رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

انگار کمی مرده بودم

عنوان: انگار کیم مرده بودم
نویسنده: مهین دخت حسنی زاده

نـشر: ققنوس
تعداد صفحات: 120
سال نشر: چاپ اول 1392

داستان در مورد مردی ست که در اثر تصادف مدتی کوتاه به کما می رود و بعد از به هوش آمدن برگشتن به زندگی عادی و رهایی از صداهایی که در بیهوشی شنیده و گذشته ای دردناک که رد پای پدر در آن به شدت پر رنگ است، برایش مقدور نیست.

 

- از اول هم گریه زن ها تحت تاثیر قرارم می داد. خیلی وقت ها صدای گریه مادر را از توی اتاقش یا آشپزخانه و حتی حمام می شنیدم. دلم برایش نمی سوخت، فقط از دستش عصبانی می شدم. از آن همه سکوت و تسلیمش کفرم در می آمد. هیچ وقت او را خوشحال ندیده بودم. گاهی دلم میخواست بروم پدرم را خفه کنم یا وقتی روی ایوان خم شده بروم از پشت هلش بدهم و بیفتد پایین و همه کابوس ها تمام شود.

- چقدر از کلمه دیر متنفرم. آدم را می ترساند. دستپاچه می کند.

- زن ها می خواهند یکی بفهمدشان و وقتی احساساتشان سرریز می کند حرف های امیدوار کننده بشنوند، فقط همین. به نظر تو این خواسته زیادی است؟

- پدر می گفت آدم ها دو دسته اند. یک دسته آن هایی که چیزی می شوند. در نگاهشان می شود خواند که آینده ای دارند و دسته دیگر آن هایی که چیزی ازشان در نمی آید. وجودشان داد می زند که چیزی نمی شوند. بعد طوری نگاهم می کرد که من می فهمیدم کسی که جزء دسته دوم است فقط منم. حتی مرد قاتل هم جزء دسته اول است، جزء کسانی که کاری جدی کرده است.

- عجیب است ولی دوام آوردن در شرایط سخت با انسان زاده میشود.

- چرا همه فکر می کنند می شود روی گذشته خط کشید و از کنارش گذشت. روزهایی که در تار و پود زندگیمان تنیده شده اند چگونه می شود نادیده گرفت و فراموششان کرد؟

- می دانی، من فکر می کنم زنی که صاحب فرزند می شود قوی ترین موجود دنیاست. بارداری و زایمان یک نوع رویین تنی به زن می دهد. دیگر او تنها خودش نیست. با یکی دیگر قسمت شده، تکثیر شده، جاودان شده. مردها این امتیاز را ندارند. خلق کردن خیلی بزرگ است.

- زندگی آن طور که فکر می کنی سخت نیست. می توان حتی عاشق چیزهای کوچک و پیش پا افتاده شد، بدون این که از کسی کم شود. زن ها این چیزها را خوب می دانند. وقتی مردها از خانه بیرون می روند این چیزهای کوچک دوست داشتنی کمکشان می کند تا احساس مهم بودن پیدا کنند. نمی دانی چقدر از سرخ کردن کتلت توی روغن داغی که مدام می پرد روی دستم کیف می کنم یا جمع کردن سنگریزه های باغچه چه احساس غروری به من می دهد.

- من فقط با مادرم دمخورم. او می گوید زن ها مثل پیاز لایه لایه اند. آن لایه تویی یک چیزی است که فقط مال خودشان است. هم دلگرمشان می کند و هم اشکشان را در می آورد.

- مادرم می گوید سینه زن ها صندوقچه راز است. رازهایی که به کسی ضرری نمی زند الا به خودشان.

 

* تاثیر والدین بر کودکان، تاثیر رفتارها و پیش نویس شخصیت افراد به خوبی در این کتاب به تصویر کشیده شده بود.

** کتاب خوبی بود. خوب و البته دردناک. این کتاب را هم در یک شب تا صبح خواندم. صبح که شد احساس کردم روحم خراشیده شده است.

 

۳ نظر ۱۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۰۳
مهدیه عباسیان

عنوان: خفه شو عزیزم
نویسنده: محمد صالح علاء

نـشر: پوینده
تعداد صفحات: 80
سال نشر: چاپ اول 1395

این کتاب نمایشنامه ای درباره یک خانم و آقاست که ناگهان زنگ در خانه شان به صدا درمی آید و آنها فکر می کنند که چه کسی پشت در است و آیا باید در را باز کنند یا خیر؟ و بر حسب احتمالاتی که درباره افراد پشت در می دهند صحبت می کنند و در هیچ گاه باز نمی شود.

 

- همه ما یه شیطان مشترک داریم. منتهی متناسب با رفتار و افکار ما تغییر می کنه. شیطان یک پدیده تاریخیه. به باستان شناسی شیطان که رجوع کنیم، می بینیم شیطانی که قابیل را از راه به در کرد، با شیطانی که حوالی سال های هزار و نهصد وچهل تا چهل و پنج، رابرت اوپنهایمر و ادوارد تلر را از راه بدر کرد، با هم تفاوت دارن.

- گفت می تونم شما رو دوست داشته باشم؟ گفتم آره، زن ها موجوداتی تمام وقتن.

- مرد: قضیه با مزه ایه.

  زن: واسه کسانی که بیرون این قصه ان.

- انسان طبیعی کسی است که می ترسه،کسی است که همه احساسات انسانی رو داشته باشه. به موقع بترسه، خشمگین شه، گاهی لگد بزنه، گاهی هم پیش کسی که دوستش داره زانو بزنه.

- من حتی عقیده ای به شوخی به خشونت هم ندارم. برای سخت ترین مسیرها هم راه نرمی پیدا میشه.

 

* نوشته های صالح علاء را به شدت دوست می دارم. حس خاصی درونشان نهفته است. حسی لبریز از اینکه عشق را خوب فهمیده. می خوانی و می خوانی و می خوانی و گاه تنها یک جمله چنان لبریزت می کند از شوق و شور و شعف، که در کلمات نمی گنجد...

 

 

۱ نظر ۱۱ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۳
مهدیه عباسیان

ملت عشق

عنوان: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
مترجم:ارسلان فصیحی
نشر: ققنوس
تعداد صفحات: 511
سال نشر: چاپ اول 1394 - چاپ چهلم 1396

اللا زنی خانه دار و مادر سه فرزند و صاحب یک زندگی بسیار معمولی است. به آشپزی کردن علاقه دارد و هر روز با تمام وجود در کنار میز صبحانه ای آراسته آغاز می کند و در کنار میز شامی تمام و کمال به پایان می رساند. کتابی به نام "ملت عشق" به دست اللا می رسد تا گزارشی برای ناشر مبنی بر آن بنویسد. خواننده در کنار اللای تا عمق ِجان فرورفته در روزمرگی و یکنواختی شروع به خواندن کتاب می کند و کم کم شگفتی ها آغاز می شود. اللا ندیده ها را می بیند. نداشته ها را. شمس را می شناسد و مولانا را. حرّا، کیمیا و زن بدکاره را. و در ادامه نویسنده ی کتاب ملت عشق، "عزیز زاهار" را. و تا جایی پیش می رود که اللا می شکند و اللای مدفون به دنبال عشق سر بر می آورد.

 

- انسان باید عقلش را کودکی گرسنه و محتاج بداند و با قاشق علم سیرش کند. اما همان طور که بعضی غذاها برای کودک سنگین است، بعضی آگاهی ها هم برای عقل سنگین است.

- اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.

- ابریشم نیز به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکین قوی تر و ملایم تر است، حتی آتشین تر. ببین، کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می کند یا کرم ابریشم را.

- اللا باور کرد. چون می خواست باور کند. آن بخش وجودش که از گل کردن آب های راکد می ترسید، فورا این توضیحات را  قبول کرده بود.

- حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.

- عشق حقیقی راه را بر استحاله های غیر منتظره می گشاید. عشق نوعی میلاد است. اگر پس از عشق همان انسانی باشیم که پیش از عشق بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته ایم. اگر کسی را دوست داشته باشی، با معناترین کاری که می توانی به خاطر او انجام بدهی تغییر کردن است.

 

* این کتاب دو رمان درهم آمیخته است. در دو زمان متفاوت. در جستجوی عشق زمینی و آسمانی.

** دوست دارم در مورد الیف شافاکی که این چنین از مولانا و شمس می گوید و مسلمانی و قرآن را می شناساند، بیشتر بدانم.

*** از خواندن این کتاب لذت بردم. در حدی که شب خواندنش را شروع کردم و با صدای اذان صبح متوجه گذر زمان شدم.

 

 

۰ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۰
مهدیه عباسیان

قرمز جدی

عنوان: قرمز جدی
نویسنده: دنیا مقدم راد

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 93
سال نشر: چاپ اول 1393

قرمز جدی اولین اثر نویسنده جوانی سی و سه - چهار ساله است. دنیا مقدم راد به قول خودش از دنیای تئاتر و نمایش به دنیای بازیگری آمده و این موضوع  را به راحتی می توان در توصیفات جالب و لذت بخش او دید.

این کتاب مجموعه ای از 13 داستان کوتاه است که در هر کدام موضوعی ساده اما با جزئیات و توصیفات دل نشین روایت شده است.

 

- "یه رقص واقعی از طبیعت بیرون می آد. از آنچه واقع شده." استاد می گوید. " مبادا برقصید تا به اومدن حسی بخواد دامن بزنه که اون وقت دیگه فلسفه ش می شه فلسفه کاباره. وقتی حسی اومد براش حرکتی کنید، که اگه کسی خواست از شما تقلید کنه، لازم باشه همه ی عمرشو بگذاره. غیر از این باشه ابتذاله." (صفحه 10)

- اردیبهشت فصل چمدان بستن است. همان وقتی که ماهی های قرمزِ کوچک، دو سه روزی می روند تو خلسه که " بمیرند بهتر است یا بمانند؟" که بیشتر مواقع هم بعدِ دو روز سر پایین یا به پهلو خوابیدن یا هم سر پایین و هم کمی کج در جا ماندن توی تنگ، که احتمالا به فکر کردن و تصمیم گیری می گذرد، خودشان می رسند به اینکه وقتش شده سنگین و رنگین، نفس شان را یکهو حبس کنند و بیایند روی آب. (صفحه 20)

- شاه دایی الله را می گویند شادی الله. مثل آواز دشتی خواندن که کندش عزاست و تندش بزم. ( صفحه 25)

- وقتی چیزی می گویند که آدم می خورد به خودش، دکمه ی مغزش روی تکرار گیر می کند. روی نشخوار. (صفحه 28)

- آسمان لایه نازکی از ابر را ملحفه کرده بر بالای شهر تا خاک ننشیند بر سر مردمش، وگرنه این ابر باران ندارد. (صفحه 42)

- صاف و پوست کنده، هر از گاهی، چشم که باز می کنی، آدم کوچولوی ته دلت مُرده. حجم مهیبی از حال بد داری که با خودت این طرف و آن طرف می بری. عنادی نداری با زیبایی ها. فقط رسالتشان خلاصه نمی شود در شعفی که باید در تو برانگیزند. (صفحه 66)

 

 

* کتاب خوب لذت بخش و چسبناکی بود.

** یکی از داستان های کتاب با نام "صبا می لرزد" درباره بم و زلزله ای که رخ داد بود. چه در زمان وقوع آن زلزله و چه بعد از آن تصاویر و فیلم هایی زیادی از بم ویران دیدم؛ ولی بهترین تصویری که عمق درد و فاجعه را به من نشان داد، تصویری است که پس از این همه سال با خواندن این داستان و به لطف توصیفات محشر آن در ذهنم نقش بست.

*** جدیدا با وبلاگ یکی از افراد کتاب خوان و کتاب دان، به نام "میثم مدنی" آشنا شده ام. در یکی از مطالبشان نوشته بودند که چرا باید به پیتزا سس زد؟ سس و سایر افزودنی ها برای زمانی است که می خواهیم از مزه و طعم واقعی دور شویم.

بعضی کتاب‌ها رو باید فقط خوند. اگر ناشر و نویسنده به اندازه کافی خوب هستند، بهشون اعتماد کنید و ندیده بخریدش و تا آخر بخونید. نمی‌خواد جذابیت کشف و چشیدن طعم‌های هیجان‌انگیز متن داخل کتاب رو با خوندن نقدها یا قسمت‌های مختلف کتاب از بین ببرید.

در همین راستا از اعتمادم به ناشر، نویسنده و طعم خوبی که تجربه کردم، خوشحالم.

 

 

۲ نظر ۲۳ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۳۴
مهدیه عباسیان

تصرف عدوانی

عنوان: تصرف عدوانی
نویسنده: لنا آندرشون
مترجم: سعید مقدمت
نشر: مرکز
تعداد صفحات: 172
سال نشر: چاپ اول 1395 - چاپ یازدهم 1396

 لنا آندرشون - نویسنده و روزنامه نویس سوئدی - در این کتاب مخاطب را با زنی به نام "استر" آشنا می کند که زندگی خوب، ساده و قابل قبولی دارد و برای روزنامه می نویسد. روال عادی زندگی ِ او همچنان ادامه دارد تا اینکه موظف به نوشتن در مورد "هوگو" هنرمند معروف می شود و از آن به بعد کم کم همه چیز دستخوش تغییر می گردد.

آندرشون در دل داستان با مثال هایی عینی و ملموس و به طرزی دلنشین، باورنکردنی، صریح و شفاف، فریب ها، توهم ها، آفت ها و به خصوص امیدهای واهی و تعابیر مختلف از دوست داشتن را به نمایش کشیده است. طوری که می توان این کتاب را جزء کتاب های self help به شمار آورد.

 

- تقلید طبیعی بودن دشوارترین کارهاست. در طبیعی بودن، نوعی بی خیالیِ تقلید نکردنی هست. ادا و اطوارهای زیادی به وضوح دیده می شوند و احمقانه به نظر می رسند، اما تلاش برای سرپوش نهادن بر احساسات این مزیت را دارد که ناظر نمی تواند با اطمینان بداند که در ذهنت چه می گذرد. (صفحه 12)

- وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس ِ راحتی می کند. برعکس، وقتی عشق بی پاسخ می ماند، تن احساس می کند وزنش سه برابر شده است. ( صفحه 48)

- هوگو گفت باید سیگار را ترک کند و در واقع، سیگاری نیست. استر فکر کرد: " اصطلاحِ در واقع، اصطلاحِ عجیب غریبی ست. وقتی آدم کاری را می کند چطور می شود گفت در واقع آن کاره نیست؟ ( صفحه 50)

- از نگاهِ او، افزایش نارضایتی به سببِ افزایشِ انتظارات، اصلی روانشناختی بود. آدم وقتی چیزی را که ندارد به دست می آورد، لحظه ای کوتاه راضی میشود، اما خود را به سرعت با وضعیت جدید تطبیق می دهد و آن را وضعِ عادی تصور می کند و حداقلِ سطحِ زندگی می داندش. به این شکل، انتظارات افزایش می یابد و به امکانات بیشتری نیاز است تا رضایت به دست آید. آبِ لوله کشی، غذای مفید به اندازه کافی، اتومبیل و مسکن بزرگ تر دیگر کافی نیستند. باید اصلاحات ِ بزرگ تر و بیشتری صورت گیرد تا احساس رضایت به میزان پیشین باشد. باید دُز را بالاتر برد و دفعات آن را بیشتر کرد. ( صفحه 51)

- زندگی عاطفی او فعلا در حالت نارضایتیِ ناشی از افزایش انتظارات بود. تنها حسن این حالت این بود که ناامیدی پس از مدتی می توانست تغییر جهت دهد و به قانون طبیعیِ دیگری برسد: وقتی انتظارات کاهش می یابد، کوچک ترین نشانی از امید موجب شادی می شود. ( صفحه 55)

- عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می توان به حسِ بی کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بی کلام و کلام ِ بی عشق دوام نخواهد آورد. عشق جانوری است گرسنه؛ خوراکش ارتباط، اطمینان دادن های پی در پی و چشم به چشم هم دوختن است. (صفحات 62 - 61)

- کسانی که پیامک و ایمیل را ساخته اند نمی توانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامک های بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند. شاید هم این حس درون بینی و همدلی را ندارند. آدم وقتی پیامک را می نویسد، نوک انگشتانش می سوزد و از این که چیزی را فرستاده، احساس سبکی می کند. و این سبکی در دقیقه هایی که هنوز امید دارد پاسخی دریافت کند، ادامه می یابد. (صفحه 76)

- خوشبختی را به ندرت در لحظه ی خوشبختی تجربه می کنند. خوشبختی کم و بیش، فقط در انتظارِ خوشبختی است که وجود دارد. ( صفحه 104)

- اندوه نمی تواند تا ابد شدید باقی بماند. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع می کند به بازسازی خود... ( صفحه 107)

- برخی تصویرها در ذهن ِ آدم منجمد می شوند بی آنکه دلیلش را بداند. (صفحه 110)

- هر چیزی که هستی دارد می خواهد به هستی اش ادامه دهد و امید هم استثناء نیست. امید نوعی آفت است. بی گناه ترین بافت را می خورد و رشد می کند. بقایش در این توانایی تکامل یافته نهفته است که می تواند از هرچه به سودِ رشدش نیست چشم بپوشد و خود را روی چیزی بیفکند که هستی اش را توانمند می کند. سپس آن چه را بافته به قدری نشخوار می کند که کوچک ترین ذره ی غذایی اش استخراج شود. حالا، امید دیوانه وار می جوید.

- وقتی چیز دیگری وجود ندارد، اعاده ی حیثیت باقی می ماند تا آدم مبارزه را ادامه دهد و تسلیم نشود. (صفحه 134)

- آدمیزاد با پاسخ قطعی آسان تر از پاسخ مبهم کنار می آید. این قضیه به امید و ماهیت ِ آن مربوط می شود. امید انگلی است در بدنِ انسان که در همزیستی ِ کامل با قلب و زنده است.

 

* از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم.

 

 

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
مهدیه عباسیان

چهار چهارشنبه

عنوان: چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس
نویسنده: بهاره رهنما

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 86
سال نشر: چاپ اول 1388 - چاپ چهارم 1389

 مجموعه داستانی گاه جذاب و گاه تر حوصله سربر از بهاره رهنما!

 

- بهت می گویم: " خفه می شی یا من خفه شم؟" مگه نمی خوای فالتو بگم؟"

می گویی: " سارا، دارم از فضولی می میرم. آخه می گم کاش با یکی بهتر از من رفته باشه، اما می ترسم طرفو ببینم و تازه بفهمم چه خاکی سرم شده!"

جوابت را نمی دهم، می دانم بهتر از تو نیستم، هیچ وقت هم نبوده ام. می دانم اگر بهتر از تو بودم آن قدر دوستت داشتم که روی سعید تف هم نیندازم. می دانم حتا سعید هم می داند که بهتر از تو پیدا نمی کند و شاید برای همین هم سراغ من آمده. سراغ کسی که می داند خودش حسابی از او سر است. از این حس بزرگواری لذت می برد. بعد ِ سال ها خفه کردن خودم و همه ی چیزهایی که می خواستم، حالا این را خوب یاد گرفته ام که درباره ی خودم درست قضاوت کنم.

 

- کارتم شبیه یک آس دل است که گوشه بالایش نوشته " یلنا" و روبه رویش شماره ی تلفن من است. پایین کارت هم به رنگ آبی نوشته : " اگر منتظر هستی با من تماس بگیر."

مدت‌هاست که می‌دانم بیش‌تر زن‌هایی که برای فال‌ پیش من می‌آیند، منتظر چیزی نیستند یا مدت‌ها از زمانی‌ که منتظر بوده‌اند گذشته؛ چندان امید و رمقی هم برای‌ چشم به راه بودن ندارند یا چندان باور و اعتقادی به وقوع‌ یک معجزه. بعضی‌های‌شان هم از جهت دیگری منتظر نیستند؛ چون آن قدر به همه چیز رسیده‌اند که دیگر فال‌ گرفتن برای‌شان حکم یک تفریح را دارد، یا شاید صدقه‌ دادن به زنی مثل من.

اما دخترهای جوان این‌طور نیستند. آن‌ها با اشتیاق‌ منتظرند؛ منتظر همه چیز: منتظر یک آدم جدید، یک کار جدید، یک قیافه ی جدید، یک هدیه ی غیر منتظره، یک شاخه ی گل، یک سبد گل غول‌آسا، یا منتظر یک تلفن، یک پیشنهاد یک شکلات، و خلاصه هر چیزی برای آن‌ها با حس انتظار تعریف می‌شود.

فال گرفتنم بگیر نگیر دارد. گاهی خیلی خوب فال‌ می‌گیرم و گاهی نه. دست خودم هم نیست،گرچه هیچ وقت‌ هم به مردم از روی ظاهرشان چیزی نمی‌گویم. تنها سؤالی‌ که ازشان می‌پرسم این است که متأهل‌اند یا مجرد. سؤالی‌ که ماما هیچ وقت نمی پرسید. ماما کافی بود به زنی نگاه کند تا بفهمد چند بار در زندگی اش عاشق شده!

 

* 😐 😶 😐

** دلیل تعاریف بسیار زیاد از کارها و نوشته های برخی افراد را واقعا متوجه نمی شوم.

*** این روزها در حال سر و سامان دادن به کتاب های نیمه تمامم. کتاب هایی که خواندنشان انرژی زیادی از آدم می گیرد. کتاب هایی که در دلشان صبر و تحمل و تلاش برای دوام آوردن را هم می شود یاد گرفت!

**** احساس می کنم نشسته ام وسط یک ورزشگاه 12 هزار نفره، این کتاب و کتاب هایی مانند این و پست قبل را در دست گرفته ام، خوانده ام و آشفته شده ام  و خسته و حتی لِه. از حجمِ تهی پیش رویم برای یاد گرفتن. احساس می کنم عین ِ آن 12 هزار نفر در حال سر تکان دادن و نچ نچ کردن اند برای من و وقتی که گذاشته ام. حرفی در مقابلشان ندارم. جز یک توجیه ِ ساده ی پیش پا افتاده، که باید با راه های بد نوشتن و داستان هایی که بد نوشته شده اند، هم آشنا شد. نه؟

***** از نشر چشمه برای حمایت از رهنمای بازیگر به جای رهنمای نویسنده، دلگیرم!

****** 😐

 

 

۳ نظر ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۱:۱۱
مهدیه عباسیان

عنوان: عاشقانه
نویسنده: فریبا کلهر

نـشر: آموت
تعداد صفحات: 236
سال نشر: چاپ اول 1391

این کتاب داستان عاشقانه های مردی نویسنده است. مردی که رد پای سه زن در زندگی او دیده می شود. همسر، نامزد ِ سابق و دختری که رویا و واقعیت او را به هم می ریزد.

 

- "جان دلم"

  این رمز من و اوست. قرار من و اوست. صدا زدن و جواب شنیدن. یک جور ابراز بی قراری و دلتنگی و توجه خواستن. به هم قول داده ایم جواب صدا زدن هایمان را بدهیم. حتی اگر از هم دلخور باشیم، حتی اگر چشم دیدن هم را نداشته باشیم یا به خون هم تشنه باشیم.

- خوشحال بودم که نسیب من از دنیا نسترن نبود مانا نبود هیچ کس نبود جز خال بانو که هیچ چیز نداشت جز یک آنِ ساده و دوست داشتنی و جادویی، آنی که هنوز برایش ساختاری ریاضی درست نشده است.

 

* باز هم حرفی برای گفتن در مورد این کتاب ندارم...

** گاهی فکر می کنم چرا واقعا به بعضی کتاب های آموت اعتماد می کنم؟

*** با توجه به ولادیمیر می گوید توقع بیشتری از این کتاب و فریبا کلهر داشتم.

**** خودم را برای وقتی که برای مطالعه این کتاب صرف کردم، نخواهم بخشید!

 

 

۱ نظر ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۹
مهدیه عباسیان

عنوان: قیدار
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 296
سال نشر: چاپ اول 1391- چاپ یازدهم 1394

امیرخانی در قیدار به توضیح زندگی یک جوانمرد می پردازد. جوانمردی که الگوی جماعتی است در زندگی، مردانگی، دین داری و حتی همسرداری. قیدارِ جوانمرد و قهرمان داستان، نه تنها نامش برگرفته از نام پیامبران است بلکه گاه در دل داستان این فکر به سراغت می آید که نکند واقعا پیامبر باشد؟ پذیرفتن و ارتباط برقرار کردن با فردی که شخصیتی یک دست سفید دارد کار آسانی نیست. کسی که تمام شهر به پایش بلند می شوند، بر سر سفره او می نشینند، مریدش هستند و کافی است لب تَر کند تا برایش گریبان چاک دهند.

 

- من از چیزهایی که ته شان جان دارد، خوش م می آید... مثلِ... مثلِ شهلاجان!

  شهلا، نگاه از دلیجان بر می گیرد و به قیدار، به دل جان نگاه می کند و دل ش ضعف می رود. ( صفحه 19)

- تو کار قیدار پشیمانی راه ندارد. قیدار هیچ وقت پشیمان نمی شود. من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.تصمیم ا.لی که به ذهنت می زند، با همه ی جان گرفته می شود. تصمیم دوم، با عقل؛ و تصمیم سوم با ترس... از تصمیم اول که رد شدی، باقی ش مزه ای ندارد... بگذار وعظ کنم برای تکه ی تنم. من به این وعظ، مثل کلام خودِ خدا اعتقاد دارم. فقط به یک چیز در عالم موعظه ات می کنم، تصمیم اول را که گرفتی، باید بلند شوی و بروی زیرِ یک خم ش را بگیری. تنها یا با دیگران توفیر نمیکند. باید بلند شوی و فن بزنی. بی چون و چرا. بعد از فن زدن می شینی و به ته اش فکر می کنی و دور و برش را صاف می کنی. (صفحه 31)

- این کتاب نوشته نشد تا نامی از قیدار باقی بماند...که خوشا گم نامان!

 

* خواندن این کتاب جزو کارهای سخت بود!

** یادم می آید زمانی که با جناب امیرخانی حرف می زدیم، در بین نقدها و تعریف ها به این نکته اشاره شد که در بعضی کتاب ها یا بعضی نقاط داستان ها ریتم کند می شود و ادامه دادن را برای خواننده سخت می کند. اگر دوباره رضا امیرخانی را ببینم و بخواهم برایش از حس ناشی از قیدار خوانی بگویم، خواهم گفت که تصور آرمان شهری قیدار گونه قشنگ بود و حس خوبی را برایم به وجود آورد. ولی برای رسیدن به این تصویر، چاره ای جز بالا آمدن از سربالایی ِتندی که نویسنده ساخته و پرداخته بود را نداشتم. کند، آرام و نفس نفس زنان...

*** جناب امیرخانی ارتباط خوب و عمیقی با حاج آقا گلپایگانی دارد. رد پای او را در این کتاب با شخصیت سید گلپا می توانید دنبال کنید.

**** در بعضی نقاط داستان وقتی می دیدم حدیث یا روایتی چقدر قشنگ در رفتار قیدار به تصویر کشیده شده، حظ می کردم.

 

 

۵ نظر ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۰
مهدیه عباسیان