رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

گرسنه ام شده. لپ تاپ را روشن می کنم. سری به اوی مریض و تب دارم می زنم و می نشینم پشت میز. فایل ها را باز می کنم. کارهایی که باید انجام دهم را یادداشت می کنم. ولی فکر گرسنگی و دلی که ضعف می رود دست از سرم بر نمی دارد. سراغ یخچال می روم. اندکی شیر می نوشم و دوباره بر میگردم پشت میز. او در خواب ناله می کند. میروم بالای سرش. دستمال خیس روی پیشانی اش را جابه جا می کنم. دستم را روی گونه اش و کنار گردنش می گذارم. تبش پایین آمده. خیالم راحت می شود. ناخودآگاه می بینم توی آشپزخانه ام. دوباره در یخچال را باز می کنم. دنبال یک غذای سیر کننده ام که خوردنش راحت باشد. چیزی باب میلم نیست. لباس های شسته شده را پهن می کنم. وسایلم را مرتب می کنم و باز بر میگردم سراغ لپ تاپ. لپ تاپ را که می بینم و فکر پایان نامه که از ذهنم می گذرد، گرسنگی خودی نشان می دهد. می روم و باقی مانده غذای ظهرم را بر می دارم. می آیم می نشینم پشت میز، مقاله می خوانم و سرد سرد غذا را می خورم. اگر مامان بود، بدون شک می گفت دختر هم انقدر تنبل؟ غذای سرد مگر از گلو پایین می رود؟

مــــامان..

صدای ضجه توی ذهنم را پر می کند. غذا توی دهنم می ماند. فکم از کار می ایستد. سیر ِ سیر می شوم. حالت تهوع می گیرم. دلم میخواهم هرچه خورده ام را بالا بیاورم. گریه ام میگیرد. دهانم پر است از لقمه ای نجویده و ذهنم از اتفاقی هضم نکرده.

تصاویر دردناک را چگونه می شود فراموش کرد؟ ساعت به گمانم حدود یک و نیم شب بود که وارد بیمارستان شدیم. اوی تب دار را برده بودیم دکتر. هنوز به اورژانس نرسیده بودیم که زنی که گوشه ی مسیر روی زمین نشسته بود و چادر و کیفش کمی عقب تر روی زمین افتاده بودند توجهم را جلب کرد. به خود می پیچید. سرش را کرده بود بین نرده های کنار باغچه و ناله میکرد. ناله ها ناگهان جیغ می شدند و شیون. سرش را برگرداند. روسری روی صورتش افتاده بود. به پشت سرش نگاه کرد. و تمام توانش جمع شد در فحش های مخلوط با گریه که به سمت مرد روانه می کرد. مرد مسن بود. شاید مسن هم نه. اما جوان نبود. جا افتاده بود. ایستاده بود. به زن نگاه می کرد. دست هایش را در هم گره کرده بود و از شدت گریه شانه هایش تکان می خورد و صورتش خیس اشک بود.

رد شدیم. با یک علامت سوال. که چه شده؟ شاید عزیزی را از دست داده اند. تصادف کرده؟ پیر بوده؟ هرچه بوده خدایش بیامرزد.

رفتیم توی اورژانس. او رفت برای پذیرش. و من تکیه دادم به دیوار تا بیاید. مردی از اتاق روبه رویم خارج شد. درحالی که چیزی ملحفه پیچ شده روی دست هایش بود. اول فکر کردم شاید ملحفه های تخت است. بعد دیدم که نه. ملحفه را با این احتیاط که حمل نمی کنند. یک دست زیر گردن بچه ای بود که می توانست توی آن ملحفه باشد و دست دیگر زیر زانوها. ناگهان نگاهم افتاد به تابلوی کنار آن اتاق. اتاق احیا. عرق سرد بر تنم نشست. آن بچه را احیا کردند؟ و احیا نشد که آنگونه بیرونش آوردند ؟

صدای جیغ از حیاط آمد. جیغ پشت جیغ. دو نفر رفتند توی حیاط. یک نفر رفت سراغ مرد و یک نفر کنار زن. تا آرامشان کنند. ولی صدای ناله، صدای سوزناک ضجه ها، تمامی نداشت که نداشت.

او جلوی صندوق ایستاده بود و مردی دیگر کنارش. همه نگاهشان به حیاط بود. به اینکه چه می شود. مرد گفت بچه هشت ماهه شان مرده. قلبش ناگهان ایستاده. هشت ماه مادر بودن و به ناگاه نبودن. وای... وای... وحشتناک بود. فاجعه. پاهایم می لرزید. رفتم نشستم روی صندلی. اشک هایم را نمی توانستم کنترل کنم. اصلا چرا باید کنترلشان می کردم؟

 

غذا توی دهانم مانده است و اشک هایم سرازیر شده اند. شیر توی سینه هایش انباشته شده است و صدای ضجه اش همه جا را پر کرده است...

 

 

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۲
مهدیه عباسیان

 

هرچند که داستان کمی تکراری است و مثل بسیاری از انیمیشن های دیگر به استقلال دختران می پردازد، اما دیدنش می تواند بسیار لذت بخش باشد و لحظات خوبی را برای بیننده رقم بزند؛ حتی اگر مثل من موزیک ها برایتان نقش لالایی را داشته باشد، در اواخر انیمیشن خوابتان ببرد و ادامه را بعد از فاصله ای چند ساعته ببینید... :)

این انیمیشن را می توان با خیال راحت در کنار کودکان تماشا کرد، تا هم شاد شوند، هم از تصاویر بی نظیرش لذت ببرند و هم از ریسک کردن نترسند.

 

 

 

 

۱ نظر ۲۰ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۷
مهدیه عباسیان

همیشه بر اساس برنامه ریزی ها نمی شود پیش رفت. فرق زیادی است بین نوشته های روی کاغد تا آنچه که در واقعیت رخ می دهد. شب ها بیدار می مانم و روزها اندک می خوابم. گاه خاموش می شوم و باز پس از بیداری دوباره همان روند را در پیش می گیرم. کتف هایم می سوزند. سرم تند تند درد می گیرد و گاهی اوقات چشم هایم را که می بندم دیگر توانی برای باز کردن دوباره شان ندارم. خسته ام. ذهنی، فکری و جسمی.

سختی کشیدن و در سختی ها بزرگ شدن مزایای زیادی دارد. به گمانم همان طور که ضربه های فیزیکی منجر به تولید پروستاگلاندین زیر پوست می شود تا به اصطلاح پوست کلفت و مقاوم شویم، در روح هم چیزی مشابه پروستاگلاندین ساخته می شود، حاله ای در اطرافمان ایجاد می کند تا ضربات آنچنان که باید کارساز نباشند.

خسته ام. بسیار هم خسته ام. اما با اندک نگاهی به گذشته صدایی در ذهنم شروع به صحبت می کند که از پس آن روزها بر آمدی، حالا از چنین روزهایی می نالی؟ چنین روزهایی را سخت می نامی؟

صدا می گوید و می گوید و می گوید.

حالم بهتر می شود. از توانایی گذر از روزهایی عجیب سخت لبخند بر لبانم می نشیند. کش و قوس می آیم تا خستگی از تنم بیرون رود. نمی رود. اما سختی ها... سختی های عزیز روزهای دور، به من یاد داده اند که خسته بودن را بپذیرم، بجنگم؛ اما خسته نمانم...

 

 

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۹
مهدیه عباسیان

توی آشپزخانه ام. در حال آماده کردن ناهار هستم که باز بو می آید. احساس می کنم توی حیاط خلوت، آن پایین ایستاده و دارد سیگار می کشد. سرفه ام می گیرد. دلم میخواهد گلدان های کنار پنجره را یکی یکی پایین بیندازم، تا بلکه خلاص شویم از این بوی همیشگی و دود عذاب آور و سرفه های ناگهانی. دلم می خواهد سرم را از پنجره بیرون ببرم و تا جایی که می توانم داد بزنم و بگویم نکش. توی دلم "بی فرهنگ"ی نثارش می کنم و به بقیه کارهایم می رسم. اما دلم خنک نمی شود. لعنتی را هم کنار بی فرهنگ می گذارم. و معتاد را. و بی ادب را. ناهارم را میخورم، درسم را می خوانم که باز هال پر می شود از بوی سیگار. نمیدانم چه باید بکنم. بنویسم بزنم روی دیوار که جان مادرت بس کن؟ بنویسم من نمی گذرم از ریه ای که از دستش دادم؟ به مدیر ساختمان بگویم؟ خب چه کنم لامصبِ سیگاریِ خودخواه ِ بی آداب؟

کلافه شده ام. می روم تا به سر و صورتم آبی بزنم و بنشینم سر درس. در دست شویی را که باز می کنم بو می خورد توی صورتم. خوشبو کننده را بر می دارم و خالی میکنم توی هوا. در دلم الهی بمیریِ با قدرتی می گویم و به این فکر می کنم مگر چقدر سیگار می کشد که از هواکش فیلتر داری که به خاطر او نصب کرده ایم عبور می کند؟

خسته شده ام. بو می آید و بو می آید و بو. دلم برای خانواده اش می سوزد. دلم برای مای همسایه می سوزد. دلم برای خودش هم می سوزد که قدرت درک این را که دیگران آزار می بینند را ندارد.

چای دم می کنم و چای می نوشم و تلویزیون می بینم. باز بو می آید. باز بو. سعی می کنم خودم را آرام کنم. توضیح می دهم برای خودم که شاید هزار مشکل دارد و پناه آورده به سیگار. شاید فرزند مریضی دارد و می رود توی دست شویی برای آسیب نرساندن به فرزندش. شاید ... شاید و هزاران شاید. اما آرام نمی شوم. عصبانی ام. دلم می خواهد بروم طبقه طبقه، واحد به واحد در بزنم و بگردم دنبال این فرد بی ملاحظه و بعد قسم اش دهم بس کند این کابوس بی انتها را. این سیگارهای لعنتی بد بوی مشمئز کننده را. این آزار رساندن های وقت و بی وقت را.

 

 

 

۱ نظر ۱۱ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۶
مهدیه عباسیان

عنوان: پروژه شادی
نویسنده: گریچن رابین
مترجم: آرتمیس مسعودی
نشر: آموت
تعداد صفحات: 392
سال نشر: چاپ اول 1390

 

ماجرای کتاب از اینجا شروع شد که گریچن رابین در یکی از روزهای آوریل در اتوبوس این سوال را از خود پرسید که:

من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم.

اما گریچن هرگز به این موضوع که چه چیزی او را خوشحال می کند یا اینکه چطور می تواند خوشحال باشد فکر نکرده بود.

سرانجام گریچن با این عقیده که تلاش برای شاد بودن، هدفی ارزشمند است شروع به تحقیق و بررسی در مورد شادی و شاداب بودن می کند و پروژه ای تحت عنوان پروژه شادی برای خود تدارک می بیند.

گریچن رابین در پروژه شادی، تجربه یک سال از زندگی خود را به همراه فعالیت های روزانه و معمولی را شرح داده است. فعالیت هایی نظیر زندگی زناشویی، زندگی شغلی، ارتباط با فرزندان، اوقات فراغت، دوستان، پول و ثروت، نظریات در مورد مرگ، هیجان های زندگی و نگرش های مختلف زندگی. همه این فعالیت ها در پروژه شادی دچار بازنگری شده اند و همه آنها با روش و نگرشی شاد و نیروبخش انجام می شوند.

 

- چیزی به نام تفریح برای کل خانواده وجود ندارد. وقتی در تعطیلات شام را با خانواده بیرون می خوریم، حتی وقتی با دوستانمان شام را در یک رستوران می خوریم یا به رستوران می رویم، نیاز به سازگاری داریم. سازگاری، روابط را مستحکم می کند و خاطره ایجاد می کند. این کارها تفریح است، اما تلاش، برنامه ریزی و هماهنگی با افراد دیگر و سازگاری با دیگران را می طلبد.

- نگذار کامل بودن، آفت خوبی شود.

- از خود رد پا به جا بگذارم یعنی من اینجا بودم.

- حداقل گراها فقط تصمیم هایی می گیرند یا کارهایی انجام می دهند که بر اساس معیارهایشان باشد. این بان معنی نیست که به دنبال چیزهای پیش پا افتاده هستند، بلکه ممکن است معیارهایشان بسیار بالا باشد، اما به محض آن که هتل، سس ماکارونی یا کارت ویزیتی پیدا می کنند که آن معیارها را داراست؛ راضی می شوند. کسانی که به دنبال حداکثر هستند، می خواهند بهترین تصمیم را بگیرند و حتی اگر یک دوچرخه یا کوله پشتی ببینند که نیازهایشان را برطرف می کند، تا زمانی که همه گزینه ها را بررسی نکنند و نتوانند بهترین تصمیم ممکن را بگیرند، تصمیم گیری نمی کنند. پژوهش ها نشان می دهد که حداقل گراها از حداکثرگراها شادترند.

- گاهی اوقات بعدا هرگز نمی آید.

- روزها طولانی اند اما سال ها کوتاه.

 

* کتابی کاربردی و خوب.

** گریچین برای شاد بودن کارهای عجیب و خارق العاده ای انجام نداده، تنها نگاهش به مسائل را تغییر داده و سعی کرده در لحظه و درست زندگی کند. به همین دلیل گزارش یک ساله اش بسیار قابل درک و قابل اجرا است و می تواند در ابعاد مختلف کمک های قابل توجهی به خواننده کند.

*** قانون یک دقیقه اش - که کارهایی که کمتر از یک دقیقه وقت می گیرد را به بعد موکول نکن - خیلی به کارم می آید و شادی بعدش هم حس خوبی را به جا می گذارد.

 

 

۰ نظر ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۴
مهدیه عباسیان

هر چه از خوب بودن این فیلم بگویم باز هم کم است. تمام مدت فیلم را، گریه که هیچ، برای تمام تفاوت ها و جبرها خون گریه کردم.

احتمالا این فیم را دیده اید. اگر نه دل بسپارید به روایتی ساده و ملموس و عجیب دردناک از زندگی خانواده ای متفاوت... دل بسپارید و بگریید و لذت ببرید.

 

 

 

۰ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۳:۱۵
مهدیه عباسیان