رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

 

داستان از اینجا شروع می شود که زندگی تغییر می کند و دغدغه ها و نوع استفاده از اوقات فراغت متفاوت می شود؛ و در نتیجه زمان همیشگی برای کتاب خواندن اندک و اندک تر. کتاب را که در دست می گیرم عذاب وجدانی شدید گریبان گیرم می شود که ناشی از درس و پایان نامه و استاد است. خوانده و نخوانده، با ذهنی حریص، کتاب را سرجایش می گذارم و خودم را درگیر بخش های دیگری از زندگی، روزمره گی و درس می کنم. اما باز هم دلم پر است از وسوسه ی خواندن.

دلم میخواهد از زمان های مرده ام استفاده کنم، اما کتاب های صوتی را دوست ندارم. یا شاید بهتر است اینطور بگویم که تا به اینجا صوتِ کسانی که کتاب را با صدایشان می شنیدم را دوست نداشته ام. همیشه یا زیادی کند بوده اند، یا زیادی حوصله سر بر و یا زیادی اغراق آمیز در احساسات و نوع بیان و یا همه ی این موارد در کنار هم.

تا اینکه با پادکست آشنا و در دامِ عاشقی آن گرفتار می شوم. مخصوصا وقتی فیدیبو هم بخشی با این نام به دسته بندی های خود اضافه و دسترسی به پادکست های گروه خوب کانال بی و داستان شب را تسهیل می کند.

اینگونه می شود که داستان شب هایش می شود همراه اوقات تنهایی ام در هنگام انجام کارهای خانه و کانال بی همسفرمان در جاده ها. راهی خوب برای استفاده خوب از زمان های بلااستفاده، فرار از روزمره گی و بالاتر بردن آگاهی در زمینه های مخلتف.

 

* همچنان مشکل نوع گوینده را در داستان شب ها را دارم. تا به حال تنها کسی که در نوع صحبت کردن قبولش داشته ام، احسان رضایی در بخش داستان شب بوده است. به گمانم هرکس باید بگردد و فردی که می تواند با صدایش ارتباط برقرار کند را پیدا کند و اوقاتش را به دست او بسپارد.

** کانال بی فوق العاده است. هم در نوع بیان و هم موضوعات و هم نوع روایت.

*** عنوان، عنوان یکی از داستان های شبی است که دوستش داشتم. هم پر بود از کتاب و هم یاد پدربزرگی که مریض بود.

****  پیشنهاد می کنم امتحان کنید.

 

 

۱ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۶
مهدیه عباسیان

غزل داستان های سال های بد

عنوان: غزلداستان های سال های بد
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 85
سال نشر:
چاپ اول 1357 - چاپ  هشتم 1392

هر بار نوشتن در مورد نادر ابراهیمی را این گونه آغاز کرده ام که چقدر نوشتن از او سخت است و چقدر توضیح و شرح آنچه نوشته است، دشوار. این بار اما درباره او سرچ کردم تا بدانم دیگران او را چگونه یافتند و چگونه فهمیده اند و چگونه دوست دارند. در جایی خواندم که فردی نوشته بود اگر بخواهد بین حافظ و مولانا یکی را انتخاب کند قطعا حافظ را انتخاب خواهد کرد. چرا که حافظ فن نوشتن و شاعری می داند و مولانا بدون هیچ فنی شعر می گوید. و در ادامه نادر ابراهیمی را نویسنده ای مولانا وار خوانده بود. تا این جا با او موافقم. ولی مولانا بودن بر حافظ بودن برای من با ارزش تر است. آن متن را که خواندم، دلم خواست نویسنده را بنشانم رو به رویم و برایش از دلایلی بگویم که ابراهیمی" شره وار" نوشتن را انتخاب کرد. برایش بگویم تا از چیزی سرشار نباشی، تا پر نباشی از فنون نوشتن و انتقال پیام و حرف های نو نه مولانایی در کار است و نه مولانا وار نوشتن. 

 

نادر ابراهیمی در این کتاب هم از ظلم و استبداد گفته است و داستان هایی غزل گونه را برای مخاطب فراهم کرده تا دریچه ای باشد به آنچه بر او و در درون او گذشته است.

 

- من دیگر باور ندارم که انسان، به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم قیام کند. راه حل ها، تکیه گاه ها و دستاویزها همه مُردابی هستند. آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست؛ بلکه ذات گنداب است.

- بگذار تا لحظه آخر هم دست و پایی بزنیم. خسته تر مردن، آسان تر مردن است.

- امروز مرا آزار می دهند

 و نمی دانند که این جان و تن

 آزار دیدن به خاطر سلامت تو را تا چه حد دوست می دارد.

 

* اولین کتابِ سال جدید، آن هم از نادر جان ابراهیمی سرآغاز خوبی می تواند باشد. :)

 

۱ نظر ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۰
مهدیه عباسیان

دال دوسن داشتن

عنوان: دال دوست داشتن
نویسنده: حسین وحدانی

نـشر: ویدا
تعداد صفحات: 128
سال نشر: چاپ اول 1395

نویسنده که روزنامه نگار و وبلاگ نویس است، نگاهی موشکافانه تر و عمیق تر به وقایع روزمره ی زندگی که همگی تجربه شان کرده ایم، داشته است و از آن ها نوشته است.

 

- عادت کنیم؟ نمی دانم. اما می دانم که عادت با حضورش غافل گیرت می کند. مثل پسری رشید و غیر قابل انکار که ناگهان بعد از ده ها سال پیدایش شود، در برابرت بایستد، توی چشم هایت خیره شود و بگوید تو پدر من هستی!

- خانه تکانی یا اسباب کشی فرصتی است برای آن ها که هنوز نفهمیده اند زندگی، برای این همه گذشته جا ندارد.

- تجربه ی سوگ، یک لایه نامرئی - اما محسوس و واقعی- به روی همه چیز دنیای آدم می گیرد. مثل لاک بی رنگ. مثل ورنی روی جلد... مثل چیزی که انگار نیست اما هست. ما می دانیم که هست؛ و این، ما را همیشه اندکی غمگین می کند. اندکی اما همیشه.

- که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. دویت داشتن حد و مرز می شناسد.

 حساب و کتابش؟

 ظرفیت خودت. که اگر می توانی ظرف را بزرگ تر، ظرفیتت را بیشتر کن. اگر نمی توانی اما اندازه نگه دار.

 حد و مرزش؟

 عزت خودت، کرامت خودت، شخصیت خودت. دوست داشتن که نباید آدم تو را بی عزت، بی کرامت، بی شخصیت کند. باید؟

- با واژه ی مبتذل بخشش، استخوان لای طخم های کوچک و بزرگ دوستی هاتان نگذارید. بگذارید عفونت نفرت و خون ی جراحت بیرون بریزد؛ ریزه استخوان های لای زخم، خرده شیشه ی آوار حادثه های تلخ، از لابه لای رگ و گوشت رابطه درآید، بعد روی زخم مرهم بگذارید و ببندینش. با بخشش اما به محبوب تان خیانت نکنید. محبوب محبت طبیبانه می خواهد.

- نزدیک به هفده سال است که زور میزنم دخترکم هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند، گریه کند.

 

* کتابی خوب و لذت بخش...

** سه سال از اولین باری در این وبلاگ نوشتم گذشت.

*** با احتساب این کتاب، امسال تنها 23 کتاب خواندم :( و این موضوع برای منی که زمانی مطالعه 100 کتاب در سال امری طبیعی بود، یکم دردناک هست. ولی خوشحالم که یاد گرفتم مطالعه فقط کتاب خواندن نیست. می شود با تماشای فیلم، اطلاعات خوبی به دست آورد. می شود به فایل های صوتی و پادکست گوش کرد و هم از وقت به خوبی استفاده کرد و هم در این تجارب با همسر جان شریک بود.

**** امیدوارم سال پر مطالعه تری پیش رو باشد... :)

در تمام زمینه ها (کتاب، فیلم، سخنرانی و مخصووصاً پایان نامه تمام نشدنی)

***** برای شفای تمام مریض هایی که آمادگی و حوصله بهار را ندارند و زندگی بدون توجه به حال و روز آن ها می گذرد؛ خیلی دعا کنیم (مخصوصا پدربزرگ عزیزِ من).

****** بهارتون دل نشین :)

 

 

 

۲ نظر ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۱
مهدیه عباسیان

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

عنوان: راهنمای مردن با گیاهان دارویی
نویسنده: عطیه عطار زاده

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 117
سال نشر: چاپ اول 1395

تعریف کتاب را بسیار می شنوم. با استفاده از نرم افزار فیدیبو آن را می خرم ولی سراغش نمی روم. سرما خوردگی ای شدید باعث می شود تا یکی دو روز را تماماً استراحت کنم و گشت و گذار در اینستاگرام و وب گردی وجودش را به من یادآوری کند. سراغ کتاب می روم و یک نفس می خوانمش و غرق می شوم در داستان پر کشش و پر تعلیق دختر نابینایی که از گیاهان می داند. در خانه‌ای همراه مادرش در کار خشک کردن، ترکیب و آماده‌ سازی گیاهان دارویی برای فروش در بازار است.

 

- نیستی ندیدن نیست، چیز پرتری است و هم زمان خالی تر. شبیه گرفتن یکباره سر است زیر شیر آب یخ. اندام های حسی را فلج می کند. نیستی بودن در معرض چیزهایی است که از منشئات مجهولی می آیند و به نقاط نامعلومی از بدن یا اعصاب می خورند.

- پدر اما دیگر نیست. این جمله را خیلی راحت می گوید، انگار بگوید پنیر دیگر در رژیم غذایی مان جایی ندارد.

- جزییات اهمیتی ابدی دارند چرا که تنها در صورت فهمِ آن هاست که می توان با کلیات و سر آخر با جهان هماهنگ شد.

- کتابخانه بدون شک مهم ترین شی خانه است. چون دروازه ورود من به جهان دیگر است.

- مادر می گوید کیمیاگری هنر است، چیزی شبیه نوشتن. نمی شود در این جهان چیز پستی را به چیزی با ارزش تبدیل کرد مگر آن که اول این کار را در جهان درون انجام داد. مادر می گوید آدم ها وقتی می نویسند چیزهای نادیدنی درونشان را هم می زنند و از دلشان چیزی در می آوردند که قابل دیدن است.

- به قول تولستوی همه چیز برای کسی که می داند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق می افتد.

 

* کتابی بسیار عالی بود. تجربه ای دلپذیر و خوب.

** کتاب اولی ها را باید حمایت کرد. آن هم وقتی جوان است و  این قدر خوب می نویسند.

 

 

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۴۰
مهدیه عباسیان

هدیه که باشد، پیشاپیش و غیر منتظره که باشد، از طرف عزیزِ جانت که باشد، کتاب که باشد، تمام نداشته هایت از نادر جان ابراهیمی که باشد؛ دیگر ذوق و شوقت تمامی ندارد که ندارد...

 

 

۲ نظر ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۰
مهدیه عباسیان

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: کتاب نیستان
تعداد صفحات: 180
سال نشر: چاپ اول 1384- چاپ پانزدهم 1394

تنها مجموعه داستان نوشته شده توسط رضا امیرخانی عزیز که شامل داستان هایی گه گاه گنگ و گاه جذاب و نفس گیر است.

 

- تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه شناس گفته شده است.

- در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی این قدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید، اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغل دستی ام در اتوبوس بود، دقیقا جلوی ظفر نوشته بود پیروزی.

 

* خواندن بعضی داستان ها حوصله سربر بود و بعضی دیگر شگفت آور.

* با وجود لذتی که از خواندن این کتاب بردم اما رمان های رضا امیرخانی کجا و داستان های کوتاهش کجا...

 

 

 

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۱
مهدیه عباسیان

عنوان: سه قصه
نویسنده: ایرج طهماسب
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ اول 1395

ایرج طهماسب همیشه ما را به یاد کلاه قرمزی و آقای مجری می اندازد. اما این کتاب ابعاد دیگری از او را به نمایش میگذارد تا جور دیگری او را بشناسیم و جور دیگری از حرفه ای بودنش لذت ببریم.

داستان های موجود در این کتاب هر کدام به شیوه ای خاص،  با موضوعی متفاوت و در بین سال های 60 تا 70 نوشته شده اند. داستان هایی که خواندنشان خالی از لطف نیست و به آدم می چسبد.

 

- وقتی دریچه های وهم بر انسان باز شود وای بر آن کس که جاهل باشد.

- همه می پندارند که تقدیر درها را به رویشان بسته است، اما خواهیم دانست که درها را خود به روی خود بسته ایم.

 

 

 

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۳
مهدیه عباسیان

عنوان: و دست هایت بوی نور می دهند
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: مرکز
تعداد صفحات: 48
سال نشر: چاپ اول 1390 - چاپ هشتم 1396

گمانم بیش از یک سال از آخرین باری که از مستور خوانده ام، گذشته بود و گه گاه با خودم فکر می کردم که چقدر دلم نوشته ای، جمله ای یا کلمه ای از مستور می خواهد. در کتابگردی های دیروز در انقلاب، این کتاب کوچک را که شعرهایی از او هستند، پیدا کردم. دیشب بی وقفه آن را خواندم و بسیار از شخصیت های همیشه حاضر، از ترتیب عجیب کلمات مستور، از حس خاص موجود در یادداشت ها و از همه چیز لذت بردم.

 

- دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته ای

  در کلمه ای انگار

  در عین

  شین

  قاف

  در نقطه ها

 

- به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

  حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه

  از لذت گفتنش امتناع کنم.

 

- امروز

  ساعت شش و سی و دو دقیقه بعدازظهر

  نشست مقابلم

  بر نیمکت سنگی

  در نقطه ای گنگ از شهر غریب

  و ناگهان

  چندبار

  شلیک کرد توی سینه ام

  آه،

  با چشم هایش.

 

 

۰ نظر ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۰
مهدیه عباسیان