رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

عنوان: در راه ویلا
نویسنده: فریبا وفی
نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 104
سال نشر: چاپ اول 1386

مجموعه داستانی دیگر از وفی و سرشار از احساسات عمیق زنانه که به زیبایی به تصویر کشیده شده است.

 

- اولین تلنگر را مادر شوهرش زد، وقتی که اسم کوچکش را فراموش کرد و صدا زد: «عروس، بیا پایین.» روزهای بعد با معنای عروس بیشتر خو گرفت. هر چه بود عروس بود و یک روز فهمید که عروس یک نفر نیست. صدها و هزارها عروس دیگر است. رفته رفته دانست که عروس یک عالم معنا دارد که بیشترش به او مربوط نمی شود. به صدها عروس پیش از او مربوط می شود. فهمید که هر کاری می کند، سایه ای از خاطره و رفتار و منش عروس های قبل را هم با خودش دارد. طول کشید تا بفهمد که بیرون آمدن از آن قالب حاضر و آماده سخت است، نشان دادن و ثابت کردن این که متفاوت است. مثل تمام عروس ها نیست. آدمی است که از این به بعد باید تعریف بشود، نه این که تعریف قبل از خودش را یدک بکشد. همه ی رفتارهایش به عروس بودنش منسوب می شد، با عروس بودنش داوری می شد، نه خود خودش..

 

* وفی همیشه خوب است. قبلا بارها این جمله را گفته ام، اما باز هم میگویم که رمان های وفی کجا و داستان های کوتاهش کجا...

 

۰ نظر ۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۷
مهدیه عباسیان

عنوان: عشق و چیزهای دیگر
نویسنده: مصطفی مستور
نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 124
سال نشر: چاپ اول 1396- چاپ هشتم 1397

آخرین باری که کتاب خریدم در نمایشگاه کتاب بود و آخرین باری که در کتاب فروشی بین کتاب ها همه چیز را فراموش کردم و در آن ها غرق شدم ماه ها پیش. عادت کتاب خریدن به لطف فیدیبو و طاقچه همچنان ادامه دارد. اما در کتاب فروشی قدم زدن، کتاب ها را ورق زدن و با بوی کاغذ و چینش کلمات مست شدن دنیای دیگری دارد.

دیروز سر از شهر کتاب درآوردم و با کتاب ها مشغول شدم. دلم برای داستان خواندن تنگ تنگ شده بود. اما عذاب وجدان انبوه کتاب های توی کتابخانه نمی گذاشت به کتاب ها نزدیک شوم. قفسه ی کتاب ها را نگاه می کردم و قند توی دلم آب می شد. از حجم کتاب های نخوانده ای که باید یک روز بخوانمشان. از اینکه چهار گوشه ای که هستم پر است از کتاب. قفسه روبه رویم پر بود از کتاب های وفی. وفی را که دنبال می کردی به پیرزاد ختم می شد و بعد به ترقی. چشم هایم اسم هایشان را دنبال می کرد که متوقف شد روی کتاب های کم حجمی که نام "مستور" روی آن ها هر قدر هم کوچک نوشته شده باشد و هر قدر هم چشم هایم ضعیف باشد، برایم جزو خواناترین نوشته هاست. دانه دانه نگاهشان کردم. همه را خوانده بودم. توی دلم با مستور حرف می زدم که چه می شود اگر تند تر بنویسی، که این کتاب سفید در انتهای کتابهای مستور توجهم را جلب کرد. ذوق و شوق فراوانم و ناراحتی ام از اینکه چرا زودتر حواسم نبود غیر قابل وصف است.

 

درباره مستور قبلاً بارها نوشته ام. درباره اینکه این کتاب در مورد چه چیزی است دلم نمیخواهد چیزی بگویم. نام کتاب، طرح روی جلد تا حدی گویاست. یک تعریف یک خطی یا حتی چند خطی در مورد این کتاب و هرآنچه مستور نوشته است به گمانم بزرگترین ظلمی است که می توان در برابر چنین نوشته هایی کرد.

 

- اخلاق و عبرت سال هاست از مد افتاده اند اما این موضوع ابدا اهمیتی ندارد چون، به قول مراد سرمه، این روزها دنبال مد رفتن هم از مد افتاده است.

- پدرم همیشه خودش سراغ خواب میرود اما من مثل یک فراری از پلیس آن قدر از خواب فرار می کنم تا خسته می شوم و خواب در بدترین وقت ممکن یقه ام را می گیرد.

- در واقع مسئله این نیست که چقدر مسئله توی زندگی هست، مسئله اینه که بزرگ ترین مانع زندگی خود زندگیه. زندگی با همه کلیات و جزییاتش. فکر می کنم اگه کسی با تمام وجود این موضوع رو درک کنه، به جای اینکه جلو مانع های توی زندگی بایسته یا خودکشی کنه، سعی می کنه خودش هم جزیی از مانع بشه. جزیی از اون مانع بزرگ. منظورم اینه بدون اینکه به جزییات زندگی فکر کنه، تنها سعی می کنه خودش رو با جریان کل زندگی هماهنگ کنه.

 

* واقعا نمیدانم چرا وقتی کتابی از مستور در دست می گیرم دچار این حجم از هیجان می شوم.

** خیلی خیلی لذت بردم. خیلی...

 

 

 

۵ نظر ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۱۰
مهدیه عباسیان

عنوان: قاب های خالی
نویسنده: فهیم عطار
نـشر: هیلا
تعداد صفحات: 208
سال نشر: چاپ اول 1392

داستان در مورد آدم هایی است که انتخاب می کنند و انتخاب می شوند. آدم هایی که به دنبال هم سفر اند و تنها نبودن. قهرمان های کتاب - شهاب، پونه، سیامک، ترنج، نادر - همه و همه دست به دست هم داده اند و  روایتی روان، لذت بخش، اما تلخ را برای خواننده به وجود آورده اند.

 

- شروع زندگی بچه ها با جنگ منصفانه نیست. مثل اینکه یکی آدم رو به مهمان دعوت کند ولی همان اول کار با لگد او را از خانه بیرون بیندازد.

- جاده چالوس مثل زنی لای مه و باران می رقصید، می پیچید و از البرز بالا می کشید. طراح این جاده هرکس بوده، لابد گرفتار عشق بوده و آن را برای عاشقی کردن ساخته است. تا یکی را رقص کنان از دود تهران خلاص کند و به دریا برساند.

- ابراز کردن به اندازه دچار شدن مهم است. عشقی که مهر و موم باقی بماند، به درد نمی خورد. مثل اینکه از اول هم نبوده.

- بعضی کتاب ها مثل موسیقی می مونن. یه بار می خونیشون ببینی خوشت میاد یا نه. بعد صد بار دیگه باید خوندشون تا لذت ببری.

- سر قولم نماندم اما چه کسی سر قولش مانده بود که من بمانم؟ پونه قول داد که چهار روز برود عراق و برگردد... سر قولش نماند. خلبان قول داد پتروشیمی بصره را بکوبد و برگردد، زد زیر قولش. نوشین قول داد گیلاس را که چید برگردد. زد زیر قولش. نادر قول داد یک روز کتابش را چاپ کند، زد زیر قولش. همه زده بودند زیر قولشان.

 

* جملات بالا را بخوانید و ببینید که چه خوب می شود از این کتاب لذت برد.

** لذت بردن از کتاب ها گاه به خاطر مطالبی است که تجربه نکرده ایم و با چینش کلماتی عجیب خوب در کنار نویسنده تجربه میکنیم و گاه مربوط به آنچه تجربه کرده ایم و در هنگام مطالعه انگار که نویسنده از زبان ما هم سخن گفته است. و این کتاب هر دو را با هم داشت.

***  در هنگام مطالعه دائم یاد عباس معروفی و "فریدون سه پسر داشت" می افتادم. عکس هایی که در دل زندگی گرفته می شدند شبیه قاب های خالی این کتاب بودند.

 

 

۳ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۱۳
مهدیه عباسیان

عنوان: پروژه شادی
نویسنده: گریچن رابین
مترجم: آرتمیس مسعودی
نشر: آموت
تعداد صفحات: 392
سال نشر: چاپ اول 1390

 

ماجرای کتاب از اینجا شروع شد که گریچن رابین در یکی از روزهای آوریل در اتوبوس این سوال را از خود پرسید که:

من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم.

اما گریچن هرگز به این موضوع که چه چیزی او را خوشحال می کند یا اینکه چطور می تواند خوشحال باشد فکر نکرده بود.

سرانجام گریچن با این عقیده که تلاش برای شاد بودن، هدفی ارزشمند است شروع به تحقیق و بررسی در مورد شادی و شاداب بودن می کند و پروژه ای تحت عنوان پروژه شادی برای خود تدارک می بیند.

گریچن رابین در پروژه شادی، تجربه یک سال از زندگی خود را به همراه فعالیت های روزانه و معمولی را شرح داده است. فعالیت هایی نظیر زندگی زناشویی، زندگی شغلی، ارتباط با فرزندان، اوقات فراغت، دوستان، پول و ثروت، نظریات در مورد مرگ، هیجان های زندگی و نگرش های مختلف زندگی. همه این فعالیت ها در پروژه شادی دچار بازنگری شده اند و همه آنها با روش و نگرشی شاد و نیروبخش انجام می شوند.

 

- چیزی به نام تفریح برای کل خانواده وجود ندارد. وقتی در تعطیلات شام را با خانواده بیرون می خوریم، حتی وقتی با دوستانمان شام را در یک رستوران می خوریم یا به رستوران می رویم، نیاز به سازگاری داریم. سازگاری، روابط را مستحکم می کند و خاطره ایجاد می کند. این کارها تفریح است، اما تلاش، برنامه ریزی و هماهنگی با افراد دیگر و سازگاری با دیگران را می طلبد.

- نگذار کامل بودن، آفت خوبی شود.

- از خود رد پا به جا بگذارم یعنی من اینجا بودم.

- حداقل گراها فقط تصمیم هایی می گیرند یا کارهایی انجام می دهند که بر اساس معیارهایشان باشد. این بان معنی نیست که به دنبال چیزهای پیش پا افتاده هستند، بلکه ممکن است معیارهایشان بسیار بالا باشد، اما به محض آن که هتل، سس ماکارونی یا کارت ویزیتی پیدا می کنند که آن معیارها را داراست؛ راضی می شوند. کسانی که به دنبال حداکثر هستند، می خواهند بهترین تصمیم را بگیرند و حتی اگر یک دوچرخه یا کوله پشتی ببینند که نیازهایشان را برطرف می کند، تا زمانی که همه گزینه ها را بررسی نکنند و نتوانند بهترین تصمیم ممکن را بگیرند، تصمیم گیری نمی کنند. پژوهش ها نشان می دهد که حداقل گراها از حداکثرگراها شادترند.

- گاهی اوقات بعدا هرگز نمی آید.

- روزها طولانی اند اما سال ها کوتاه.

 

* کتابی کاربردی و خوب.

** گریچین برای شاد بودن کارهای عجیب و خارق العاده ای انجام نداده، تنها نگاهش به مسائل را تغییر داده و سعی کرده در لحظه و درست زندگی کند. به همین دلیل گزارش یک ساله اش بسیار قابل درک و قابل اجرا است و می تواند در ابعاد مختلف کمک های قابل توجهی به خواننده کند.

*** قانون یک دقیقه اش - که کارهایی که کمتر از یک دقیقه وقت می گیرد را به بعد موکول نکن - خیلی به کارم می آید و شادی بعدش هم حس خوبی را به جا می گذارد.

 

 

۰ نظر ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۴
مهدیه عباسیان

عنوان: تولستوی و مبل بنفش
نویسنده: نینا سنکویچ
مترجم: لیلا کرد
نشر: کتاب کوله پشتی
تعداد صفحات: 270
سال نشر: چاپ اول 1397

 کتاب در مورد فردی کتابخوان است که خواهرش را از دست می دهد و دچار سردرگمی، پوچی و بی انگیزگی می شود. برای بازیافتن خود، چالشی جالب ایجاد می کند، اینکه تا یک سال، روزی یک کتاب بخواند. تحت هر شرایطی و با همه سختی ها. تولستوی و مبل بنفش روایت یافته ها، نتایج و اثرات این یک سال است.

 

- از نظر من هم کتاب ها بوی ادویه می دهند. اما بوی یک ادویه بومی، آرامش بخش و آشنا.

- وقتی مسئله ای مرا آزار می دهد، به دنبال پناهگاه می گردم. لازم نیست راه دوری بروم. سفر به قلمرو و حافظه ادبی کفایت می کند. کجا می شود مشغولیتی ناب تر، همنشینی سرگرم کننده تر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟

- وقتی در سن رشد بودم، پدرم یکبار به من گقت: " دنبال خوشبختی نگرد، خود زندگی خوشبختی است." سال ها طول کشید تا معنی حرفش را بفهمم؛ ارزش یک زندگی زیسته شده، ارزش نابِ زندگی کردن.

- کتاب ها هم مثل پول دائما باید در گردش باشند. تا جایی که بشود قرض بدهید و قرض بگیرید، هم کتاب را و هم پول را! مخصوصا کتاب را. کتاب ها به مراتب بیشتر از پول چیزی برای عرضه کردن دارند.

- هر کدام از ما با تجربه های خودمان کتاب ها را تعبیر و تفسیر می کردیم، اما کلماتی که می خواندیم یکی بودند. ما آن ها را با همدیگر و نویسنده آن کتاب شریک می شدیم.

- دو طرف معادله امانتِ کتاب، چه امانت دهنده و چه گیرنده کتاب، ترس را تجربه می کنند. چقدر ما شجاعیم که بر این ترس از به اشتراک گذاشتن عشق، حقیقت، زیبایی، خرد و تسلی در برابر مرگ غلبه می کنیم.

 

* این کتاب رو خیلی دوست داشتم. هر فصلی دلنشینی خاص خودش را داشت. نینا در هر فصل از خاطره ماری کمک میگیرد و سراغ کتابها می رود تا به یک موضوع رسیدگی کند و در موردش درس بگیرد و به نتیجه برسد. و این برای منی که بهترین تفریحم کتاب خواندن هست بسیار هیجان انگیز است. اینکه به کتاب خواندن به عنوان یک کار مهم نگاه بشود، دل آدم را می برد. و از همه مهمتر اینکه کتابی در دست داشته باشی که در مورد کتاب باشد آدم را از خود بی خود می کند. دلم نمی خواست کتاب تمام شود. دلم میخواست همچنان در لحظاتی پر از کتاب و درس و خاطره شناور باشم و حظ کنم.

** به قول یکی از دوستان، این کتاب بیشتر برای دو گروه از افراد مناسب است. یا کتابخوان باشند و یا متاسفانه عزیزی را از دست داده باشند.

 

 

۱ نظر ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۶
مهدیه عباسیان

عنوان: چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟
نویسنده: علیرضا پناهیان
نـشر: بیان معنوی
تعداد صفحات: 186
سال نشر: چاپ اول 1394- چاپ چهاردهم 1396

 بیانی متفاوت، کاربردی و قابل درک از چرایی نماز خواندن تا چگونه نماز خواندن. کتابی خوب بر اساس سخنرانی های استاد پناهیان، برای جور دیگر دیدن و چقدر خوب که جور دیگر عمل کردن، هم.

 

- عظمت خدا در این دنیا تولیدی خود انسان است.

- جمع اضداد بودن است که آدم را رشد می دهد.

- هر اذانی یک صدا زدن خصوصی است برای کندن تو از یک وضعیت بد.

 

 

* تا به حال هیچ کس اینگونه در مورد نماز برایم حرف نزده بود.

** وای که چقدر توضیح ادب و ضرورت مودب بودن را دوست داشتم.

*** به همه پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانند، لذت ببرند، عذاب وجدان بگیرند، با خود و درون خود بجنگند و باشد که متنبه شوند. ;)

 

 

۱ نظر ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۴
مهدیه عباسیان

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1396- چاپ سیزدهم 1396

دلم میخواهد از این کتاب بسیار بگویم. اما دلم بیشتر می خواهد که هرکس خودش خط به خط کتاب را بخواند و از ارتباط بین بخش ها، از نوع نگارش، از امیرخانی ماهری که این بار از زبان یک زن نوشته، از شیوه ی قشنگ و بی نظیر انتقاد گونه اش به توسعه ی شهری و از " ر ه ش" به معنای واقعی کلمه حظ کند.

 

- مال من ... مال ما... مردی که به فکر ارث زن ش باشد، از کفتار کمتر است. می دانی اگر توی یک آپارتمان نوساز بودیم، چقدر خرجش کمتر بود؟

عصبانی ام. نی خواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمی شود. می خواهم از خرج شارژ آپارتمان بگویم... می خواهم... داد می کشم: خرج نگه داری اش را خودم می دادم...

باقی را در دلم میگویم:

.

.

تمام ش می کنم. می خواهم دوستش بدارم.. می خواهم زن ش باشم، با همه زنانگی ام.

 

- این حرف را چه کسی یادت داده است؟

بابا علا به شما گفت آن روز. من وقتی خواب هستم، یک کم می شنوم بعضی وقت ها!

 

* وقتی می گویم خواندنش همان و حظ کردن همان، منظورم این نیست که همه چیز خوب است و خوش. در این کتاب درد هست، رنج هست، علامت سوال هست، نقاط مبهم هست، گیج شدن هست، دل سوزی هست؛ اما انتقال جانانه ی مطالب هم هست. نکات ظریفی که حالت را خوب می کند هم هست. دردی که دانستنش لازم است هم هست.

** از اینکه ارمیا را نخوانده ام ناراحتم. از اینکه توی کتابخانه خاک می خورد. یک شخصیت مهم به نام ارمیا در این کتاب هست که نمی دانم ربطی به آن ارمیا دارد یا نه. باید ارمیا را بخوانم و اگر لازم شد رهش را بازخوانی کنم.

*** بخوانید و لذت ببرید.

 

 

۴ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۰
مهدیه عباسیان

* خوشی های امروز من در نمایشگاه کتاب...

هر کتاب را که می خریدم به خودم قول می دادم که دیگر نمی خرم و این آخری خواهد بود. اما نزدیک شدن به غرفه بعدیِ یادداشت شده در لیستم همان و اختیار از کف دادن همان.

** چقدر از اینکه بالاخره "جز از کل" دار شدم خوشحالم...

*** "پایی که جا ماند" برای مادر عزیزِ همسر است.

**** در غرفه نشر روزبهان که بودم هیچ کتابی نبود که یا نخوانده باشم و یا نداشته باشم اش. این موضوع هم بسیار هیجان آور بود و هم کمی ته دل خالی کن. اگر تمام آنچه از نادر ابراهیمی دارم را بخوانم، بعدش چه کنم؟

***** اما به خودم قول می دهم که تا سراغ تمام کتاب های نخوانده ام که با احتساب خرید های امروز حدوداً 112 تا (به جز حدود 70 کتاب موجود در فیدیبو و طاقچه) می شود نروم، هیچ کتاب دیگری نخرم (هرچند که می دانم این تصمیم تا نزدیک شدن به کتاب فروشی بعدی اعتبار داردwink).

 

 

 

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۸
مهدیه عباسیان