رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۶۴ مطلب با موضوع «ادبیات :: رمان» ثبت شده است

عنوان: تولستوی و مبل بنفش
نویسنده: نینا سنکویچ
مترجم: لیلا کرد
نشر: کتاب کوله پشتی
تعداد صفحات: 270
سال نشر: چاپ اول 1397

 کتاب در مورد فردی کتابخوان است که خواهرش را از دست می دهد و دچار سردرگمی، پوچی و بی انگیزگی می شود. برای بازیافتن خود، چالشی جالب ایجاد می کند، اینکه تا یک سال، روزی یک کتاب بخواند. تحت هر شرایطی و با همه سختی ها. تولستوی و مبل بنفش روایت یافته ها، نتایج و اثرات این یک سال است.

 

- از نظر من هم کتاب ها بوی ادویه می دهند. اما بوی یک ادویه بومی، آرامش بخش و آشنا.

- وقتی مسئله ای مرا آزار می دهد، به دنبال پناهگاه می گردم. لازم نیست راه دوری بروم. سفر به قلمرو و حافظه ادبی کفایت می کند. کجا می شود مشغولیتی ناب تر، همنشینی سرگرم کننده تر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟

- وقتی در سن رشد بودم، پدرم یکبار به من گقت: " دنبال خوشبختی نگرد، خود زندگی خوشبختی است." سال ها طول کشید تا معنی حرفش را بفهمم؛ ارزش یک زندگی زیسته شده، ارزش نابِ زندگی کردن.

- کتاب ها هم مثل پول دائما باید در گردش باشند. تا جایی که بشود قرض بدهید و قرض بگیرید، هم کتاب را و هم پول را! مخصوصا کتاب را. کتاب ها به مراتب بیشتر از پول چیزی برای عرضه کردن دارند.

- هر کدام از ما با تجربه های خودمان کتاب ها را تعبیر و تفسیر می کردیم، اما کلماتی که می خواندیم یکی بودند. ما آن ها را با همدیگر و نویسنده آن کتاب شریک می شدیم.

- دو طرف معادله امانتِ کتاب، چه امانت دهنده و چه گیرنده کتاب، ترس را تجربه می کنند. چقدر ما شجاعیم که بر این ترس از به اشتراک گذاشتن عشق، حقیقت، زیبایی، خرد و تسلی در برابر مرگ غلبه می کنیم.

 

* این کتاب رو خیلی دوست داشتم. هر فصلی دلنشینی خاص خودش را داشت. نینا در هر فصل از خاطره ماری کمک میگیرد و سراغ کتابها می رود تا به یک موضوع رسیدگی کند و در موردش درس بگیرد و به نتیجه برسد. و این برای منی که بهترین تفریحم کتاب خواندن هست بسیار هیجان انگیز است. اینکه به کتاب خواندن به عنوان یک کار مهم نگاه بشود، دل آدم را می برد. و از همه مهمتر اینکه کتابی در دست داشته باشی که در مورد کتاب باشد آدم را از خود بی خود می کند. دلم نمی خواست کتاب تمام شود. دلم میخواست همچنان در لحظاتی پر از کتاب و درس و خاطره شناور باشم و حظ کنم.

** به قول یکی از دوستان، این کتاب بیشتر برای دو گروه از افراد مناسب است. یا کتابخوان باشند و یا متاسفانه عزیزی را از دست داده باشند.

 

 

۱ نظر ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۶
مهدیه عباسیان

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1396- چاپ سیزدهم 1396

دلم میخواهد از این کتاب بسیار بگویم. اما دلم بیشتر می خواهد که هرکس خودش خط به خط کتاب را بخواند و از ارتباط بین بخش ها، از نوع نگارش، از امیرخانی ماهری که این بار از زبان یک زن نوشته، از شیوه ی قشنگ و بی نظیر انتقاد گونه اش به توسعه ی شهری و از " ر ه ش" به معنای واقعی کلمه حظ کند.

 

- مال من ... مال ما... مردی که به فکر ارث زن ش باشد، از کفتار کمتر است. می دانی اگر توی یک آپارتمان نوساز بودیم، چقدر خرجش کمتر بود؟

عصبانی ام. نی خواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمی شود. می خواهم از خرج شارژ آپارتمان بگویم... می خواهم... داد می کشم: خرج نگه داری اش را خودم می دادم...

باقی را در دلم میگویم:

.

.

تمام ش می کنم. می خواهم دوستش بدارم.. می خواهم زن ش باشم، با همه زنانگی ام.

 

- این حرف را چه کسی یادت داده است؟

بابا علا به شما گفت آن روز. من وقتی خواب هستم، یک کم می شنوم بعضی وقت ها!

 

* وقتی می گویم خواندنش همان و حظ کردن همان، منظورم این نیست که همه چیز خوب است و خوش. در این کتاب درد هست، رنج هست، علامت سوال هست، نقاط مبهم هست، گیج شدن هست، دل سوزی هست؛ اما انتقال جانانه ی مطالب هم هست. نکات ظریفی که حالت را خوب می کند هم هست. دردی که دانستنش لازم است هم هست.

** از اینکه ارمیا را نخوانده ام ناراحتم. از اینکه توی کتابخانه خاک می خورد. یک شخصیت مهم به نام ارمیا در این کتاب هست که نمی دانم ربطی به آن ارمیا دارد یا نه. باید ارمیا را بخوانم و اگر لازم شد رهش را بازخوانی کنم.

*** بخوانید و لذت ببرید.

 

 

۴ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۰
مهدیه عباسیان

عنوان: هرس
نویسنده: نسیم مرعشی

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 185
سال نشر:
چاپ اول 1396

نسیم مرعشی در کتاب اولش آن قدر احساسات خوب را روانه درونم کرده بود و آن قدر از نوع نوشتن و خوب نوشتنش من را مطمئن، که تنها، شنیدن این موضوع که کتاب دیگری در راه است کاری کرد بی درنگ کتاب را باز کنم و با شور و شوقی خاص خواندن را آغاز کنم. تصویر روی جلد و نیم جمله ی نوشته شده بر روی جلد کتاب همه خبر از متفاوت بودن می دادند، اما منِ خواننده ای که نسیم مرعشی ِ پاییز فصل آخر سال است را در ذهن داشتم، بعد از خواندن یک صفحه شوکه شدم و کتاب را بستم و بلند بلند فکر کردم که آیا واقعا او از جنگ نوشته است؟

نمی دانم می شود گفت این کتاب در مورد جنگ است یا نه. نمی دانم می شود آن را جزء کتاب های دفاع مقدس طبقه بندی کرد و به دیگران پیشنهاد  داد یا نه. ولی می دانم و مطمئنم که جای چنین کتابی در کنار انبوه کتاب های دفاع مقدسِ موجود که همه و همه از آنچه در جبهه های جنگ اتفاق افتاد و بعد از جنگ تمام شد، بسیار بسیار خالی بود.

هَرَس داستان یک خانواده ی خرمشهری است که در دل جنگ خرمشهر ویران را ترک می کنند و از اهواز شاهد ویرانی ها هستند. هرس داستان زندگی این خانواده پس از جنگ است. جنگی که تمام شده اما تبعاتش برای آن ها که در دل آن بوده اند، تمامی ندارد. هرس داستان زندگی خانواده ای است که جنگ کاری می کند که دیگر خانواده نباشند...

 

- امیدت برای ئی زندگی زیاده رسول. ما نفرین شده یم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه هاش مرده ان، خونه ش رمبیده، زمینش پکیده. اگه دید نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئی طور نبوده که بچه ها برن مادرا بمونن. که مردا برن زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. بردنمون ته ِ ته سیاهیه نشونمون دادن و آورده ن مون زمین. ما از جهنم برگشتیم. نگاه مون کن. ما مرده یم. خودمون، زمین مون، گاومیشامون، همه مرده یم. فقط راه میریم.

 

* کتاب به همان اندازه که عاالی بود، تلخ هم بود. تلخِ تلخِ تلخ. تلخی ای که منِ نوعی تا به حال به آن فکر نکرده بودم.

** در تمام طول کتاب به فکر PTSD و افرادی که دچارش می شوند و مایی که دچارش هستیم بودم.

 

 

۰ نظر ۰۵ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۴
مهدیه عباسیان

انگار کمی مرده بودم

عنوان: انگار کیم مرده بودم
نویسنده: مهین دخت حسنی زاده

نـشر: ققنوس
تعداد صفحات: 120
سال نشر: چاپ اول 1392

داستان در مورد مردی ست که در اثر تصادف مدتی کوتاه به کما می رود و بعد از به هوش آمدن برگشتن به زندگی عادی و رهایی از صداهایی که در بیهوشی شنیده و گذشته ای دردناک که رد پای پدر در آن به شدت پر رنگ است، برایش مقدور نیست.

 

- از اول هم گریه زن ها تحت تاثیر قرارم می داد. خیلی وقت ها صدای گریه مادر را از توی اتاقش یا آشپزخانه و حتی حمام می شنیدم. دلم برایش نمی سوخت، فقط از دستش عصبانی می شدم. از آن همه سکوت و تسلیمش کفرم در می آمد. هیچ وقت او را خوشحال ندیده بودم. گاهی دلم میخواست بروم پدرم را خفه کنم یا وقتی روی ایوان خم شده بروم از پشت هلش بدهم و بیفتد پایین و همه کابوس ها تمام شود.

- چقدر از کلمه دیر متنفرم. آدم را می ترساند. دستپاچه می کند.

- زن ها می خواهند یکی بفهمدشان و وقتی احساساتشان سرریز می کند حرف های امیدوار کننده بشنوند، فقط همین. به نظر تو این خواسته زیادی است؟

- پدر می گفت آدم ها دو دسته اند. یک دسته آن هایی که چیزی می شوند. در نگاهشان می شود خواند که آینده ای دارند و دسته دیگر آن هایی که چیزی ازشان در نمی آید. وجودشان داد می زند که چیزی نمی شوند. بعد طوری نگاهم می کرد که من می فهمیدم کسی که جزء دسته دوم است فقط منم. حتی مرد قاتل هم جزء دسته اول است، جزء کسانی که کاری جدی کرده است.

- عجیب است ولی دوام آوردن در شرایط سخت با انسان زاده میشود.

- چرا همه فکر می کنند می شود روی گذشته خط کشید و از کنارش گذشت. روزهایی که در تار و پود زندگیمان تنیده شده اند چگونه می شود نادیده گرفت و فراموششان کرد؟

- می دانی، من فکر می کنم زنی که صاحب فرزند می شود قوی ترین موجود دنیاست. بارداری و زایمان یک نوع رویین تنی به زن می دهد. دیگر او تنها خودش نیست. با یکی دیگر قسمت شده، تکثیر شده، جاودان شده. مردها این امتیاز را ندارند. خلق کردن خیلی بزرگ است.

- زندگی آن طور که فکر می کنی سخت نیست. می توان حتی عاشق چیزهای کوچک و پیش پا افتاده شد، بدون این که از کسی کم شود. زن ها این چیزها را خوب می دانند. وقتی مردها از خانه بیرون می روند این چیزهای کوچک دوست داشتنی کمکشان می کند تا احساس مهم بودن پیدا کنند. نمی دانی چقدر از سرخ کردن کتلت توی روغن داغی که مدام می پرد روی دستم کیف می کنم یا جمع کردن سنگریزه های باغچه چه احساس غروری به من می دهد.

- من فقط با مادرم دمخورم. او می گوید زن ها مثل پیاز لایه لایه اند. آن لایه تویی یک چیزی است که فقط مال خودشان است. هم دلگرمشان می کند و هم اشکشان را در می آورد.

- مادرم می گوید سینه زن ها صندوقچه راز است. رازهایی که به کسی ضرری نمی زند الا به خودشان.

 

* تاثیر والدین بر کودکان، تاثیر رفتارها و پیش نویس شخصیت افراد به خوبی در این کتاب به تصویر کشیده شده بود.

** کتاب خوبی بود. خوب و البته دردناک. این کتاب را هم در یک شب تا صبح خواندم. صبح که شد احساس کردم روحم خراشیده شده است.

 

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۳
مهدیه عباسیان

ملت عشق

عنوان: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
مترجم:ارسلان فصیحی
نشر: ققنوس
تعداد صفحات: 511
سال نشر: چاپ اول 1394 - چاپ چهلم 1396

اللا زنی خانه دار و مادر سه فرزند و صاحب یک زندگی بسیار معمولی است. به آشپزی کردن علاقه دارد و هر روز با تمام وجود در کنار میز صبحانه ای آراسته آغاز می کند و در کنار میز شامی تمام و کمال به پایان می رساند. کتابی به نام "ملت عشق" به دست اللا می رسد تا گزارشی برای ناشر مبنی بر آن بنویسد. خواننده در کنار اللای تا عمق ِجان فرورفته در روزمرگی و یکنواختی شروع به خواندن کتاب می کند و کم کم شگفتی ها آغاز می شود. اللا ندیده ها را می بیند. نداشته ها را. شمس را می شناسد و مولانا را. حرّا، کیمیا و زن بدکاره را. و در ادامه نویسنده ی کتاب ملت عشق، "عزیز زاهار" را. و تا جایی پیش می رود که اللا می شکند و اللای مدفون به دنبال عشق سر بر می آورد.

 

- انسان باید عقلش را کودکی گرسنه و محتاج بداند و با قاشق علم سیرش کند. اما همان طور که بعضی غذاها برای کودک سنگین است، بعضی آگاهی ها هم برای عقل سنگین است.

- اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.

- ابریشم نیز به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکین قوی تر و ملایم تر است، حتی آتشین تر. ببین، کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می کند یا کرم ابریشم را.

- اللا باور کرد. چون می خواست باور کند. آن بخش وجودش که از گل کردن آب های راکد می ترسید، فورا این توضیحات را  قبول کرده بود.

- حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.

- عشق حقیقی راه را بر استحاله های غیر منتظره می گشاید. عشق نوعی میلاد است. اگر پس از عشق همان انسانی باشیم که پیش از عشق بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته ایم. اگر کسی را دوست داشته باشی، با معناترین کاری که می توانی به خاطر او انجام بدهی تغییر کردن است.

 

* این کتاب دو رمان درهم آمیخته است. در دو زمان متفاوت. در جستجوی عشق زمینی و آسمانی.

** دوست دارم در مورد الیف شافاکی که این چنین از مولانا و شمس می گوید و مسلمانی و قرآن را می شناساند، بیشتر بدانم.

*** از خواندن این کتاب لذت بردم. در حدی که شب خواندنش را شروع کردم و با صدای اذان صبح متوجه گذر زمان شدم.

 

 

۲ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۰
مهدیه عباسیان

تصرف عدوانی

عنوان: تصرف عدوانی
نویسنده: لنا آندرشون
مترجم: سعید مقدمت
نشر: مرکز
تعداد صفحات: 172
سال نشر: چاپ اول 1395 - چاپ یازدهم 1396

 لنا آندرشون - نویسنده و روزنامه نویس سوئدی - در این کتاب مخاطب را با زنی به نام "استر" آشنا می کند که زندگی خوب، ساده و قابل قبولی دارد و برای روزنامه می نویسد. روال عادی زندگی ِ او همچنان ادامه دارد تا اینکه موظف به نوشتن در مورد "هوگو" هنرمند معروف می شود و از آن به بعد کم کم همه چیز دستخوش تغییر می گردد.

آندرشون در دل داستان با مثال هایی عینی و ملموس و به طرزی دلنشین، باورنکردنی، صریح و شفاف، فریب ها، توهم ها، آفت ها و به خصوص امیدهای واهی و تعابیر مختلف از دوست داشتن را به نمایش کشیده است. طوری که می توان این کتاب را جزء کتاب های self help به شمار آورد.

 

- تقلید طبیعی بودن دشوارترین کارهاست. در طبیعی بودن، نوعی بی خیالیِ تقلید نکردنی هست. ادا و اطوارهای زیادی به وضوح دیده می شوند و احمقانه به نظر می رسند، اما تلاش برای سرپوش نهادن بر احساسات این مزیت را دارد که ناظر نمی تواند با اطمینان بداند که در ذهنت چه می گذرد. (صفحه 12)

- وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس ِ راحتی می کند. برعکس، وقتی عشق بی پاسخ می ماند، تن احساس می کند وزنش سه برابر شده است. ( صفحه 48)

- هوگو گفت باید سیگار را ترک کند و در واقع، سیگاری نیست. استر فکر کرد: " اصطلاحِ در واقع، اصطلاحِ عجیب غریبی ست. وقتی آدم کاری را می کند چطور می شود گفت در واقع آن کاره نیست؟ ( صفحه 50)

- از نگاهِ او، افزایش نارضایتی به سببِ افزایشِ انتظارات، اصلی روانشناختی بود. آدم وقتی چیزی را که ندارد به دست می آورد، لحظه ای کوتاه راضی میشود، اما خود را به سرعت با وضعیت جدید تطبیق می دهد و آن را وضعِ عادی تصور می کند و حداقلِ سطحِ زندگی می داندش. به این شکل، انتظارات افزایش می یابد و به امکانات بیشتری نیاز است تا رضایت به دست آید. آبِ لوله کشی، غذای مفید به اندازه کافی، اتومبیل و مسکن بزرگ تر دیگر کافی نیستند. باید اصلاحات ِ بزرگ تر و بیشتری صورت گیرد تا احساس رضایت به میزان پیشین باشد. باید دُز را بالاتر برد و دفعات آن را بیشتر کرد. ( صفحه 51)

- زندگی عاطفی او فعلا در حالت نارضایتیِ ناشی از افزایش انتظارات بود. تنها حسن این حالت این بود که ناامیدی پس از مدتی می توانست تغییر جهت دهد و به قانون طبیعیِ دیگری برسد: وقتی انتظارات کاهش می یابد، کوچک ترین نشانی از امید موجب شادی می شود. ( صفحه 55)

- عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می توان به حسِ بی کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بی کلام و کلام ِ بی عشق دوام نخواهد آورد. عشق جانوری است گرسنه؛ خوراکش ارتباط، اطمینان دادن های پی در پی و چشم به چشم هم دوختن است. (صفحات 62 - 61)

- کسانی که پیامک و ایمیل را ساخته اند نمی توانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامک های بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند. شاید هم این حس درون بینی و همدلی را ندارند. آدم وقتی پیامک را می نویسد، نوک انگشتانش می سوزد و از این که چیزی را فرستاده، احساس سبکی می کند. و این سبکی در دقیقه هایی که هنوز امید دارد پاسخی دریافت کند، ادامه می یابد. (صفحه 76)

- خوشبختی را به ندرت در لحظه ی خوشبختی تجربه می کنند. خوشبختی کم و بیش، فقط در انتظارِ خوشبختی است که وجود دارد. ( صفحه 104)

- اندوه نمی تواند تا ابد شدید باقی بماند. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع می کند به بازسازی خود... ( صفحه 107)

- برخی تصویرها در ذهن ِ آدم منجمد می شوند بی آنکه دلیلش را بداند. (صفحه 110)

- هر چیزی که هستی دارد می خواهد به هستی اش ادامه دهد و امید هم استثناء نیست. امید نوعی آفت است. بی گناه ترین بافت را می خورد و رشد می کند. بقایش در این توانایی تکامل یافته نهفته است که می تواند از هرچه به سودِ رشدش نیست چشم بپوشد و خود را روی چیزی بیفکند که هستی اش را توانمند می کند. سپس آن چه را بافته به قدری نشخوار می کند که کوچک ترین ذره ی غذایی اش استخراج شود. حالا، امید دیوانه وار می جوید.

- وقتی چیز دیگری وجود ندارد، اعاده ی حیثیت باقی می ماند تا آدم مبارزه را ادامه دهد و تسلیم نشود. (صفحه 134)

- آدمیزاد با پاسخ قطعی آسان تر از پاسخ مبهم کنار می آید. این قضیه به امید و ماهیت ِ آن مربوط می شود. امید انگلی است در بدنِ انسان که در همزیستی ِ کامل با قلب و زنده است.

 

* از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم.

 

 

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
مهدیه عباسیان

عنوان: قیدار
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 296
سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ یازدهم 1394

امیرخانی در قیدار به توضیح زندگی یک جوانمرد می پردازد. جوانمردی که الگوی جماعتی است در زندگی، مردانگی، دین داری و حتی همسرداری. قیدارِ جوانمرد و قهرمان داستان، نه تنها نامش برگرفته از نام پیامبران است بلکه گاه در دل داستان این فکر به سراغت می آید که نکند واقعا پیامبر باشد؟ پذیرفتن و ارتباط برقرار کردن با فردی که شخصیتی یک دست سفید دارد کار آسانی نیست. کسی که تمام شهر به پایش بلند می شوند، بر سر سفره او می نشینند، مریدش هستند و کافی است لب تَر کند تا برایش گریبان چاک دهند.

 

- من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید... مثلِ... مثلِ شهلاجان!

  شهلا، نگاه از دلیجان بر می گیرد و به قیدار، به دل جان نگاه می کند و دل ش ضعف می رود. ( صفحه 19)

- تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد. قیدار هیچ وقت پشیمان نمی شود. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.تصمیم ا.لی که به ذهنت می زند، با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم، با عقل؛ و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی ش مزه ای ندارد... بگذار وعظ کنم برای تکه ی تنم. من به این وعظ، مثل کلام خودِ خدا اعتقاد دارم. فقط به یک چیز در عالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی، باید بلند شوی و بروی زیرِ یک خم ش را بگیری. تنها یا با دیگران توفیر نمیکند. باید بلند شوی و فن بزنی. بی چون و چرا. بعد از فن زدن می شینی و به ته اش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی. (صفحه 31)

- این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند...که خوشا گم نامان!

 

* خواندن این کتاب جزو کارهای سخت بود!

** یادم می آید زمانی که با جناب امیرخانی حرف می زدیم، در بین نقدها و تعریف ها به این نکته اشاره شد که در بعضی کتاب ها یا بعضی نقاط داستان ها ریتم کند می شود و ادامه دادن را برای خواننده سخت می کند. اگر دوباره رضا امیرخانی را ببینم و بخواهم برایش از حس ناشی از قیدار خوانی بگویم، خواهم گفت که تصور آرمان شهری قیدار گونه قشنگ بود و حس خوبی را برایم به وجود آورد. ولی برای رسیدن به این تصویر، چاره ای جز بالا آمدن از سربالایی ِتندی که نویسنده ساخته و پرداخته بود را نداشتم. کند، آرام و نفس نفس زنان...

*** جناب امیرخانی ارتباط خوب و عمیقی با حاج آقا گلپایگانی دارد. رد پای او را در این کتاب با شخصیت سید گلپا می توانید دنبال کنید.

**** در بعضی نقاط داستان وقتی می دیدم حدیث یا روایتی چقدر قشنگ در رفتار قیدار به تصویر کشیده شده، حظ می کردم.

 

 

۵ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
مهدیه عباسیان

یک عاشقانه آرام

عنوان: یک عاشقانه آرام
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 239
سال نشر:
چاپ اول 1376 - چاپ  سی و پنجم 1395

از نادر نوشتن و درباره نادر نوشته ها، حرفی زدن، چیزی نوشتن و پیامی را منتقل کردن، کاری بس دشوار است. هر آنچه می خواهم درباره این کتاب شاهکار گونه بگویم و هرجور که می خواهم کلمات را کنار هم بچینم تا بتوانم حق مطلب را ادا کنم، تنها همین سه کلمه است که در کنار هم ردیف می شود و به ذهن می آید: "یک عاشقانه آرام"...

قهرمان این عاشقانه آرام، مردی گیلک و کوچک اندام است و همسری آذری زبان و دوست داشتنی. و این کتاب داستان لحظات ساده زندگی ِ گاه پرفراز و نشیب و گاه سرشار از روزمره گی آن ها و تلاششان برای فرار از یکنواختی و رنگ باختن عشق است.

 

- بسته های کتاب هایم از راه می رسند - از انبار پیرمرد، و کاهدانی پدرم. بسته های خاک آلود را یک به یک باز می کنیم. عسل، مدت ها، مبهوت، نگاه می کند و عاقبت می گوید: خدای من! خدای من! چقدر کتاب! تو واقعا همه این ها را خوانده یی؟ بیشترشان را...

  پس تو... تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده ای گیله مرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی. خدای من! چه عمری را تلف کرده یی! چه عمری را باطل کرده یی... گیله مردِ آرام ناگهان فرو می ماند. یک دم گمان می برد که زن، شوخ طبعی می کند؛ اما در چشمان سخت و سیاه آذری تو چیزی می بینم که به درمادگی ام می کشد. من خود را برای مقابله با چنین احساسی آماده نکرده ام و هرگز به چنین برداشتی از مفهوم کتاب، نیندیشیده ام؛ دیواری میان انسان و واقعیت...

 این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا.

 بشنو گیله مرد. بشنو و یادت باشد که من موش های کتابخانه ها را اصلا دوست نمیدارم. تو هرگز به من نگفتی که زیر کوهی از کتاب دست و پا میزنی؛ و الا برای زندگی با تو، شرطِ ترک اعتیاد می گذاشتم. (صفحه 47)

- یک مساله اساسی را اما باید به فکرش باشی. بر تعداد کتاب های مان چندتایی بیافزاییم. حرف های نو، معمولا از کتاب های تازه بر می آید. چند داستان ِ نو و یک کتاب در باب علم ِ روز. باشد؟ (صفحه 108)

- گاهی سریع زیباست، گاهی کُند. شرایط حدِ شتاب را مقدر می کنند. (صفحه 108)

- می دانی؟ صبح زود، عطر غریبی دارد؛ عطری که در انتهای صبح زود، تمام می شود و هرگز به مشام ِ آنها مه تا کمرکش ظهر می خوابند نمی رسد. (صفحه 118)

- عاشق گه گاه، تنگ حوصله، شکاک و مضطرب می شود. گهگاه گرفتار سوءظن. عشق باعث می شود که دلم نخواهد برای تو هیچ مساله ای جُز زندگی مشترک مان وجود داشته باشد. به همین دلیل، وقتی می بینم که آدم ها، در دنبای تو در حال عبورند، و به خصوص برخی مردان، احساس خاصی پیدا می کنم که البته بد آمدن نیست. این احساس هم خودش بخشی از عشق است، اما بخش بسیار تلخ و آزارنده ی عشق. ( صفحه 185)

- عاشق "شدن" مساله یی نیست؛ عاشق "ماندن" مساله ی ماست: بقای عشق. نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود؛ اما آیا عاشق هم می ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش... چهل و چهار سال در لحظه ای عاشقانه زیستن، بدون توسل به خاطرات، بدون نشستن بر سرِ کتاب کهنه و پاره پاره یادها، بدون اینکه آنی در عظمت عشق شک کرده باشم، از من پیکره ی مفرغیِ غول آسایی ساخته است که در هیچ اَثَر گاهی جای نمی گیرد. پنجاه سال جوان و عاشق ماندن، از من چیزی ساخته است که حق است عابران با احترام از کنارم بگذرند و فروتنانه به من سلام کنند. (صفحه 188)

- شعار دادن و شعارها را در برنامه کار خود قرار دادن، دوای تمام دردهای ماست. آنها که شعار نمی دهند، فقط به خاطر آن است که می ترسند مجبور شوند پای شعارهایشان بمانند و نسبت به شعارهای خود وظیفه مند شوند. شعار نمی دهند چون وحشت دارند از این که نتوانند به شعارهایشان وفادار بمانند و به همین دلیل هم مسخره ما مردمِ کوچه و بازار شوند. هر شعار اخلاقی، یک تعهد است نسبت به جهان. بُزدل ها و معتادان، جرئت نمی کنند هیچ تعهدی را نسبت به جهان بپذیرند و به همین علت هم شعاردهندگان را مورد بی حرمتی قرار می دهند. (صفحه 199)

- مادر می گوید: وقتی اینطور به فریاد حرف می زنید، انگار که لباس های زیرتان را روی بند رختی که همه می بینند، پهن کرده اید. خوب نیست. فکر همسایه هایتان هم باشید. آن وقت ها، همسایه به داد همسایه می رسید، اما صدای همسایه را نمی شنید. حتی زائو داد نمی کشید. اذان می گفتند تا همه را خبر کنند و به دعا وادارند. همسایه باید عطر گل هایش به خانه همسایه برود نه قیل و قال و صدایش. (صفحه 205)

- ما باید بسیار پرهیز کنیم از اینکه به ریسمان پوسیده تک واژه ها و جمله های سست بیاویزیم و از آن ها مستمسکی بسازیم. ما باید پرهیز کنیم از اینکه با دستاویزِ کلمات و جمله ها برخوردی ایجاد کنیم. کلمات همیشه دستاویزی ست برای بهانه جویان، نه برای عاشقان. (صفحه 219)

 

* می خواستم بنویسم این کتاب، کتابی بسیار عالی بود. اما دیدم مگر می شود از نادر جان ابراهیمی خواند و با خیال راحت خود را به یک جریان امن و عالی نسپرد؟

** به جرأت می توانم بگویم، انگار در هنگام خواندن این کتاب، این عاشقانه ی آرام، سر کلاس درس بودم و چند واحد مهم  و کاربردیِ مربوط به زندگی را پاس کردم.

*** هرچه بیشتر از نادر می خوانم، بیشتر دوستش می دارم و زندگی، درک و توانایی عکس العمل نشان دادن هایی چون او و فرزانه را آرزو می کنم.

**** تمام جملات این کتاب، به طرزی ویژه و شگفت آور بر عمق جانم نشستند و از خواندنش لذتی ویژه بردم. نوعی حظِّ خاص. طوری که جدا کردن بخش هایی از آن برای نوشتن در وبلاگ بسی سخت و دشوار بود.

***** تمام به به و چه چه هایِ در مورد این کتاب را، همراه کنید با این نکته، که این کتاب جزء اولین هدایایی بود که همسرجان در یک روزِ دوست داشتنیِ آرام، به من هدیه داد. پس حالا می شود تصور کرد، اثر چند جانبه ی عاشقانه ی آرامی که خوانده می شود، زندگی می شود و آرزو می شود...

 

 

۳ نظر ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۹
مهدیه عباسیان