رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

لذتی که حرفش بود

عنوان: لذتی که حرفش بود
نویسنده: پیمان هوشمند زاده

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 102
سال نشر:
چاپ اول 1394

پیمان هوشمند زاده در ابتدا یک عکاس است تا یک نویسنده. کتاب را که در دست می گیری و شروع به خواندن می کنی، خیلی زود متوجه این موضوع می شوی. عکاسی دست به قلم شده تا کندوکاوی در بدیهیاتی که در بین روزمرگی ها، عادت ها، بی توجهی ها و ساده گذشتن ها مدفون شده اند، داشته باشد. به همین دلیل از عدم انسجام مباحث می گذری و دل به آنچه می گوید می سپاری. نکاتی جالب و تامل برانگیز درباب هنر، درست دیدن، درست فهمیدن، شناختن، اتفاقات ساده زندگی و یا به قول خود هوشمند زاده توضیحاتی در باب واضحات...

 

- هرچه فکر می کنم نمی توانم یک تعریف کامل یا حتی ناقص از طبیعی بودن جور کنم. غیر طبیعی را درک می کنم، می فهمم، ولی با طبیعی بودن کنار نمی آیم یا شاید برعکس زیادی کنار می آیم. گاهی معنی اش نزدیک به کلمه معمولی می شود و گاهی نزدیک به واقعی، بدیهی و جاهایی معنی خود یا خود ِ خود می دهد. و گاهی هر چهار واژه را در خود جمع می کند.

- ده سال پیش به باغ وحشی رفتیم که بخش هیجان انگیزش مربوط به دو تا ببر می شد. ببرها توی دالان دراز و بزرگی بودند که انتهایش تاریک بود و ما چیزی نمی دیدیم. توی دالان اصلی، دالان های دیگری هم بود که ببرها از هر کدام که می رفتند از یکی دیگر سر در می آوردند. برخلاف همه ی باغ وحش ها که قفس ها را با حصار فلزی می سازند، ببرها را با شیشه از ما جدا کرده بودند. ما این طرف بودیم، آن ها آن طرف. به نظر همه چیز طبیعی می آمد، اولش فکر می کردی خب، نباید فرق زیادی بین حصار و شیشه باشد ولی بود. درست برعکس، خیلی خیلی فرق داشت. ما برای آن ها بودیم ولی نبودیم. می خواستند چیزی را که می بینند یک لقمه کنند ولی نمی شد. از آن طرف آن ها برای ما بودند ولی دیگر ببر نبودند. می رفتیم توی صورت شان. فکرش را بکن؛ توی صورت ببر! با فاصله ای کمتر از سه سانتیمتر. پنجه می کشید، می غرید ولی چه فایده. صداشان بود ولی نبود، درست مثل وقتی که توی کامپیوتر چیزی را cut می کنی ولی هنوز paste نکرده ای. ببری با آن هیکل با آن عظمت شده بود یک گربه خانگی. آن هم نبود شده بود پیشی. یک حصار ساده، یک فاصله سه سانتیمتری همه چیز را به هم زده بود. همه عوامل طبیعی بودن ولی حاصلش یک اتفاق غیر طبیعی می شد، چیزی که اصلا انتظارش را نداشتی.

- انسان واقعا موجود عجیبی است، یکی در عالم فراموشی چیزهایی را حفظ می کند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی.

 

* مدت های مدیدی است که چشمم دنبال این کتاب است. مدت های مدیدی است که به علت های متفاوت و مازوخیست گونه ای هربار که کتابفروشی می رفتم این کتاب را در دست گرفته، کمی نگاهش می کردم و سر جایش می گذاشتم. اما ناگهان نیرویی عجیب خواست تا به این خودآزاری پایان دهم و  آخرین رشته های نامرئی! را هم ببرم. 

** بعد از خواندن کتاب و جست و جوی کوتاهی درباره پیمان هوشمندزاده متوجه شدم که کتاب های دیگری هم از ایشان به چاپ رسیده، شاید عدم انسجام شیوه ای خواسته برای تاثیرگذاری بیشتر و یا لازمه طرح چنین موضوعی بوده است ( هرچند که هیچ اطلاعی از محتوا و نوع نگارش سایر کتاب ها ندارم).

*** از خواندن این کتاب و نگاه فلسفی به اتفاقات لذت بردم.

**** سال نو مبارک...

 

۱ نظر ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۴۶
مهدیه عباسیان

عنوان: روابط متکامل زن و مرد
نویسنده: علی صفایی حائری (عین-صاد)

نـشر: لیله القدر
تعداد صفحات: 80
سال نشر:
چاپ اول 1388 - چاپ دوازدهم 1393

این کتاب حاصل دو نوشته و یک سخنرانی در مورد مسائل ازدواج، تساوی زن و مرد، حجاب و روابط متکامل زن و مرد، از زنده یاد علی صفایی حائری است. کتابی حاوی نکاتی بسیار بسیار ارزشمند که برای بهبود هر نوع رابطه ای، از رابطه دوستانه گرفته تا خانوادگی و زناشویی باید دانست و به آن ها عمل کرد.

 

- در بیان قرآنى نمى ‏گوید همسرى با همسر آرام مى‏ شود، که مى گوید: لِتَسْکُنُوا اِلَیْها، نه لتَسکنوا بها. آدم‏ ها و تمامى دنیا نمى ‏توانند دل بزرگ یکدیگر را پر کنند، اما در کنار یکدیگر و همسو و همراه یکدیگر، به تعادل و سکونى دست مى‏ یابند. (صفحه 16)

- در محبت یا گفت و گو، حد نگه دار، تا آنجا که هنوز به جمله هایی از تو مشتاق هستند، خاموشی تو شیرین است. دلزدگی، حتی از محبت، نفزت انگیز است. به همان اندازه محبت و اقبال داشته باش که طرف تو نیاز دارد، نه به اندازه ای که تو نیاز داری. هنگام راحتی و انس، در دل بهار زندگی، از پاییز هم یادی بکن. این توجه، تعلق و دلبستگی را ضعیف می کند و تو را آماده می سازد و برای حوادث، مصونیت می بخشد. (صفحه 22)

- تو که پیوند را خواسته ای به جدایی فکر نکن، حتی اگر همسر تو جدایی را خواست و تو هم در دل خواستار بودی، شتاب نکن. جوان مرد، باری را که برداشته به زمین نمی کوبد و حتی تا آن جا که مقدور است، زمین نمی گذارد. اگر جدایی آخرین درمان بود، در هنگام جدایی از احسان چشم پوشی نکن. انتقام نگیر. با خوبی نگه داشتن، یا با احسان و زیبایی رها کردن، این دستور خداست. (صفحه 26)

- علی علیه السلام در نهج البلاغه می گوید: شنیده ام که در بازار بصره لباس زنی با عبای مردی برخورد کرده، از شرم بمیرید.

این یک اصل است که برخوردها را محدود می کند، مگر آنجا که ضرورتی باشد و رجحانی و اهمیتی، که این اهمیت و رجحان و ضرورت، حتی به اسارت رفتن زینب عریان را توجیه می کند. و ضربه خوردن فاطمه مدافع حق را توضیح می دهد. (صفحه 45)

- من رفته ام با تحقیقات زیاد زنی را گرفته ام با این خصوصیات، یا خانمی شوهری را انتخاب کرده با این خصوصیات. او حساب می کند که این تا آخر همین است. این طور نیست. آدم لحظه های روحی گوناگونی دارد، گاهی خسته است، گاهی مشتاق است، گاهی حال خودش را هم ندارد. با این آدم، با این فراز و نشیب، بهترین راه این است که آدم احتمالات را بشناسد. قانون ها و قواعدی را که باید در هر احتمال مراعات کند را هم بشناسد و بعد با حلمی که دارد و با فرصتی که می دهد منتظر مسائل مناسب باشد. پس دو چیز مطرح است: هم حلم و هم دادن فرصت ها. (صفحه 53)

 

* متأسفانه، علی صفایی حائری یا همان عین صاد معروف را خیلی دیر شناختم. اول سراغ سخنرانی های کوتاه ایشان رفتم و بعد عین صاد خوانی را با کتاب نامه های بلوغ شروع کردم. کتابی فوق العاده که هنوز نیمه تمام است...

** از خواندن این کتاب بی اندازه لذت بردم. به نظرم خواندنش برای همه افراد چه آن هایی که به ازدواج فکر می کنند و چه آن هایی که فکر نمی کنند، از نان شب هم واجب تر است.

 

 

۵ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۷
مهدیه عباسیان

مورچه هایی که پدرم را خوردند

عنوان: مورچه هایی که پدرم را خوردند
نویسنده: علی قانع

نـشر: ققنوس
تعداد صفحات: 111
سال نشر:
چاپ سوم 1390

کتاب شامل نه داستان کوتاه با نام های " مورچه هایی که پدرم را خوردند"، "گوزن ها"، "48 ساعت هوای عاشقی"، "جان شیشه ای"، "پنج روایت از قتل پروین"، "بلوغ"، "فقط مریضی مادر"، "آرامش خانوادگی" و "قدغن" می باشد. داستان هایی قوی و اغلب دلنشین که به مسائل داغ و کم و بیش دردناک اجتماع مانند تنهایی انسان، جنگ، عصر ماشینی و  آرزوهای نافرجام و ... پرداخته است.

 

- ممکنه برای من و تو و خیلی ها صد بار این اتفاق افتاده باشه. اما نمیدونم چطوره که ما آدم ها وقتی میون خواسته ها و امیالمون یه دونه اش، کافیه یه موردش به حد ناب و اعلای خودش برسه، تا آخر عمر تو ذهنمون حک می شه و وادارمون می کنه تا ابد پاش بایستیم. بعدش کوفت و زهرماری هایی که دور و برمون هست و پیش میاد اذیتمون نمی کنه. (صفحه 17)

- اگه تو سال های زندگیت فقط یک دفعه مزه کباب خوب رو بچشی و نرمی و لذت گوشتش زیر دندونت جا بگیره بعدش تا مدت ها و حتی برای همیشه تحمل یه چیزی مثل آشغالی که امشب خوردیم و همه آشغال های دنیا برات راحت تر می شه. می فهمی پسرم. من و مادرت هیچ وقت. هیچ وقت... اصلا ولش کن. (صفحه 18)

- معتقد است همیشه لذت نیفتادن اتفاق ماندگارتر است. (صفحه 38)

- گاه آرزو میکردم کاش صد تا دست داشتم، با حداقل همین دست هام این قدر تنبل و سست نبودند و سرعتی ما فوق انسانی داشتند، وقتی زخمی ها را می آوردند، همه به یک شکل و شمایل بودند و هم لباس و هم سن و سال، با ریش و سبیل کم پشت و نوار سرخی که روی پیشانی داشتند، خدایا، جابجا بدن های چاک چاک، جابجا صورت های بی حال و غرق در خون و ناله های ضعیف، باید انتخاب می کردیم، فقط دو یا سه نفر، طوری که حتی فرصت انتقال به بیمارستان های پشت جبهه هم نمی شد، همه امکانات ما برای زنده نگه داشتن آن ها محدود می شد به همان لحظه و آن یک گله جا و دست های ضعیفمان، از بین آن همه آه و ناله چه کسانی باید می ماندند، چرا باید من انتخاب می کردم، مرگ و زندگیشان دست من که نبود، خدا که نبودم، بعضی وقت ها حتی به صورتشان نگاه نمی کردم اما باز هم انتخاب سخت بود، آن موقع هاج و واج می ماندم، درمانده و ناتوان،دست هام میان گوشت و خون زندگی یکی را دنبال می کرد و چشم هام جان کندن و مرگ یکی دیگر را، تازه مصیبت این جا بود که وقت هایی میشد هر دوی آن ها می رفتند و بعد عذاب انتخاب اشتباه سر می رسید، آخر من که کسی نبودم، یکی مثل بقیه، مثل همه آدم ها... (صفحه 58)

 

* این کتاب توسط یکی از دوستان با این تفکر که کتاب ها را باید بعد از مطالعه به دیگران اهدا کرد، به من هدیه داده شد.

** مورچه هایی که پدرم را خوردند برنده رتبه دوم پنجمین دوره جایزه ادبی اصفهان در آذر 86 بوده است.

 

 

۳ نظر ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۰۴
مهدیه عباسیان

چهار و چند نمایشنامه دیگر

عنوان: چهار و چند نمایشنامه دیگر
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: پویان غفاری
نشر: افراز
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ دوم 1394

دیروز این کتاب را از بین کتاب های نخوانده توی کمد، انتخاب و با خودم در تمام این ور و آن ور رفتن ها همراه کردم. هنوز حتی یک خط هم از کتاب را نخوانده بودم که دوست جان پرسید آیا تا به حال از بکت چیزی خوانده ام و می دانم یکی از مخاطبانش در مورد او چه گفته است یا نه. گفت بکت پوچ گرایانه می نویسد و گاه هیچ چیزی در نوشته هایش در انتظار فهمیده شدن نیست... در تمام مدتی که دوست جان حرف می زد، بخش منتقد درونم بی وقفه تمامی مخاطبان متعصب را که تعمیم وار نظر می دهند، شماتت می کرد.

بعد از آن مکالمات، سراغ اولین نمایشنامه رفتم. "چهار". شوکه کننده بود. کتاب را بستم و صدای دوست جان را که در ذهنم تکرار می شد نادیده گرفتم. چند باری تصمیم گرفتم، کتاب را جوری در کمد بین سایر کتاب های منتظر بگذارم که دیگر دیده نشود، ولی بخش منتقد درون اینبار سراغ نقد کردن خودم آمد و نگذاشت آن را نیمه تمام رها کنم.

دوباره سراغ کتاب رفتم. خواندم و خواندم و خواندم. یا بهتر است بگویم خودم را مجبور به خواندن کردم و کردم. نمایشنامه ها که تمام شد. من ماندم و انبوهی از علامت سوال در ذهن و میزان زیادی حرص، از شخصیت های منفعل و فضای سیاه، خاکستریِ توصیف شده نمایشنامه ها در دل. 

سراغ بخش بعدی رفتم. فرسودگی نوشته ی ژیل دلوز. بیش از چهل صفحه شرح در مورد نمایشنامه ها، که باعث شد از یافته هایم از خواندن آنچه نامش را نمایشنامه گذاشته بودند، مطمئن شوم، اینکه:

 

بکت در دل نمایشنامه هایش تنها خواسته، خستگی و فرسودگی بشر را به تصویر بکشد.

 

ما در یک پارچگی یا در آن جمع اضداد معروف فرو نمی غلتیم و منفعل نیستیم: ما فعال ایم، اما برای هیچ. ما از چیزهایی خسته شده ایم، اما از هیچ فرسوده شده ایم. (صفحه 55)

 

در حال خواندن ادامه این شرحیات بودم، که صدای بخش حمایتگر درون، بر بخش منتقد درون که بی وقفه داشت انتخاب کتاب هایم را به سخره می گرفت، غلبه کرد، تا برای احترام به خودم و وقتم آن را نیمه تمام رها کنم...

 

 

۴ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۴
مهدیه عباسیان

دماغ دراز کوچولو

 

عنوان: دماغ دراز کوچولو
نویسنده: ویلهلم هاوف
مترجم: هرمز ریاحی - ناتالینا ایوانووا
نشر: پیکان
تعداد صفحات: 95
سال نشر: چاپ اول 1383

در بخشی از مقدمه کتاب اینطور آمده است:

فرهنگ رمانتیزم، زاییده روحی که ورای آفاق خودباوری می گسترد، در کوشش  اینکه بر فراز پهندشت ِ عقل کله معلقی بزند، مقوله غریب و شگفت انگیز را می زاید. مرزهای طبیعت و شناخته شده ها را به بی کرانگی خیال، غریزه و اسرار کش می آورد و در این دم ناپایدار خیمه و خرگاه معنای خود را عَلم می کند. رمانتیزم فرهنگ رعایت نکردن مرزهاست، پس فضای جغرافیایی را به گونه ای غیر عقلانی تقسیم می کند...

اما "دماغ دراز کوچولو" را به سادگی نوعی ادبی قصه نمی توان برشمرد، نوعی استحاله شدن رازورانه ای به تمثیل فلسفی- اخلاقی می توان شمرد که در آن هاوف با پرداختن به مفهوم، فرازِ مفهوم می رود (اَبَر مفهوم پدید می آورد) و درست همین قصه حاصل آمده ی ناگفته و بازگو شده یکراست، به تلاقیکده مفاهیم جهانی جاری می شود. قفل ها و رمزهای نمادی - مذهبی - روانشناسی را بازگو می کند، با کلمه هایی سروکار دارد که در تاثیرگذاری شان به عنوان صورت های نخستینِ ذهنِ بشر عمل می کنند و به ذهن تک تک آدمها، دردناک و کارگشا، می پیوندند...

 

- سالها پیش در شهر بزرگی در آلمان پینه دوز تنگدستی با زنش زندگی می کرد. تمام روز پینه دوز در دکان محقرش می نشست، چکمه و کفش وصله پینه می کرد و گاه به سفارش کفشی نو می دوخت. زنش در باغکی بیرون دروازه شهر میوه و سبزیجات عمل می ارود و آن را در بازار محله بر بساطی می فروخت. محصولاتش چندان عالی بود و چنان زیبا چیده شده بود که سر بساطش همیشه غطغله ای از مشتری بود. زن و شوهر پسرکی داشتند نامش یاکوب، پسری زیبا و زبر و زرنگ که کنار مادر در بازار محله می نشست و به مشتری ها در بردن بارشان به خانه کمک می کرد. از این رفت و آمدها یاکوب کمتر دست خالی بازمیگشت. گاه به او سکه و گاهی لقمه چرب و نرمی از مطبخ می دادند یا دست کم چند دانه گل از باغچه. (صفحه 11)

 

* وقتی که عنوان کتاب و شکل و شمایل آن را دیدم، فکر کردم که کتاب باید برای نوجوانان نوشته شده باشد (همانطور که در شناسنامه کتاب به گروه سنی ج هم اشاره شده است)، ولی مقدمه و کل روند کتاب به گونه ای بود که بزرگسالان را هم مخاطب قرار می داد.

** هدف از گذاشتن ابتدای داستان صرفا آشنایی با نوع نثر بود.

*** این کتاب را به پیشنهاد یکی از هم دانشگاهیان خواندم... اگر زمان تحویل دادنش فرا نمی رسید، گمانم با توجه به سرشلوغی های این روزها، همچنان نیم خوان توی کمد باقی می ماند.

 

 

۲ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۱
مهدیه عباسیان

مهمان ناخوانده

عنوان: مهمان ناخوانده
نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
مترجم: تینوش نظم جو
نشر: نی
تعداد صفحات: 143
سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ هشتم 1395

اشمیت را یکی از بهترین نویسندگان کار بلد می دانم. نویسنده ای که ترفندهای زیادی برای جذب مخاطب در چنته دارد و از آنها برای مجذوب و همراه کردن مخاطب استفاده می کند. یکی از این روش ها استفاده از شخصیت های بزرگ و نام آشنا مانند "فروید" در مهمان ناخوانده و یا مانند "هیتلر" در آدولف هـ دو زندگی است. او در این نمایشنامه فروید را با دانسته های فلسفی خود همراه می کند تا دغدغه های فردی که در اصل وجود خداوند شک دارد را به تصویر بکشد و بر سر ایمان و بی ایمانی بحث کند... بسیار ساده، عمیق و دلنشین...

اتفاقات این کتاب مربوط به جنگ جهانی دوم و فتح اتریش توسط نازی هاست. فروید ِ دچار شک به وجود خدا، دخترش آنا و ناشناس ( که برای لو نرفتن داستان اشاره ای به او نمیشود) تنها شخصیت های این نمایشنامه هستند.

 

- انسان تو یه زیرزمینه آقای اوبرزایت. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده. انسان می دونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه. انسان ِ مومن جلو میره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره... انسان خدانشناس می دونه که دری وجود نداره، می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده، می دونه که پایان تونل پایان خودشه. پس طبیعیه که وقتی به دیوار می خوره دردش بیشتره... وقتی بچه اش رو از دست میده، همه چیز براش تهی تره... (صفحات 86-87)

 

* این کتاب را یک روز خوب و بسیار سرد، یک نفس در پارک خواندم و بسی لذت بردم.

** این روزها نوعی رخوت خاص، پر مشغله بودن و گیر کردن در پیله ای که خواسته یا ناخواسته بودن منشأ آن چندان مشخص نیست، را تجربه می کنم. شرایطی که باعث می شود، بین خواندن یک کتاب و نوشتن در موردش چیزی حدود 2 ماه فاصله بیفتد!

 

 

۳ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰
مهدیه عباسیان

آداب بی‌قراری

عنوان: آداب بی‌قراری
نویسنده: یعقوب یادعلی

نـشر: نیلوفر
تعداد صفحات: 172
سال نشر:
چاپ اول 1383 - چاپ دوم 1384

آداب بی‌قراری داستان زندگی مردی‌ست خسته از روزمره‌گی‌ها. مردی که به هرچه می‌تواند برای رهایی از وضع موجود، چارچوب‌ها، عرف‌ و آنچه اضافه می‌پندارد‌، چنگ می‌زند و به همه چیز و همه‌کس متوصل می‌شود. داستان در سه بخش با نام‌های هست و نیست، تکبال و پا به پا روایت می‌شود. بخش اول هست و نیستِ مهندسی جوان به نام کامران خسروی را رو می‌کند. فردی که از وضع موجود راضی نیست اما اینکه از خودش و زندگی چه می‌خواهد هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. بخش دوم شرح تلاشی است که مهندس برای رهایی می‌کند و بخش سوم پا به پا شدن خیال و واقعیت را به تصویر می‌کشد. نوسان عجیب، تودرتو و غیر قابل تشخیص رویا و حقیقت. 

یعقوب یادعلی در این کتاب فردی را پیش روی ما قرار داده که به نظر من آداب بی‌قراری را نمی‌داند، و بی‌آداب دست به بی‌قراری می‌زند و یا اینکه آداب بی‌قراری را می‌داند و تنها در خیال به بی‌قراری کردن می‌پردازد!

 

- بی‌رنگی این روزها از نظر فریبا دپرسیون مزمنی بود که حال آدم را به هم می‌زد و آدم هم بی شک خودِ فریبا بود و بس. چه‌قدر دلش می‌خواست یک گوشه‌ی دنج پیدا می‌کرد، سر می‌گذاشت و می‌خوابید. آن‌قدر می‌خوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار می‌شد، بعد به علت ابتلا به سرطان ریه، بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی - که اگر بیدار بود حتما مصرف می‌کرد - دوباره سرش را می‌گذاشت و این‌بار می‌مرد. (صفحه 33)

- داشت نگاه می‌کرد به سیاهیِ چشم‌هایی که روزگاری دیوانه‌اش می‌کرد. رمز این جنونِ بی حد و سرکش، دل‌سپردگی واویلا، رازواری رنگ سیاه بود یا حسِ نهفته‌ی جوانی فقط؛ برای اویی که هنوز سی و هشت سالش تمام نشده بود؟ (صفحه 40)

- من دوست دارم غروب بیفته وسط سفر. اگه اولش باشه دلم می‌گیره، آخرشم باشه که بدتر. از طلوع خورشید حرصم در می‌آد. چون مال اونایی که فکر می‌کنن یا دوست دارن یه روز به جایی برسن، یا مال بدبخت‌هایی که مجبورن دنبال یه لقمه نون بخور و نمیر صبح زود از خونه بزنن بیرون. یا اونایی که اون قدر حوصله دارن زنگ بزنن یکیو بیدار کنن بره بشینه تماشای طلوع خورشید، فکر کنه مثلا خوشبخته و داره حال می کنه از آزادیش. نه؟ کار کدومشون مسخره‌تره؟ (صفحات 145 و 146)

 

* این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال 1383 بنیاد گلشیری بوده است.

** نمیخواهم داستان را لو بدهم که قهرمان داستان برای فرار از روزمره‌گی دست به چه کاری می‌زند اما نکته جالب این بود که بعد از انجام آن کار کم و بیش عجیب و غریب، هیچ نقطه‌ی عطفی اتفاق نمی‌افتد. من بعد از آن همه نقشه و دردسر منتظر اتفاقی خاص بودم نه صرفا راهی برای رهایی از چارچوب‌ها و باری به هر جهت وار زندگی کردن.

 

 

۵ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۰۹
مهدیه عباسیان

بهترین شکل ممکن

عنوان: بهترین شکل ممکن
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 115
سال نشر: چاپ اول پاییز 1395 - چاپ سوم پاییز 1395

بعضی روزها مثل هیچ روزی در سرتاسر زندگی نیستند. هیچ روزی... در یکی از این روزها وقتی حتی خبری از ساده‌ترین مهارت‌هایم - خواندن و نوشتن - هم نبود، به پیشنهاد دوستی قدیمی به کتابفروشی رفتم و با یک بغل کتاب بیرون آمدم. کتاب‌هایی که به جرات می‌توانم بگویم یادم نمی‌آید من انتخابشان کرده‌ام یا نه. در میان آن بی‌سوادی عصبی و کوری ناخودآگاه، تنها شکل و شمایل این کتاب برایم کافی بود تا بی اختیار مستور را شناسایی کنم و به عنوان جدیدترین کتابِ نویسنده‌ای که به طرز باور نکردنی می‌فهم‌اش به آن پناه ببرم.

در مورد کتاب همین بس که در دل شش داستان کوتاهی که هر کدام نام یک شهر را یدک می‌کشند، بهترین شکل ممکنی با رد پای شخصیت‌های نام آشنا نهفته است...

 

- توی یک کتاب نوشته بود آدم‌ها وقتی برهنه می‌شوند کم‌و‌بیش شبیه به هم شباهت پیدا می‌کنند و من فکر می‌کنم عاشق‌ها هم مانند آدم‌های لخت به شدت به هم شباهت دارند. (صفحه 55)

- باورپذیری برای هرکس بستگی دارد به جایی که او ایستاده است و یعنی چیزی که برای کسی یک واقعیت ساده‌ای است، ممکن است برای دیگری رویایی دست‌نیافتنی باشد. (صفحه 65)

- یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مین‌های خنثی نشده‌ای هستند که در میدان وسیعی دفن شده‌اند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم‌خاردار کشیده شده است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بی احتیاطی محض کسی برود آن طرف سیم‌ها و یکی از آن‌ها منفجر شود و زندگی را - که خیلی هم چیز معرکه‌ای نیست - حداقل برای مدتی، از آن‌چه هست تحمل‌ناپذیرتر کند. (صفحه 88)

 

* شاید بتوانم در مورد محتوای کتاب و لحظه‌های خوبی - خندان و گریان - که در طول چند ساعت مطالعه کتاب تجربه کردم، چیزی نگویم، اما نمی‌توانم نگویم که مستور عجب مهارت دلچسبی در، درهم آمیختن کلمات دارد...

** مستور جان ِ عزیز  همیشه مهمان ناخوانده‌ی روزهای تنهایی و به هم‌ریختگی است.

 

 

۵ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۳
مهدیه عباسیان