رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۱۲ مطلب با موضوع «ادبیات :: داستان کوتاه» ثبت شده است

عنوان: خرده روایت های بی زن و شوهری
نویسنده: مهسا ملک مرزبان

نـشر: بان
تعداد صفحات: 104
سال نشر:
چاپ اول 1396

مهسا ملک مرزبان در مورد این کتاب گفته است:

این کتاب شامل داستان‌هایی است که برخی از آن‌ها پیش از این در قالب نشریه کرگدن منتشر شده بود و برخی دیگر را هم خودم نوشتم و در نهایت در یک مجموعه گردآوری شد.

جرقه موضوعات این آثار در قالب‌های مختلفی به ذهن من آمد. برخی خاطراتم بودند و برخی تجربیات زندگی و جالب است بگویم که برخی را نیز از عکس‌ها گرفتم. بخش قابل توجهی از سوژه‌های من از عکس‌ها می‌آید و یا اینکه داستان‌هایم درباره یک عکس نوشته می‌شود. با این همه تاکید دارم که بگویم کارهای من شهودی بوده و حال و هوای ثابتی ندارد شاید به همین خاطر است که در این کتاب هم آثار عاشقانه داریم، هم طنز، هم جنایی و هم سایر موضوعاتی که می‌شود در داستان به آن‌ها فکر کرد.

 

- قصه آدم ها که به سر برسد تازه می توانی بنویسی شان. همین جاست که می فهمم انگار قصه او هم برای من به سر آمده. اتفاق یعنی همین. وقتی که وقت اش نیست می افتد. یا زودتر از موعد که شوکه ات کند،یا آن قدر دیر که دیگر حوصله اش را نداری، بی مزه شده - همان بهتر که نیست.

- حس های واقعی که طاقت توس دل موندن ندارن، از همه جا بیرون می زنن.

 

* داستان هایی گاه جذاب و گاه معمولی

 

 

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۱
مهدیه عباسیان

من عاشق آدم های پولدارم

عنوان: من عاشق آدم های پولدارم
نویسنده: سیامک گلشیری

نـشر: مروارید
تعداد صفحات: 192
سال نشر:
چاپ اول  1385

کتاب شامل 10 داستان کوتاه است که در همه آن ها با فضاسازی خوب و استفاده درست از دیالوگ ها، خودت را جزو شخصیت های حاضر در داستان حس می کنی و وقایع را نظاره گر می شوی. اکثر داستان ها تنها روایتی ساده، از برشی از زندگی افراد عادی جامعه هستند.

 

- آهنگ‌ که‌ شروع‌ شد، دختر گفت‌: «خیلی‌ کیف‌ می‌ده‌ آدم ‌بشینه‌ پشت‌ این‌ ماشینو و تو این‌ اتوبان‌ از کنار بقیة‌ ماشین‌ها رد بشه‌ و جیپ‌سی‌کینگز گوش‌ بده‌.»

نگاهش‌ به‌ مرد بود. مرد گفت‌: «آره‌.»

دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»

مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»

«من‌ عاشق‌ ماشین‌های‌ شیک‌ و مدل‌بالام‌. عاشق‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یک‌ بالای‌ شهرم‌. عاشق‌ بهترین‌ غذاهام‌. عاشق‌ مسافرتم‌. عاشق ‌اینم‌ که‌ برم‌ تو یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ نزدیک‌ دریا تو رامسر.»

مرد لبخند زد. گفت‌: «حالا چرا رامسر؟»

«چون‌ عاشق‌ اونجام‌. عاشق‌ اینم‌ که‌ وقتی‌ دریا طوفانی‌یه‌، تو ساحلش‌ قدم‌ بزنم‌ و صدف‌ جمع‌ کنم‌. رامسر که‌ رفته‌ین‌؟»

مرد سر تکان‌ داد. نگاهش‌ به‌ جلو بود. دختر گفت‌: «عاشق‌ اینم‌ که‌ یه‌ ویلای‌ بزرگ‌ تو اون‌ خیابون‌ نزدیک‌ ساحلش‌ داشته‌ باشم‌. از اون ‌ویلاهایی‌ که‌ از تو بالکنش‌، دریا پیداس‌. صبح‌ زود پاشی‌ بری‌ تو ساحل‌ و تموم‌ ساحلو قدم‌ بزنی‌. بعدش‌ هم‌ برگردی‌ تو ویلا، یه‌صبحانة‌ مفصل‌ بخوری‌ و دوباره‌ بخوابی‌. تا لنگ‌ ظهر بخوابی‌. بعدش ‌هم‌ پا شی‌ ناهار بخوری‌ با یه‌ عالم‌ بستنی‌ توت‌فرنگی‌. بعد تا عصر بشینی‌ فیلم‌ ببینی‌ و موسیقی‌ گوش‌ بدی‌. عصر هم‌ بزنی‌ بیرون‌. فکرشو بکنین‌.»

به‌ مرد نگاه‌ کرد. منتظر بود چیزی‌ بگوید. مرد همان‌طور زل‌ زده ‌بود به‌ جلو. دختر گفت‌: «یه‌ چیزی‌ رو می‌دونین‌؟»

مرد گفت‌: «چی‌ رو؟»

«من‌ عاشق‌ آدم‌های‌ پولدارم‌. جدی‌ می‌گم‌. عاشق‌ آدم‌های ‌پولدارم‌. وقتی‌ می‌شینم‌ تو یه‌ همچین‌ ماشینی‌، خیلی‌ احساس‌ خوبی ‌بهم‌ دست‌ می‌ده‌. فکر می‌کنم‌ همه‌ اینها مال‌ خودمه‌. نمی‌دونم‌ چرا، ولی‌ یه‌ همچین‌ احساسی‌ دارم‌. فکر می‌کنم‌ هر چی‌ تو این‌ دنیاس‌، مال‌منه‌.» بعد گفت‌: «شما باید از اون‌ پولدارها باشین‌.»

 

* اولین کتابی بود که از سیامک گلشیری می خواندم. در حقیقت بیشتر راغب بودم از هوشنگ گلشیری چیزی بخوانم تا برادر زاده اش. ولی در فیدیبوگردی های اخیر این کتاب را هم به لیست عظیم کتاب هایی که به خاطر تخفیف های نوروزی، به صورت کاملاً هیجان زده (شما بخوانید جو گیرانه!) انتخاب کرده بودم، اضافه کردم.

** بدون هیچ دلیل خاصی ذهنیت مثبتی به داستان های کوتاه ایشان نداشتم. ولی تمام تلاشم را کردم تا بدون هیچ گونه پیش داوری مطالعه را شروع کنم. در کل کتاب خوبی بود و می توان گفت نکات خوبی برای داستان نویسی در دل آن نهفته بود. ولی انتظارات بالایی که از گلشیری ها داشتم را برآورده نکرد...

*** تمام کارهای مفید تعطیلات نوروزی امسال محدود شد به خواندن یواشکی همین چند جلد کتاب، در طول لگو بازی کردن های ممتد با فسقلی جان.

 

 

۱ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۲
مهدیه عباسیان

دماغ دراز کوچولو

 

عنوان: دماغ دراز کوچولو
نویسنده: ویلهلم هاوف
مترجم: هرمز ریاحی - ناتالینا ایوانووا
نشر: پیکان
تعداد صفحات: 95
سال نشر: چاپ اول 1383

در بخشی از مقدمه کتاب اینطور آمده است:

فرهنگ رمانتیزم، زاییده روحی که ورای آفاق خودباوری می گسترد، در کوشش  اینکه بر فراز پهندشت ِ عقل کله معلقی بزند، مقوله غریب و شگفت انگیز را می زاید. مرزهای طبیعت و شناخته شده ها را به بی کرانگی خیال، غریزه و اسرار کش می آورد و در این دم ناپایدار خیمه و خرگاه معنای خود را عَلم می کند. رمانتیزم فرهنگ رعایت نکردن مرزهاست، پس فضای جغرافیایی را به گونه ای غیر عقلانی تقسیم می کند...

اما "دماغ دراز کوچولو" را به سادگی نوعی ادبی قصه نمی توان برشمرد، نوعی استحاله شدن رازورانه ای به تمثیل فلسفی- اخلاقی می توان شمرد که در آن هاوف با پرداختن به مفهوم، فرازِ مفهوم می رود (اَبَر مفهوم پدید می آورد) و درست همین قصه حاصل آمده ی ناگفته و بازگو شده یکراست، به تلاقیکده مفاهیم جهانی جاری می شود. قفل ها و رمزهای نمادی - مذهبی - روانشناسی را بازگو می کند، با کلمه هایی سروکار دارد که در تاثیرگذاری شان به عنوان صورت های نخستینِ ذهنِ بشر عمل می کنند و به ذهن تک تک آدمها، دردناک و کارگشا، می پیوندند...

 

- سالها پیش در شهر بزرگی در آلمان پینه دوز تنگدستی با زنش زندگی می کرد. تمام روز پینه دوز در دکان محقرش می نشست، چکمه و کفش وصله پینه می کرد و گاه به سفارش کفشی نو می دوخت. زنش در باغکی بیرون دروازه شهر میوه و سبزیجات عمل می ارود و آن را در بازار محله بر بساطی می فروخت. محصولاتش چندان عالی بود و چنان زیبا چیده شده بود که سر بساطش همیشه غطغله ای از مشتری بود. زن و شوهر پسرکی داشتند نامش یاکوب، پسری زیبا و زبر و زرنگ که کنار مادر در بازار محله می نشست و به مشتری ها در بردن بارشان به خانه کمک می کرد. از این رفت و آمدها یاکوب کمتر دست خالی بازمیگشت. گاه به او سکه و گاهی لقمه چرب و نرمی از مطبخ می دادند یا دست کم چند دانه گل از باغچه. (صفحه 11)

 

* وقتی که عنوان کتاب و شکل و شمایل آن را دیدم، فکر کردم که کتاب باید برای نوجوانان نوشته شده باشد (همانطور که در شناسنامه کتاب به گروه سنی ج هم اشاره شده است)، ولی مقدمه و کل روند کتاب به گونه ای بود که بزرگسالان را هم مخاطب قرار می داد.

** هدف از گذاشتن ابتدای داستان صرفا آشنایی با نوع نثر بود.

*** این کتاب را به پیشنهاد یکی از هم دانشگاهیان خواندم... اگر زمان تحویل دادنش فرا نمی رسید، گمانم با توجه به سرشلوغی های این روزها، همچنان نیم خوان توی کمد باقی می ماند.

 

 

۲ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۱
مهدیه عباسیان

دیروز- هاروکی موراکامی

عنوان: دیروز
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: مونا حسینی
نشر: بوتیمار
تعداد صفحات: 41
سال نشر: چاپ اول 1394 - چاپ دوم 1395

 دیروز داستانی کم و بیش کوتاه، در مورد یک دانش‌آموز ژاپنی در آستانه ورود به دانشگاه و چالش‌های روحی او در زمان دانشجویی و رویارویی‌اش با این بخش از زندگی‌ است.

 

- دانشگاه خیلی جای کسل کننده‌ایه. وقتی وارد شدم حسابی خورد تو ذوقم؛ اما دانشگاه نرفتن بیشتر می‌زنه تو ذوق آدم. (صفحه 14)

 

- پرسید: " برات سخت نیست؟ "

  "چی برام سخت نیست؟"

  "بعد از این مدت تنها شدن."

  صادقانه گفتم: " بعضی وقتا."

  " اما شاید تجربه‌ی همچین روزایی در جوونی لازمه. یه مرحله از بزرگ شدنه. نه؟"

  " تو این جوری فکر می‌کنی؟"

   " دووم آوردن تو زمستونای سخت باعث می‌شه یه درخت قوی‌تر بشه و حلقه‌های رشدش فشرده‌تر بشن."

  گفتم: " موافقم که آدما به همچنین دوره‌ای تو زندگی‌هاشون نیاز دارن..." (صفحه 24)

 

* اگر نخواهم در مورد همیشه جذاب بودن نوشته‌های موارکامی صحبت کنم، باید بگویم که آن چیز که مرا واداشت تا این کتاب را الان بخوانم، عنوان آن بود. بعد از خواندن کتابی با همین نام از آگوتا کریستوف، دلم می‌خواست محتوای کتاب‌هایی با یک نام را با هم مقایسه کنم.

** عنوان دیروز انتخاب شده توسط موراکامی برگرفته از اسم یک آهنگ است.

 

 

۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۱۱
مهدیه عباسیان

رساله درباره ی نادر فارابی

عنوان: رساله درباره ی نادر فارابی
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 84
سال نشر: چاپ اول 1394

مستور چهار سال قبل در بخش کوتاهی از کتاب سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار پای نادر فارابی را به داستان هایش باز کرد و در پاورقی توضیح داد که در  آینده درباره ی او خواهد نوشت. و اینک این کتاب رساله ای کوتاه درباره ی شرح حال اوست و آنچه که او را به ناپدید شدن سوق داد.

جدید ترین اثر مستور فرقی بسیار مهم و اساسی با هرآنچه که تا به حال از مستور خوانده ایم دارد. سبک نگارش کتاب، اصلا داستان گونه نیست و بیشتر شبیه مقالات اجتماعی است با دغدغه ی آسیب شناسی و ریشه یابی مسائل. این رساله از چهار بخش تشکیل شده است:

بخش اول،گزارش فشرده ای درباره نادر از زبان خسرو، دوست و همکارش. بخش دوم، نگاه کوتاهی است بر روزهایی که نادر در مدرسه تدریس می کرد. بخش سوم، دست نوشته ای از نادر قبل از ناپدید شدنش. و بخش چهارم، یادداشتی کوتاه درباره سرانجام نادر، که به گفته مستور تنها برای احترام به خوانندگانی آورده شده است که بیشتر از زندگی آدم ها به سرانجام آن ها علاقه مندند. 

مستور در مقدمه کتاب گفته است که همیشه نوشتن برایش کاری غیرقابل تحمل و عذاب آور بوده است اما این بار نوشتن درباره ی نادر فارابی آن را به شکل سُکرآوری به کاری لذت بخش تبدیل کرده است. لذتی که نه تنها در برابر رنج نوشتن ایستاده است بلکه به نظر می رسد، آن را مغلوب هم کرده است، آن هم با هدف کمک کردن به خواننده برای جست و جوی راهی معقول برای درک و تحمل زندگی.

 

- مادرم می گوید آدم ها وقتی می میرند پیش خدا می روند اما من دوست دارم هیچ کس نمیرد و خدا پیش ما بیاید. (صفحه 17)

- اگر در داروخانه باشی اما دارو نخواهی، یا در فرودگاه اما نه به دلیل سفری یا بدرقه ای یا استقبالی، یا در گورستان اما نه به خاطر مرگ خویشی، آشنایی، دوستی و اگر اصلا جایی باشی که لازم نیست باشی، از نوعی استغنا برخورداری. رها از شادی یا اندوه یا اضطراب یا خشم یا انتظار یا هر حس انسانی دیگری که بقیه ی حاضران آن جا درگیرش هستند. این اتلاف وقت های مفید از جنس همان کارهای دوست داشتنی/ احمقانه ای هستند که مرزهای باشکوه تلاقی خرد ناب و جنون را می سازند. (صفحه 29)

- گمونم صرف دونستن این که وجود داریم اون قدر وحشتناکه که باید راهی برای فرار از این وحشت و یا دست کم کاهش و یا فراموش کردنش پیدا کرد. (صفحه 40)

- نادر فکر کرد که همه این ها به خاطر چند گرم فسفر و مغز است. چند گرمی که هیچ ابوعلی سینایی برای داشتنش زحمت نکشیده و هیچ اردکی را نمی توان به خاطر نداشتنش مقصر دانست. (صفحه 63)

- کاش می شد سوزن بزرگی، سوزن خیلی بزرگی، سوزن خیلی خیلی بزرگی از قطب شمال در زمین فرو کرد تا از قطب جنوب بزند بیرون و بعد زمین را مثل فرفره روی نوک سوزن آن قدر تند چرخاند تا همه ی آدم ها از روی آن پرت شوند بیرون. (صفحه 75)

 

* همیشه آرزو می کردم که آن قدر وقت داشته باشم و آن قدر درس نداشته باشم، تا بتوانم در سالن مطالعه هایی که نمی شود درونشان درس خواند، بنشینم و یک دل سیر کتاب غیر درسی بخوانم. دو ساعت وقت آزاد امروز باعث شد تا با نادیده گرفتن انبوه درس های نخوانده به سالن مطالعه بروم و خودم را به آرزوی دیرینه ام برسانم.

** مستور در این کتاب یا در این رساله طوری از نادر فارابی حرف می زند که باور می کنی انسانی واقعی است و وقتی کتاب را می بندی به تمام افراد کنارت با شک نگاه می کنی که نکند این همان نادر باشد؟ ولی بیشتر که فکر می کنم واقعی بودن نادر باورم نمی شود. من به مستور بودن خود مصطفی مستور در دل نادر فارابی مشکوکم. شاید رساله ای باشد درباره مصطفی مستوری که توانایی ناپدید شدن را ندارد، یا خودش را در دل داستان ها و نوشته هایش ناپدید کرده است.

*** تصویر روی جلد خیلی خیلی برازنده ی محتوای کتاب است.

 

 

۳ نظر ۲۵ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۷
مهدیه عباسیان

چهل نامه کوتاه به همسرم

عنوان: چهل نامه کوتاه به همسرم
نویسنده: نادر ابراهیمی
نشر: روزبهان
تعداد صفحات: 138
سال نشر: چاپ اول 1368- چاپ بیست و هفتم 1394

حدود سال های 63 تا 65 ابراهیمی تازه تمرین خطاطی را آغاز کرده بود. او برای جلوگیری از خاکستری شدن قلب ها به خاطر دلگرفتی و اندوه تصمیم می گیرد که تمرین هایش را خطاب به همسرش درباب خرده و کلان مسائل زندگی بنویسد. و این کتاب، مجموعه نامه هایی است که به قول ابراهیمی، شاید فقط نامه های او به همسرش نباشد، بل سخنان بسیاری از همسران به همسرانشان باشد.

درسال شصت و شش، عمده ی توانم را برای تنظیم و ترتیب این نامه ها به کار گرفتم؛ و اینک این هدیه راستین ماست - من و همسرم - به همه ی کسانی که این نامه ها می تواند از زبان ایشان نیز بوده باشد - لااقل، گهگاه، اگرنه همیشه، و مشکل گشای ایشان به همین گونه. و شاید، در لحظه ایی به ضرورت، غم را به عقب بنشاند، آن قدر که امکانِ به آسودگی نفس کشیدن پدید آید.

 

- این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...

این چیزی نخواستنت و با هرچه که هست ساختنت...

این چشم و دست و زبانِ توقع نداشتنت، و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت...

کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن، که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم... (صفحه 15)

- مدتی است می خواهم از تو بخواهم بپذیری که بعضِ شب های مهتابی، علیرغم جمیع مشکلات و مشقات،قدری پیاده راه برویم - دوش به دوشِ هم. شبگردی، بی شک بخش های فرسوده روح را نوسازی می کند و تن را برای تحمل دشواری ها پرتوان. (صفحه 25)

- قهر زبان استیصال است. قهر، پرتاب کدورت هاست به ورطه ی سکوت موقت، و این کاری است که به کدورت ضخامتی آزارنده می دهد. قهر، دوقفله کردن دری ست که به اجبار ، زمانی بعد، باید گشوده شود. و هرچه تعداد قفل ها بیشتر باشد و چفت و بست ها محکم تر، دَر، ناگزیر با خشونت بیشتر باز خواهد شد. و راستی که چه خاصیت؟

من و تو شاید از همان آغاز دانستیم که سخن گفتنِ مداوم - و حتی دردمندانه - در باب یک مشکل کاریست به مراتب انسانی تر از سکوت کردن درباره آن. (صفحه 33)

- این زمان گرفتاری هایمان خیلی زیاد است و روز به روز هم - ظاهرا - زیادتر می شود. با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم. اینطور در گرفتاری هایمان غرق نشویم و از یاد نبریم که قلب انسان، بدون گریستن، می پوسد و انسان، بدون گریه، سنگ می شود. (صفحه 73)

 

* دوست داشتنی بودن نادر ابراهیمی یک طرف و دوست داشتنی بودن فرزانه یک طرف...

** شبی پنج نامه از این کتاب، جیره ی خلوت دو نفره ی من و دوست جان بود. دوست جان یک بار گفت آدم از این همه صبوری فرزانه و یا از این همه کاری نکردن نادر، حرصش در می آید. ولی من به شدت مخالفانه و متعصبانه جواب دادم که نه! باید تمام کتاب های ابراهیمی را خواند، باید در ابن مشغله و ابوالمشاغل با او همراه بود، تا بتوانی ذره ای او را درک کنی و تو هم فرزانه ی صبور و بی توقع را از صمیم قلب بستایی...

 

- تو صبور نبودی بانو، صبوری بودی.

تو تحمل نکردی، بل به ذات تحمل تبدیل شدی...
می دانم ای عزیز، می دانم...
در کلام من انگار که زهری هست، و زخمی، و ضربه ای، که راه را بر اصلاح می بندد. (به همین دلیل هم من هرگز مصلح افراد نبوده ام و نخواهم بود.)
اما در کلام تو، تنها تلخی یک یادآوری محبانه ی تأسف بار هست.
تو عیبم را سنگ نمی کنی تا به خشونت و بی رحمی آن را به سوی این سر پر درد پرتاب کنی و دردی تازه بر جملگی دردهایم بیفزایی.
تو عیبم را یک لقمه ی سوزانِ گلوگیر نمی کنی که راه نفسم را ببندد و اشک به چشمانم بیاورد و خوف موت را در من بیدار کند.
تو، مهم این است که به قصد انداختن و برانداختن نمی زنی، به قصد ساختن، تجدید خاطره می کنی. (صفحه 94)

 

 

 

۲ نظر ۱۹ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۸
مهدیه عباسیان

زنده تر از زندگی

عنوان: زنده تر از زندگی
نویسنده: کریستین بوبن
مترجم: دل آرا قهرمان
نشر: کتاب پارسه
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ اول 1392

نوشته های بوبن به گونه ای اند که باید آرام آرام آن ها را بخوانی و به کلمات اجازه دهی تا در وجودت ته نشین شوند. زنده تر از زندگی مجموعه افکار و احساسات مردی در ستایش همسرش پس از مرگ اوست. مجموعه ای با ریتم کند و آرام اما دلنشین و دوست داشتنی... 

 

- همه جا دنبال چیزی می گردم که شایسته ی ستایش باشد، حتی در بدترین ها. (صفحه 16)

- هزاران راه برای حرف زدن با مرده ها وجود دارد. دیوانگی یک کودک چهار سال و نیمه لازم بود تا بفهمیم که شاید بهتر است به جای حرف زدن با آن ها به حرفشان گوش بدهیم و این که آن ها فقط یک حرف به ما می زنند: باز هم زنذگی کنید و همواره بیشتر و بیشتر زندگی کنید، خود را آزار ندهید و خنده را فراموش نکنید. ( صفحه 38)

- تعداد کمی از کتاب ها زندگی را تغییر می دهند. وقتی آن را عوض می کنند برای همیشه این اتفاق می افتد، درهایی باز می شوند که حتی گمان وجودشان هم نمی رفت، آدم داخل می شود و هرگز به عقب بر نمی گردد. (صفحه 42)

- ما نمی توانیم کسی را دوست داشته باشیم مگر اینکه بخواهیم او را بی اختیار در قلب خویش جای دهیم، در حالی که بودن یعنی دل دادن به کسانی که دوستشان می داریم بی آنکه هرگز آن ها را از آن خویش کنیم، و چگونه می توان دل را برای ابد به کسی داد؟

پاسخ را تو می دانی. پاسخ را همه می دانند. پاسخ یعنی همواره ی زندگی در اضطراب این پرسش ماندن. پاسخ یعنی پاسخ ندادن و برای ابد در درون پاسخ ماندن، رقصان، خندان، به شیوه ی گیسلن. (صفحه 54)

 

* فکر می کنم بیشترین زمانی که تا به حال صرف خواندن کتابی کرده ام متعلق به این کتاب است. چیزی بیشتر از دو ماه. "زنده تر از زندگی" همسفر دو ماهه من در اتوبوس، مترو، دانشگاه و همه جا بود. در هر لحظه جرعه ای از آن را می نوشیدم، چشمانم را می بستم و به بوبن این فرصت را می دادم تا با ترکیب خاص کلماتش کاری را کند، که می خواهد...

 

 

۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۸
مهدیه عباسیان

عنوان: کشتی گیری که چاق نمی شد
نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
مترجم: شهرزاد سلحشور
نشر: باغ نو
تعداد صفحات: 78
سال نشر: چاپ دوم 1388

اشمیت خودش را با این کتاب به من شناساند. یا بهتر است بگویم یکی از اساتید عزیز و به شدت دوست داشتنی ام ، حدودا پنج سال پیش توسط این کتاب من را با اشمیت آشنا کرد. تا امروز کتاب های زیادی از اشمیت خوانده ام ولی طعم حاصل از آنچه که در این کتاب خواندم با طعم سایر کتاب های اشمیت همیشه برایم غیرقابل قیاس بود. آن قدر که وقتی پس از آن همه مدت دوباره با این کتاب مواجه شدم، به صورت کاملا اختیار از کف داده آن را خریدم و تا رسیدن به مقصد با اشمیت و  پسرکی به شدت لاغر که همه او را چاق می نامیدند و گذشته ای که مانع چاق شدنش! می شد، همراه شدم. مفهوم نهفته در کتاب را دوست داشتم ولی نمی دانم گذر زمان بود یا عوامل دیگر که باعث شد آن حس بسیار عالی دوباره زنده نشود.

 

- تو رو به موتی چون همه چیز رو قایم می کنی. مشکلاتت رو، داستان زندگیت رو. خودت نمیدونی کی هستی در نتیجه نمی تونی از دست خودت خلاص شی. (صفحه 49)

 

پس از بار اولی که این کتاب را خواندم، بارها به کتاب فروشی های مختلفی سر زدم ولی خبری از این کتاب نبود. چند روز پیش مشغول کتاب گردی بین قفسه های یک کتاب فروشی بودم که با عنوان "سومویی که نمی توانست گنده شود" رو به رو شدم. همان کتاب ولی با عنوان و شکل و شمایلی به شدت متفاوت. هرچند که چاپ قدیمی کتاب بسیار بیشتر به دلم نشست ولی حداقل از در دسترس بودنش خوشحال شدم.

سومویی که نمی توانست گنده شود

 

 

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۵۶
مهدیه عباسیان