رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب

۷۶ مطلب با موضوع «تمرین نوشتن» ثبت شده است

اینکه بتوانی به راحتی برای همه حرف بزنی، کلمات را پشت سر هم ردیف کنی، آرزوهای خوب را بگنجانی در دل کلمات و نثار افراد مهم زندگی ات کنی خوب است. اینکه بر این باور باشی که باید ابراز کرد و انسان ها از ابراز و بیان کردن است که به باور می رسند و در این راه تلاش کنی هم بسیار خوب است.

اما اینکه روز تولد پدرت که می شود، با تمام ِ روز شماری کردن ها و آرزوهای بزرگ تکرار شده در ذهن، با وجود دور بودن و بغضِ فروخورده ناشی از دلتنگی، با وجود همه آنچه که می دانی و می توانی، تلفن را برداری و پس از شنیدن صدایش هیچ نتوانی بگویی، تماماً بعض شوی، دلت بخواهد برایش سلامتی بخواهی و نتوانی، دلت بخواهد بگویی ان شاءالله صد و بیست سالگی و لال شوی چون می دانی که جاودانگی اش را می خواهی؛ هی به خود بپیچی و کلنجار روی و آخر یک "می خواستم تولدت را تبریک بگویم" خالی تقدیمش کنی، چه معنایی می تواند داشته باشد؟

 

 

 

 

۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۷ ، ۰۳:۲۹
مهدیه عباسیان

همیشه فکر می کردم برای یک زندگی خوب نیاز است اشتراکات زیادی با طرف مقابل داشته باشم. فکر می کردم تفاهم و درک متقابل از علایق یکسان و دغدغه های مشابه می آید. این گونه بود که کتاب خوان بودن طرف مقابل یکی از اولویت هایم بود. اصلاً مگر می شد به کسی که کتابخوان نباشد فکر کرد؟ طرف مقابل باید کتابخوان می بود تا رویای یک خانه بدون تلویزیون محقق می شد و داشتن خانه ای مملو از کتاب، ممکن.

تو که وارد زندگی ام شدی، هر کس که با خبر می شد؛ قبل از اینکه از اسم و رسمت بپرسد از کتابخوان بودنت می پرسید. اینکه مستور را می شناسد؟ نادر را؟ فرزانه را؟ و من با اطمینان جواب می دادم که می شناسد. در روزهای خواستگاری به جای صحبت از رنگ و غذا و انواع مراسمهای وحشت آور، به اندازه کافی از نادر و فرزانه حرف زده بودیم و تو به خوبی از پس امتحانِ ناگهانیِ اهلِ مطالعهِ بودن برآمده بودی. یادت هست؟ کتاب کم حجم ِ عین صاد را؟ و آنچه بر سرش آوردی را؟ :)

همین کافی بود. که پر شوم از اطمینان که اهل مطالعه ای و منعطف. چه مستور و نادر را بشناسی و چه نه. اما از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان که گاه می ترسیدم، از خانه ای که قرار است تلویزیون داشته باشد، از تو که نکند حوصله کتاب به دست بودن من را نداشته باشی. نکند کتاب خریدن برایت مثل من حیاتی نباشد؟ نکند از کتاب دور شوم؟ نکند کم کم تبدیل شوم به کسی که دیگر من نیستم؟

***

بیست ماه است که می شناسمت. در این روزها تمام تصوراتم را در مورد تعریفم از تفاهم عوض کرده ای. از همان روز اول، از همان جمعه ی به یاد ماندنی نیمه اردیبهشت که با یک کتاب و قلم کنارم نشستی، تا بخوانم و بنویسم؛ ذهن و دلم آرام شد. عجیب آرام. هرچه می گذرد بیشتر به تفاوت ها ایمان می آورم. هرچه می گذرد کاری می کنی تا بیشتر به تفاوت ها ایمان بیاورم. تفاوت هایمان باعث شده قبول کنم که فیلم دیدن هم نوعی مطالعه است. باید سری به آن جا که تخیل به آن راهی ندارد هم زد. من در کنارت به تماشای فیلم می نشینم و تو برایم حیات می خری. من می خوانم و شریک میکنم تو را در آموخته هایم.

این روزها کمتر کتاب می خوانم. خانه را پر کرده ای از کتاب، از نادر. از آنچه نوشته است و آنچه که به آن فکر می کرد. تمام آنچه برایم می خری، می روند توی کتابخانه ای که با ذوق، نقشه اش را کشیدی و سفارشش را دادی. این روزها چسبیده ام به زندگی. به قول فرزانه نمی خواهم "تنها از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده باشم". می خواهم در دل واقعیت باشم. در دل تفاوت ها. دلم میخواهد به روش های مختلف، در کنار هم بیاموزیم و بزرگ شویم.

سراغ کتاب ها هم حتما خواهم رفت. باز هم به قول فرزانه "حرف های نو، معمولاً از کتاب های تازه بر می آیند" عزیزِ من...

 

 

 

 

 

۲ نظر ۰۶ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۰۱
مهدیه عباسیان

من اهل دیدن فیلم های کمدی نبودم. اهل به هر چیز خندیدن هم. فیلم های مفهومی دردناک را که به قول خودم چیزی به آدم اضافه کند را هنوز هم ترجیح میدهم. اما "او" که آمد یاد گرفتم باید برای شاد بودن هم وقت گذاشت، هزینه کرد، تلاش کرد و از آنچه که میتوان اجتناب. "او" آمد و شد همراه خندیدن های من. در کنارش نشستم، فیلم دیدم، تلاش کردم و  کم کم بیشتر خندیدن و راحت خندیدن را یاد گرفتم.

من اهل خندوانه دیدن نبودم. فصل های قبلی خندوانه را ندیده ام. "او" باعث شد مخاطب فصل جدید باشم. هنوز هم سخت می خندم. پس از تمام تلاش ها و شرکت کردن در کنسرت ها و مکان های مختلف ِشاد، باز هم پای خندیدن که به میان می آید سوال های مختلف به ذهنم هجوم می آورند که تمسخر نباشد؟ توهین آمیز نباشد؟ بی احترامی به بزرگ ترها نباشد؟ قضاوت های بدون فکر و بی اساس؟ و چه و چه و چه... آن قدر فکر میکنم، در هم می پیچم و بررسی میکنم که گاه بعد از آنکه همه خنده هایشان را می کنند و قهقهه میزنند، تازه لبخند بر لبانم می نشیند.

اینها را گفتم تا به این جا برسم که خندیدن، اولویت اولم برای خندوانه دیدن نبوده و نیست. همچنان در تلاش برای راحت تر شاد بودن هستم، اما این که در این روزهای درهم و برهم، در این جامعه ی پر از سختی و نا عدالتی که به سختی می شود جای خود را پیدا کرد، گروهی آمدند و کمر بستند به کشف استعدادها و شاد کردن همزمان دل مخاطبان، برایم بسیار قابل تقدیر و ارزشمند بود. و البته هست.

برای دیدن خندوانه امشب هیجان داشتم. دلم میخواست عملکرد آخرین گروه را هم ببینم، تا بتوانم در ذهنم به بالا رفتن بچه های قوی تر پر و بال بدهم. خندوانه شروع شد. خوب پیش رفت. شرکت کننده اول اجرا کرد. کل کل هایم را با "او" در موردش کردم. آقای جوان رفت سراغ قربان صدقه رفتن های مربی گونه. شرکت کننده دوم وارد شد. شرکت کننده دوم، به هر دلیل اجرای بی نقصی نداشت. قسمت هایی از متن را فراموش کرد. جاهایی بداهه گویی کرد و در قسمتی بسیار معصومانه کنار کشید. و آنچه که دیدیم اتفاق افتاد. از اول برنامه، از اولین قسمتهایی که بچه ها اجرا داشتند، بر این باور بودم که نباید اجرای همدیگر را ببینند، نباید نظرات مربی ها را در مورد به اصطلاح رقیب بشنوند. که خب باوری بود متعلق به خودم که تنها در ذهنم بود و هر بار آزارم می داد.

آنچه اذیتم می کند و وادارم می کند به نوشتن برای آرام شدن، عکس العمل ها و کامنت های آقای آئیش به عنوان مربی است. سه ساعت از تمام شدن برنامه گذشته است. اما هنوز تصویر وحیدِ معصوم گریان که با استیصال به مربی اش نگاه می کرد و جملات کوبنده و تخریب کننده و بی رحم او را می شنید، جلوی چشم هایم هست.

خندوانه امشب برایم شبیه همان فیلم های مفهومی دردناک بود. تراژدی غمگینی از برخورد غیر منصفانه یک مربی با شاگردی که فلسفه آنجا بودنش یادگرفتن بود؛ نه کامل بودن. تراژدی تکراری و غم بار مقایسه شدن. تحقیر شدن. و پر و بال دادن به والدِ نکوهشِ گرِ درونِ جوانی معصوم که تمام آنچه که ندارد؛ منش ِ بزرگوارانه آنهایی است که به او می آموزند. 

خندوانه امشب برایم آنقدر دردناک بود، که نتوانستم این درد را تنهایی تاب بیاورم و مجبور شدم به نوشتن.

 

 

 

۱ نظر ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۸
مهدیه عباسیان

سالهای زیادی است که گاه در خود مچاله می شوم و پیله ای می تنم، تا فرصتی باشد برای بخشیدن، برای فراموش کردن. برای بخشیدن آدم ها و دور کردنشان از لحظه های ناب زندگی. وقتی می گویم بخشش، منظورم مظلوم بودن و مورد ظلم قرار گرفتن نیست. منظورم آدمی بی نقص و عیب و والا بودن هم نیست. تا به امروز، همیشه برای آرام بودن، می بخشیدم. اما چند روزی است که انگار دیگر بخشش هایم جان ندارند که ندارند. نمی توانم بعضی لبخند های دردناک را، بعضی نگاه ها را، بعضی جملات را، بعضی قضاوت شدن ها را و بعضی محکوم شدن های بدون هیچ فرصتی برای دفاع کردن ها را ببخشم. چند روزی است که عجیب ذهنم درگیر جملات بی رحمی است که آرامش را از من گرفت و نفهمیدم که برای چه. به هم ریختم. فکر کردم. مشورت کردم. صحبت کردم. تلاش کردم. به نتیجه نرسیدم. عمیق شدم. دلم گرفت. دلم شکست. دردم آمد، اما باز هم نفهمیدم که چرا؟ که برای چه؟ که به چه قیمت؟ مچاله شدم و مشغول پیله تنیدن. که ببخشم. اما نتوانستم. چرا باید بخشید؟ که بزرگ باشم؟ که بزرگی کنم؟ که حالم خوب باشد و عامل و عوامل ایجاد کننده پرت شوند به دورترین نقطه ی ممکن؟

نه!

همیشه نباید بخشید. نبخشیدن هم حق ماست. در برابر همه که نمی شود از حق خود گذشت. بخشیدنم نیامد! نتوانستم. تلاش کردم، اما نشد. فکر کردم و فکر کردم و فکر. و در انتها من محکوم شدم. جملات دردناکی که به سمتم روانه شده بودند حق ام بود. اما نه به دلیل نادانسته ای که هنوز هم نمی دانم اش. بلکه به خاطر بخشِ ناشناخته درونم که افراد را بیش از حد جدی می گیرد. بیش از حد بها می دهد، بیش از حد دوست می دارد، بیش از حد دلتنگ می شود و بیش از حد و بیش از ظرفیت حقیقی آدم ها، وارد زندگی اش می کند. من محکومم. به خاطر حریم هایی که کمرنگشان کردم. به خاطر لحظه هایی که مراعات کردم. به خاطر تمام بخشش های نابه جایی که غره ام کرد به بزرگی و به خاطر تمام لحظه هایی که صرف کردم تا لحظه هایم دست خوش خودخواهی ها شوند. 

میخواهم دوباره در خود مچاله شوم و پیله ای بتنم اطراف خودم. نه برای بخشش که برای رشد. نه برای بزرگی کردن که برای بزرگ شدن. میخواهم پوسته قبلی را دور بیاندازم و با سر و شکلی جدید، با حریم ها و خط قرمز هایی سخت، عجیب سخت؛ سر از پیله درآورم. و از زندگی ام، داشته هایم، افکارم، دلم و احساساتم در برابر آن ها که جز خود کسی را نمی شناسند، محافظت کنم.

 

 

۲ نظر ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۶
مهدیه عباسیان

گرسنه ام شده. لپ تاپ را روشن می کنم. سری به اوی مریض و تب دارم می زنم و می نشینم پشت میز. فایل ها را باز می کنم. کارهایی که باید انجام دهم را یادداشت می کنم. ولی فکر گرسنگی و دلی که ضعف می رود دست از سرم بر نمی دارد. سراغ یخچال می روم. اندکی شیر می نوشم و دوباره بر میگردم پشت میز. او در خواب ناله می کند. میروم بالای سرش. دستمال خیس روی پیشانی اش را جابه جا می کنم. دستم را روی گونه اش و کنار گردنش می گذارم. تبش پایین آمده. خیالم راحت می شود. ناخودآگاه می بینم توی آشپزخانه ام. دوباره در یخچال را باز می کنم. دنبال یک غذای سیر کننده ام که خوردنش راحت باشد. چیزی باب میلم نیست. لباس های شسته شده را پهن می کنم. وسایلم را مرتب می کنم و باز بر میگردم سراغ لپ تاپ. لپ تاپ را که می بینم و فکر پایان نامه که از ذهنم می گذرد، گرسنگی خودی نشان می دهد. می روم و باقی مانده غذای ظهرم را بر می دارم. می آیم می نشینم پشت میز، مقاله می خوانم و سرد سرد غذا را می خورم. اگر مامان بود، بدون شک می گفت دختر هم انقدر تنبل؟ غذای سرد مگر از گلو پایین می رود؟

مــــامان..

صدای ضجه توی ذهنم را پر می کند. غذا توی دهنم می ماند. فکم از کار می ایستد. سیر ِ سیر می شوم. حالت تهوع می گیرم. دلم میخواهم هرچه خورده ام را بالا بیاورم. گریه ام میگیرد. دهانم پر است از لقمه ای نجویده و ذهنم از اتفاقی هضم نکرده.

تصاویر دردناک را چگونه می شود فراموش کرد؟ ساعت به گمانم حدود یک و نیم شب بود که وارد بیمارستان شدیم. اوی تب دار را برده بودیم دکتر. هنوز به اورژانس نرسیده بودیم که زنی که گوشه ی مسیر روی زمین نشسته بود و چادر و کیفش کمی عقب تر روی زمین افتاده بودند توجهم را جلب کرد. به خود می پیچید. سرش را کرده بود بین نرده های کنار باغچه و ناله میکرد. ناله ها ناگهان جیغ می شدند و شیون. سرش را برگرداند. روسری روی صورتش افتاده بود. به پشت سرش نگاه کرد. و تمام توانش جمع شد در فحش های مخلوط با گریه که به سمت مرد روانه می کرد. مرد مسن بود. شاید مسن هم نه. اما جوان نبود. جا افتاده بود. ایستاده بود. به زن نگاه می کرد. دست هایش را در هم گره کرده بود و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد و صورتش خیس اشک بود.

رد شدیم. با یک علامت سوال. که چه شده؟ شاید عزیزی را از دست داده اند. تصادف کرده؟ پیر بوده؟ هرچه بوده خدایش بیامرزد.

رفتیم توی اورژانس. او رفت برای پذیرش. و من تکیه دادم به دیوار تا بیاید. مردی از اتاق روبه رویم خارج شد. درحالی که چیزی ملحفه پیچ شده روی دست هایش بود. اول فکر کردم شاید ملحفه های تخت است. بعد دیدم که نه. ملحفه را با این احتیاط که حمل نمی کنند. یک دست زیر گردن بچه ای بود که می توانست توی آن ملحفه باشد و دست دیگر زیر زانوها. ناگهان نگاهم افتاد به تابلوی کنار آن اتاق. اتاق احیا. عرق سرد بر تنم نشست. آن بچه را احیا کردند؟ و احیا نشد که آنگونه بیرونش آوردند ؟

صدای جیغ از حیاط آمد. جیغ پشت جیغ. دو نفر رفتند توی حیاط. یک نفر رفت سراغ مرد و یک نفر کنار زن. تا آرامشان کنند. ولی صدای ناله، صدای سوزناک ضجه ها، تمامی نداشت که نداشت.

او جلوی صندوق ایستاده بود و مردی دیگر کنارش. همه نگاهشان به حیاط بود. به اینکه چه می شود. مرد گفت بچه هشت ماهه شان مرده. قلبش ناگهان ایستاده. هشت ماه مادر بودن و به ناگاه نبودن. وای... وای... وحشتناک بود. فاجعه. پاهایم می لرزید. رفتم نشستم روی صندلی. اشک هایم را نمی توانستم کنترل کنم. اصلا چرا باید کنترلشان می کردم؟

 

غذا توی دهانم مانده است و اشک هایم سرازیر شده اند. شیر توی سینه هایش انباشته شده است و صدای ضجه اش همه جا را پر کرده است...

 

 

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۲
مهدیه عباسیان

همیشه بر اساس برنامه ریزی ها نمی شود پیش رفت. فرق زیادی است بین نوشته های روی کاغد تا آنچه که در واقعیت رخ می دهد. شب ها بیدار می مانم و روزها اندک می خوابم. گاه خاموش می شوم و باز پس از بیداری دوباره همان روند را در پیش می گیرم. کتف هایم می سوزند. سرم تند تند درد می گیرد و گاهی اوقات چشم هایم را که می بندم دیگر توانی برای باز کردن دوباره شان ندارم. خسته ام. ذهنی، فکری و جسمی.

سختی کشیدن و در سختی ها بزرگ شدن مزایای زیادی دارد. به گمانم همان طور که ضربه های فیزیکی منجر به تولید پروستاگلاندین زیر پوست می شود تا به اصطلاح پوست کلفت و مقاوم شویم، در روح هم چیزی مشابه پروستاگلاندین ساخته می شود، حاله ای در اطرافمان ایجاد می کند تا ضربات آنچنان که باید کارساز نباشند.

خسته ام. بسیار هم خسته ام. اما با اندک نگاهی به گذشته صدایی در ذهنم شروع به صحبت می کند که از پس آن روزها بر آمدی، حالا از چنین روزهایی می نالی؟ چنین روزهایی را سخت می نامی؟

صدا می گوید و می گوید و می گوید.

حالم بهتر می شود. از توانایی گذر از روزهایی عجیب سخت لبخند بر لبانم می نشیند. کش و قوس می آیم تا خستگی از تنم بیرون رود. نمی رود. اما سختی ها... سختی های عزیز روزهای دور، به من یاد داده اند که خسته بودن را بپذیرم، بجنگم؛ اما خسته نمانم...

 

 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۹
مهدیه عباسیان

توی آشپزخانه ام. در حال آماده کردن ناهار هستم که باز بو می آید. احساس می کنم توی حیاط خلوت، آن پایین ایستاده و دارد سیگار می کشد. سرفه ام می گیرد. دلم میخواهد گلدان های کنار پنجره را یکی یکی پایین بیندازم، تا بلکه خلاص شویم از این بوی همیشگی و دود عذاب آور و سرفه های ناگهانی. دلم می خواهد سرم را از پنجره بیرون ببرم و تا جایی که می توانم داد بزنم و بگویم نکش. توی دلم "بی فرهنگ"ی نثارش می کنم و به بقیه کارهایم می رسم. اما دلم خنک نمی شود. لعنتی را هم کنار بی فرهنگ می گذارم. و معتاد را. و بی ادب را. ناهارم را میخورم، درسم را می خوانم که باز هال پر می شود از بوی سیگار. نمیدانم چه باید بکنم. بنویسم بزنم روی دیوار که جان مادرت بس کن؟ بنویسم من نمی گذرم از ریه ای که از دستش دادم؟ به مدیر ساختمان بگویم؟ خب چه کنم لامصبِ سیگاریِ خودخواه ِ بی آداب؟

کلافه شده ام. می روم تا به سر و صورتم آبی بزنم و بنشینم سر درس. در دست شویی را که باز می کنم بو می خورد توی صورتم. خوشبو کننده را بر می دارم و خالی میکنم توی هوا. در دلم الهی بمیریِ با قدرتی می گویم و به این فکر می کنم مگر چقدر سیگار می کشد که از هواکش فیلتر داری که به خاطر او نصب کرده ایم عبور می کند؟

خسته شده ام. بو می آید و بو می آید و بو. دلم برای خانواده اش می سوزد. دلم برای مای همسایه می سوزد. دلم برای خودش هم می سوزد که قدرت درک این را که دیگران آزار می بینند را ندارد.

چای دم می کنم و چای می نوشم و تلویزیون می بینم. باز بو می آید. باز بو. سعی می کنم خودم را آرام کنم. توضیح می دهم برای خودم که شاید هزار مشکل دارد و پناه آورده به سیگار. شاید فرزند مریضی دارد و می رود توی دست شویی برای آسیب نرساندن به فرزندش. شاید ... شاید و هزاران شاید. اما آرام نمی شوم. عصبانی ام. دلم می خواهد بروم طبقه طبقه، واحد به واحد در بزنم و بگردم دنبال این فرد بی ملاحظه و بعد قسم اش دهم بس کند این کابوس بی انتها را. این سیگارهای لعنتی بد بوی مشمئز کننده را. این آزار رساندن های وقت و بی وقت را.

 

 

 

۱ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۶
مهدیه عباسیان

از اولین روزی که در جلسه ی اول کلاس ژنتیک شرکت کردم، تا تمام روزهایی که در ترم های بعد در کلاس فیزیولوژی اعصاب از آمیگدال و چیزهایی که دست خودمان نیست خواندم؛ تا این روزهایی که جسته و گریخته ژنتیک، فیزیولوژی، بیوشیمی و سایر مطالعات و درس ها را کنار هم قرار می دهم، هنوز به نتیجه ای نرسیده ام که ژنتیک قوی تر است یا اراده؟ می دانستی که بعضی ها از نظر ژنتیکی به الکل و سیگار و مخدر تمایل دارند و زمین و زمان را برای تجربه کردنشان به هم می دوزند و بعضی نه؟ می دانستی اگر آن بعضی ِ گروه دوم در دل اعتیاد هم زندگی کنند تمایلی به امتحان کردن حتی یک نخ سیگار ندارند و این موضوع از ذهنشان رد هم نمی شود؟ می دانستی فقط و فقط به خاطر ژنتیک؟

به این موضوع که فکر می کنم و به افرادی که آمیگدال بزرگی دارند و کارهای تهییجی خارج از اخلاق و عرف انجام می دهند - مثلا بی نیازند و به دزدی های کوچک پناه می برند - مغزم سوت می کشد. باورم نمی شود که اراده، که محیط بی تاثیراند. در ذهنم نمی گنجد که به خاطر ژن ها، نمی توان خود را کنترل کرد و اراده هیچ می شود و پوچ.

می دانستی در حقوق هم چنین مسائلی مطرح است؟ اینکه ژن ها مقصر اند یا آدم ها؟ اینکه باید مقصر دانست یا نه؟ باید مجازات کرد یا نه؟ باید متهم کرد یا نه؟ باید... باید...

                                                                       ***

فکر می کنم این جا هم پای ژن ها در میان است. کجا؟ صبر کن برایت دقیق بگویم.

تو مردی. تو یک کروموزم X داری و یک Y. من زنم و داشته هایم شده است دو کروموزوم مشابه، X. کروموزوم Y تو غالب است. غلبه می کند بر بسیاری از ژن های موجود در کروموزوم X. ژن ها بیان نمی شوند، صفات ایجاد نمی شوند تا از تو یک مرد بسازند.

اما در من اتفاقات دیگری می افتد. من کروموزوم غالبی ندارم که از بیان ژن های زنانه ام جلوگیری کند. در عوض دو تا از همان کروموزوم را دارم. کروموزومی که انگار دو تایی بودنش تشدید می کند برخی صفات، ویژگی ها و رفتار ها را.

این ها را برای چه می گویم؟ صبر کن عزیزِ من...

این ها را می گویم تا به اینجا برسم که گاهی مقاوم بودن های مردانه ات و حساس بودن ها و دقتم به جزئیات و ریز بینی های زنانه ام، دست خودمان نیست. غالب بودن در نهاد توست و تشدید شدن در نهاد من. ساختارمان با هم متفاوت است. آنچه در تو وجود ندارد، در من دو برابر وجود دارد که باعث می شود گاه در نظرت ساعت ها برای هیچ بگریم، از کاه کوه بسازم و یا لحظه های خوب و عادی مان را اشک آلود و پر غصه کنم. 

این ها را برای این می گویم. که بدانی گاه هیچ چیز دست من نیست. ژن ها دست به کار می شوند، حساسم می کنند، اشک هایم را سرازیر می کنند، کلافه ام می کنند و غرغرو. تبدیل می شوم به یک موجود ریز بینِ حساسِ مو را از ماست بیرون کشنده، با چشم ها و بینی ای سرخ ِ سرخ و صورتی خیس و عینکی کثیف.

باور کن که پای ژن ها در میان است. ژن ها مقصر اند. باور کن و درکم کن و از من خرده مگیر و هیچ وقت از من ناراحت نشو...

 

 

۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۲
مهدیه عباسیان