رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رضا امیرخانی» ثبت شده است

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1396- چاپ سیزدهم 1396

دلم میخواهد از این کتاب بسیار بگویم. اما دلم بیشتر می خواهد که هرکس خودش خط به خط کتاب را بخواند و از ارتباط بین بخش ها، از نوع نگارش، از امیرخانی ماهری که این بار از زبان یک زن نوشته، از شیوه ی قشنگ و بی نظیر انتقاد گونه اش به توسعه ی شهری و از " ر ه ش" به معنای واقعی کلمه حظ کند.

 

- مال من ... مال ما... مردی که به فکر ارث زن ش باشد، از کفتار کمتر است. می دانی اگر توی یک آپارتمان نوساز بودیم، چقدر خرجش کمتر بود؟

عصبانی ام. نی خواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمی شود. می خواهم از خرج شارژ آپارتمان بگویم... می خواهم... داد می کشم: خرج نگه داری اش را خودم می دادم...

باقی را در دلم میگویم:

.

.

تمام ش می کنم. می خواهم دوستش بدارم.. می خواهم زن ش باشم، با همه زنانگی ام.

 

- این حرف را چه کسی یادت داده است؟

بابا علا به شما گفت آن روز. من وقتی خواب هستم، یک کم می شنوم بعضی وقت ها!

 

* وقتی می گویم خواندنش همان و حظ کردن همان، منظورم این نیست که همه چیز خوب است و خوش. در این کتاب درد هست، رنج هست، علامت سوال هست، نقاط مبهم هست، گیج شدن هست، دل سوزی هست؛ اما انتقال جانانه ی مطالب هم هست. نکات ظریفی که حالت را خوب می کند هم هست. دردی که دانستنش لازم است هم هست.

** از اینکه ارمیا را نخوانده ام ناراحتم. از اینکه توی کتابخانه خاک می خورد. یک شخصیت مهم به نام ارمیا در این کتاب هست که نمی دانم ربطی به آن ارمیا دارد یا نه. باید ارمیا را بخوانم و اگر لازم شد رهش را بازخوانی کنم.

*** بخوانید و لذت ببرید.

 

 

۴ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۰
مهدیه عباسیان

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: کتاب نیستان
تعداد صفحات: 180
سال نشر: چاپ اول 1384- چاپ پانزدهم 1394

تنها مجموعه داستان نوشته شده توسط رضا امیرخانی عزیز که شامل داستان هایی گه گاه گنگ و گاه جذاب و نفس گیر است.

 

- تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه شناس گفته شده است.

- در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی این قدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید، اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغل دستی ام در اتوبوس بود، دقیقا جلوی ظفر نوشته بود پیروزی.

 

* خواندن بعضی داستان ها حوصله سربر بود و بعضی دیگر شگفت آور.

* با وجود لذتی که از خواندن این کتاب بردم اما رمان های رضا امیرخانی کجا و داستان های کوتاهش کجا...

 

 

 

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۱
مهدیه عباسیان

عنوان: قیدار
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 296
سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ یازدهم 1394

امیرخانی در قیدار به توضیح زندگی یک جوانمرد می پردازد. جوانمردی که الگوی جماعتی است در زندگی، مردانگی، دین داری و حتی همسرداری. قیدارِ جوانمرد و قهرمان داستان، نه تنها نامش برگرفته از نام پیامبران است بلکه گاه در دل داستان این فکر به سراغت می آید که نکند واقعا پیامبر باشد؟ پذیرفتن و ارتباط برقرار کردن با فردی که شخصیتی یک دست سفید دارد کار آسانی نیست. کسی که تمام شهر به پایش بلند می شوند، بر سر سفره او می نشینند، مریدش هستند و کافی است لب تَر کند تا برایش گریبان چاک دهند.

 

- من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید... مثلِ... مثلِ شهلاجان!

  شهلا، نگاه از دلیجان بر می گیرد و به قیدار، به دل جان نگاه می کند و دل ش ضعف می رود. ( صفحه 19)

- تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد. قیدار هیچ وقت پشیمان نمی شود. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.تصمیم ا.لی که به ذهنت می زند، با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم، با عقل؛ و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی ش مزه ای ندارد... بگذار وعظ کنم برای تکه ی تنم. من به این وعظ، مثل کلام خودِ خدا اعتقاد دارم. فقط به یک چیز در عالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی، باید بلند شوی و بروی زیرِ یک خم ش را بگیری. تنها یا با دیگران توفیر نمیکند. باید بلند شوی و فن بزنی. بی چون و چرا. بعد از فن زدن می شینی و به ته اش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی. (صفحه 31)

- این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند...که خوشا گم نامان!

 

* خواندن این کتاب جزو کارهای سخت بود!

** یادم می آید زمانی که با جناب امیرخانی حرف می زدیم، در بین نقدها و تعریف ها به این نکته اشاره شد که در بعضی کتاب ها یا بعضی نقاط داستان ها ریتم کند می شود و ادامه دادن را برای خواننده سخت می کند. اگر دوباره رضا امیرخانی را ببینم و بخواهم برایش از حس ناشی از قیدار خوانی بگویم، خواهم گفت که تصور آرمان شهری قیدار گونه قشنگ بود و حس خوبی را برایم به وجود آورد. ولی برای رسیدن به این تصویر، چاره ای جز بالا آمدن از سربالایی ِتندی که نویسنده ساخته و پرداخته بود را نداشتم. کند، آرام و نفس نفس زنان...

*** جناب امیرخانی ارتباط خوب و عمیقی با حاج آقا گلپایگانی دارد. رد پای او را در این کتاب با شخصیت سید گلپا می توانید دنبال کنید.

**** در بعضی نقاط داستان وقتی می دیدم حدیث یا روایتی چقدر قشنگ در رفتار قیدار به تصویر کشیده شده، حظ می کردم.

 

 

۵ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
مهدیه عباسیان

عنوان: نفحات نفت
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 232
سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ سیزدهم 1394

* همیشه دلم میخواست جمعی را به خواندن دعوت کنم. اما چطور و چگونه را نمی دانستم. ورود دوباره به فضای خوابگاه از سال گذشته باعث شد که فرصت را مغتنم بشمارم و هفته ای یک شب، بچه ها را برای شرکت در برنامه ای به نام "شب نشینی با کتاب" ترغیب کنم تا در کنار هم اندکی کتاب بخوانیم و یا به بهانه ی کتاب دمی گفت و گو کنیم و شاید فکر...

پس از این برنامه که از پارسال تا امسال به لطف خدا دوام آورده است و برای پابرجا ماندنش از ته دل تلاش می کنم، بر آن شدیم تا مسابقات کتابخوانی در دانشگاه برگزار کنیم. پس از بررسی ها و صحبت ها و فکر های بسیار با مسئولان، همکاران و دوستان، رسیدم به "سه گانه کتابخوانی". سه گانه ای که آفتاب در حجاب، مرحله اول آن و نفحات نفت مرحله ی دوم آن را تشکیل دادند و مرحله ی سوم به امید خدا به زودی آغاز خواهد شد...

** رضا جان امیرخانی جزو نویسندگانی است که دوست میدارمش. از آن نویسندگانی که پا جای پای نویسندگان نگذاشته اند و صرفا ادامه دهنده روند موجود نیستند. مزه ی بی نظیر منِ او فراموش نشدنی است و هر بار که از کنار افغانیانِ محترم ِ جوانمرد رد می شوم محال است که یاد او و جانستان کابلستانش نیوفتم.

*** امروز فرصتی دست داد تا بتوانیم میزبان جناب امیرخانی در دانشگاه باشیم. روزهاست که می خواهم در مورد نفحات نفت بنویسم، اما هر بار، نوشتن در مورد آن را به انتهای این روز که به شدت منتظرش بودم، موکول می کردم...

 

همان طور که روی جلد کتاب نوشته شده است، نفحات نفت، جستاری است در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی. کتابی تحلیلی و مقاله گونه که به بررسی مدیریت سه لَتی در دولت می پردازد، به صورت ریشه ای مضرات و تاثیرات وابستگی به نفت را بررسی می کند، مثال های گوناگون می آورد تا با ایجاد سوال هایی مهم در ذهن خواننده، او را به فکر کردن، پیدا کردن پاسخ و تغییر وضع موجود یا کارآفرینی، خصوصی سازی و تلاش برای عدم وابستگی به نفت سوق دهد.

 

- دعوای این قلم با مدیر دولتی آن روزگار نیست. گله ی این قلم از مخاطب جوان امروزی است که افق اش را در کار دولتی می بیند. این پاره خط فقط برای این، رقمی شده است که دریابیم برایی برون رفت از آن چه درش هستیم چاره ای نداریم جز غیر دولتی بودن و فرهنگ کار غیر کارمندی. ( صفحه 219)

- خانواده ای هستند مفلوک. کارِ پدر بدان جا کشیده که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نانِ سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را خرج خود کند...
به پدر چه خواهید گفت؟ بی کاره؟ مفلس؟ معتاد؟ هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده ای باشد؛ تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...
مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت. این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود ِ مادر را فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه نجات، همت فرزندان است. از پدر کاری بر نمی آید (صفحه 229)

 

**** صحبت های امروز جناب امیرخانی فوق العاده بود. تعامل، برخورد، صحبت کردن و پرسیدن سوال های انباشته در ذهنم با نویسندگان در مورد چیزی که می نویسند، همیشه برایم جذاب بوده است. اما برخورد نزدیک با یکی از شاعرانی که دوست می داشتمش، و مواجهه با رفتاری باورنکردنی باعث شد ترس خاصی از این نزدیکی داشته باشم. اما آن قدر رضا امیرخانی متین و موقر و انسان گونه رفتار کرد، با حوصله سوالاتمان را شنید و پاسخ داد، از خودش و موقعیت اش و نوشتن و تجربه هایش صادقانه و صمیمی سخن گفت که وقتی به خودم آدم دیدم بسیار بسیار برایم محبوب تر و قابل احترام تر شده است.

***** در سخنرانی امروز تعریف قشنگی از علم داشتند. اینکه علم در گذشته محدود می شد به فردی که مجموعه ای از پاسخ ها در چنته دارد و آن ها را به اشتراک می گذارد. اما امروز دیگر چنین روشی جایگاهی ندارد. امروز نمی توان در گوشه ای تنها نشست و عالم شد. امروزه علم در جایی شکل می گیرد که سوالی باشد و گفت و گویی. اینکه بتوان سوالی را در ذهنی ایجاد کرد و به دنبال پاسخ های احتمالی، چه درست و چه نادرست گشت و یافته ها را به اشتراک گذاشت.

****** امروز به لطف جناب امیرخانی در صبح، و چهل نامه کوتاه به همسرم در شب نشینی با کتابِ خوابگاه، روز پُر کتابِ چسبناکی بود...

 

 

۳ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۷
مهدیه عباسیان

من او

عنوان:  من او
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 600
سال نشر: چاپ اول 1378- چاپ  چهل و یک 1394

دقیقا هشت ماه است که کتاب را خریده‌ام و منتظر یک فرصت خوب و یک مکان دنجم تا سراغ این 600 صفحه بروم. نه فرصت خوب پیدا می‌شود و نه مکان دنجی وجود دارد. پس ناچاراً دست به کار می‌شوم و به شیوه‌ی خودم کتاب را جیره‌بندی می‌کنم و هر روز به اندازه‌ی پنجاه صفحه برای خودم زمان و مکانی ناب می‌آفرینم. در ابتدا همه چیز کند است. کند پیش می‌روم، به بعضی نقاط کتاب که می‌رسم نیاز دارم کتاب را ببندم و بعد از کمی تحلیل باز ادامه دهم. بعضی روزها باید بنشینم به ربط بین "یکِ من"، "یکِ او" فکر کنم. "من" و "او" را شناسایی کنم. کم‌کم سرعتم بیشتر می‌شود. ولع خواندن و فهمیدنم هم همینطور. برای همین، هر روز جیره‌ی دو روز را می‌خوانم. بعضی روزها اصلا نمی‌خوانم و روز آخر سه جیره‌ی باقی‌مانده را سر می‌کشم...

نمی‌دانم این کتاب را چطور باید معرفی کرد. اصلا این کتاب را باید معرفی کرد؟

دوست ندارم بنشینم، و مثل معرفی سایر کتاب‌ها بگویم " آنچه در این کتاب اتفاق افتاده، در زمان رضا‌خان و کشف حجاب بوده است و...".

دوست دارم به جای تمام چیزهایی که می‌توانم در مورد این کتاب بگویم و ترجیح می‌دهم نگفته بماند، بسنده کنم به اینکه: "حاج فتاحی بود و نوه‌ای به نام علی، دوستی به نام کریم و مالکِ آبشاری قهوه‌ای و هم‌چون یاسی به نام مه‌تاب".

دوست ندارم بگویم داستان در مورد چیست و از چه قرار است. دوست دارم به جایش کلیدواژه‌وار بگویم: "از ایران تا پاریس، از زندگی تا مرگ، از چرخش دور دنیا تا چرخش دور خود و رسیدن به مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیدا".

همین!

 

- حکمتش را ول کن. این جایش به من و تو دخلی ندارد. وقتی رفیق آدم از آدم چیزی خواست، لطفش به این است که بی‌حکمت و بی‌ پرس‌و‌جو بدهی. اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده‌ای، نه به خاطر لوطی‌گری. جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی، آن‌وقت چه؟ انجام نمی‌دهی؟ (صفحه 113)

- تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم‌تر می‌شود، دل است! دلِ آدمی‌زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره‌اش در بیاید. (صفحه 138)

- حیوان ضاحک... این که می‌گویند حیوان ناطق عوضی است. خیالت مورچه‌ها با هم حرف نمی‌زنند؟ ندیده‌ای وقتی توی صف به هم می‌رسند، دو ساعت می‌ایستند و حال و احوال می‌کنند؟ پایانه‌های عصبی و گیرنده‌های شیمیایی! حرف مفت است. می‌ایستند و حال و احوال می‌کنند. آن‌ها هم نطق دارند... آدم و حیوان فقط در خندیدن توفیر می‌کنند. آدم‌ها - اگر آدم باشند- می‌فهمند که به همه چیز بایست خندید. انما الحیوه الدنیا لعب و لهو... (صفحه 163)

- نگاهش کردم. اشک در چشمان سیاهش حدقه زده بود و قطره قطره مثل مروارید از آن پوست سیاه فرو می‌چکید. دیگر نه اضمحلال بود، نه گوریل، نه سیاه‌طور... دامادمان بود، ابوراصف... (صفحه 432)

- هر زمانی که فهمیدی مه‌تاب را فقط به خاطرِ مه‌تاب دوست داری با او وصلت کن! (صفحه 554)

 

* به نظرم این داستان حیف می‌شد، اگر توسط نویسنده‌ای دیگر نوشته می‌شد...

** این یک خط را به اندازه‌ی چندین صفحه به‌به و چه‌چه در مورد توانایی امیرخانی در نویسندگی در نظر بگیرید.

*** دوست دارم در مورد این کتاب رو‌در‌رو با کسی که آن را خوانده است حرف بزنم. هضم یک تنه‌ی آن، هم انرژی‌بر و زمان‌بر است و هم دشوار.

**** یکی از معدود جاهایی که زیر سوال بردن مسائل زیستی، بسیار به من چسبید، در این کتاب بود!

***** مفاهیم پراکنده شده در تمام صفحات، من را یاد بخشی از کتاب تهران در بعدازظهر مستور انداخت. مستور در جایی از یکی از داستان‌ها انواع مراتب دوست داشتن را بیان می‌کند، منِ او ، و آنچه درویش از علی خواست، من را یاد والاترین نوع دوست داشتن طبقه‌بندی شده بر اساس مستور انداخت.

****** از 20 به این کتاب 20 می‌دهم.

******* باز هم به‌به...

 

 

۵ نظر ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۲
مهدیه عباسیان

جانستان کابلستان

عنوان: جانستان کابلستان
نویسنده: رضا امیرخانی
نشر: افق
تعداد صفحات: 352 - مصور
سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ هفتم 1391

امیرخانی با شرح حکایت مور و تیمور و داستان صعودهای ناموفقش به دماوند، به عنوان پیش در آمد این سوال را در ذهن تو ایجاد می کند که این حرف ها چه ربطی به روایت گری سفر افغانستان دارد؟ اما او به خوبی راه ایجاد کشش و تعلیق را حتی در چنین کتابی که گه گاه مانند مقاله ای اجتماعی است و از انتخابات، اختلافات قومی و شیعه و سنی حرف می زند و گاه مانند سفرنامه ایست قابل تامل که تمام دانسته هایت را در مورد کشور همسایه زیر سوال می برد، می داند. به گفته خود امیرخانی به لطف دو دوست که بر حسب اتفاق در هرات با آن ها آشنا شده است این کتاب مصور می شود و سعی می کند، عرض ارادتی باشد شکسته و ناسَخته به هم زبانانِ هم تبار.

 

- حکومت شما اجازه ی ورود نداد به قشر تحصیل کرده ما. طلاب اهل سنت ما جذب مدارس پاکستان شدند و این بلایا به سر این مردم آمد. اگر طلاب ما در مدارس تربت جام یا زاهدان درس می آموختند، کجا گرفتار بلیه ی القاعده می شدند؟ دانش گاه های شما، به بچه های افغانی که حتا در ایران متولد شده اند، اجازه ی تحصیل نمی دهند. قوانین شما برای مهاجران نیکو نیست... حکومت شما کرامت انسانی ما را رعایت نکرد، شما روشن فکرانِ ایرانی چیزی نگفتید، بعدتر کرامت انسانی خود شما را نیز رعایت نخواهد کرد. این یک بازی دنیاوی است... (صفحه 134)

- خود کرده را تدبیر نیست، فقط تدبیر نیست، اما عوض ش تا دلت بخواهد، پشیمانی هست، گرفتاری هست، بلاهت هست، جهالت هست! (صفحه 231)

- من از پرسه زدن در شهرها بیشتر چیز آموخته ام تا از پرسشِ از کتب در کتاب خانه ها! برای فهم روح یک شهر، هیچ چاره ای نیست الا پرسه زدن. روحِ شهر عاقبت خود را نشان خواهد داد. شاید زیر سطل زباله ای باشد، یا روی سقفِ آسمان خراشی، یا پشت جعبه آینه ای... (صفحه 287)

-در فیزیک حالتی هست در ماده به اسم تغییرِ فاز. مثلا تغییر حالت جامد به مایع. وقتی یخ ذوب می شود و به آب تبدیل می شود، در حالت تغییر فاز، اگرچه سیستم در حال گرفتن یا دادن انرژی است اما دماش ثابت می ماند. یعنی به یخ گرما می دهیم، اما تا مدتی که به آب تبدیل می شود، دما در همان صفر درجه ثابت می ماند. فیزیک دانی که فقط به دماسنج اتکا کند هرگز متوجه تغییر فاز نمی شود... جامعه شناس بی توجه به تعمیقِ گسل هم، وقتی جامعه را آرام می یابد، مثل فیزیک دانِ دماسنجی، تصور می کند که همه چیز در حال سکون و آرامش است... شاید جامعه در حال تغییر فاز باشد... یعنی تبدیل ترک به شکاف و شکاف به گسل... (صفحه 321)

 

* روایات امیرخانی از دیده ها، شنیده ها و تجاربش در سفری چند روزه و همراه با اهل و عیال به افغانستان باعث شده تا دیدم نسبت به افغانستان و تمام افرادی که متعلق به این کشور هستند، تغییر کند. اطراف جایی که زندگی می کنم به خاطر پروژه های ساختمانی در حال انجام، پر است از کارگران افغانی. همیشه ترس ناشناخته و بی دلیلی در درونم با نزدیک شدن به آن ها بیدار می شد. ترسی که پس از خواندن این کتاب جایش را داده است به پر تکرارترین جمله امیرخانی، که دائم در ذهنم می گوید "جوان مرد مردمی هستند مردمِ این دیار"!

 

 

۳ نظر ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۱۷:۳۱
مهدیه عباسیان