مربوط به آنچه تجربه کرده ایم و در هنگام مطالعه انگار که نویسنده از زبان ما هم سخن گفته است. و این کتاب هر دو را با هم داشت.

***  در هنگام مطالعه دائم یاد عباس معروفی و "فریدون سه پسر داشت" می افتادم. عکس هایی که در دل زندگی گرفته می شدند شبیه قاب های خالی این کتاب بودند.

 

 

۲ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۳
مهدیه عباسیان

سالهای زیادی است که گاه در خود مچاله می شوم و پیله ای می تنم، تا فرصتی باشد برای بخشیدن، برای فراموش کردن. برای بخشیدن آدم ها و دور کردنشان از لحظه های ناب زندگی. وقتی می گویم بخشش، منظورم مظلوم بودن و مورد ظلم قرار گرفتن نیست. منظورم آدمی بی نقص و عیب و والا بودن هم نیست. تا به امروز، همیشه برای آرام بودن، می بخشیدم. اما چند روزی است که انگار دیگر بخشش هایم جان ندارند که ندارند. نمی توانم بعضی لبخند های دردناک را، بعضی نگاه ها را، بعضی جملات را، بعضی قضاوت شدن ها را و بعضی محکوم شدن های بدون هیچ فرصتی برای دفاع کردن ها را ببخشم. چند روزی است که عجیب ذهنم درگیر جملات بی رحمی است که آرامش را از من گرفت و نفهمیدم که برای چه. به هم ریختم. فکر کردم. مشورت کردم. صحبت کردم. تلاش کردم. به نتیجه نرسیدم. عمیق شدم. دلم گرفت. دلم شکست. دردم آمد، اما باز هم نفهمیدم که چرا؟ که برای چه؟ که به چه قیمت؟ مچاله شدم و مشغول پیله تنیدن. که ببخشم. اما نتوانستم. چرا باید بخشید؟ که بزرگ باشم؟ که بزرگی کنم؟ که حالم خوب باشد و عامل و عوامل ایجاد کننده پرت شوند به دورترین نقطه ی ممکن؟

نه!

همیشه نباید بخشید. نبخشیدن هم حق ماست. در برابر همه که نمی شود از حق خود گذشت. بخشیدنم نیامد! نتوانستم. تلاش کردم، اما نشد. فکر کردم و فکر کردم و فکر. و در انتها من محکوم شدم. جملات دردناکی که به سمتم روانه شده بودند حق ام بود. اما نه به دلیل نادانسته ای که هنوز هم نمی دانم اش. بلکه به خاطر بخشِ ناشناخته درونم که افراد را بیش از حد جدی می گیرد. بیش از حد بها می دهد، بیش از حد دوست می دارد، بیش از حد دلتنگ می شود و بیش از حد و بیش از ظرفیت حقیقی آدم ها، وارد زندگی اش می کند. من محکومم. به خاطر حریم هایی که کمرنگشان کردم. به خاطر لحظه هایی که مراعات کردم. به خاطر تمام بخشش های نابه جایی که غره ام کرد به بزرگی و به خاطر تمام لحظه هایی که صرف کردم تا لحظه هایم دست خوش خودخواهی ها شوند. 

میخواهم دوباره در خود مچاله شوم و پیله ای بتنم اطراف خودم. نه برای بخشش که برای رشد. نه برای بزرگی کردن که برای بزرگ شدن. میخواهم پوسته قبلی را دور بیاندازم و با سر و شکلی جدید، با حریم ها و خط قرمز هایی سخت، عجیب سخت؛ سر از پیله درآورم. و از زندگی ام، داشته هایم، افکارم، دلم و احساساتم در برابر آن ها که جز خود کسی را نمی شناسند، محافظت کنم.

 

 

۲ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۶
مهدیه عباسیان