رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۷۹ مطلب با موضوع «تمرین نوشتن» ثبت شده است

هدیه خریدن برایم یکی از سخت ترین کارها است. کمی قبل تر برایم به طرز وحشتناکی سخت بود. هدیه دادن وسایل شخصی به آقایان در برابر لوازم زندگی ای که مناسب های مخصوص به خانم ها را هدف می گرفت، حرصم را در می آورد. همیشه به این موضوع فکر می کردم و بیش از حد برای انتخاب هدیه ای مناسب وقت می گذاشتم که برای خودِ خود ِ یک خانم باشد، نه خانه اش. تا خرسند باشم از انتخاب و راه و روشم.

رعایت شدن این اصل ناگفته ی مهم توسط "او" در تمام هدیه دادن های تا به اینجای زندگی، برایم بسیار ارزشمند بود. و البته هست. اما به بهانه ی شروع زندگی و تولدی که روزهای زیادی است از آن می گذرد، لوازم ِ زندگی زیادی هدیه گرفتم. وقتی در برابر هدیه ها قرار می گرفتم، نکته مهمی که ذهنم را درگیر خود می کرد این بود که من تمام این سال ها معنای عمیق و وسیع "زن بودن" را نمی دانستم. اینکه یک زن از آنچه که برای بهتر بودن خانه اش، یا نه زیباتر بودنش، یا راحت کردن امور مربوطه اش؛ باشد نه تنها ناراحت نمی شود که از ته دل خوشحال هم می شود. مگر یک زن از زندگی چه می خواهد؟ چیزی فراتر و بزرگتر از اینکه به خانه و زندگی جاری در آن هم مثل خودش احترام بگذارند، دوستش داشته باشند و برایش هدیه بیاورند؟

 

 

 

 

۰ نظر ۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۸
مهدیه عباسیان

بعضی روزها، بعضی اتفاق ها و بعضی لحظات آن قدر سنگین و سخت و غم بار هستند که باور ادامه زندگی پس از آن ها غیر ممکن است. چندین بار چنین اتفاق هایی را پشت سر گذاشته ام. چنین لحظاتی را تجربه کرده ام. لحظاتی که حتی فکر کردن دوباره به آن ها نفسم را در سینه حبس می کند. وقتی در دل آن لحظه ها بودم فکر می کردم که اینجایی که ایستاده ام، ته ِ ته ِ دنیاست. دیگر دلیلی برای ادامه نیست. اصلا دیگر نمی شود زندگی را ادامه داد. زندگی چطور می تواند پس از این همه درد، این همه غم و این حجم از ناعدالتی ادامه پیدا کند؟ اما متاسفانه زندگی، لحظات و زمان هیچ کدام حتی به اندازه ثانیه ای متوقف نمی شوند. پیش می روند و اتفاقات دیگر را به جان می خرند. و تو انگار که در یک محیط دوار گیر افتاده باشی، باید بر روی زمین زیر پایت که می چرخد و می چرخد و هیچ توفقی هم ندارد، بدوی؛ حتی اگر خسته باشی، دردت آمده باشد، تمام جانت لِه باشد و پر باشی از سوال.

زندگی منتظرمان نمی ماند. منتظر نمی ماند تا آنچه رخ داده را هضم کنیم، خاک را از تن بتکانیم، نفسی تازه کنیم و دوباره بلند شویم.

***

فوت ناگهانی باباجون باعث شد بترسم. وحشت کنم. از اینکه همه چیز آن طور که فکر می کنم نیست. از اینکه عزیزان و افراد مهم زندگی ام همیشه کنارم نیستند. از اینکه وقت زیادی برای این همه دو دو تا چهار تا کردن ها، فکر کردن ها، همه چیز را بررسی کردن ها و خجالت کشیدن ها ندارم. از اینکه چرا خودم را رها نمی کنم؟ چرا نمی گذارم دلم بکشاند مرا به این سو آن سو؟ چرا فکر کردم باباجون همیشه هست و وقتی خواستم در بغلم بفشارمش، گفتم باشد برای بعد؟ از اینکه اگر بعدی نبود چه؟

مهمترین دستاورد این روزهای دردناک من همین بود. امروز در مراسم هفتم باباجون، بابا را که دیدم، دلم رفت. دست دادیم، مثل همه ی آدم های دنیا روبوسی کردیم و رفتیم سراغ کارها. صدای در ذهنم می گفت دوست داشتنت را بگو، جار بزن، داد بزن. و صدایی دیگر میگفت الان؟ وقتش نیست. باشد برای بعد.

به عناوین مختلف سمت بابا می رفتم و بر میگشتم. نتوانستم. رفتم طبقه بالای مسجد و مشغول شدم با آماده کردن لیوان ها و بشقاب ها، در حالی که فکر ِ "نتوانستن تا کی" داشت دیوانه ام میکرد.

سریع بیرون آمدم، کفش هایم را پوشیدم. پله ها را تند پایین آمدم، رفتم کنار بابا، صدایش کردم و بی هیچ مقدمه ای بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم بی نهایت و از ته دل دوستش دارم. من آرام شدم، عجیب آرام و او اشک دوید درون چشم های مهربانش.

 

 

 


 

۳ نظر ۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۱:۵۴
مهدیه عباسیان

توی آزمایشگاهم. در حال ساختن نانوذره. وقتی برای خطا کردن ندارم. باید همه چیز درست و دقیق باشد. کارم را با دقت شروع می کنم. محاسبات را برای بار چندم چک می کنم. چند پارامتر با هم همخوانی ندارند. به استاد پیام میدهم. می خواهم با او صحبت کنم. جواب پیامم را نمی دهد. دوباره مشغول محاسبه می شوم  و وزن کردن دقیق مواد. تلفنم زنگ می خورد. جواب میدهم. در حالِ حال و احوال کردنیم که استاد از در وارد می شود. سریع می گویم بعدا تماس می گیرم و قطع می کنم. محسبات را با استاد بازبینی می کنیم و می روم سراغ کار. بسم الله می گویم و همه چیز را به خدا می سپارم تا جواب بگیرم. همه چیز در حال خوب پیش رفتن است. بر اساس زمان بندی ام پیش می روم. تلفن باز زنگ می خورد. مامان است. می پرسد کجا هستم و وقتی میگویم آزمایشگاه هیچ نمی گوید و سریع قطع می کند. تلفن را می گذارم آن طرف. نمی دانم چرا همین الان وسط این همه شلوغی همه با من تماس می گیرند. باز زنگ میخورد. جواب نمی دهم. تمام هوش و حواسم را میگذارم برای کار. دوباره زنگ می خورد. گوشی را بر میدارم. با شانه ام گوشی را نگه می دارم، صحبت می کنم و کار می کنم. می گوید چه خبر؟ خبر جدید نداری؟ می گوید مامان چه می گفت؟ از این همه سوال و جواب تعجب می کنم. می پرسم چرا؟ مِن مِن می کند و می گوید پس من مجبورم این خبر بد را بدهم. ضربان قلبم بالا می رود. خبر بد؟ می پرسم چه شده؟ صدایش برایم کش می آید. یک جمله اش دقیقه های زیادی را صرف می کنند تا به انتها برسند. شوکه می شوم. دست هایم می لرزند. سمپلر توی دست راستم هست و دو میکروتیوب و یک فالکون در دست چپم. فالکون را روی میز میگذارم. سمپلر را هم. چشم هایم خیس می شود. تصاویر تار می شوند. لب هایم می لرزند. دست هایم از شدت لرزش تکان می خورند. چشم هایم را می بندم. در حال هضم آنچه ام که شنیدم. صدایی در ذهنم می گوید میکروتیوب علامت گذاری شده با رنگ سبز صد لاندا TPP دارد. سبز - صد لاندا، سبز - صد لاندا، سبز - صد لاندا، سبز - صد لاندا، سبز - صــ ...

چشم هایم را باز می کنم. همچنان گوشی را با شانه ام نگه داشته ام. میکروتیوب های فشرده شده در مشتم را روی میز میگذارم، میگویم نمی توانم صحبت کنم. قربان صدقه ام می رود و می گوید خدا صبرم دهد. می گوید خیلی آدم خوبی بود. این حرف ها را که می گوید دیوانه می شوم. دیگر نمی توانم تحمل کنم. می زنم زیر گریه. بلند بلند. نمی فهمم چه می شود. تلفن را قطع می کنم. در خودم می پیچم، خم می شوم روی میز. گریه می کنم. هق هق می زنم و می لرزم.

بچه ها دورم جمع می شوند. برایم آب می آورند. دست هایم آن قدر می لرزد که نمی توانم لیوان آب را بگیرم. یک جرعه می نوشم. راه نفسم باز می شود. می گویند چه شده؟ زبانم نمی چرخد که بگویم پدربزرگم فوت کرد. نمی توانم بگویم. اصلا باورم نمی شود. فکر کردن به این که چه اتفاقی افتاده دوباره اشک هایم را روان می کند. تسلیت می گویند و از کنارم می روند. یکی از بچه ها می گوید من بروم و او کارهایم را انجام می دهد. ناگهان یاد نانوذره هایم می افتم. سعی میکنم خودم را جمع و جور کنم. تشکر می کنم و می گویم نمی شود. باید امروز نانوذره را بسازم و ساعت سه دانشگاه تهران باشم.

می روم صورتم را می شورم. بر میگردم سر کارم. با چشم هایی که هی خیس می شوند و همه چیز را تار می کنند. میکروتیوب ها را بر میدارم. آن قدر در دستم فشارشان داده ام که رنگ سبزی دیگر باقی نمانده. فرقشان را با هم نمی توانم تشخیص دهم. احتمال می دهم کدام باشد ولی احتمال به کارم نمی آید. دوباره ماده را آماده می کنم و به محلول درون بشر های روی دستگاه اضافه می کنم.

حالم بد است. خیلی بد. از بزرگ بودن بدم می آید. از اینکه باید حواسم به دوستان و استاد و بچه ها باشد متنفرم. دلم میخواست دختر کوچکی بودم، می خزیدم زیر میز و در گوشه ای غیر قابل دید تمام جانم را گریه می کردم.

***

ساعت حدود پنج است . توی تاکسی ام و در راه خانه. تلفن باز زنگ می خورد. تلفن که زنگ میخورد دلم می ریزد روی زمین. یکی از دوستان است. حرف می زند و می گوید با انرژی تر جواب دهم. دلیل بی حالی ام را می گویم. ساکت می شود. دوباره شروع می کند به حرف زدن. می خواهد کدورت ها را رفع کند. دلجویی می کند، من را می خنداند، تسلیت می گوید و خداحافظی می کند.

سر راه شیر می خرم. او خیلی مریض است. می رسم جلوی در. نمی خواهم زنگ بزنم. شاید خواب باشد و در حال استراحت. دست هایم پر است از وسایل. کیفم را هرچه می گردم کلید را پیدا نمی کنم. زنگ می زنم. در باز می شود. توی آسانسور که می روم، خودِ خسته ام را که می بینم دلم باز گریه می خواهد. اما آن صدا باز می گوید قوی باش، که او گناه دارد تو را با چهره گریان ببیند.

خودم را کنترل می کنم. وارد خانه که می شوم سعی میکنم خوب باشم. برایش از دوستی که زنگ زد می گویم. می روم توی آشپزخانه شیر گرم میکنم و برایش یک لیوان شیر داغ می آورم تا صدای گرفته اش باز شود. بغض دارد دیوانه ام میکند. دوباره بر میگردم توی آشپزخانه، در یخچال را باز می کنم، ظرف غذای دیروز را در می آورم و لقمه های سرد را هل می دهم به سمت بغضِ نشسته در گلو.

می روم می نشینم کنار او. دلم میخواهد حرف بزنم. می گوید امروز نوزاد دوستمان به دنیا آمد. خوشحال می شوم. امروز عجب روزی است. یکی می رود و یکی می آید. شاید هم نه؛ امروز روز تولد است، هر دو متولد شده اند، یکی به این دنیا و دیگری به دنیای آخرت.

برایش از نتایج آزمایش می گویم. از اینکه همه چیز خوب پیش رفت. از اینکه مُردم تا همه چیز خوب پیش برود. از اینکه من باورم نمی شود. از اینکه می شود دروغ باشد؟

تلفن را بر میدارم. زنگ می زنم خانه خودمان. می خواهم خبر را از مامان بشنوم. کسی خانه نیست. می روم روی تخت دراز می کشم. به باباجون فکر میکنم و خاطراتش. به آخرین باری که همدیگر را دیدیم، به حرف هایی که زدیم. به دست هایش. به گونه هایش. به مهربانی و دعا کردن هایش؛ که تلفن زنگ می خورد. می دوم به سمت تلفن. مامان است. ولی هیچ نمی گوید. می گوید چرا صدایت گرفته است می گویم خسته ام. از بابا می پرسم. از اینکه کجاست. می گوید حال باباجون بد بوده و آمده تهران. نفس راحتی میکشم. پس خبر اشتباه بود. سریع خداحافظی میکنم و به بابا زنگ می زنم.

صدای بابا گرفته است. می گویم شنیده ام که تهرانی. حال باباجون را می پرسم. می گوید صبح فهمیده حالش بد است و سریع آمده تهران. بابا جون را هم می برند بیمارستان. می گویم خب پس الان بیمارستان است؟ سکوت می کند. دنبال کلمه می گردد و می گوید نه، تمام کرد. و من باز بی تاب می شوم. سریع خداحافظی می کنم. صدای در ذهنم، باز به حرف می آید که بابا که پیراهن مشکی ندارد؟ بابا که هیچ وقت مشکی نمی پوشد؟ بابا باید مشکی بپوشد، بابا...

در برابر بغض مقاومت می کنم. اما از قوی بودن بدم می آید. مثل یک دختر کوچک می شوم، می روم روی تخت، می خزم زیر پتو و تمام جانم را گریه می کنم.

***

حضور او آرامش دهنده ی خوبی است. می آید آرامم می کند. حاضر می شویم تا برویم خانه باباجون و عزیز. می پرسد چه کسانی آنجا هستند و من ناخودآگاه اول اسم باباجون را می آورم و باز گریه می کنم.

اولین بار است که یک نفر از نزدیکانم را از دست می دهم. هیچ ذهنیت و تجربه ای در این مورد ندارم. پرم از ترس و اضطراب و نگرانی. می رسیم خانه عزیز اینا. عمو ها جلوی در مشغول نصب بنر هستند و خانه پر است از مهمان. وارد می شویم. عمه را که می بینم می آید خودش را گم می کند در آغوشم، می گوید دیدی چه شد و گریه می کند. گریه می کنیم. عمه ی کوچک خوابیده است و عزیز توی هال پیش مهمان هاست. می روم توی هال. همه بلند می شوند و تسلیت می گویند. می روم پیش عزیز. بغلم میکند و حالم را می پرسد. از همه آرام تر است. خوبِ خوب است. جای خالی باباجون آزارم می دهد. دلم میخواهد بابا را ببینم. آقایان طبقه بالا هستند. عزیز از همه چیز می گوید جز باباجون. از خودش. از پا درد و از همه چیز. عزیز شروع می کند به تعریف کردن از لحظه ای که باباجون تمام کرد. عمه ی بابا بی تاب ترین است. برادر دیگری را از دست داده است. عموها می روند سراغ تهیه شام. من طاقت ندیدن بابا را ندارم. می روم طبقه بالا. به همه سلام می کنم. بابا را بغل می کنم، می بوسم، آرام می شوم و بر می گردم طبقه پایین.

سفره را پهن می کنیم. شام می آوریم. در سکوت محض شام می خورند. نگاهم دوخته شده به غذا. به اینکه چطور می شود شام خورد؟ سرم به طرز وحشتناکی درد می کند. بوی غذا حالم را به هم می زند. عزیز می گوید نمک غذا کم است. سرم را بلند می کنم. صورت های خنثی را نگاه می کنم. حالم بد تر می شود. سرم گیج می رود. از خدا میخواهم باباجون الان اینجا نباشد و این صحنه ها را نبیند. نبیند که هنوز یک روز از رفتنش هم نشده، زندگی اینگونه جریان دارد. اینجا نباشد تا صدای عزیز را نشوند که میگفت وقتی فهمیدم تمام کرده دیگر به او دست نزدم تا مجبور نباشم غسل کنم. دلم برایش می سوزد و اشک ها می دوند بیرون. از این همه سرد بودن حالم بد می شود. می روم توی آشپزخانه، می نشینم روی صندلی ای که باباجون لحظه آخر روی آن بوده، با دستهایم گیج گاهم را فشار می دهم و تمام جانم را گریه می کنم.


***

روز تشییع رسیده است. حال غریبی دارم. می ترسم. از خداحافظی. از سپردنش به خاک. از باور این فقدان. از تحمل این شرایط. ترس و دلهره و سردرگمی در من موج می زند. آمبولانس که می آید، باباجون را که توی تابوت میگذارند، تابوت را که بلند می کنند من می میرم و زنده می شوم. تازه می فهمم چه اتفاقی افتاده. دنیا خیس خیس می شود. دنبال تابوت حرکت می کنیم. می رویم و پشیمانم از کم دیدنش. می رویم و حس میکنم دیگر جانی ندارم. نماز میت می خوانیم و می رویم به سمت قبر. دل توی دلم نیست. دلم میخواهد ببینمش. منتظرم تا رویش را کنار بزنند و نمی زنند. بابا جون را می گذارند توی قبر. دارم دیوانه می شوم. بابا در چه حالی است؟ می گردم دنبال بابا. سمت راست قبر، آن طرف تر ایستاده، مشکی پوشیده و آرام اشک می ریزد. دلم آتش می گیرد. با دیدن بابا، با ندیدن باباجون، با سنگ های لحدی که رویش میگذارند. شبیه دختر کوچک ِ بی تابی می شوم و تمام جانم را گریه می کنم.

 

 

 

 

۲ نظر ۱۳ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۶
مهدیه عباسیان

اینکه بتوانی به راحتی برای همه حرف بزنی، کلمات را پشت سر هم ردیف کنی، آرزوهای خوب را بگنجانی در دل کلمات و نثار افراد مهم زندگی ات کنی خوب است. اینکه بر این باور باشی که باید ابراز کرد و انسان ها از ابراز و بیان کردن است که به باور می رسند و در این راه تلاش کنی هم بسیار خوب است.

اما اینکه روز تولد پدرت که می شود، با تمام ِ روز شماری کردن ها و آرزوهای بزرگ تکرار شده در ذهن، با وجود دور بودن و بغضِ فروخورده ناشی از دلتنگی، با وجود همه آنچه که می دانی و می توانی، تلفن را برداری و پس از شنیدن صدایش هیچ نتوانی بگویی، تماماً بعض شوی، دلت بخواهد برایش سلامتی بخواهی و نتوانی، دلت بخواهد بگویی ان شاءالله صد و بیست سالگی و لال شوی چون می دانی که جاودانگی اش را می خواهی؛ هی به خود بپیچی و کلنجار روی و آخر یک "می خواستم تولدت را تبریک بگویم" خالی تقدیمش کنی، چه معنایی می تواند داشته باشد؟

 

 

 

 

۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۲۹
مهدیه عباسیان

همیشه فکر می کردم برای یک زندگی خوب نیاز است اشتراکات زیادی با طرف مقابل داشته باشم. فکر می کردم تفاهم و درک متقابل از علایق یکسان و دغدغه های مشابه می آید. این گونه بود که کتاب خوان بودن طرف مقابل یکی از اولویت هایم بود. اصلاً مگر می شد به کسی که کتابخوان نباشد فکر کرد؟ طرف مقابل باید کتابخوان می بود تا رویای یک خانه بدون تلویزیون محقق می شد و داشتن خانه ای مملو از کتاب، ممکن.

تو که وارد زندگی ام شدی، هر کس که با خبر می شد؛ قبل از اینکه از اسم و رسمت بپرسد از کتابخوان بودنت می پرسید. اینکه مستور را می شناسد؟ نادر را؟ فرزانه را؟ و من با اطمینان جواب می دادم که می شناسد. در روزهای خواستگاری به جای صحبت از رنگ و غذا و انواع مراسمهای وحشت آور، به اندازه کافی از نادر و فرزانه حرف زده بودیم و تو به خوبی از پس امتحانِ ناگهانیِ اهلِ مطالعهِ بودن برآمده بودی. یادت هست؟ کتاب کم حجم ِ عین صاد را؟ و آنچه بر سرش آوردی را؟ :)

همین کافی بود. که پر شوم از اطمینان که اهل مطالعه ای و منعطف. چه مستور و نادر را بشناسی و چه نه. اما از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان که گاه می ترسیدم، از خانه ای که قرار است تلویزیون داشته باشد، از تو که نکند حوصله کتاب به دست بودن من را نداشته باشی. نکند کتاب خریدن برایت مثل من حیاتی نباشد؟ نکند از کتاب دور شوم؟ نکند کم کم تبدیل شوم به کسی که دیگر من نیستم؟

***

بیست ماه است که می شناسمت. در این روزها تمام تصوراتم را در مورد تعریفم از تفاهم عوض کرده ای. از همان روز اول، از همان جمعه ی به یاد ماندنی نیمه اردیبهشت که با یک کتاب و قلم کنارم نشستی، تا بخوانم و بنویسم؛ ذهن و دلم آرام شد. عجیب آرام. هرچه می گذرد بیشتر به تفاوت ها ایمان می آورم. هرچه می گذرد کاری می کنی تا بیشتر به تفاوت ها ایمان بیاورم. تفاوت هایمان باعث شده قبول کنم که فیلم دیدن هم نوعی مطالعه است. باید سری به آن جا که تخیل به آن راهی ندارد هم زد. من در کنارت به تماشای فیلم می نشینم و تو برایم حیات می خری. من می خوانم و شریک میکنم تو را در آموخته هایم.

این روزها کمتر کتاب می خوانم. خانه را پر کرده ای از کتاب، از نادر. از آنچه نوشته است و آنچه که به آن فکر می کرد. تمام آنچه برایم می خری، می روند توی کتابخانه ای که با ذوق، نقشه اش را کشیدی و سفارشش را دادی. این روزها چسبیده ام به زندگی. به قول فرزانه نمی خواهم "تنها از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده باشم". می خواهم در دل واقعیت باشم. در دل تفاوت ها. دلم میخواهد به روش های مختلف، در کنار هم بیاموزیم و بزرگ شویم.

سراغ کتاب ها هم حتما خواهم رفت. باز هم به قول فرزانه "حرف های نو، معمولاً از کتاب های تازه بر می آیند" عزیزِ من...

 

 

 

 

 

۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۰۱
مهدیه عباسیان

من اهل دیدن فیلم های کمدی نبودم. اهل به هر چیز خندیدن هم. فیلم های مفهومی دردناک را که به قول خودم چیزی به آدم اضافه کند را هنوز هم ترجیح میدهم. اما "او" که آمد یاد گرفتم باید برای شاد بودن هم وقت گذاشت، هزینه کرد، تلاش کرد و از آنچه که میتوان اجتناب. "او" آمد و شد همراه خندیدن های من. در کنارش نشستم، فیلم دیدم، تلاش کردم و  کم کم بیشتر خندیدن و راحت خندیدن را یاد گرفتم.

من اهل خندوانه دیدن نبودم. فصل های قبلی خندوانه را ندیده ام. "او" باعث شد مخاطب فصل جدید باشم. هنوز هم سخت می خندم. پس از تمام تلاش ها و شرکت کردن در کنسرت ها و مکان های مختلف ِشاد، باز هم پای خندیدن که به میان می آید سوال های مختلف به ذهنم هجوم می آورند که تمسخر نباشد؟ توهین آمیز نباشد؟ بی احترامی به بزرگ ترها نباشد؟ قضاوت های بدون فکر و بی اساس؟ و چه و چه و چه... آن قدر فکر میکنم، در هم می پیچم و بررسی میکنم که گاه بعد از آنکه همه خنده هایشان را می کنند و قهقهه میزنند، تازه لبخند بر لبانم می نشیند.

اینها را گفتم تا به این جا برسم که خندیدن، اولویت اولم برای خندوانه دیدن نبوده و نیست. همچنان در تلاش برای راحت تر شاد بودن هستم، اما این که در این روزهای درهم و برهم، در این جامعه ی پر از سختی و نا عدالتی که به سختی می شود جای خود را پیدا کرد، گروهی آمدند و کمر بستند به کشف استعدادها و شاد کردن همزمان دل مخاطبان، برایم بسیار قابل تقدیر و ارزشمند بود. و البته هست.

برای دیدن خندوانه امشب هیجان داشتم. دلم میخواست عملکرد آخرین گروه را هم ببینم، تا بتوانم در ذهنم به بالا رفتن بچه های قوی تر پر و بال بدهم. خندوانه شروع شد. خوب پیش رفت. شرکت کننده اول اجرا کرد. کل کل هایم را با "او" در موردش کردم. آقای جوان رفت سراغ قربان صدقه رفتن های مربی گونه. شرکت کننده دوم وارد شد. شرکت کننده دوم، به هر دلیل اجرای بی نقصی نداشت. قسمت هایی از متن را فراموش کرد. جاهایی بداهه گویی کرد و در قسمتی بسیار معصومانه کنار کشید. و آنچه که دیدیم اتفاق افتاد. از اول برنامه، از اولین قسمتهایی که بچه ها اجرا داشتند، بر این باور بودم که نباید اجرای همدیگر را ببینند، نباید نظرات مربی ها را در مورد به اصطلاح رقیب بشنوند. که خب باوری بود متعلق به خودم که تنها در ذهنم بود و هر بار آزارم می داد.

آنچه اذیتم می کند و وادارم می کند به نوشتن برای آرام شدن، عکس العمل ها و کامنت های آقای آئیش به عنوان مربی است. سه ساعت از تمام شدن برنامه گذشته است. اما هنوز تصویر وحیدِ معصوم گریان که با استیصال به مربی اش نگاه می کرد و جملات کوبنده و تخریب کننده و بی رحم او را می شنید، جلوی چشم هایم هست.

خندوانه امشب برایم شبیه همان فیلم های مفهومی دردناک بود. تراژدی غمگینی از برخورد غیر منصفانه یک مربی با شاگردی که فلسفه آنجا بودنش یادگرفتن بود؛ نه کامل بودن. تراژدی تکراری و غم بار مقایسه شدن. تحقیر شدن. و پر و بال دادن به والدِ نکوهشِ گرِ درونِ جوانی معصوم که تمام آنچه که ندارد؛ منش ِ بزرگوارانه آنهایی است که به او می آموزند. 

خندوانه امشب برایم آنقدر دردناک بود، که نتوانستم این درد را تنهایی تاب بیاورم و مجبور شدم به نوشتن.

 

 

 

۱ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۸
مهدیه عباسیان

سالهای زیادی است که گاه در خود مچاله می شوم و پیله ای می تنم، تا فرصتی باشد برای بخشیدن، برای فراموش کردن. برای بخشیدن آدم ها و دور کردنشان از لحظه های ناب زندگی. وقتی می گویم بخشش، منظورم مظلوم بودن و مورد ظلم قرار گرفتن نیست. منظورم آدمی بی نقص و عیب و والا بودن هم نیست. تا به امروز، همیشه برای آرام بودن، می بخشیدم. اما چند روزی است که انگار دیگر بخشش هایم جان ندارند که ندارند. نمی توانم بعضی لبخند های دردناک را، بعضی نگاه ها را، بعضی جملات را، بعضی قضاوت شدن ها را و بعضی محکوم شدن های بدون هیچ فرصتی برای دفاع کردن ها را ببخشم. چند روزی است که عجیب ذهنم درگیر جملات بی رحمی است که آرامش را از من گرفت و نفهمیدم که برای چه. به هم ریختم. فکر کردم. مشورت کردم. صحبت کردم. تلاش کردم. به نتیجه نرسیدم. عمیق شدم. دلم گرفت. دلم شکست. دردم آمد، اما باز هم نفهمیدم که چرا؟ که برای چه؟ که به چه قیمت؟ مچاله شدم و مشغول پیله تنیدن. که ببخشم. اما نتوانستم. چرا باید بخشید؟ که بزرگ باشم؟ که بزرگی کنم؟ که حالم خوب باشد و عامل و عوامل ایجاد کننده پرت شوند به دورترین نقطه ی ممکن؟

نه!

همیشه نباید بخشید. نبخشیدن هم حق ماست. در برابر همه که نمی شود از حق خود گذشت. بخشیدنم نیامد! نتوانستم. تلاش کردم، اما نشد. فکر کردم و فکر کردم و فکر. و در انتها من محکوم شدم. جملات دردناکی که به سمتم روانه شده بودند حق ام بود. اما نه به دلیل نادانسته ای که هنوز هم نمی دانم اش. بلکه به خاطر بخشِ ناشناخته درونم که افراد را بیش از حد جدی می گیرد. بیش از حد بها می دهد، بیش از حد دوست می دارد، بیش از حد دلتنگ می شود و بیش از حد و بیش از ظرفیت حقیقی آدم ها، وارد زندگی اش می کند. من محکومم. به خاطر حریم هایی که کمرنگشان کردم. به خاطر لحظه هایی که مراعات کردم. به خاطر تمام بخشش های نابه جایی که غره ام کرد به بزرگی و به خاطر تمام لحظه هایی که صرف کردم تا لحظه هایم دست خوش خودخواهی ها شوند. 

میخواهم دوباره در خود مچاله شوم و پیله ای بتنم اطراف خودم. نه برای بخشش که برای رشد. نه برای بزرگی کردن که برای بزرگ شدن. میخواهم پوسته قبلی را دور بیاندازم و با سر و شکلی جدید، با حریم ها و خط قرمز هایی سخت، عجیب سخت؛ سر از پیله درآورم. و از زندگی ام، داشته هایم، افکارم، دلم و احساساتم در برابر آن ها که جز خود کسی را نمی شناسند، محافظت کنم.

 

 

۲ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۶
مهدیه عباسیان

گرسنه ام شده. لپ تاپ را روشن می کنم. سری به اوی مریض و تب دارم می زنم و می نشینم پشت میز. فایل ها را باز می کنم. کارهایی که باید انجام دهم را یادداشت می کنم. ولی فکر گرسنگی و دلی که ضعف می رود دست از سرم بر نمی دارد. سراغ یخچال می روم. اندکی شیر می نوشم و دوباره بر میگردم پشت میز. او در خواب ناله می کند. میروم بالای سرش. دستمال خیس روی پیشانی اش را جابه جا می کنم. دستم را روی گونه اش و کنار گردنش می گذارم. تبش پایین آمده. خیالم راحت می شود. ناخودآگاه می بینم توی آشپزخانه ام. دوباره در یخچال را باز می کنم. دنبال یک غذای سیر کننده ام که خوردنش راحت باشد. چیزی باب میلم نیست. لباس های شسته شده را پهن می کنم. وسایلم را مرتب می کنم و باز بر میگردم سراغ لپ تاپ. لپ تاپ را که می بینم و فکر پایان نامه که از ذهنم می گذرد، گرسنگی خودی نشان می دهد. می روم و باقی مانده غذای ظهرم را بر می دارم. می آیم می نشینم پشت میز، مقاله می خوانم و سرد سرد غذا را می خورم. اگر مامان بود، بدون شک می گفت دختر هم انقدر تنبل؟ غذای سرد مگر از گلو پایین می رود؟

مــــامان..

صدای ضجه توی ذهنم را پر می کند. غذا توی دهنم می ماند. فکم از کار می ایستد. سیر ِ سیر می شوم. حالت تهوع می گیرم. دلم میخواهم هرچه خورده ام را بالا بیاورم. گریه ام میگیرد. دهانم پر است از لقمه ای نجویده و ذهنم از اتفاقی هضم نکرده.

تصاویر دردناک را چگونه می شود فراموش کرد؟ ساعت به گمانم حدود یک و نیم شب بود که وارد بیمارستان شدیم. اوی تب دار را برده بودیم دکتر. هنوز به اورژانس نرسیده بودیم که زنی که گوشه ی مسیر روی زمین نشسته بود و چادر و کیفش کمی عقب تر روی زمین افتاده بودند توجهم را جلب کرد. به خود می پیچید. سرش را کرده بود بین نرده های کنار باغچه و ناله میکرد. ناله ها ناگهان جیغ می شدند و شیون. سرش را برگرداند. روسری روی صورتش افتاده بود. به پشت سرش نگاه کرد. و تمام توانش جمع شد در فحش های مخلوط با گریه که به سمت مرد روانه می کرد. مرد مسن بود. شاید مسن هم نه. اما جوان نبود. جا افتاده بود. ایستاده بود. به زن نگاه می کرد. دست هایش را در هم گره کرده بود و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد و صورتش خیس اشک بود.

رد شدیم. با یک علامت سوال. که چه شده؟ شاید عزیزی را از دست داده اند. تصادف کرده؟ پیر بوده؟ هرچه بوده خدایش بیامرزد.

رفتیم توی اورژانس. او رفت برای پذیرش. و من تکیه دادم به دیوار تا بیاید. مردی از اتاق روبه رویم خارج شد. درحالی که چیزی ملحفه پیچ شده روی دست هایش بود. اول فکر کردم شاید ملحفه های تخت است. بعد دیدم که نه. ملحفه را با این احتیاط که حمل نمی کنند. یک دست زیر گردن بچه ای بود که می توانست توی آن ملحفه باشد و دست دیگر زیر زانوها. ناگهان نگاهم افتاد به تابلوی کنار آن اتاق. اتاق احیا. عرق سرد بر تنم نشست. آن بچه را احیا کردند؟ و احیا نشد که آنگونه بیرونش آوردند ؟

صدای جیغ از حیاط آمد. جیغ پشت جیغ. دو نفر رفتند توی حیاط. یک نفر رفت سراغ مرد و یک نفر کنار زن. تا آرامشان کنند. ولی صدای ناله، صدای سوزناک ضجه ها، تمامی نداشت که نداشت.

او جلوی صندوق ایستاده بود و مردی دیگر کنارش. همه نگاهشان به حیاط بود. به اینکه چه می شود. مرد گفت بچه هشت ماهه شان مرده. قلبش ناگهان ایستاده. هشت ماه مادر بودن و به ناگاه نبودن. وای... وای... وحشتناک بود. فاجعه. پاهایم می لرزید. رفتم نشستم روی صندلی. اشک هایم را نمی توانستم کنترل کنم. اصلا چرا باید کنترلشان می کردم؟

 

غذا توی دهانم مانده است و اشک هایم سرازیر شده اند. شیر توی سینه هایش انباشته شده است و صدای ضجه اش همه جا را پر کرده است...

 

 

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۲
مهدیه عباسیان