رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۷۲ مطلب با موضوع «تمرین نوشتن» ثبت شده است

گرسنه ام شده. لپ تاپ را روشن می کنم. سری به اوی مریض و تب دارم می زنم و می نشینم پشت میز. فایل ها را باز می کنم. کارهایی که باید انجام دهم را یادداشت می کنم. ولی فکر گرسنگی و دلی که ضعف می رود دست از سرم بر نمی دارد. سراغ یخچال می روم. اندکی شیر می نوشم و دوباره بر میگردم پشت میز. او در خواب ناله می کند. میروم بالای سرش. دستمال خیس روی پیشانی اش را جابه جا می کنم. دستم را روی گونه اش و کنار گردنش می گذارم. تبش پایین آمده. خیالم راحت می شود. ناخودآگاه می بینم توی آشپزخانه ام. دوباره در یخچال را باز می کنم. دنبال یک غذای سیر کننده ام که خوردنش راحت باشد. چیزی باب میلم نیست. لباس های شسته شده را پهن می کنم. وسایلم را مرتب می کنم و باز بر میگردم سراغ لپ تاپ. لپ تاپ را که می بینم و فکر پایان نامه که از ذهنم می گذرد، گرسنگی خودی نشان می دهد. می روم و باقی مانده غذای ظهرم را بر می دارم. می آیم می نشینم پشت میز، مقاله می خوانم و سرد سرد غذا را می خورم. اگر مامان بود، بدون شک می گفت دختر هم انقدر تنبل؟ غذای سرد مگر از گلو پایین می رود؟

مــــامان..

صدای ضجه توی ذهنم را پر می کند. غذا توی دهنم می ماند. فکم از کار می ایستد. سیر ِ سیر می شوم. حالت تهوع می گیرم. دلم میخواهم هرچه خورده ام را بالا بیاورم. گریه ام میگیرد. دهانم پر است از لقمه ای نجویده و ذهنم از اتفاقی هضم نکرده.

تصاویر دردناک را چگونه می شود فراموش کرد؟ ساعت به گمانم حدود یک و نیم شب بود که وارد بیمارستان شدیم. اوی تب دار را برده بودیم دکتر. هنوز به اورژانس نرسیده بودیم که زنی که گوشه ی مسیر روی زمین نشسته بود و چادر و کیفش کمی عقب تر روی زمین افتاده بودند توجهم را جلب کرد. به خود می پیچید. سرش را کرده بود بین نرده های کنار باغچه و ناله میکرد. ناله ها ناگهان جیغ می شدند و شیون. سرش را برگرداند. روسری روی صورتش افتاده بود. به پشت سرش نگاه کرد. و تمام توانش جمع شد در فحش های مخلوط با گریه که به سمت مرد روانه می کرد. مرد مسن بود. شاید مسن هم نه. اما جوان نبود. جا افتاده بود. ایستاده بود. به زن نگاه می کرد. دست هایش را در هم گره کرده بود و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد و صورتش خیس اشک بود.

رد شدیم. با یک علامت سوال. که چه شده؟ شاید عزیزی را از دست داده اند. تصادف کرده؟ پیر بوده؟ هرچه بوده خدایش بیامرزد.

رفتیم توی اورژانس. او رفت برای پذیرش. و من تکیه دادم به دیوار تا بیاید. مردی از اتاق روبه رویم خارج شد. درحالی که چیزی ملحفه پیچ شده روی دست هایش بود. اول فکر کردم شاید ملحفه های تخت است. بعد دیدم که نه. ملحفه را با این احتیاط که حمل نمی کنند. یک دست زیر گردن بچه ای بود که می توانست توی آن ملحفه باشد و دست دیگه زیر زانوها. ناگهان نگاهم افتاد به تابلوی کنار آن اتاق. اتاق احیا. عرق سرد بر تنم نشست. آن بچه را احیا کردند؟ و احیا نشد که آنگونه بیرونش آوردند ؟

صدای جیغ از حیاط آمد. جیغ پشت جیغ. دو نفر رفتند توی حیاط. یک نفر رفت سراغ مرد و یک نفر کنار زن. تا آرامشان کنند. ولی صدای ناله، صدای سوزناک ضجه ها، تمامی نداشت که نداشت.

او جلوی صندوق ایستاده بود و مردی دیگر کنارش. همه نگاهشان به حیاط بود. به اینکه چه می شود. مرد گفت بچه هشت ماهه شان مرده. قلبش ناگهان ایستاده. هشت ماه مادر بودن و به ناگاه نبودن. وای... وای... وحشتناک بود. فاجعه. پاهایم می لرزید. رفتم نشستم روی صندلی. اشک هایم را نمی توانستم کنترل کنم. اصلا چرا باید کنترلشان می کردم؟

 

غذا توی دهانم مانده است و اشک هایم سرازیر شده اند. شیر توی سینه هایش انباشته شده است و صدای ضجه اش همه جا را پر کرده است...

 

 

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۲
مهدیه عباسیان

همیشه بر اساس برنامه ریزی ها نمی شود پیش رفت. فرق زیادی است بین نوشته های روی کاغد تا آنچه که در واقعیت رخ می دهد. شب ها بیدار می مانم و روزها اندک می خوابم. گاه خاموش می شوم و باز پس از بیداری دوباره همان روند را در پیش می گیرم. کتف هایم می سوزند. سرم تند تند درد می گیرد و گاهی اوقات چشم هایم را که می بندم دیگر توانی برای باز کردن دوباره شان ندارم. خسته ام. ذهنی، فکری و جسمی.

سختی کشیدن و در سختی ها بزرگ شدن مزایای زیادی دارد. به گمانم همان طور که ضربه های فیزیکی منجر به تولید پروستاگلاندین زیر پوست می شود تا به اصطلاح پوست کلفت و مقاوم شویم، در روح هم چیزی مشابه پروستاگلاندین ساخته می شود، حاله ای در اطرافمان ایجاد می کند تا ضربات آنچنان که باید کارساز نباشند.

خسته ام. بسیار هم خسته ام. اما با اندک نگاهی به گذشته صدایی در ذهنم شروع به صحبت می کند که از پس آن روزها بر آمدی، حالا از چنین روزهایی می نالی؟ چنین روزهایی را سخت می نامی؟

صدا می گوید و می گوید و می گوید.

حالم بهتر می شود. از توانایی گذر از روزهایی عجیب سخت لبخند بر لبانم می نشیند. کش و قوس می آیم تا خستگی از تنم بیرون رود. نمی رود. اما سختی ها... سختی های عزیز روزهای دور، به من یاد داده اند که خسته بودن را بپذیرم، بجنگم؛ اما خسته نمانم...

 

 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۹
مهدیه عباسیان

توی آشپزخانه ام. در حال آماده کردن ناهار هستم که باز بو می آید. احساس می کنم توی حیاط خلوت، آن پایین ایستاده و دارد سیگار می کشد. سرفه ام می گیرد. دلم میخواهد گلدان های کنار پنجره را یکی یکی پایین بیندازم، تا بلکه خلاص شویم از این بوی همیشگی و دود عذاب آور و سرفه های ناگهانی. دلم می خواهد سرم را از پنجره بیرون ببرم و تا جایی که می توانم داد بزنم و بگویم نکش. توی دلم "بی فرهنگ"ی نثارش می کنم و به بقیه کارهایم می رسم. اما دلم خنک نمی شود. لعنتی را هم کنار بی فرهنگ می گذارم. و معتاد را. و بی ادب را. ناهارم را میخورم، درسم را می خوانم که باز هال پر می شود از بوی سیگار. نمیدانم چه باید بکنم. بنویسم بزنم روی دیوار که جان مادرت بس کن؟ بنویسم من نمی گذرم از ریه ای که از دستش دادم؟ به مدیر ساختمان بگویم؟ خب چه کنم لامصبِ سیگاریِ خودخواه ِ بی آداب؟

کلافه شده ام. می روم تا به سر و صورتم آبی بزنم و بنشینم سر درس. در دست شویی را که باز می کنم بو می خورد توی صورتم. خوشبو کننده را بر می دارم و خالی میکنم توی هوا. در دلم الهی بمیریِ با قدرتی می گویم و به این فکر می کنم مگر چقدر سیگار می کشد که از هواکش فیلتر داری که به خاطر او نصب کرده ایم عبور می کند؟

خسته شده ام. بو می آید و بو می آید و بو. دلم برای خانواده اش می سوزد. دلم برای مای همسایه می سوزد. دلم برای خودش هم می سوزد که قدرت درک این را که دیگران آزار می بینند را ندارد.

چای دم می کنم و چای می نوشم و تلویزیون می بینم. باز بو می آید. باز بو. سعی می کنم خودم را آرام کنم. توضیح می دهم برای خودم که شاید هزار مشکل دارد و پناه آورده به سیگار. شاید فرزند مریضی دارد و می رود توی دست شویی برای آسیب نرساندن به فرزندش. شاید ... شاید و هزاران شاید. اما آرام نمی شوم. عصبانی ام. دلم می خواهد بروم طبقه طبقه، واحد به واحد در بزنم و بگردم دنبال این فرد بی ملاحظه و بعد قسم اش دهم بس کند این کابوس بی انتها را. این سیگارهای لعنتی بد بوی مشمئز کننده را. این آزار رساندن های وقت و بی وقت را.

 

 

 

۱ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۶
مهدیه عباسیان

از اولین روزی که در جلسه ی اول کلاس ژنتیک شرکت کردم، تا تمام روزهایی که در ترم های بعد در کلاس فیزیولوژی اعصاب از آمیگدال و چیزهایی که دست خودمان نیست خواندم؛ تا این روزهایی که جسته و گریخته ژنتیک، فیزیولوژی، بیوشیمی و سایر مطالعات و درس ها را کنار هم قرار می دهم، هنوز به نتیجه ای نرسیده ام که ژنتیک قوی تر است یا اراده؟ می دانستی که بعضی ها از نظر ژنتیکی به الکل و سیگار و مخدر تمایل دارند و زمین و زمان را برای تجربه کردنشان به هم می دوزند و بعضی نه؟ می دانستی اگر آن بعضی ِ گروه دوم در دل اعتیاد هم زندگی کنند تمایلی به امتحان کردن حتی یک نخ سیگار ندارند و این موضوع از ذهنشان رد هم نمی شود؟ می دانستی فقط و فقط به خاطر ژنتیک؟

به این موضوع که فکر می کنم و به افرادی که آمیگدال بزرگی دارند و کارهای تهییجی خارج از اخلاق و عرف انجام می دهند - مثلا بی نیازند و به دزدی های کوچک پناه می برند - مغزم سوت می کشد. باورم نمی شود که اراده، که محیط بی تاثیراند. در ذهنم نمی گنجد که به خاطر ژن ها، نمی توان خود را کنترل کرد و اراده هیچ می شود و پوچ.

می دانستی در حقوق هم چنین مسائلی مطرح است؟ اینکه ژن ها مقصر اند یا آدم ها؟ اینکه باید مقصر دانست یا نه؟ باید مجازات کرد یا نه؟ باید متهم کرد یا نه؟ باید... باید...

                                                                       ***

فکر می کنم این جا هم پای ژن ها در میان است. کجا؟ صبر کن برایت دقیق بگویم.

تو مردی. تو یک کروموزم X داری و یک Y. من زنم و داشته هایم شده است دو کروموزوم مشابه، X. کروموزوم Y تو غالب است. غلبه می کند بر بسیاری از ژن های موجود در کروموزوم X. ژن ها بیان نمی شوند، صفات ایجاد نمی شوند تا از تو یک مرد بسازند.

اما در من اتفاقات دیگری می افتد. من کروموزوم غالبی ندارم که از بیان ژن های زنانه ام جلوگیری کند. در عوض دو تا از همان کروموزوم را دارم. کروموزومی که انگار دو تایی بودنش تشدید می کند برخی صفات، ویژگی ها و رفتار ها را.

این ها را برای چه می گویم؟ صبر کن عزیزِ من...

این ها را می گویم تا به اینجا برسم که گاهی مقاوم بودن های مردانه ات و حساس بودن ها و دقتم به جزئیات و ریز بینی های زنانه ام، دست خودمان نیست. غالب بودن در نهاد توست و تشدید شدن در نهاد من. ساختارمان با هم متفاوت است. آنچه در تو وجود ندارد، در من دو برابر وجود دارد که باعث می شود گاه در نظرت ساعت ها برای هیچ بگریم، از کاه کوه بسازم و یا لحظه های خوب و عادی مان را اشک آلود و پر غصه کنم. 

این ها را برای این می گویم. که بدانی گاه هیچ چیز دست من نیست. ژن ها دست به کار می شوند، حساسم می کنند، اشک هایم را سرازیر می کنند، کلافه ام می کنند و غرغرو. تبدیل می شوم به یک موجود ریز بینِ حساسِ مو را از ماست بیرون کشنده، با چشم ها و بینی ای سرخ ِ سرخ و صورتی خیس و عینکی کثیف.

باور کن که پای ژن ها در میان است. ژن ها مقصر اند. باور کن و درکم کن و از من خرده مگیر و هیچ وقت از من ناراحت نشو...

 

 

۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۲
مهدیه عباسیان

 روزهای زندگی مثل هم نیستند. بالا دارد، پایین دارد. خسته بودن و پر انرژی بودن دارد. دارایی و نداری دارد. سختی و آسانی دارد و هزاران هزار موقعیت دیگر که به گمانم هنوز به آن ها نرسیده ایم و هنوز از وجودشان آگاه نیستیم و هنوز درکشان نکرده ایم. روزهای زندگی مثل هم نیستند و هستند. گاه می توانند شبیه هم باشند. هر روز کار. هر روز درس. هر روز خستگی و فشار و نگرانی و چه و چه و چه. اما این وسط، در بین این همه هیاهو، در میان همه ی دویدن ها و رسیدن ها و نرسیدن ها، در دل تمام دغدغه های ریز و درشت؛ یک چیز هست که هر روز را برایم متفاوت می کند.

دوست داشتنت! هر روز فرصتی است برای دوست داشتنت. برای متفاوت دوست داشتنت. برای جور دیگر محوِ تو شدن. مگر می شود همیشه تو را یک جور دوست داشت؟ تا به این جای زندگی به چهار صد و پنج شکل مختلف دوستت داشته ام. هر روز یک جور، اما هر بار عمیق. شدیداً عمیق عزیز ِ جانم...

 

۰ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۵
مهدیه عباسیان

سرم پایین بود و سرگرم دعا خواندن بودم. محو مفاهیم جامع "عالیه المضامین" بودم و غرق در خودم. زانوی کسی از پشت به کمرم خورد و برگشتم به دنیای واقعی. سرم را که بلند کردم، برای هزارمین بار دلم ریخت. از ناباوری. از لایق نبودن. از عظمت جایی که بودم. از بزرگ مرد پیش رویم. از آرامشی که احاطه ام می کرد و از خود بی خود و دلم را قرص. پدر مهربان بودنش را می شد حس کرد. به ضریح که نگاه می کردی انگار دست هایی بیرون می آمدند، به سمتت حرکت می کردند، در آغوشت می گرفتند تا آرام باشی، تا گریه کنی، تا نفهمی دردِ درد و دل کردن با چاه را. تا آرام شوی و قوی و محکم و آماده سفر به سمت پسرانش. به سمت حسین و برادرش.

در آن سه روز به اندازه یک عمر آرام شده بودم. تمام ریز و درشت های دنیا را فراموش کرده بودم. تماماَ علی شده بودم. یا علی گفتن را تازه می فهمیدم. همسر بین در و دیوار را. همراه ِ پیامبر بودن را. صبور بودن را. شیعه بودن را. ولایت را. به گمانم هیچ نمیدانستم و در کنارش بودن اندک اندک آگاهم می کرد. به اندازه ظرف محدود وجودم، فهمیدم و درک کردم. در کمال آرامش. آرامِ آرام. سه روز تمام شد. لحظه ی خداحافظی رسید. به قدری آرامم کرده بود، که بی تابی کردن درست نبود.

آرامش شد توشه راهمان. رفتیم تا برسیم به پسرانش. و رسیدیم. اما چه رسیدنی. انگار امام مهربانی ها، پدر همه ما، می دانست چه در انتظارمان است که پرمان کرده بود از آرامش. رسیده بودیم به سرچشمه. به همه چیز. به جایی که نگاهت به ضریح که می افتد قطعه ای از قلبت را جذب خودش می کند. جایی که قلبت طور دیگری می تپد. نگاهت جور دیگری می شود. قدم هایت هم. آرامشت هم. دغدغه هایت هم و حتی اشک هایت هم.

آنجا حال و حوایش شبیه هیچ کدام از تجربه ها نبود. آرام بودم و بی قرار. هر دو کنار هم. آرامشی دوست داشتنی و بی قراری ای دوست داشتنی تر. سرگردان در بین الحرمین برای انتخاب حرم. سر در نوسان بین راست و چپ. در حال گام برداشتن به جلو و هی برگشتن به عقب. آرام شدن در یک سو و لحظه شماری برای پناه بردن به سوی دیگر. همه چیز بکر.

سه روز دیگر مثل سه ثانیه تمام شد. امام علیِ صبور صبر و آرامش را بدرقه راهمان کرده بود و شهیدان تشنه لب، تشنگی را. در کنار سرچشمه بودیم و سیر آب نشدیم. مثل خودش. مثل خودشان. هرچه نگاهمان را دوختیم به ضریح. هرچه گریه کردیم و دعا خواندیم و آرام و بلند حرف زدیم، هر چه دویدیم در بین الحرمین، هرچه کم خوابیدیم و هر چه کردیم نشد. از در کنارشان بودن سیر نشدیم که هیچ. تشنه تر شدیم. عطش وجودمان را فرا گرفت و مجبور شدیم به خداحافظی.

شده ایم شبیه بچه های تشنه ای که گاه بی تاب اند و گاه نالان اما صبور، اما آرام.

 

 

۱ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۲۴
مهدیه عباسیان

 روزها در گذر اند. بهار در راه است. بوی عید می آید. چند قدم بیشتر به پایان نود و شش نمانده. نود و ششی که تو را به من داد و روزهایم را پرنور تر، زیبا تر، شفاف تر، شاداب تر، دوست داشتنی تر و زیستنی تر کرد.

نود و هفت در راه است. سالی جدید. روزهایی نو. روزهایی بدون شک مملو از غم و شادی، مملو از سختی و راحتی اما بازهم بدون شک با دلی قرص به بودنت، به آرامش حضورت، به لبخند مهربانت، به دست های گرم و چشم ها، چشم های عجیب دلبرانه ات.

می دانی عزیزجانم... نود و شش که این گونه بود، نود و هفتی که در کنار تو تحویل شود چگونه می شود؟ به گمانم بهشت در راه است. بهشتِ در کنارت بودن. بهشتِ سختی ها را دوام آوردن. بهشتِ صبوری کردن. بهشتِ تماماً تو شدن. تماماً من شدن.

بله جانم. بهشت در راه است. بیا دست های هم را بگیریم، یا علی بگوییم و کمک کنیم به هم؛ برای جاودانه ساختن این بهشت. بیا عزیزِ جانم...

 

 

۱ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۶
مهدیه عباسیان

از در بیرون می روم. به مقصد بیمارستان. برای دیدن پدربزرگ عزیزِ مریضم. آسمان آبی است. آبی و پر از ابرهای سفید. پس زمینه همه چیز تصویر اوست. تصویر همان عکس شش در چهارش که برای گذرنامه ی مکه شان بود و توی وسایلم دارمش و هر بار توی مرتب کردن پیدایش می کنم و می بوسم و قربان صدقه اش می روم و باز می گذارم سر جایش. به آسمان نگاه می کنم اوست. مردی که آن طرف خیابان با عصا راه می رود اوست. پیرمردی که توی تاکسی کنارم نشسته اوست. همه جا اوست. خیالش همراهی ام می کند تا به بیمارستان می رسم. بیمارستان بزرگِ به هم ریخته ای که هیچ چیزش مشخص نیست. سی سی یو را پیدا می کنم. چهار طبقه بالا می روم. چشم هایم می چرخند به دنبال او. نمی شناسمش. اگر عزیز و عمه ها کنار تخت اش نایستاده بودند متوجه اش نمی شدم. مگر می شود یک نفر در یک هفته این قدر عوض شود. این قدر لاغر شود. این قدر چشم هایش گودتر رود. اشک می دود توی چشم هایم. با نفس های عمیق به عقب می رانم اش. سلام می کنم. دستش را می گیرم. به چشم هایش نگاه می کنم. و در دل عاجزانه از او میخواهم همچنان قوی باشد. با آن حالش، با آن بی حالی، با آن وضع، با آن صدای کم، با آن لب های خشک، با آن استخوانهای بیرون زده و با آن پوست های صورت آویزان شده حال همه را می پرسد. حال همه را. عمه کنارم ایستاده. می گوید از خودش بپرسیم ببینیم میخواهد عمل شود یا نه. می پرسد. باباجون هیچ نمی گوید. کمی فکر می کند و می گوید توکل برخدا. عزیز می رود سمت پرستار. می گوید نمی شود عملش نکنیم. پرستار حرف های خوبی نمی زند. به گمانم با یک زن که با چشم هایی پر اشک ملتماسانه می خواهد شوهرش کنارش باشد، از مرگ گفتن کار خوبی نیست. عزیز بر می گردد کنار ما. حرف های پرستار را تلطیف می کند و به مایی می گوید که همه را شنیده ایم. می گوید باید عمل شود وگرنه خطر دارد. کیفش را از زیر چادر در می آورد، عینکش را بر می دارد، می زند و نگاهش را می دوزد به شوهرش. خوب نگاه اش می کند. می گوید کاش رضا هم اینجا بود. محمد هم. کاش همه اینجا بودیم. شاید دیگر فردا نباشد. عمه یواشکی اشک می ریزد و با لبه ی شالش سریع از زیر عینک پاکشان می کند. عمه ی کوچک می گوید که نگران نباشیم و عمل عمل سختی نیست. طرف صحبتش با باباجون است. می گوید به تخت آن طرف نگاه کند که تازه عمل کرده و چه خوب است. توی چشم هایش اشک جمع شده و می گوید نگرانی ندارد.

باباجون هیچ نمی گوید. هر چند ثانیه یک بار دستش را می آورد بالا و می گوید توکل بر خدا. الله اعلم. و بعد دوباره دستش را می گذارد روی تخت. کنار بدن ضعیف اش.

عمو وارد می شود. سلام می کند. طبق معمول سرحال تر از بقیه است. ولی همه مان می دانیم این سرحالی ظاهری بیش نیست. باورم نمی شود. در عرض این یک هفته موهایش سفید شده است. موهای بابا هم، سفید تر.

خودم را می گذارم جای آدم های ایستاده دور تخت. پای پدرشان در میان است. مو سفید شدن عجیب نیست. عجیب نیست که غم چون زالو بر رشته رشته ی وجودشان بنشیند و سیاهیشان را بمکد و جز سفیدی چیزی باقی نگذارد.

ساعت ملاقات تمام می شود. خداحافظی می کنیم. عمو می رود که برای عمل رضایت بدهد. بی حال و بی انرژی راه می رویم. عمه ی کوچک خداحافظی می کند و می رود. هیچ کس حرف نمی زند. عزیز ناگهان می گوید که به دوستش زنگ زده و پرسیده شوهرش مرد چه حسی داشت؟ نه من و نه عمه حرفی نمی زنیم. عزیز هم دیگر چیزی نمی گوید. صبر می کنیم تا عمو بیاید. می آید. آرام است. حرف نمی زند. می پرسم رضایت دادی؟ جواب مثبتش را با تکان سر اعلام می کند. ناگهان بر می گردد و مثل هر بار مهدی صدایم می کند و می گوید عمل کردن الان خیلی هم سخت نیست نه؟ می خواهد چه بگویم. تاییدش کنم؟ بگویم عمل باز قلب که کاری ندارد؟ نمی توانم. می گویم نمی دانم. می خواهم بگویم سن و سال را نباید نادیده گرفت ولی باز هم نمی توانم. صدای خودم را خفه می کنم و می گویم من را همین دور و اطراف پیاده کن تا بروم. و می روم. نه در می روم. از زیر بار سنگین ِ غم. از زیر فشار گریه نکردن. غم ولی با من می آید. قدم به قدم. سنگین سنگین ام. سرم گیج می رود. اشک هایم توی مغزم را پر کرده اند. توی دلم را. توی تک تک اندام هایم را. شده ام مثل یک آدمک بادی که با آب پرش کرده اند و به زور راه می رود.

 

۱ نظر ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۰
مهدیه عباسیان