رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۵ مطلب با موضوع «فیلم دونی» ثبت شده است

از توی خانه بودن و بیرون را ندیدن خوشم نمی آید. نه. باید بگویم از توی خانه بودن و بیرون را ندیدن قبل از بودن تو خوشم نمی آمد. امروز از صبح توی خانه ام. آسمان را ندیده ام. اما از هوای دلبرانه و نوری که  از پنجره روی گلدان هایمان می پاشد، معلوم است که زمستانمان همچنان بهار است.

امروز فهمیدم از توی خانه بودن خوشم هم می آید. بنشینم کتاب بخوانم، درس بخوانم، جمع و جور کنم و پر از انرژی شوم برای آمدنت. ذره ذره ی وجودم را بچکانم در غذایی که روی گاز در حال آماده شدن است و منتظر صدای ایستادنت پشت در شوم و مثل هر روز پر از ذوق، پر از شوق، پر از شور زل بزنم به در تا باز شود.

 

۱ نظر ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۶
مهدیه عباسیان

 

داستان فیلم در جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد و درباره تخلیه نیروهای بریتانیا، فرانسه و بلژیک از شهر دانکرک در فرانسه می‌باشد. در جریان این عملیات تاریخی بیش از ۸۰۰ قایق نظامی ارتش بریتانیا جان دست‌کم ۳۳۵ هزار سرباز انگلیسی و فرانسوی را که در محاصره ارتش آلمان‌ها گرفتار شده بودند، نجات دادند.

فیلمی دیگری از نولان و باز هم بسیار شگفت آور. روایتی متفاوت و کم و بیش صامت از جنگ که بیشتر آن در ناوشکن ها و دریا به تصویر کشیده شده است. عوامل زیادی در کنار هم قرار گرفتند و این فیلم را از نظر من دوست داشتنی کردند. فیلم تعداد زیادی شخصیت دارد که هر کدام در زمان و لحظه مخصوص به خودشان قهرمان داستان می شوند و توجه بیننده را به خود جلب میکنند. پس از مدتی دوربین سراغ شخصیت دیگر می رود و از زاویه ای دیگر جنگ را به بیننده نشان می دهد. همه شخصیت های کمرنگ در کنار هم قرار گرفته اند تا جنگ و آنچه به این نام بر همه گذشته پر رنگ باشد. زمان در فیلم رفت و برگشت های زیادی دارد. وقایعی که در آسمان اتفاق می افتند، چند دقیقه ای جلوتر از وقایع روی دریا هستند. به همین دلیل مخاطب وقایع را پیشاپیش میداند. در نتیجه بدیهی است هیجان زده نشود. اما نکته ای که فیلم را برایم با ارزش می کند این است که من ِ مخاطب زمانی که در حال دیدن فیلم هستم، با اینکه با صحنه هایی که زودتر به من نشان داده شده است، می دانم در فیلم چه اتفاقی می افتد، با اینکه فیلم روایت یک حادثه تاریخی است که می توان از کل آن مطلع شد، با اینکه روند پیشرفت فیلم طوری است که به ظاهر آدم را درگیر هیچ گونه احساساتی نمی کند، اما باز هم هیجان زده می شدم. شاید بهتر باشد به جای هیجان زده شدن از واژه متأثر شدن استفاده کرد.

در انتهای فیلم برای دیدن تمام تصاویر قابل لمس و درک از جنگ، مرگ، ترس و سوختن در آب،  -که هیچ ذهنیتی از آن ها نداشتم- بسیار متأثر شدم و از ته دل به نولان آفرین گفتم.

 

* نمره فیلم :8/1  از 10 در IMDb

 

 

 

۰ نظر ۱۸ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۶
مهدیه عباسیان

دارن آرنوفسکی کارگردان را که دستی در نوشتن هم دارد و اکثر فیلم نامه های خود را می نویسد را نمی شناسم. هیچ ذهنیتی از فیلمی که قرار است ببینم ندارم. فیلم را می بینیم و درگیر ریتم کند و بازی بی نظیر و تصویر برداری جالب آن می شویم. در ابتدا همه چیز خوب است. اما این خوبی دوام چندانی ندارد و جای آن را مرموز بودن می گیرد. ابهام و سردرگمی حتی می تواند بیننده را از پای در بیاورد. تنها کلیتی که در مورد فیلم میتوان گفت این است که "مهمان‌ های ناخوانده‌ ای به خانه زوجی جوان می‌آیند و آرامش زندگی‌ را برهم می‌زنند."

ولی انگار این تمام فیلم نیست. شخصیت ها اسم ندارند. روی پوستر فیلم علامت تعجب هم آورده شده است. مهمان های ناخوانده مانند مور و ملخ از همه جا سرازیر می شوند. زن را نادیده می گیرند. لکه ی خونی که پاک نمی شود و گاه و بی گاه تازه می شود، پایانی که باز به آغاز می انجامد؛ همه و همه انگار دارند از مفاهیمی نهان در فیلم سخن می گویند. مفاهیمی که رسیدن به آن ها به تنهایی برایم ممکن نبود.

چندین و چند نقد درباره این فیلم تا به حال خوانده ام. یکی می گوید این فیلم از آن فیلم های صفر و یکی است. که یا بیننده خوشش می آید و یا متنفر می شود. یک جا نوشته است این فیلم سمبلی از این جهان است. جنیفر لارنس سمبلی از مادر است. محل زندگی شان سمبلی از زمین و مهمانان ناخوانده سمبلی از تمام چیزهایی که می توانند مزاحمت یا تغییر ایجاد کنند.

من ولی باز هم به نتیجه ای نمی رسم. جز اینکه این فیلم فرصتی می شود تا باز هم از بازی بی نظیر و خیره کننده جنیفر لارنس لذت ببرم.

* نمره فیلم :6/5  از 10 در IMDb

 

 

۱ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۲
مهدیه عباسیان

 

زمانی که شروع کردیم به دیدن فیلم، دائم این فکر در ذهنم میگذشت که مناسب گروه سنی نوجوانان بوده و احتمالا انتخاب درستی نکرده ایم. آن قدر این فکر در ذهنم از این ور به آن ور رفت که به مرحله بیان رسید. و در نتیجه ی این ابراز، همسرجان توجهم را جلب کرد به نوع متفاوت تصویربرداری.

تصویر برداری فیلم به گونه ای متفاوت بود. شخصیت اصلی داستان که پسرکی است 10 -12 ساله، به نقاشی کردن علاقه دارد و گاه تصویری که بیننده می بیند تنها حرکت مداد بر روی کاغذ است و بس.

تصویر برداری متفاوت در کنار فضای تخیلی و فانتزی و درد پنهان در داستان برای پسری که پدر و مادرش جدا زندگی می کنند من را ناخواسته تا انتهای فیلم با خود همراه کرد. آن هم چه همراه کردنی. نفس هایی بس عمیق برای فرو خوردن اشک های افسار گسیخته لازم بود.

این فیلم و داستان هایی که توسط درخت برای پسرک تعریف شد هم مناسب نوجوانان است و هم بزرگتر ها. بزرگتر هایی که به قول شازده کوچولو عجب آدم های عجیب و غریبی اند و شاید به لطف چنین داستان ها و کتاب هایی یاد بگیرند، قضاوت کردن را، پذیرش خاکستری بودن را، مدیریت دو خوی خوب و بد درون را و ...

* در تمام مدت دیدن فیلم تمام فکر و ذکرم به سمت نویسنده این داستان بود. این که از روی چه کتابی ساخته شده. چرا تا به حال آن را نخوانده بودم و ... . که پس از تحقیقات تکمیلی متوجه شدم فقط یک فیلمنامه در کار بوده است.

** این فیلم جوایز زیادی را برده است و نمره 7/5 را در IMDb از آن خود کرده است.

۲ نظر ۰۴ دی ۹۶ ، ۱۶:۴۴
مهدیه عباسیان

به روش های مختلفی می توان در مورد این فیلم صحبت کرد و نوشت. در مورد کارگردان و تهیه کننده و سال ساخت گفت و بازی تک تک بازی گران را بررسی کرد. گفت که یک فیلم علمی تخیلی است که مفهوم بعد چهارم، زمان و نسبیت را به خوبی به تصویر کشیده و دیدنش عجیب به آدم می چسبد. تمام این حرف ها درست. ولی برای منی که در ابتدای راه فیلم دیدنم، این حرف ها انرژی بر تر و وقت گیر تر از چیزی است که فکرش را می کنم.

من فقط می خواهم با این یادداشت ها آنچه را فهمیدم ثبت کنم...

به نظر من در سکانس های آخر این فیلم ضربه نهایی زده می شود. آن جا که مورف ِ پیر در برابر پدر ِ صدساله ی جوانش دراز کشیده و از او می خواهد پیش دکتر برند برود. به نظرم عشق خیلی خوب در این فیلم به تصویر کشیده شده بود... خیلی خیلی خوب. و بسیار به این نکته فکر می کنم که اگر کوپر به عشق در چشمان برند پاسخ می داد و به سمت سیاره ای دیگر می رفت چه می شد؟

بازی مورف را در کودکی (Mackenzie Christine Foy) - جوانی (Jessica Chastain) و پیری (Ellen Burstyn) بسیار دوست داشتم.

 

 

کوپر: تو یه دانشمندی، برند.

برند: پس به حرفم گوش کن. وقتی بهت میگم عشق چیزی نیست که ما اختراع کرده باشیم -عشق مشهوده و قدرتمنده- حتما یه معنایی داره.

کوپر: بله عشق معنا داره. فواید اجتماعی، پیوند اجتماعی، تربیت فرزند…

برند: ما مرده‌هامون رو دوست داریم. فایده اجتماعی اون چیه؟

کوپر: هیچی

برند: شاید معنای بیشتری داشته باشه. چیزی که ما هنوز نمی‌تونیم درکش کنیم. شاید یه جور دلیل باشه، یه جور محصول از ابعادِ بالاتر که ما نمی‌تونیم بطور محسوس درکش کنیم. من در طول کهکشان شیفته‌ی کسی هستم که ده ساله ندیدمش و میدونم که احتمالا مُرده. عشق تنها چیزیه که از ظرف زمان و مکان فراتر میره . شاید باید بهش اعتماد کنیم، حتی اگه هنوز اون رو درک نمی‌کنیم.

 

۲ نظر ۰۳ دی ۹۶ ، ۱۴:۲۸
مهدیه عباسیان