رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آداب بی‌قراری

عنوان: آداب بی‌قراری
نویسنده: یعقوب یادعلی

نـشر: نیلوفر
تعداد صفحات: 172
سال نشر:
چاپ اول 1383 - چاپ دوم 1384

آداب بی‌قراری داستان زندگی مردی‌ست خسته از روزمره‌گی‌ها. مردی که به هرچه می‌تواند برای رهایی از وضع موجود، چارچوب‌ها، عرف‌ و آنچه اضافه می‌پندارد‌، چنگ می‌زند و به همه چیز و همه‌کس متوصل می‌شود. داستان در سه بخش با نام‌های هست و نیست، تکبال و پا به پا روایت می‌شود. بخش اول هست و نیستِ مهندسی جوان به نام کامران خسروی را رو می‌کند. فردی که از وضع موجود راضی نیست اما اینکه از خودش و زندگی چه می‌خواهد هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. بخش دوم شرح تلاشی است که مهندس برای رهایی می‌کند و بخش سوم پا به پا شدن خیال و واقعیت را به تصویر می‌کشد. نوسان عجیب، تودرتو و غیر قابل تشخیص رویا و حقیقت. 

یعقوب یادعلی در این کتاب فردی را پیش روی ما قرار داده که به نظر من آداب بی‌قراری را نمی‌داند، و بی‌آداب دست به بی‌قراری می‌زند و یا اینکه آداب بی‌قراری را می‌داند و تنها در خیال به بی‌قراری کردن می‌پردازد!

 

- بی‌رنگی این روزها از نظر فریبا دپرسیون مزمنی بود که حال آدم را به هم می‌زد و آدم هم بی شک خودِ فریبا بود و بس. چه‌قدر دلش می‌خواست یک گوشه‌ی دنج پیدا می‌کرد، سر می‌گذاشت و می‌خوابید. آن‌قدر می‌خوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار می‌شد، بعد به علت ابتلا به سرطان ریه، بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی - که اگر بیدار بود حتما مصرف می‌کرد - دوباره سرش را می‌گذاشت و این‌بار می‌مرد. (صفحه 33)

- داشت نگاه می‌کرد به سیاهیِ چشم‌هایی که روزگاری دیوانه‌اش می‌کرد. رمز این جنونِ بی حد و سرکش، دل‌سپردگی واویلا، رازواری رنگ سیاه بود یا حسِ نهفته‌ی جوانی فقط؛ برای اویی که هنوز سی و هشت سالش تمام نشده بود؟ (صفحه 40)

- من دوست دارم غروب بیفته وسط سفر. اگه اولش باشه دلم می‌گیره، آخرشم باشه که بدتر. از طلوع خورشید حرصم در می‌آد. چون مال اونایی که فکر می‌کنن یا دوست دارن یه روز به جایی برسن، یا مال بدبخت‌هایی که مجبورن دنبال یه لقمه نون بخور و نمیر صبح زود از خونه بزنن بیرون. یا اونایی که اون قدر حوصله دارن زنگ بزنن یکیو بیدار کنن بره بشینه تماشای طلوع خورشید، فکر کنه مثلا خوشبخته و داره حال می کنه از آزادیش. نه؟ کار کدومشون مسخره‌تره؟ (صفحات 145 و 146)

 

* این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال 1383 بنیاد گلشیری بوده است.

** نمیخواهم داستان را لو بدهم که قهرمان داستان برای فرار از روزمره‌گی دست به چه کاری می‌زند اما نکته جالب این بود که بعد از انجام آن کار کم و بیش عجیب و غریب، هیچ نقطه‌ی عطفی اتفاق نمی‌افتد. من بعد از آن همه نقشه و دردسر منتظر اتفاقی خاص بودم نه صرفا راهی برای رهایی از چارچوب‌ها و باری به هر جهت وار زندگی کردن.

 

 

۴ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۰۹
مهدیه عباسیان

بهترین شکل ممکن

عنوان: بهترین شکل ممکن
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 115
سال نشر: چاپ اول پاییز 1395 - چاپ سوم پاییز 1395

بعضی روزها مثل هیچ روزی در سرتاسر زندگی نیستند. هیچ روزی... در یکی از این روزها وقتی حتی خبری از ساده‌ترین مهارت‌هایم - خواندن و نوشتن - هم نبود، به پیشنهاد دوستی قدیمی به کتابفروشی رفتم و با یک بغل کتاب بیرون آمدم. کتاب‌هایی که به جرات می‌توانم بگویم یادم نمی‌آید من انتخابشان کرده‌ام یا نه. در میان آن بی‌سوادی عصبی و کوری ناخودآگاه، تنها شکل و شمایل این کتاب برایم کافی بود تا بی اختیار مستور را شناسایی کنم و به عنوان جدیدترین کتابِ نویسنده‌ای که به طرز باور نکردنی می‌فهم‌اش به آن پناه ببرم.

در مورد کتاب همین بس که در دل شش داستان کوتاهی که هر کدام نام یک شهر را یدک می‌کشند، بهترین شکل ممکنی با رد پای شخصیت‌های نام آشنا نهفته است...

 

- توی یک کتاب نوشته بود آدم‌ها وقتی برهنه می‌شوند کم‌و‌بیش شبیه به هم شباهت پیدا می‌کنند و من فکر می‌کنم عاشق‌ها هم مانند آدم‌های لخت به شدت به هم شباهت دارند. (صفحه 55)

- باورپذیری برای هرکس بستگی دارد به جایی که او ایستاده است و یعنی چیزی که برای کسی یک واقعیت ساده‌ای است، ممکن است برای دیگری رویایی دست‌نیافتنی باشد. (صفحه 65)

- یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مین‌های خنثی نشده‌ای هستند که در میدان وسیعی دفن شده‌اند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم‌خاردار کشیده شده است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بی احتیاطی محض کسی برود آن طرف سیم‌ها و یکی از آن‌ها منفجر شود و زندگی را - که خیلی هم چیز معرکه‌ای نیست - حداقل برای مدتی، از آن‌چه هست تحمل‌ناپذیرتر کند. (صفحه 88)

 

* شاید بتوانم در مورد محتوای کتاب و لحظه‌های خوبی - خندان و گریان - که در طول چند ساعت مطالعه کتاب تجربه کردم، چیزی نگویم، اما نمی‌توانم نگویم که مستور عجب مهارت دلچسبی در، درهم آمیختن کلمات دارد...

** مستور جان ِ عزیز  همیشه مهمان ناخوانده‌ی روزهای تنهایی و به هم‌ریختگی است.

 

 

۵ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۳
مهدیه عباسیان

نخستین عشق

عنوان: نخستین عشق
نویسنده: ایوان تورگنیف
مترجم: عبدالحسین نوشین
نشر: بوتیمار
تعداد صفحات: 141
سال نشر: چاپ دوم 1391

 حرف زیادی برای معرفی این کتاب ندارم. تنها همین که این کتاب حاوی دو داستان کم و بیش بلند (نخستین عشق و آسیه) در باب عشق و دوست داشتن است.

 

- خوبی و نیروی شعر در این است که گاه از چیزی با ما سخن می‌گوید که وجود ندارد و باز در این است که هر چیز را نه تنها بهتر از آنچه که هست توصیف می‌کند، بلکه به حقیقت هم نزدیکتر است.

- ناگهان از من جدا شد و رفت. من هم به راه افتادم. هیچ نمی‌توانم احساسی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم. آرزو ندارم که آن احساس، باز به من روی آورد ولی اگر طعم آن را هرگز نمی‌چشیدم آدم تیره بختی بودم.

 

* تعاریف زیادی از این کتاب شده است. ولی من نکته‌ای خاص برای تعریف کردن در آن نیافتم. چیزی که همیشه ذهنم را در مورد این موضوع و موضوعات مشابه به خود مشغول می‌کند، اطمینان از صحت عشق و دوست داشتن است. قهرمان داستان اول پیرمردی است که پس از سال‌ها، هنگامی که از او خواسته می‌شود از نخستین عشقش بگوید، شروع به تعریف ماجرایی می‌کند که باور صحتش کمی مشکل است. وقتی می‌گویم صحت، حرف از مطمئن بودن از دوست داشتن یک شخص نیست، بلکه منظورم اطمینان از تعبیر درست حسی است، که وجود دارد. شاید واقعا این کتاب، یک شاهکار باشد. و من به دلیل همراه کردن آن با افکاری این چنینی و خواندن طولانی مدت آن (حدود 3 ماه!) باعث شدم اثری که باید داشته باشد را نداشته باشد.

** این کتاب در سال‌های متفاوت و توسط ناشران مختلف نیز به چاپ رسیده است.

*** به این نتیجه رسیده‌ام که هر کتاب مخصوص زمانی خاص است. و آن زمان خاص که فرا رسید، ناگهان خودت را در حالی می‌بینی که آن کتاب در دست توست و دیگر نشانی از تو در این دنیا وجود ندارد. یکی از دلایل لذت نبردن از این کتاب می‌تواند این باشد، که زمان خواندنش برای من هنوز فرا نرسیده بود و مجبورانه خواندنش را ادامه دادم.

 

 

۳ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۹
مهدیه عباسیان

رصد

 

در حال وب‌گردی‌های وسط درس بودم که با رصد آشنا شدم و حیفم آمد که این آشنایی را عمومی نکنم.

تلاش های شبانه روزی نویسندگان و مترجمان کتاب در سال های اخیر، به دلیل قرار گرفتن کتاب هایشان در اینترنت به صورت رایگان و غیرقانونی بی نتیجه مانده و یاس و ناامیدی را در فضای نشر ایجاد کرده است. این اقدام باعث کاهش درآمد و ضررهای اقتصادی قابل ملاحظه به صنعت نشر ایران شده است. از همین رو ناشران، دیگر توانایی انتشار بسیاری از کتاب ها را به دلیل هزینه های سرسام آور و جبران بازگشت سرمایه خود را ندارند. «نه به دانلود غیر قانونی کتاب» اولین هدف رصد است. از جمله دیگر اهداف رصد ایجاد فضای امن برای ناشران و جلوگیری از انتشار لینک های دانلود غیرقانونی کتاب هایی است که ناشرین و مولفین برای چاپ آن کوشیده اند. تلاش رصد برای ایجاد فضایی است که ناشران و مولفین با خیال آسوده به انتشار آثار خود بپردازند. در حال حاضر که صنعت نشر به دلیل بی توجهی به موضوع کپی رایت (حقوق مولفین) رو به افول گذاشته و نسخه پی دی اف بسیاری از کتاب های ناشران در اینترنت و شبکه های اجتماعی به وفور یافت می شود، اهمیت رصد بیش از پیش خود را نشان می دهد، چرا که رصد می تواند، باعث جلوگیری از دانلود غیرقانونی کتاب و افزایش درآمد ناشران، نویسندگان و مترجمان شود.

 

* رصد، تنها سامانه صیانت از حقوق مولفین و ناشرین در فضای مجازی کشور است. می‌توانیم به راحتی با آن همکاری کنیم و دزد کتاب نباشیم...

 

*...

۴ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۷
مهدیه عباسیان

آفتاب در حجاب

عنوان: آفتاب در حجاب
نویسنده: سید مهدی شجاعی

نـشر: کتاب نیستان
تعداد صفحات: 238
سال نشر:
چاپ اول 1383 - چاپ بیست و پنجم 1392

زینب که نیازی به معرفی ندارد، دارد؟ 

اما می‌شود تا ابد برای شناختن همانکه انگار می‌شناسیمش، ولی نمی‌دانیم کیست، تلاش کرد، خواند و "کمی" بیشتر فهمید. سید مهدی شجاعی با تحقیقاتی دقیق، بر پایه‌ی روایات و مکتوبات تاریخی اثری آفریده است ناب. رمان گونه‌ای از ابتدای زندگی حضرت زینب که از دل کابوسی در کودکی، شروع می‌شود و در همان کابوس هم به پایان می‌رسد. روایتی متفاوت از حادثه‌ی کربلا از دید زینب (س)، با نثری شیوا، دلنشین و تکان‌دهنده.

 

- نمی‌فهمی که زمان چگونه می‌گذرد و تو کی از هوش می‌روی نمی‌فهمی که چقدر از زمان در بیهوشی تو سپری می‌شود. احساس می‌کنی که سر بر زانوی خدا گذاشته‌ای و با این حس، باورت می‌شود که رخت از جهان بربسته‌ای و به دیدار خدا شتافته‌ای. حتی وقتی رشحات آب را بر گونه‌ات احساس می‌کنی، گمان می‌کنی که این قطرات کوثر است که به پیشواز چهره‌ی تو آمده است. با حسی آمیخته از بیم و امید، چشمهایت را باز می‌کنی و حسین را می‌بینی که سرت را به زانو گرفته است و با اشکهایش گونه‌های تو را طراوت می‌بخشد. یک لحظه آرزو می‌کنی که کاش زمان متوقف بشود و این حضور به اندازه تمام کائنات، دوام بیاورد. 

حاضر نیستی هیچ بهشتی را با زانوی حسین عوض کنی و حتی هیچ کوثری را به جای سرچشمه‌ی چشم حسین بگیری. حسین هم این را خوب می‌داند و چه بسا از تو به این آغوش، مشتاق‌تر است، یا محتاج تر!

این شاید تقدیر شیرین خداست برای تو که وداعت را با حسین در این خلوت قرار دهد و همه‌ی چشمها را از این وداع آتشناک، بپوشاند. هیچکس تا ابد، جز خود خدا نمی‌داند که میان تو و حسین در این لحظات چه می‌گذرد. حتی فرشتگان از بیم آتش گرفتن بالهای خویش در هرم این وداع به شما نزدیک نمی‌شوند.

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که دست حسین با قلب تو چه می‌کند؟

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که نگاه حسین در جان تو چه می‌ریزد؟

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که لبهای حسین بر پیشانی تو چگونه تقدیر را رقم می‌زند.

فقط آنچه دیگران ممکن است ببینند یا بفهمند این است که زینبی دیگر از خیمه بیرون می‌آید. زینبی که دیگر زینب نیست. تماما حسین شده است. ... و مگر پیش از این، غیر از این بوده است؟

 

* کتابی عالی و فوق العاده برای ورودی متفاوت به محرمی جدید.

** اولین کتابی که از شجاعی خواندم، طوفان دیگری در راه است، بود. کتابی که جذبم کرد، ولی در مورد اینکه خود شجاعی چه خوانده و چه کرده، کنجکاو نه. اما این کتاب مرا به جست و جو در مورد او واداشت. به اینکه بدانم شجاعی چه بوده و چه کرده که توانسته اینطور دقیق و زیبا و نفس گیر، مخاطب را در کتاب غرق کند.

*** خوبی خواندن کتاب‌های از این دست، آن هم وقتی "مامان خانم" آن را زودتر خوانده، این است که می‌شود رو در رو نشست و بی‌نهایت درباره‌ی آن حرف زد. از عاشورا و زینب گرفته، تا شجاعی، ادبیات دراماتیک، علوم سیاسی و نوشتن و قدرت کتاب.

**** یکی از نکاتی که در طول خواندن این کتاب جلب توجه می‌کرد، نوع روابط افراد با هم بود. میزان زیادی مهر و محبت، نوازش، بوسیدن، در آغوش گرفتن در تمامی روابطشان از کوچک گرفته تا بزرگ موج می‌زد. آنقدر که یاد حدیثی از پیامبر افتادم که مضمونش این بود که "فرزندان خود را گرامی بدارید و نیک تربیت کنید." گرامی داشتن بر تربیت درست ارجح بود و این خانواده به خوبی یکدیگر را گرامی می‌داشتند و با عملکردشان گرامی داشتن را می‌آموختند.

 

 

۳ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۹
مهدیه عباسیان

مکان‌های عمومی

عنوان: مکان‌های عمومی
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 133
سال نشر:
چاپ اول 1345 - چاپ هفتم 1390

این کتاب یک شاهکار کوچک 133 صفحه‌ایست که حرف‌های ناب زیادی برای شنیده شدن، فهمیدن و عمل کردن درونش موج می‌زند. ابراهیمی این‌بار از مردمانی سخن گفته است که خواسته یا ناخواسته به انزوا کشیده شده‌اند و گاه چاره‌ای جز بودن در مکان‌های عمومی ندارند.

 

- مهری! این کار که تو از من می‌خواهی - کاری که خیلی زنها از شوهرهایشان می‌خواهند - از دست من ساخته نیست. این دست، مهری! می‌بینی؟ برای سیلی زدن به صورت صاحبش ساخته نشده است. اینها که با سیلی صورت خودشان، و بچه‌هایشان و زنشان را سرخ می‌کنند جنون سیلی زدن و سیلی خوردن دارند. اینها، اگر کسی بزند می‌خوردند و اگر کسی نزند می‌زنند و اگر کسی نباشد که بخورد، بخودشان می‌زنند، اما برای من هیچ دلیلی وجود ندارد که به قصد رنگ کردن زندگی بی‌رنگم، دستم را بلند کنم. ( صفحه 49)

- لباس پوشیدم. زنم برایم پیراهنی آورد که نمی‌شناختم و گفت آن را تازه خریده است و من از رنگ و تازگی‌اش خوشم آمد و از پوشیدنش - که مثل کاغذ بود و بوی نشاسته می‌داد - خنده‌ام گرفت و پی همین بود که گفتم: خاطرت جمع باشد. امشب اگر با بزرگ‌ترها نتوانم، با بچه‌ها کنار می‌آیم. (صفحه 62)

- خواهرم زیرکانه می‌خندید: موظف شده‌یی که اعتقاد داشته باشی. چیزی باورت شده که گذشتن از آن جرئت می‌خواهد. میان تو و آن کس که گاو آپیس یا خدا را می‌پرستد هیچ فرقی نیست برادر. داداش، باور نمی‌کنی این‌طور باشد؟ (صفحه 112)

- کمر باطل می‌شکند. قدرت زیادی هم نمی‌خواهد. فقط ایمان به باطل بودنش مهم است. (صفحه 121)

 

* مگر می‌شود کسی که کتابش را با این جملات آغاز می‌کند، دوست نداشت؟

به من می‌گفتند که زندگیِ مشترک، فصلِ پایان است

و اینک،

این کتاب را

به همسرم تقدیم می‌کنم

که سرفصلِ فصل هاست.

** حالم پس از خواندن کتاب‌های ابراهیمی وصف‌ناپذیر است. به خودم می‌گویم اگر در مملکت کاره‌ای بودم، حتما همه را مجبور به خواندنشان می‌کردم. بعد صدایی در اعماق ذهنم می‌گوید: "مجبور؟ مطمئنی نتیجه خواهد داشت؟" نه. مطمئن نیستم. تصمیم می‌‌گیرم که اگر روزی دختری داشتم یا پسری، کتاب را جزو لاینفک زندگی‌شان کنم تا بیاموزند این آموختنی‌های از نان شب واجب‌تر را. باز آن صدا را می‌شنوم که می‌گوید: "بیاموزند؟ به همین راحتی؟" راست می‌گوید. باز هم نه! ولی، قسم می‌خورم، اگر روزی مادر بودم، برای خاطر یک نسل، یا نه، حتی اگر هیچ وقت مادری را نچشیدم، اگر روزی همسر بودم، تنها برای آرامش همان یک نفر، این مفاهیم را،  این درس‌های زندگی را، این چگونه زیستن را و این ترجیح آرامش به آسایش را زندگی کنم.

*** یادش به‌خیر. آبان ماه پارسال، در یک روز بارانی با نمایی از کوه‌های برفی، این کتاب را از کتابخانه ملی خریدم.

 

 

۴ نظر ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۱۶
مهدیه عباسیان

من آلیس نیستم

عنوان: من آلیس نیستم ولی این‌جا خیلی عجیبه!
نویسنده: فرید حسینیان تهرانی

نـشر: هیلا
تعداد صفحات: 160
سال نشر:
چاپ اول 1394

 تا به حال نام سندروم میکروپسیا به گوشتان خورده؟ میکروپسیا یا «AIWS» که کوتاه شده (Alice in wonderland syndrome) است، اختلالی است عصبی که با تاثیر بر روی بینایی فرد باعث می‌شود که انسان‌ها، حیوانات و دیگر اشیاء کوچکتر از اندازه واقعی‌شان دیده شوند. عموما وقتی این افراد در یک زمان به چند شیء نگاه می‌کنند، اشیایی که مشاهده می‌شود، دور از هم یا خیلی نزدیک به هم دیده می‌شوند. مثلا ممکن است این افراد یک حیوان خانگی مثل سگ را به اندازه یک موش ببینند. این شرایط در حالتی از میدان بینایی اتفاق می‌افتد که چشم‌ها به درستی ایفای نقش نکنند و فقط تفسیر مغز از اطلاعاتی است که از چشم‌ها عبور می‌کنند.
 

فرید حسینیان تهرانی، در داستان عجیبش زندگی فردی، مبتلا به این سندروم نادر را روایت می‌کند. داستانی که برای فهمیدنش انرژی بسیار بیشتری در مقایسه با سایر داستان‌های خطی و ساده از خواننده می‌گیرد. شخصیت اصلی رمان، دنیای به هم ریخته‌ای دارد و دائم بین گذشته و حال در نوسان است. گاه تنها آنچه که تجربه کرده را بیان می‌کند و گاه به دنبال علل پریشانی‌اش می‌گردد.

 

- من اساسا وقتی ناچارم دروغ بگویم، سعی می‌کنم تکه‌ای از واقعیت را ما بین دروغم جا بدهم که موقع دروغ گویی بتوانم روی آن تکیه کنم تا اعتماد به نفسم از بین نرود و لو نروم.

- کاش در موفقیت و شادی و خوشبختی هم تلقین اینقدر خوب جواب بدهد. می‌گویند می‌دهد، اما امتحانش ایمان و یقین می‌خواهد. شاید مشکل از ایمان قوی ما به مصیبت است.

- ما همیشه آن چیزی نیستیم که هستیم، آن کاری که می‌کنیم، نمی‌کنیم و آن جایی که غایبیم حضور داریم.

 

* من نمی‌دانستم که گالیور هم به این سندروم مبتلا بوده و آدم کوچولوهای اطرافش واقعا کوچولو نبودند. شما می‌دانستید؟

** برای خواندن این کتاب باید زیاد صبور باشید. زمان زیادی برای خواندن و فهمیدن اینکه داستان از چه قرار است لازم است. ولی به صبوری‌اش می‌ارزد.

*** نوع نثر نویسنده، استفاده از کلمات و بعضی جمله‌ها حظّ آدم را در می‌آورد.

**** وقتی در حال خواندن این کتاب بودم، دو موضوع حواسم را پرت می‌کرد: یک اینکه فرید حسینیان تهرانی‌ای که مهندسی مکانیک و مدیریت شهری خوانده، چــــــقدر مطالعه داشته تا چنین چیزی نوشته است، و دوم اینکه برخی قسمت‌های کتاب من را یاد  کتاب "وضعیت آخر" و پیش‌نویس زندگی می‌انداخت.

***** گاهی اوقات از اینکه در کتابخوانی هم نوجوانی نکردم، ناراحت می‌شوم. یک سری کتاب‌های نوجوانانه را باید حتما بخوانم.

 

 

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۱۴:۰۴
مهدیه عباسیان

در ستایش عشق

عنوان: در ستایش عشق
نویسنده: آلن بدیو
مترجم: مریم عیدالکریم کاشی
نشر: ققنوس
تعداد صفحات: 95
سال نشر: چاپ اول 1393 - چاپ سوم 1395

عشق موضوعی ازلی و ابدی است و در محدوده هنر به عنوان مرکز ثقل هر اثر بدان پرداخته می‌شود. جشنواره بین‌المللی تئاتر آوینیون هر ساله در فرانسه برگزار می‌شود. در سال 2008 در این جشنواره گفت‌وگویی با آلن بدیوی فیلسوف در مورد بزرگداشت عشق انجام، و متن آن چهار سال بعد در کتابی با عنوان در ستایش عشق منتشر می‌شود. آلن بدیو در این سخنرانی از جنبه‌های مختلفی به عشق - که به گفته‌ی او امروزه در حال طی مسیری است که به واژگون شدن و منسوخ شدن معنای اصیل آن می‌انجامد - پرداخته است: عشق در معرض تهدید، فلاسفه و عشق، ساخت عشق، حقیقت عشق، عشق و سیاست، عشق و هنر.

او به طرز جالبی در فصول مختلف این کتاب و با کمک گرفتن از سایر فیلسوفان و نویسندگان، حقایقی بیان نشده از مفهوم حقیقی عشق را به تصویر می‌کشد تا به خواننده بفهماند که " عشق را باید از نو ابداع کرد."

 

- عشق مشروط بر این که فقط به عنوان مبادله‌ی الطاف متقابل تلقی نشود یا، به هر نحو، پیشاپیش چون سرمایه‌ای سودآور در نظر گرفته نشود، به واقع نوعی اعتماد و پشت گرمی منحصر به فرد است که در بخت و سرنوشت وجود دارد. عشق ما را به قسمت‌های تعیین کننده تجربه چیزهای متفاوت می‌برد و ذاتا به این ایده رهنمون می‌شود که می‌توان دنیا را از منظر متفاوت تجربه کرد. ... عشق تجربه‌ای فردی است از کلیت بالقوه و از این رو، در فلسفه از اهمیت بالایی برخوردار است.

- عشق طرحی وجودی است: به منظور ساختن دنیا از منظری مرکزیت زدایی شده غیر از منظر انگیزه محض من برای بقا یا تایید مجدد هویت خود. اینجاست که "تجربه" و "ساختن" را در برابر هم قرار می‌دهم.

- عشق صرفا درباره دیدار دو فرد و رابطه درونی آن‌ها نیست: عشق نوعی ساختن است. زندگی‌ای است که ساخته می‌شود، اما نه دیگر از منظر "یک" بلکه از منظر "دو". و این همان چیزی است که من آن را "صحنه نمایش دو" نامیده‌ام.

 

* هر قدر که خواندن سه - چهار فصل اول به من چسبید، خواندن دو فصل آخر در مورد سیاست و هنر که حدود نیمی از کتاب را به خود اختصاص داده بودند، برایم سخت بود.

** این کتاب را با هدف ورزیده شدن ذهن مطالعه کردم. یکی از ترس‌های جدیدی که با آن‌ دست به گریبانم، ترس از تنبلی ذهن است. به همین خاطر خواستم مثلا با متنی متفاوت در مسیر ارتقای آن بکوشم!

 

 

۱ نظر ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۱
مهدیه عباسیان