رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

چهار چهارشنبه

عنوان: چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس
نویسنده: بهاره رهنما

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 86
سال نشر: چاپ اول 1388 - چاپ چهارم 1389

 مجموعه داستانی گاه جذاب و گاه تر حوصله سربر از بهاره رهنما!

 

- بهت می گویم: " خفه می شی یا من خفه شم؟" مگه نمی خوای فالتو بگم؟"

می گویی: " سارا، دارم از فضولی می میرم. آخه می گم کاش با یکی بهتر از من رفته باشه، اما می ترسم طرفو ببینم و تازه بفهمم چه خاکی سرم شده!"

جوابت را نمی دهم، می دانم بهتر از تو نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم اگر بهتر از تو بودم آن قدر دوستت داشتم که روی سعید تف هم نیندازم. می دانم حتا سعید هم می داند که بهتر از تو پیدا نمی کند و شاید برای همین هم سراغ من آمده. سراغ کسی که می داند خودش حسابی از او سر است. از این حس بزرگواری لذت می برد. بعد ِ سال ها خفه کردن خودم و همه ی چیزهایی که می خواستم، حالا این را خوب یاد گرفته ام که درباره ی خودم درست قضاوت کنم.

 

- کارتم شبیه یک آس دل است که گوشه بالایش نوشته " یلنا" و روبه رویش شماره ی تلفن من است. پایین کارت هم به رنگ آبی نوشته : " اگر منتظر هستی با من تماس بگیر."

مدت‌هاست که می‌دانم بیش‌تر زن‌هایی که برای فال‌ پیش من می‌آیند، منتظر چیزی نیستند یا مدت‌ها از زمانی‌ که منتظر بوده‌اند گذشته؛ چندان امید و رمقی هم برای‌ چشم به راه بودن ندارند یا چندان باور و اعتقادی به وقوع‌ یک معجزه. بعضی‌های‌شان هم از جهت دیگری منتظر نیستند؛ چون آن قدر به همه چیز رسیده‌اند که دیگر فال‌ گرفتن برای‌شان حکم یک تفریح را دارد، یا شاید صدقه‌ دادن به زنی مثل من.

اما دخترهای جوان این‌طور نیستند. آن‌ها با اشتیاق‌ منتظرند؛ منتظر همه چیز: منتظر یک آدم جدید، یک کار جدید، یک قیافه ی جدید، یک هدیه ی غیر منتظره، یک شاخه ی گل، یک سبد گل غول‌آسا، یا منتظر یک تلفن، یک پیشنهاد یک شکلات، و خلاصه هر چیزی برای آن‌ها با حس انتظار تعریف می‌شود.

فال گرفتنم بگیر نگیر دارد. گاهی خیلی خوب فال‌ می‌گیرم و گاهی نه. دست خودم هم نیست،گرچه هیچ وقت‌ هم به مردم از روی ظاهرشان چیزی نمی‌گویم. تنها سؤالی‌ که ازشان می‌پرسم این است که متأهل‌اند یا مجرد. سؤالی‌ که ماما هیچ وقت نمی پرسید. ماما کافی بود به زنی نگاه کند تا بفهمد چند بار در زندگی اش عاشق شده!

 

* 😐 😶 😐

** دلیل تعاریف بسیار زیاد از کارها و نوشته های برخی افراد را واقعا متوجه نمی شوم.

*** این روزها در حال سر و سامان دادن به کتاب های نیمه تمامم. کتاب هایی که خواندنشان انرژی زیادی از آدم می گیرد. کتاب هایی که در دلشان صبر و تحمل و تلاش برای دوام آوردن را هم می شود یاد گرفت!

**** احساس می کنم نشسته ام وسط یک ورزشگاه 12 هزار نفره، این کتاب و کتاب هایی مانند این و پست قبل را در دست گرفته ام، خوانده ام و آشفته شده ام  و خسته و حتی لِه. از حجمِ تهی پیش رویم برای یاد گرفتن. احساس می کنم عین ِ آن 12 هزار نفر در حال سر تکان دادن و نچ نچ کردن اند برای من و وقتی که گذاشته ام. حرفی در مقابلشان ندارم. جز یک توجیه ِ ساده ی پیش پا افتاده، که باید با راه های بد نوشتن و داستان هایی که بد نوشته شده اند، هم آشنا شد. نه؟

***** از نشر چشمه برای حمایت از رهنمای بازیگر به جای رهنمای نویسنده، دلگیرم!

****** 😐

 

 

۳ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۱
مهدیه عباسیان

عنوان: عاشقانه
نویسنده: فریبا کلهر

نـشر: آموت
تعداد صفحات: 236
سال نشر: چاپ اول 1391

این کتاب داستان عاشقانه های مردی نویسنده است. مردی که رد پای سه زن در زندگی او دیده می شود. همسر، نامزد ِ سابق و دختری که رویا و واقعیت او را به هم می ریزد.

 

- "جان دلم"

  این رمز من و اوست. قرار من و اوست. صدا زدن و جواب شنیدن. یک جور ابراز بی قراری و دلتنگی و توجه خواستن. به هم قول داده ایم جواب صدا زدن هایمان را بدهیم. حتی اگر از هم دلخور باشیم، حتی اگر چشم دیدن هم را نداشته باشیم یا به خون هم تشنه باشیم.

- خوشحال بودم که نسیب من از دنیا نسترن نبود مانا نبود هیچ کس نبود جز خال بانو که هیچ چیز نداشت جز یک آنِ ساده و دوست داشتنی و جادویی، آنی که هنوز برایش ساختاری ریاضی درست نشده است.

 

* باز هم حرفی برای گفتن در مورد این کتاب ندارم...

** گاهی فکر می کنم چرا واقعا به بعضی کتاب های آموت اعتماد می کنم؟

*** با توجه به ولادیمیر می گوید توقع بیشتری از این کتاب و فریبا کلهر داشتم.

**** خودم را برای وقتی که برای مطالعه این کتاب صرف کردم، نخواهم بخشید!

 

 

۱ نظر ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۹
مهدیه عباسیان

عنوان: قیدار
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 296
سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ یازدهم 1394

امیرخانی در قیدار به توضیح زندگی یک جوانمرد می پردازد. جوانمردی که الگوی جماعتی است در زندگی، مردانگی، دین داری و حتی همسرداری. قیدارِ جوانمرد و قهرمان داستان، نه تنها نامش برگرفته از نام پیامبران است بلکه گاه در دل داستان این فکر به سراغت می آید که نکند واقعا پیامبر باشد؟ پذیرفتن و ارتباط برقرار کردن با فردی که شخصیتی یک دست سفید دارد کار آسانی نیست. کسی که تمام شهر به پایش بلند می شوند، بر سر سفره او می نشینند، مریدش هستند و کافی است لب تَر کند تا برایش گریبان چاک دهند.

 

- من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید... مثلِ... مثلِ شهلاجان!

  شهلا، نگاه از دلیجان بر می گیرد و به قیدار، به دل جان نگاه می کند و دل ش ضعف می رود. ( صفحه 19)

- تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد. قیدار هیچ وقت پشیمان نمی شود. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.تصمیم ا.لی که به ذهنت می زند، با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم، با عقل؛ و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی ش مزه ای ندارد... بگذار وعظ کنم برای تکه ی تنم. من به این وعظ، مثل کلام خودِ خدا اعتقاد دارم. فقط به یک چیز در عالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی، باید بلند شوی و بروی زیرِ یک خم ش را بگیری. تنها یا با دیگران توفیر نمیکند. باید بلند شوی و فن بزنی. بی چون و چرا. بعد از فن زدن می شینی و به ته اش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی. (صفحه 31)

- این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند...که خوشا گم نامان!

 

* خواندن این کتاب جزو کارهای سخت بود!

** یادم می آید زمانی که با جناب امیرخانی حرف می زدیم، در بین نقدها و تعریف ها به این نکته اشاره شد که در بعضی کتاب ها یا بعضی نقاط داستان ها ریتم کند می شود و ادامه دادن را برای خواننده سخت می کند. اگر دوباره رضا امیرخانی را ببینم و بخواهم برایش از حس ناشی از قیدار خوانی بگویم، خواهم گفت که تصور آرمان شهری قیدار گونه قشنگ بود و حس خوبی را برایم به وجود آورد. ولی برای رسیدن به این تصویر، چاره ای جز بالا آمدن از سربالایی ِتندی که نویسنده ساخته و پرداخته بود را نداشتم. کند، آرام و نفس نفس زنان...

*** جناب امیرخانی ارتباط خوب و عمیقی با حاج آقا گلپایگانی دارد. رد پای او را در این کتاب با شخصیت سید گلپا می توانید دنبال کنید.

**** در بعضی نقاط داستان وقتی می دیدم حدیث یا روایتی چقدر قشنگ در رفتار قیدار به تصویر کشیده شده، حظ می کردم.

 

 

۵ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
مهدیه عباسیان

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد

عنوان: هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
نویسنده: ویسواوا شیمبورسکا
مترجم: ملیحه بهارلو
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 136
سال نشر: چاپ اول 1393

شیمبورسکای لهستانی را به لطف نرم افزار طاقچه و اعتمادی که به نشر چشمه دارم، شناختم. پس از اندکی جست و جو متوجه شدم، زنی متفاوت است که مخاطبان زیادی دارد و زوایایی خاص و مختلف را برای نگریستن به زندگی امتحان می کند. هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد، مجموعه ای از اشعاری است که برنده نوبل ادبیات شده اند و خواندنشان خالی از لطف نیست.

 

- سه کلمه خیلی عجیب

وقتی کلمه آینده را بر زبان می آورم

بخش اول کلمه دیگر متعلق به گذشته است.

وقتی کلمه سکوت را به زبان می آورم،

آن را می شکنم.

وقتی کلمه هیچ را بر زبان می آورم

چیزی می سازم که دیگر در نبودن، جای نمی گیرد.

 

- من به تمامی نخواهم مرد

هنگام خطر، خیار دریایی خودش را به دو قسمت تقسیم می کند:

یک بخش از خود را به دنیای گرسنه تقسیم می کند

و با بخش دیگر خود فرار می کند.

با خشونت تقسیم می شود:

به تباهی و رستگاری

به مجازات و پاداش

به آنچه که بوده و آنچه که خواهد شد

پرتگاهی میان بدنش پدید می آید

و به سرعت تبدیل به دو ساحل بیگانه می شود.

روی یک ساحل، زندگی؛ روی ساحلِ دیگر مرگ.

آین جا امید و آن جا ناامیدی

اگر ترازویی باشد توازن برقرار است.

ارگ عدالتی در کار باشد همین جاست.

مُردن درست همان قدر لازم که لازم است، بدون افراط.

رشد کردنِ قسمت نجات یافته، همان قدر که مورد نیاز است.

ما هم میتوانیم خودمان را تقسیم کنیم، درست است؛

اما فقط به جسم و یک ناله درهم شکسته؛

به جسم و شعر.

 

* از آنجایی که یکی از مشکلات بزرگم در کتاب خواندن "ترجمه ها" هستند، ترجیح می دادم سراغ کتاب شعر ترجمه شده نروم. ولی به نشر چشمه اعتماد کردم.

** شعر خواندنِ اشعار این کتاب، برایم کار سختی بود. در نتیجه فارغ از شعر و شاعری، داستان وار مطالعه کردم و لذت بردم.

*** اینکه مترجم محترم هر شعر را به یکی از آشنایان و یا بستگان خود تقدیم کرده بود، برایم بسیار عجیب بود.

**** شعر فقط مولانا و حافظ و سعدی و سعدی و سعدی و ســـ....

 

 

۳ نظر ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۷:۳۸
مهدیه عباسیان

یک عاشقانه آرام

عنوان: یک عاشقانه آرام
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 239
سال نشر:
چاپ اول 1376 - چاپ  سی و پنجم 1395

از نادر نوشتن و درباره نادر نوشته ها، حرفی زدن، چیزی نوشتن و پیامی را منتقل کردن، کاری بس دشوار است. هر آنچه می خواهم درباره این کتاب شاهکار گونه بگویم و هرجور که می خواهم کلمات را کنار هم بچینم تا بتوانم حق مطلب را ادا کنم، تنها همین سه کلمه است که در کنار هم ردیف می شود و به ذهن می آید: "یک عاشقانه آرام"...

قهرمان این عاشقانه آرام، مردی گیلک و کوچک اندام است و همسری آذری زبان و دوست داشتنی. و این کتاب داستان لحظات ساده زندگی ِ گاه پرفراز و نشیب و گاه سرشار از روزمره گی آن ها و تلاششان برای فرار از یکنواختی و رنگ باختن عشق است.

 

- بسته های کتاب هایم از راه می رسند - از انبار پیرمرد، و کاهدانی پدرم. بسته های خاک آلود را یک به یک باز می کنیم. عسل، مدت ها، مبهوت، نگاه می کند و عاقبت می گوید: خدای من! خدای من! چقدر کتاب! تو واقعا همه این ها را خوانده یی؟ بیشترشان را...

  پس تو... تو از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده ای گیله مرد! از پشت یک دیوار تنومند. تو هیچ چیز را به همان شکلی که هست ندیده یی. خدای من! چه عمری را تلف کرده یی! چه عمری را باطل کرده یی... گیله مردِ آرام ناگهان فرو می ماند. یک دم گمان می برد که زن، شوخ طبعی می کند؛ اما در چشمان سخت و سیاه آذری تو چیزی می بینم که به درمادگی ام می کشد. من خود را برای مقابله با چنین احساسی آماده نکرده ام و هرگز به چنین برداشتی از مفهوم کتاب، نیندیشیده ام؛ دیواری میان انسان و واقعیت...

 این ها پنجره است عسل، دیوار نیست؛ عصاره واقعیت است نه کاغذ و مقوا.

 بشنو گیله مرد. بشنو و یادت باشد که من موش های کتابخانه ها را اصلا دوست نمیدارم. تو هرگز به من نگفتی که زیر کوهی از کتاب دست و پا میزنی؛ و الا برای زندگی با تو، شرطِ ترک اعتیاد می گذاشتم. (صفحه 47)

- یک مساله اساسی را اما باید به فکرش باشی. بر تعداد کتاب های مان چندتایی بیافزاییم. حرف های نو، معمولا از کتاب های تازه بر می آید. چند داستان ِ نو و یک کتاب در باب علم ِ روز. باشد؟ (صفحه 108)

- گاهی سریع زیباست، گاهی کُند. شرایط حدِ شتاب را مقدر می کنند. (صفحه 108)

- می دانی؟ صبح زود، عطر غریبی دارد؛ عطری که در انتهای صبح زود، تمام می شود و هرگز به مشام ِ آنها مه تا کمرکش ظهر می خوابند نمی رسد. (صفحه 118)

- عاشق گه گاه، تنگ حوصله، شکاک و مضطرب می شود. گهگاه گرفتار سوءظن. عشق باعث می شود که دلم نخواهد برای تو هیچ مساله ای جُز زندگی مشترک مان وجود داشته باشد. به همین دلیل، وقتی می بینم که آدم ها، در دنبای تو در حال عبورند، و به خصوص برخی مردان، احساس خاصی پیدا می کنم که البته بد آمدن نیست. این احساس هم خودش بخشی از عشق است، اما بخش بسیار تلخ و آزارنده ی عشق. ( صفحه 185)

- عاشق "شدن" مساله یی نیست؛ عاشق "ماندن" مساله ی ماست: بقای عشق. نه بروز عشق. هر نوجوانی هم گرفتار هیجانات عاشقانه می شود؛ اما آیا عاشق هم می ماند؟ عشق به اعتبار دوامش عشق است نه شدت ظهورش... چهل و چهار سال در لحظه ای عاشقانه زیستن، بدون توسل به خاطرات، بدون نشستن بر سرِ کتاب کهنه و پاره پاره یادها، بدون اینکه آنی در عظمت عشق شک کرده باشم، از من پیکره ی مفرغیِ غول آسایی ساخته است که در هیچ اَثَر گاهی جای نمی گیرد. پنجاه سال جوان و عاشق ماندن، از من چیزی ساخته است که حق است عابران با احترام از کنارم بگذرند و فروتنانه به من سلام کنند. (صفحه 188)

- شعار دادن و شعارها را در برنامه کار خود قرار دادن، دوای تمام دردهای ماست. آنها که شعار نمی دهند، فقط به خاطر آن است که می ترسند مجبور شوند پای شعارهایشان بمانند و نسبت به شعارهای خود وظیفه مند شوند. شعار نمی دهند چون وحشت دارند از این که نتوانند به شعارهایشان وفادار بمانند و به همین دلیل هم مسخره ما مردمِ کوچه و بازار شوند. هر شعار اخلاقی، یک تعهد است نسبت به جهان. بُزدل ها و معتادان، جرئت نمی کنند هیچ تعهدی را نسبت به جهان بپذیرند و به همین علت هم شعاردهندگان را مورد بی حرمتی قرار می دهند. (صفحه 199)

- مادر می گوید: وقتی اینطور به فریاد حرف می زنید، انگار که لباس های زیرتان را روی بند رختی که همه می بینند، پهن کرده اید. خوب نیست. فکر همسایه هایتان هم باشید. آن وقت ها، همسایه به داد همسایه می رسید، اما صدای همسایه را نمی شنید. حتی زائو داد نمی کشید. اذان می گفتند تا همه را خبر کنند و به دعا وادارند. همسایه باید عطر گل هایش به خانه همسایه برود نه قیل و قال و صدایش. (صفحه 205)

- ما باید بسیار پرهیز کنیم از اینکه به ریسمان پوسیده تک واژه ها و جمله های سست بیاویزیم و از آن ها مستمسکی بسازیم. ما باید پرهیز کنیم از اینکه با دستاویزِ کلمات و جمله ها برخوردی ایجاد کنیم. کلمات همیشه دستاویزی ست برای بهانه جویان، نه برای عاشقان. (صفحه 219)

 

* می خواستم بنویسم این کتاب، کتابی بسیار عالی بود. اما دیدم مگر می شود از نادر جان ابراهیمی خواند و با خیال راحت خود را به یک جریان امن و عالی نسپرد؟

** به جرأت می توانم بگویم، انگار در هنگام خواندن این کتاب، این عاشقانه ی آرام، سر کلاس درس بودم و چند واحد مهم  و کاربردیِ مربوط به زندگی را پاس کردم.

*** هرچه بیشتر از نادر می خوانم، بیشتر دوستش می دارم و زندگی، درک و توانایی عکس العمل نشان دادن هایی چون او و فرزانه را آرزو می کنم.

**** تمام جملات این کتاب، به طرزی ویژه و شگفت آور بر عمق جانم نشستند و از خواندنش لذتی ویژه بردم. نوعی حظِّ خاص. طوری که جدا کردن بخش هایی از آن برای نوشتن در وبلاگ بسی سخت و دشوار بود.

***** تمام به به و چه چه هایِ در مورد این کتاب را، همراه کنید با این نکته، که این کتاب جزء اولین هدایایی بود که همسرجان در یک روزِ دوست داشتنیِ آرام، به من هدیه داد. پس حالا می شود تصور کرد، اثر چند جانبه ی عاشقانه ی آرامی که خوانده می شود، زندگی می شود و آرزو می شود...

 

 

۳ نظر ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۰۹
مهدیه عباسیان

احمق ما مرده ایم

عنوان: احمق! ما مرده ایم
نویسنده: رسول یونان

نـشر: مشکی
تعداد صفحات: 32
سال نشر: چاپ اول 1387- چاپ پنجم 1393

مجموعه 27 داستانک یا مینی مال معمولی ِ معمولی و به ندرت جالب از جناب رسول یونان...

 

- مرد دوست نداشت خانه را ترک کند. اما باید از آن جا می رفت. اهل خانه او را در جعبه ای چوبی گذاشتند و به دو مرد تنومند سپردند تا از آن جا دورش کنند. او می خواست فریاد بکشد و از بی مهری آن ها گلایه کند. اما نمی توانست. هرچه زور می زد صدایش در نمی آمد. مرد مرده بود و نمی دانست.

- من نمی توانم باور کنم. فکر می کنم همه اش خواب می بینم. آخر چه طور ممکن است؟ مگر می شود از دیوار ها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟ ما تمام این کارها را کرده ایم. حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.

   - احمق! ما مرده ایم.

 

* حرفی برای گفتن ندارم...

 

 

۱ نظر ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۳
مهدیه عباسیان

عنوان: نفحات نفت
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 232
سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ سیزدهم 1394

* همیشه دلم میخواست جمعی را به خواندن دعوت کنم. اما چطور و چگونه را نمی دانستم. ورود دوباره به فضای خوابگاه از سال گذشته باعث شد که فرصت را مغتنم بشمارم و هفته ای یک شب، بچه ها را برای شرکت در برنامه ای به نام "شب نشینی با کتاب" ترغیب کنم تا در کنار هم اندکی کتاب بخوانیم و یا به بهانه ی کتاب دمی گفت و گو کنیم و شاید فکر...

پس از این برنامه که از پارسال تا امسال به لطف خدا دوام آورده است و برای پابرجا ماندنش از ته دل تلاش می کنم، بر آن شدیم تا مسابقات کتابخوانی در دانشگاه برگزار کنیم. پس از بررسی ها و صحبت ها و فکر های بسیار با مسئولان، همکاران و دوستان، رسیدم به "سه گانه کتابخوانی". سه گانه ای که آفتاب در حجاب، مرحله اول آن و نفحات نفت مرحله ی دوم آن را تشکیل دادند و مرحله ی سوم به امید خدا به زودی آغاز خواهد شد...

** رضا جان امیرخانی جزو نویسندگانی است که دوست میدارمش. از آن نویسندگانی که پا جای پای نویسندگان نگذاشته اند و صرفا ادامه دهنده روند موجود نیستند. مزه ی بی نظیر منِ او فراموش نشدنی است و هر بار که از کنار افغانیانِ محترم ِ جوانمرد رد می شوم محال است که یاد او و جانستان کابلستانش نیوفتم.

*** امروز فرصتی دست داد تا بتوانیم میزبان جناب امیرخانی در دانشگاه باشیم. روزهاست که می خواهم در مورد نفحات نفت بنویسم، اما هر بار، نوشتن در مورد آن را به انتهای این روز که به شدت منتظرش بودم، موکول می کردم...

 

همان طور که روی جلد کتاب نوشته شده است، نفحات نفت، جستاری است در فرهنگ نفتی و مدیریت دولتی. کتابی تحلیلی و مقاله گونه که به بررسی مدیریت سه لَتی در دولت می پردازد، به صورت ریشه ای مضرات و تاثیرات وابستگی به نفت را بررسی می کند، مثال های گوناگون می آورد تا با ایجاد سوال هایی مهم در ذهن خواننده، او را به فکر کردن، پیدا کردن پاسخ و تغییر وضع موجود یا کارآفرینی، خصوصی سازی و تلاش برای عدم وابستگی به نفت سوق دهد.

 

- دعوای این قلم با مدیر دولتی آن روزگار نیست. گله ی این قلم از مخاطب جوان امروزی است که افق اش را در کار دولتی می بیند. این پاره خط فقط برای این، رقمی شده است که دریابیم برایی برون رفت از آن چه درش هستیم چاره ای نداریم جز غیر دولتی بودن و فرهنگ کار غیر کارمندی. ( صفحه 219)

- خانواده ای هستند مفلوک. کارِ پدر بدان جا کشیده که مجبور است طلای مادر بفروشد تا نانِ سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را خرج خود کند...
به پدر چه خواهید گفت؟ بی کاره؟ مفلس؟ معتاد؟ هرچه خواستید بگویید اما بدانید که از چنین مردی بایستی ناامید بود. اگر کسی به فکر نجات چنین خانواده ای باشد؛ تنها به فرزندان جوان امید خواهد بست...
مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت. این ملک پدرانی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود ِ مادر را فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه نجات، همت فرزندان است. از پدر کاری بر نمی آید (صفحه 229)

 

**** صحبت های امروز جناب امیرخانی فوق العاده بود. تعامل، برخورد، صحبت کردن و پرسیدن سوال های انباشته در ذهنم با نویسندگان در مورد چیزی که می نویسند، همیشه برایم جذاب بوده است. اما برخورد نزدیک با یکی از شاعرانی که دوست می داشتمش، و مواجهه با رفتاری باورنکردنی باعث شد ترس خاصی از این نزدیکی داشته باشم. اما آن قدر رضا امیرخانی متین و موقر و انسان گونه رفتار کرد، با حوصله سوالاتمان را شنید و پاسخ داد، از خودش و موقعیت اش و نوشتن و تجربه هایش صادقانه و صمیمی سخن گفت که وقتی به خودم آدم دیدم بسیار بسیار برایم محبوب تر و قابل احترام تر شده است.

***** در سخنرانی امروز تعریف قشنگی از علم داشتند. اینکه علم در گذشته محدود می شد به فردی که مجموعه ای از پاسخ ها در چنته دارد و آن ها را به اشتراک می گذارد. اما امروز دیگر چنین روشی جایگاهی ندارد. امروز نمی توان در گوشه ای تنها نشست و عالم شد. امروزه علم در جایی شکل می گیرد که سوالی باشد و گفت و گویی. اینکه بتوان سوالی را در ذهنی ایجاد کرد و به دنبال پاسخ های احتمالی، چه درست و چه نادرست گشت و یافته ها را به اشتراک گذاشت.

****** امروز به لطف جناب امیرخانی در صبح، و چهل نامه کوتاه به همسرم در شب نشینی با کتابِ خوابگاه، روز پُر کتابِ چسبناکی بود...

 

 

۳ نظر ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۷
مهدیه عباسیان

عنوان: یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 97
سال نشر:
چاپ اول 1388 - چاپ دوم 1391

 یک قصه معمولی و قدیمی در باب جنایت تنها نمایش نامه نوشته شده توسط نادر ابراهیمی با شیوه ای متفاوت، مثل همیشه عمیق و عالی و در دو پرده است. داستان در مورد خانواده ای است که پسرشان می میرد و یا به قتل می رسد و حال در پی پیدا کردن قاتل و قاتلین احتمالی هستند. ابراهیمی بسیار قشنگ و دل نشین از دو زاویه متفاوت به واقعه می نگرد و نگرانی ها، رفتارها و عکس العمل های افراد را به خوبی به تصویر می کشد تا به هدف نهایی خود برسد...

 

- مادر برای تحمل کردن خلق شده. کدام مصیبتی روی زمین اتفاق می افتد که سهمی از آن ما مادرها نباشد؟ کدام مصیبت؟ (صفحه 13)

- گریه یک برادر شبیه گریه ی یک مادر نیست. هر کدام ما به شیوه ی خودمان زار می زنیم. برادرها زود خاموش می شوند و دیر فراموش می کنند. (صفحه 19)

- ما عاطفه را مثل پوسته یی روی شخصیت خودمان می کشیم و با ابراز عاطفه، راه را بر شناختِ واقعی خودمان می بندیم. (صفحه 38)

- تماشاچی بی طرف بودن، بدتر از دشمن بودن است. در این جهان پر از جنایت، عابر بودن، بزرگترین جنایت است. (صفحه 86)

 

* شاهکاری دیگر از نادر جان ابراهیمی... ابراهیمی چه در داستان کوتاه، چه در رمان و چه در نمایشنامه نویسی اش، روش خود را دارد و دنباله روی هیچ کدام از نویسندگان دیگر نبوده است. در این نمایشنامه هم راوی داستان یا همان نویسنده، روی صحنه حاضر است و همانطور که می نویسد، داستان لحظه به لحظه شکل می گیرد.

** وقتی می بینی، ابراهیمی در سال 87 فوت کرده و این نمایشنامه در سال 88 چاپ شده است، کمی دلت می گیرد. ولی وقتی که یاد کتاب های دیگرش می افتی و گفته ی خودش در مورد اینکه اگر 50 سال بعد از مرگش هنوز کسی بود که کتاب هایش را بخواند یعنی به هدفش رسیده است، از بزرگی اش آرام می شوی...

***  نوشتن در مورد این کتاب جزو کارهای نکرده ای بود که از آبان ماه پارسال، هر روز به تعویق انداخته شد تا آخر یک سال گذشت...

 

 

۱ نظر ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۱۶
مهدیه عباسیان