رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

تصرف عدوانی

عنوان: تصرف عدوانی
نویسنده: لنا آندرشون
مترجم: سعید مقدمت
نشر: مرکز
تعداد صفحات: 172
سال نشر: چاپ اول 1395 - چاپ یازدهم 1396

 لنا آندرشون - نویسنده و روزنامه نویس سوئدی - در این کتاب مخاطب را با زنی به نام "استر" آشنا می کند که زندگی خوب، ساده و قابل قبولی دارد و برای روزنامه می نویسد. روال عادی زندگی ِ او همچنان ادامه دارد تا اینکه موظف به نوشتن در مورد "هوگو" هنرمند معروف می شود و از آن به بعد کم کم همه چیز دستخوش تغییر می گردد.

آندرشون در دل داستان با مثال هایی عینی و ملموس و به طرزی دلنشین، باورنکردنی، صریح و شفاف، فریب ها، توهم ها، آفت ها و به خصوص امیدهای واهی و تعابیر مختلف از دوست داشتن را به نمایش کشیده است. طوری که می توان این کتاب را جزء کتاب های self help به شمار آورد.

 

- تقلید طبیعی بودن دشوارترین کارهاست. در طبیعی بودن، نوعی بی خیالیِ تقلید نکردنی هست. ادا و اطوارهای زیادی به وضوح دیده می شوند و احمقانه به نظر می رسند، اما تلاش برای سرپوش نهادن بر احساسات این مزیت را دارد که ناظر نمی تواند با اطمینان بداند که در ذهنت چه می گذرد. (صفحه 12)

- وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس ِ راحتی می کند. برعکس، وقتی عشق بی پاسخ می ماند، تن احساس می کند وزنش سه برابر شده است. ( صفحه 48)

- هوگو گفت باید سیگار را ترک کند و در واقع، سیگاری نیست. استر فکر کرد: " اصطلاحِ در واقع، اصطلاحِ عجیب غریبی ست. وقتی آدم کاری را می کند چطور می شود گفت در واقع آن کاره نیست؟ ( صفحه 50)

- از نگاهِ او، افزایش نارضایتی به سببِ افزایشِ انتظارات، اصلی روانشناختی بود. آدم وقتی چیزی را که ندارد به دست می آورد، لحظه ای کوتاه راضی میشود، اما خود را به سرعت با وضعیت جدید تطبیق می دهد و آن را وضعِ عادی تصور می کند و حداقلِ سطحِ زندگی می داندش. به این شکل، انتظارات افزایش می یابد و به امکانات بیشتری نیاز است تا رضایت به دست آید. آبِ لوله کشی، غذای مفید به اندازه کافی، اتومبیل و مسکن بزرگ تر دیگر کافی نیستند. باید اصلاحات ِ بزرگ تر و بیشتری صورت گیرد تا احساس رضایت به میزان پیشین باشد. باید دُز را بالاتر برد و دفعات آن را بیشتر کرد. ( صفحه 51)

- زندگی عاطفی او فعلا در حالت نارضایتیِ ناشی از افزایش انتظارات بود. تنها حسن این حالت این بود که ناامیدی پس از مدتی می توانست تغییر جهت دهد و به قانون طبیعیِ دیگری برسد: وقتی انتظارات کاهش می یابد، کوچک ترین نشانی از امید موجب شادی می شود. ( صفحه 55)

- عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می توان به حسِ بی کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بی کلام و کلام ِ بی عشق دوام نخواهد آورد. عشق جانوری است گرسنه؛ خوراکش ارتباط، اطمینان دادن های پی در پی و چشم به چشم هم دوختن است. (صفحات 62 - 61)

- کسانی که پیامک و ایمیل را ساخته اند نمی توانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامک های بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند. شاید هم این حس درون بینی و همدلی را ندارند. آدم وقتی پیامک را می نویسد، نوک انگشتانش می سوزد و از این که چیزی را فرستاده، احساس سبکی می کند. و این سبکی در دقیقه هایی که هنوز امید دارد پاسخی دریافت کند، ادامه می یابد. (صفحه 76)

- خوشبختی را به ندرت در لحظه ی خوشبختی تجربه می کنند. خوشبختی کم و بیش، فقط در انتظارِ خوشبختی است که وجود دارد. ( صفحه 104)

- اندوه نمی تواند تا ابد شدید باقی بماند. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع می کند به بازسازی خود... ( صفحه 107)

- برخی تصویرها در ذهن ِ آدم منجمد می شوند بی آنکه دلیلش را بداند. (صفحه 110)

- هر چیزی که هستی دارد می خواهد به هستی اش ادامه دهد و امید هم استثناء نیست. امید نوعی آفت است. بی گناه ترین بافت را می خورد و رشد می کند. بقایش در این توانایی تکامل یافته نهفته است که می تواند از هرچه به سودِ رشدش نیست چشم بپوشد و خود را روی چیزی بیفکند که هستی اش را توانمند می کند. سپس آن چه را بافته به قدری نشخوار می کند که کوچک ترین ذره ی غذایی اش استخراج شود. حالا، امید دیوانه وار می جوید.

- وقتی چیز دیگری وجود ندارد، اعاده ی حیثیت باقی می ماند تا آدم مبارزه را ادامه دهد و تسلیم نشود. (صفحه 134)

- آدمیزاد با پاسخ قطعی آسان تر از پاسخ مبهم کنار می آید. این قضیه به امید و ماهیت ِ آن مربوط می شود. امید انگلی است در بدنِ انسان که در همزیستی ِ کامل با قلب و زنده است.

 

* از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم.

 

 

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
مهدیه عباسیان

پشت تلفن که حرف می زند، ذوق و شوق و خوشحالی است که از صدایش می بارد. حرف می زند و تمام نکات را بررسی می کند. حرف می زند و راهنمایی می کند. حرف می زند و می گوید تا ان جا که بتواند، هر کاری که از دستش بر بیاید برایمان می کند. پشت تلفن که حرف می زند دلم آتش می گیرد. از نزدیک بودنش. از دور بودنش. از نزدیکی که چرا باید دور باشد. از دوری که چرا باید نزدیک باشد. از گذشته ی لعنتی به درد نخور ِ سختی که سختی اش تمامی ندارد. پشت تلفن که حرف می زند، چشم هایم پر از اشک می شود. بغض ریشه می دواند در وجودم. تک تک سلول هایم بغض می کنند و می خواهند بگریند. برای او. برای خودم. برای اوها و برای تمام خودم هایی که یک روز به این روزها می رسند.

 

 

۱ نظر ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۰
مهدیه عباسیان

امروز روز دویدن است. همه به صف شده ایم و  با سرعتی کم و بیش ثابت دور سالن می دویم. دور تا دور سالن ورزشی آینه است. می دویم و من برخلاف بقیه، به جای توجه به صورت قرمز و پر از عرقِ خودم، روی چهره ی دیگران تمرکز می کنم. دلم میخواهد بدانم در این گرما، وقتی نفس در نمی آید، وقتی بی وقفه در حال دویدن و ورزش کردن اند به چه فکر می کنند.

بنفشه جلوی من است. زنی سی وشش ساله. تنها ده سال زودتر از من به دنیا آمده. ثمره ده سال بزرگ بودن، دو دختر است. دختر اول به گمانم بیست ساله است، که هر روز بنفشه ی مادر را می رساند و بعد از زمان ورزش دوباره دنبالش می آید. و دختر دیگری که هیچ چیز از او نمی دانم.

مربی می گوید همان جا که هستیم بایستیم و حرکتی که می گوید را انجام دهیم. کنار دختری قد بلند و کم و بیش با نمک می ایستم که اسمش را نمی دانم. تا به حال حدس می زدم باید از من بزرگتر باشد؛ تا اینکه امروز زودتر از همیشه به باشگاه آمدم و توی رختکن متوجه خیلی چیزها شدم. که یکی از آن ها این بود که این دختر قد بلند ِ کم و بیش با نمک، بیست و سه سال بیشتر ندارد و چند سالی است که ازدواج کرده، از مادرش شدن بیزار است و کم کم حوصله اش سر رفته و قید خواب های تا لنگ ظهر را زده و روانه ورزشگاه شده.

مربی فرمان دویدن می دهد. دوباره دور اول. مربی فرمان سریع تر دویدن می دهد. دور دوم. دور سوم. از خانمی که جلویم در حال دویدن است جلو میزنم. اسمش را نمیدانم. فکر میکنم باید یکی دو سالی از بنفشه بزرگتر باشد. همیشه از پسرهایش حرف می زند، از زانو درد و زیادی تپل بودن پسر کوچکش می نالد، آرام تر می دود و آرام تر ورزش می کند. زن ساکت و آرامی را که هیچ کس هیچ چیز از او نمیداند را هم پشت سر می گذارم. سرعتم را کم می کنم. خسته شده ام. نمی دانم دور چندمیم. مربی هیچ چیز نمی گوید. نشسته روی صندلی، خیره شده به نقطه ای نا معلوم و به چیزی نامعلوم تر فکر می کند. مربی، یک خانم مهربان و پر انرژی و سرحال و سی و چهار ساله است و شش هفت سالی می شود که ازدواج کرده. از زندگی اش راضی است و به نظرش بچه دار شدن نادرست ترین تصمیم ممکن است. بچه دار شدن را موکول کرده به بعد از چهل سالگی. بعد از تمام تفریحات و به معنای واقعی کلمه زندگی کردن. آن هم نه برای بچه داشتن ، برای اینکه مردم خیالات بی جا نکنند.

این اطلاعات را نسرین به من داد. در کسری از ثانیه. و در جواب سوالی که پاسخش تنها اسم مربی بود، سمیه! راستی نسرین. نسرین پر شر و شور ترین زنی است که پس از مدت ها دیده ام. می گوید و می خندد و ورزش می کند. تمرین ها را که خوب انجام می دهیم برایم دست تکان می دهد و می گوید دمم گرم. سر و صدا می کند و همه را سر ذوق می آورد. نسرین را دوست دارم. ولی دوست داشتی که با غم همراه است. نسرین هم سن سمیه است. با این تفاوت که در هجده سالگی ازدواج کرده و الان یک دختر چهارده ساله و یک پسر پنج ساله دارد. 

در حال دویدنیم. نسرین از صف خارج شده، کنارم ایستاده و هر دو با یک سرعت می دویم. از درس و دانشگاه می پرسد و دلش میخواهد حرف هایی که صبح در رختکن زده می شد را ادامه دهد. من ولی دلم نمیخواهد. هنوز آن ها را هضم نکرده ام. دلم میخواهد فرار کنم. تندتر بدوم و از او جلو بزنم و بگویم همان کابوس هایی که دسته جمعی روانه ذهن به هم ریخته ی من کردید بس نیست؟ ولی فرار نمی کنم. دیگر نمی دوم. راه می روم. می گویم خسته شدم. نسرین فکر می کند که از دویدن و من می دانم که از فکر کردن.

همه می دوند و من راه می روم. می روم گوشه سالن. بطری آبم را برمی دارم و می نشینم. سمیه داد می زند کجا؟ لبخند می زنم و به دیوار تکیه می دهم. حالم از این همه نارضایتی بد است. دل توی دلم نیست از دیدن این همه زن نالان. صبح زودتر رسیدم. زن ریز نقش دیگری که مهربانی از سر و رویش می بارد داشت تعریف می کرد که دخترش را پیش مادرش می گذارد تا بتواند باشگاه بیاید. از منِ تازه رسیده پرسید شما هم درگیر زندگی هستید؟ که یک روز دیر می آیی و یک روز نمی آیی؟ نسرین به جای من جواب داد که نه. خوشبخت ما همین دختر است. دانشجوست. تا به این جای زندگی درس خوانده، زندگی کرده، جوانی کرده، هر کاری خواسته و نخواسته کرده و تازه میخواهد وارد زندگی شود. موفقیت یعنی این! 

داشتم از تعجب می مردم. داشت در مورد من حرف می زد؟ این حرف ها، توصیف من بود؟ بدون توجه به من حرف میزد و چیزهایی از من میگفت که خودم هم نمی دانستم. حرف هایش که تمام شد، همه اندکی نگاهم کردند و با هم به حرف آمدند. همه می نالیدند. از بچه داشتن. از زندگی نکردن. از اشتباه کردن. از زود ازدواج کردن. هیچ کس راضی نبود. همه مادر بودند و مادری را دوست نداشتند. همه بچه داشتند و بچه را مزاحم میدانستند. همه شریک یک زندگی مشترک بودند و حرف های مگو را در جمع به فریاد می گفتند. یک کفش را پایم کرده بودم و آن یکی دستم مانده بود. دلم برایشان می سوخت. برای بچه هایشان. برای همسرانشان. حرف هایشان در ذهنم تکرار می شد. نسرین می گفت از شوهرم خجالت می کشم. زنِ مهربان می گفت من دیگر برای خودم نیستم. بنفشه می گفت دیگر همه چیز تمام شده. زنِ رنجور می گفت تا جایی که می توانی از زندگی ات استفاده کن. نسرین آمد کنار گوشم و گفت من جوان ترم یا سمیه؟ نگاه کن بچه نداشتن چه نعمتی است. عرق سرد بر تنم نشسته بود. اگر بزرگتر از من نبودند، اگر کوچکتر از همه نبودم می زدم زیر تمام نصیحت ها و راهکارهای نادرستی که به سویم روانه کرده بودند. فریاد می زدم که جان خودتان و هر آنکه می پرستید بس کنید دیگر. اما بزرگتر بودند. کوچکتر بودم. فقط رویم را کردم به سمت نسرینی که دوستش دارم و گفتم این حرف ها یعنی چه؟ چرا زندگی ها و آدم ها را مقایسه می کنید؟ گفتم شمای هشت سال قبل یک دختر شش ساله داشت و یک عمر تجربه زندگی. با الان من قابل مقایسه است؟

به حرف هایم گوش نمی دادند. آن ها برای شنیدن آن جا نبودند. یکی باید می بود تا آن ها را می شنید. یکی یکی از رختکن بیرون رفتند. نسرین دستم را کشید که بدو. کفش را پوشیده و نپوشیده دنبالشان رفتم.

نشسته ام کنار دیوار، گوشه ی سالن، بطری ِ آب به دست. ورزش کردن جمع ناراضی را نگاه می کنم. دلم می خواهد به صف ردیفشان کنم، بگویم بنشینند و خوب گوش کنند ببیند چه می گویم. دلم می خواهد برایشان از موفقیت بگویم، از اینکه وقتی موفقیم که هیچ بُعدی را فدای بعد دیگر نکنیم. بگویم که در این جامعه به درد نخور که همه خودخواه شده اند، خودخواه نبودن شما نشان عقب بودن نیست. حرف هایی را که حوصله شنیدنشان را نداشتند، به زور در خیال برایشان می گویم که سمیه " تنبل جان"  خطابم میکند و برم می گرداند به دنیای دردناک واقعی.

 

 

۱ نظر ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۵
مهدیه عباسیان

شهرها را در شب بیشتر دوست دارم. اصفهان را در شب. مشهد را در شب. شهرِ روزهای کودکی را در شب و تهران را در شب. همیشه نوشتن، خواندن، قدم زدن، رانندگی کردن و حرف زدن در هوای تاریک و خنک شب به طرزی خاص آرامم می کرد. از حالا به بعدِ زندگی، "تو" را دارم. "تو"یی که کنار تمام فعل های آرامش بخشم قرار می گیری و اثرشان را صد چندان می کنی. کنارشان قرار می گیری و مستم می کنی از خودت، بودنت و داشتنت.

شهرها را در شب با "تو" و در کنار "تو" بیشتر دوست دارم. شب هایی که رانندگی کردنت، دنده عوض کردنت، انتخاب آهنگت، نگاه کردنت و حتی نفس کشیدنت، دلم را بیش از پیش می برد. شب هایی که آسمان پوشیده می شود از ابرهایی که دست به دست هم می دهند و چتری می شوند بالای سرمان. شب هایی که چراغ های کوچک و بزرگ، شهر را چراغانی می کنند به مناسبت با هم بودنمان...

 

 

 

 

۲ نظر ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۸
مهدیه عباسیان

چهار چهارشنبه

عنوان: چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس
نویسنده: بهاره رهنما

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 86
سال نشر: چاپ اول 1388 - چاپ چهارم 1389

 مجموعه داستانی گاه جذاب و گاه تر حوصله سربر از بهاره رهنما!

 

- بهت می گویم: " خفه می شی یا من خفه شم؟" مگه نمی خوای فالتو بگم؟"

می گویی: " سارا، دارم از فضولی می میرم. آخه می گم کاش با یکی بهتر از من رفته باشه، اما می ترسم طرفو ببینم و تازه بفهمم چه خاکی سرم شده!"

جوابت را نمی دهم، می دانم بهتر از تو نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم اگر بهتر از تو بودم آن قدر دوستت داشتم که روی سعید تف هم نیندازم. می دانم حتا سعید هم می داند که بهتر از تو پیدا نمی کند و شاید برای همین هم سراغ من آمده. سراغ کسی که می داند خودش حسابی از او سر است. از این حس بزرگواری لذت می برد. بعد ِ سال ها خفه کردن خودم و همه ی چیزهایی که می خواستم، حالا این را خوب یاد گرفته ام که درباره ی خودم درست قضاوت کنم.

 

- کارتم شبیه یک آس دل است که گوشه بالایش نوشته " یلنا" و روبه رویش شماره ی تلفن من است. پایین کارت هم به رنگ آبی نوشته : " اگر منتظر هستی با من تماس بگیر."

مدت‌هاست که می‌دانم بیش‌تر زن‌هایی که برای فال‌ پیش من می‌آیند، منتظر چیزی نیستند یا مدت‌ها از زمانی‌ که منتظر بوده‌اند گذشته؛ چندان امید و رمقی هم برای‌ چشم به راه بودن ندارند یا چندان باور و اعتقادی به وقوع‌ یک معجزه. بعضی‌های‌شان هم از جهت دیگری منتظر نیستند؛ چون آن قدر به همه چیز رسیده‌اند که دیگر فال‌ گرفتن برای‌شان حکم یک تفریح را دارد، یا شاید صدقه‌ دادن به زنی مثل من.

اما دخترهای جوان این‌طور نیستند. آن‌ها با اشتیاق‌ منتظرند؛ منتظر همه چیز: منتظر یک آدم جدید، یک کار جدید، یک قیافه ی جدید، یک هدیه ی غیر منتظره، یک شاخه ی گل، یک سبد گل غول‌آسا، یا منتظر یک تلفن، یک پیشنهاد یک شکلات، و خلاصه هر چیزی برای آن‌ها با حس انتظار تعریف می‌شود.

فال گرفتنم بگیر نگیر دارد. گاهی خیلی خوب فال‌ می‌گیرم و گاهی نه. دست خودم هم نیست،گرچه هیچ وقت‌ هم به مردم از روی ظاهرشان چیزی نمی‌گویم. تنها سؤالی‌ که ازشان می‌پرسم این است که متأهل‌اند یا مجرد. سؤالی‌ که ماما هیچ وقت نمی پرسید. ماما کافی بود به زنی نگاه کند تا بفهمد چند بار در زندگی اش عاشق شده!

 

* 😐 😶 😐

** دلیل تعاریف بسیار زیاد از کارها و نوشته های برخی افراد را واقعا متوجه نمی شوم.

*** این روزها در حال سر و سامان دادن به کتاب های نیمه تمامم. کتاب هایی که خواندنشان انرژی زیادی از آدم می گیرد. کتاب هایی که در دلشان صبر و تحمل و تلاش برای دوام آوردن را هم می شود یاد گرفت!

**** احساس می کنم نشسته ام وسط یک ورزشگاه 12 هزار نفره، این کتاب و کتاب هایی مانند این و پست قبل را در دست گرفته ام، خوانده ام و آشفته شده ام  و خسته و حتی لِه. از حجمِ تهی پیش رویم برای یاد گرفتن. احساس می کنم عین ِ آن 12 هزار نفر در حال سر تکان دادن و نچ نچ کردن اند برای من و وقتی که گذاشته ام. حرفی در مقابلشان ندارم. جز یک توجیه ِ ساده ی پیش پا افتاده، که باید با راه های بد نوشتن و داستان هایی که بد نوشته شده اند، هم آشنا شد. نه؟

***** از نشر چشمه برای حمایت از رهنمای بازیگر به جای رهنمای نویسنده، دلگیرم!

****** 😐

 

 

۳ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۱
مهدیه عباسیان

عنوان: عاشقانه
نویسنده: فریبا کلهر

نـشر: آموت
تعداد صفحات: 236
سال نشر: چاپ اول 1391

این کتاب داستان عاشقانه های مردی نویسنده است. مردی که رد پای سه زن در زندگی او دیده می شود. همسر، نامزد ِ سابق و دختری که رویا و واقعیت او را به هم می ریزد.

 

- "جان دلم"

  این رمز من و اوست. قرار من و اوست. صدا زدن و جواب شنیدن. یک جور ابراز بی قراری و دلتنگی و توجه خواستن. به هم قول داده ایم جواب صدا زدن هایمان را بدهیم. حتی اگر از هم دلخور باشیم، حتی اگر چشم دیدن هم را نداشته باشیم یا به خون هم تشنه باشیم.

- خوشحال بودم که نسیب من از دنیا نسترن نبود مانا نبود هیچ کس نبود جز خال بانو که هیچ چیز نداشت جز یک آنِ ساده و دوست داشتنی و جادویی، آنی که هنوز برایش ساختاری ریاضی درست نشده است.

 

* باز هم حرفی برای گفتن در مورد این کتاب ندارم...

** گاهی فکر می کنم چرا واقعا به بعضی کتاب های آموت اعتماد می کنم؟

*** با توجه به ولادیمیر می گوید توقع بیشتری از این کتاب و فریبا کلهر داشتم.

**** خودم را برای وقتی که برای مطالعه این کتاب صرف کردم، نخواهم بخشید!

 

 

۱ نظر ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۹
مهدیه عباسیان

تازه رسیده بودم. هم خسته بودم و هم نه. دلم برایشان بیشتر از آنچه که فکرش را می کردم تنگ  شده بود. لباس هایم را عوض کردم. دست و صورتم را شستم و با فسقلی جان سرگرم شدم. مامان صدایم کرد تا بروم توی حیاط. دست فسقلی را گرفتم و با خودم همراه کردم. نشسته بودم تا کفش هایش را پایش کنم. سرم پایین بود. صدایم کرد. قند توی دلم از صدای کودکانه و دست های کوچک و توجه بی نهایتش آب شد. سرم را بلند کردم. شروع کرد به بوسیدنم. من را. بینی ام را. پیشانی ام را. شیشه های عینکم را. و دلم را پر کرد از خوشی. از آرامش. از خوشبختی.

دستش را گرفتم تا از پله ها پایین برویم. مامان و بابا نشسته بودند پشت میز و منتظر ما بودند. فسقلی دستم را رها کرد، تندتر از پله ها پایین رفت تا برایم توپ شوت کند و نشانم دهد که توپ بازی کردن را خوب بلد است. سرش با توپ و سه چرخه و خاک های توی باغچه و پر پر کردن رزهای قرمزِ باز شده ی روی بوته گرم شد. رفتم و نشستم کنار مامان و بابا. هوا عالی بود. معرکه. باد می زد و موهایم را پریشان می کرد. مامان دم نوش بِه درست کرده بود. دم نوش را خورده و نخورده، بلند شدم تا بروم سراغ فسقلی جانی که روی سه چرخه گیر کرده بود و بلند، کمک می خواست. مامان لیوان ها را برداشت و رفت. گفت که الان با شام می آید. دوباره برگشتم پشت میز. بابا سرش پایین بود و با رومیزی بازی می کرد. با لامپ های روشن، لکه های عینک بیشتر به چشم می آمدند. دلم میخواست شیر آب را باز کنم، شلنگ را بردارم و بیوفتم به جان این عینک همیشه کثیف. اما مگر دلم می آمد. دیدن اثر آن لب های کوچک ذوق خاصی داشت. در حال فکر کردن و لذت بردن از بودن در جمع و موهای بازی که پخش و پلا می شد و شنیدن صدای حرف زدن بی وقفه ی فسقلی بودم، که بابا پرسید، چه خبر؟ سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. چیزی در درونم سقوط کرد. چقدر پیر شده بود. چقدر در مقایسه با آن روزهایی که از اداره می آمد و من می دویدم تا بغلش کنم، با آن روزهایی که می نشستم روی تاب و محکم هلم میداد و دائم یادآوری می کرد که زنجیر را ول نکنم، با آن روزهایی که برایم حرف میزد و می پرسید گوش می کنی؟، با آن روزهایی که صبح به صبح تا مدرسه می رساندم، روزهایی که هر بار با یک هدیه به دیدنمان می آمد، روزهایی که پای صحبت هایم می نشست و اشک توی چشم هایش جمع می شد، چقدر در مقایسه با تمام روزها پیر شده بود. قلبم داشت از جا کنده می شد. دیگر لکه های روی عینکم را نمی دیدم. تنها چیزی که می دیدم ریش های سفیدش بودند و پوست زیر گلو و شانه های افتاده اش. تمام وجودم پر از اشک شده بود. پر از تمایل برای بغل کردنش. پر از غم ِ پیر شدنش. پر از افتخار به بودنش. پر از دلگرمی داشتنش. و پر از عجز و لابه برای حضور همیشگی اش، که پرسید چیزی شده؟

گفتم همیشه خدا کثیفه، هیچ جا رو نمی بینم. بلند شدم، شیر آب را باز کردم و افتادم به جان عینک زبان بسته. در حالی که چقدر دوستش دارم، چقدر دوستش دارم چون ذکری بی پایان در ذهن، دل و وجودم تکرار می شد.

 

 

۴ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۴
مهدیه عباسیان

عنوان: قیدار
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 296
سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ یازدهم 1394

امیرخانی در قیدار به توضیح زندگی یک جوانمرد می پردازد. جوانمردی که الگوی جماعتی است در زندگی، مردانگی، دین داری و حتی همسرداری. قیدارِ جوانمرد و قهرمان داستان، نه تنها نامش برگرفته از نام پیامبران است بلکه گاه در دل داستان این فکر به سراغت می آید که نکند واقعا پیامبر باشد؟ پذیرفتن و ارتباط برقرار کردن با فردی که شخصیتی یک دست سفید دارد کار آسانی نیست. کسی که تمام شهر به پایش بلند می شوند، بر سر سفره او می نشینند، مریدش هستند و کافی است لب تَر کند تا برایش گریبان چاک دهند.

 

- من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید... مثلِ... مثلِ شهلاجان!

  شهلا، نگاه از دلیجان بر می گیرد و به قیدار، به دل جان نگاه می کند و دل ش ضعف می رود. ( صفحه 19)

- تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد. قیدار هیچ وقت پشیمان نمی شود. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.تصمیم ا.لی که به ذهنت می زند، با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم، با عقل؛ و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی ش مزه ای ندارد... بگذار وعظ کنم برای تکه ی تنم. من به این وعظ، مثل کلام خودِ خدا اعتقاد دارم. فقط به یک چیز در عالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی، باید بلند شوی و بروی زیرِ یک خم ش را بگیری. تنها یا با دیگران توفیر نمیکند. باید بلند شوی و فن بزنی. بی چون و چرا. بعد از فن زدن می شینی و به ته اش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی. (صفحه 31)

- این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند...که خوشا گم نامان!

 

* خواندن این کتاب جزو کارهای سخت بود!

** یادم می آید زمانی که با جناب امیرخانی حرف می زدیم، در بین نقدها و تعریف ها به این نکته اشاره شد که در بعضی کتاب ها یا بعضی نقاط داستان ها ریتم کند می شود و ادامه دادن را برای خواننده سخت می کند. اگر دوباره رضا امیرخانی را ببینم و بخواهم برایش از حس ناشی از قیدار خوانی بگویم، خواهم گفت که تصور آرمان شهری قیدار گونه قشنگ بود و حس خوبی را برایم به وجود آورد. ولی برای رسیدن به این تصویر، چاره ای جز بالا آمدن از سربالایی ِتندی که نویسنده ساخته و پرداخته بود را نداشتم. کند، آرام و نفس نفس زنان...

*** جناب امیرخانی ارتباط خوب و عمیقی با حاج آقا گلپایگانی دارد. رد پای او را در این کتاب با شخصیت سید گلپا می توانید دنبال کنید.

**** در بعضی نقاط داستان وقتی می دیدم حدیث یا روایتی چقدر قشنگ در رفتار قیدار به تصویر کشیده شده، حظ می کردم.

 

 

۵ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
مهدیه عباسیان