رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

عنوان: تولستوی و مبل بنفش
نویسنده: نینا سنکویچ
مترجم: لیلا کرد
نشر: کتاب کوله پشتی
تعداد صفحات: 270
سال نشر: چاپ اول 1397

 کتاب در مورد فردی کتابخوان است که خواهرش را از دست می دهد و دچار سردرگمی، پوچی و بی انگیزگی می شود. برای بازیافتن خود، چالشی جالب ایجاد می کند، اینکه تا یک سال، روزی یک کتاب بخواند. تحت هر شرایطی و با همه سختی ها. تولستوی و مبل بنفش روایت یافته ها، نتایج و اثرات این یک سال است.

 

- از نظر من هم کتاب ها بوی ادویه می دهند. اما بوی یک ادویه بومی، آرامش بخش و آشنا.

- وقتی مسئله ای مرا آزار می دهد، به دنبال پناهگاه می گردم. لازم نیست راه دوری بروم. سفر به قلمرو و حافظه ادبی کفایت می کند. کجا می شود مشغولیتی ناب تر، همنشینی سرگرم کننده تر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟

- وقتی در سن رشد بودم، پدرم یکبار به من گقت: " دنبال خوشبختی نگرد، خود زندگی خوشبختی است." سال ها طول کشید تا معنی حرفش را بفهمم؛ ارزش یک زندگی زیسته شده، ارزش نابِ زندگی کردن.

- کتاب ها هم مثل پول دائما باید در گردش باشند. تا جایی که بشود قرض بدهید و قرض بگیرید، هم کتاب را و هم پول را! مخصوصا کتاب را. کتاب ها به مراتب بیشتر از پول چیزی برای عرضه کردن دارند.

- هر کدام از ما با تجربه های خودمان کتاب ها را تعبیر و تفسیر می کردیم، اما کلماتی که می خواندیم یکی بودند. ما آن ها را با همدیگر و نویسنده آن کتاب شریک می شدیم.

- دو طرف معادله امانتِ کتاب، چه امانت دهنده و چه گیرنده کتاب، ترس را تجربه می کنند. چقدر ما شجاعیم که بر این ترس از به اشتراک گذاشتن عشق، حقیقت، زیبایی، خرد و تسلی در برابر مرگ غلبه می کنیم.

 

* این کتاب رو خیلی دوست داشتم. هر فصلی دلنشینی خاص خودش را داشت. نینا در هر فصل از خاطره ماری کمک میگیرد و سراغ کتابها می رود تا به یک موضوع رسیدگی کند و در موردش درس بگیرد و به نتیجه برسد. و این برای منی که بهترین تفریحم کتاب خواندن هست بسیار هیجان انگیز است. اینکه به کتاب خواندن به عنوان یک کار مهم نگاه بشود، دل آدم را می برد. و از همه مهمتر اینکه کتابی در دست داشته باشی که در مورد کتاب باشد آدم را از خود بی خود می کند. دلم نمی خواست کتاب تمام شود. دلم میخواست همچنان در لحظاتی پر از کتاب و درس و خاطره شناور باشم و حظ کنم.

** به قول یکی از دوستان، این کتاب بیشتر برای دو گروه از افراد مناسب است. یا کتابخوان باشند و یا متاسفانه عزیزی را از دست داده باشند.

 

 

۱ نظر ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۶
مهدیه عباسیان

عنوان: چگونه یک نماز خوب بخوانیم؟
نویسنده: علیرضا پناهیان
نـشر: بیان معنوی
تعداد صفحات: 186
سال نشر: چاپ اول 1394- چاپ چهاردهم 1396

 بیانی متفاوت، کاربردی و قابل درک از چرایی نماز خواندن تا چگونه نماز خواندن. کتابی خوب بر اساس سخنرانی های استاد پناهیان، برای جور دیگر دیدن و چقدر خوب که جور دیگر عمل کردن، هم.

 

- عظمت خدا در این دنیا تولیدی خود انسان است.

- جمع اضداد بودن است که آدم را رشد می دهد.

- هر اذانی یک صدا زدن خصوصی است برای کندن تو از یک وضعیت بد.

 

 

* تا به حال هیچ کس اینگونه در مورد نماز برایم حرف نزده بود.

** وای که چقدر توضیح ادب و ضرورت مودب بودن را دوست داشتم.

*** به همه پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانند، لذت ببرند، عذاب وجدان بگیرند، با خود و درون خود بجنگند و باشد که متنبه شوند. ;)

 

 

۱ نظر ۱۱ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۴
مهدیه عباسیان

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: افق
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1396- چاپ سیزدهم 1396

دلم میخواهد از این کتاب بسیار بگویم. اما دلم بیشتر می خواهد که هرکس خودش خط به خط کتاب را بخواند و از ارتباط بین بخش ها، از نوع نگارش، از امیرخانی ماهری که این بار از زبان یک زن نوشته، از شیوه ی قشنگ و بی نظیر انتقاد گونه اش به توسعه ی شهری و از " ر ه ش" به معنای واقعی کلمه حظ کند.

 

- مال من ... مال ما... مردی که به فکر ارث زن ش باشد، از کفتار کمتر است. می دانی اگر توی یک آپارتمان نوساز بودیم، چقدر خرجش کمتر بود؟

عصبانی ام. نی خواهم از بید مجنون بگویم که در تراس هیچ آپارتمانی جا نمی شود. می خواهم از خرج شارژ آپارتمان بگویم... می خواهم... داد می کشم: خرج نگه داری اش را خودم می دادم...

باقی را در دلم میگویم:

.

.

تمام ش می کنم. می خواهم دوستش بدارم.. می خواهم زن ش باشم، با همه زنانگی ام.

 

- این حرف را چه کسی یادت داده است؟

بابا علا به شما گفت آن روز. من وقتی خواب هستم، یک کم می شنوم بعضی وقت ها!

 

* وقتی می گویم خواندنش همان و حظ کردن همان، منظورم این نیست که همه چیز خوب است و خوش. در این کتاب درد هست، رنج هست، علامت سوال هست، نقاط مبهم هست، گیج شدن هست، دل سوزی هست؛ اما انتقال جانانه ی مطالب هم هست. نکات ظریفی که حالت را خوب می کند هم هست. دردی که دانستنش لازم است هم هست.

** از اینکه ارمیا را نخوانده ام ناراحتم. از اینکه توی کتابخانه خاک می خورد. یک شخصیت مهم به نام ارمیا در این کتاب هست که نمی دانم ربطی به آن ارمیا دارد یا نه. باید ارمیا را بخوانم و اگر لازم شد رهش را بازخوانی کنم.

*** بخوانید و لذت ببرید.

 

 

۴ نظر ۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۳۰
مهدیه عباسیان

* خوشی های امروز من در نمایشگاه کتاب...

هر کتاب را که می خریدم به خودم قول می دادم که دیگر نمی خرم و این آخری خواهد بود. اما نزدیک شدن به غرفه بعدیِ یادداشت شده در لیستم همان و اختیار از کف دادن همان.

** چقدر از اینکه بالاخره "جز از کل" دار شدم خوشحالم...

*** "پایی که جا ماند" برای مادر عزیزِ همسر است.

**** در غرفه نشر روزبهان که بودم هیچ کتابی نبود که یا نخوانده باشم و یا نداشته باشم اش. این موضوع هم بسیار هیجان آور بود و هم کمی ته دل خالی کن. اگر تمام آنچه از نادر ابراهیمی دارم را بخوانم، بعدش چه کنم؟

***** اما به خودم قول می دهم که تا سراغ تمام کتاب های نخوانده ام که با احتساب خرید های امروز حدوداً 112 تا (به جز حدود 70 کتاب موجود در فیدیبو و طاقچه) می شود نروم، هیچ کتاب دیگری نخرم (هرچند که می دانم این تصمیم تا نزدیک شدن به کتاب فروشی بعدی اعتبار داردwink).

 

 

 

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۸
مهدیه عباسیان

عنوان: تب مژگان
نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

نـشر: مصلی
تعداد صفحات: 225
سال نشر:
چاپ اول و دوم 1396

همانطور که نویسنده در مقدمه کتاب آورده است، این کتاب حاصل تحقیقات مهم و طولانی مدت در زمینه بهاییت و بهایی شناسی است که در قالب رمانی امنیتی اول در کانال تلگرام نویسنده و بعد در قالب کتاب منتشر شده است.

 

 

* نمیدانم باید آنچه در مورد این کتاب در ذهن دارم را به صورت صریح بیان کنم یا نه.

** من این کتاب را اصلا دوست نداشتم. محتوای کتاب در حد 225 صفحه نبود. نوع بیان و نگارش نویسنده حواسم را دائماً پرت می کرد. گذشتن از علامت های سوال و تعجب به تعداد زیاد پشت سر هم، زبان محاوره ای  و شوخی های نازیبایی که به نظرم اصلا مناسب و برازنده چنین موضوعی نبود، کار آسانی نبود.

می توان اینطور توجیح کرد که نویسنده برای انتقال مفاهیم مدنظر خود، نیاز به فضاسازی داشته و شاید چنین لحن و نوع نگارشی را برای همراه ساختن مخاطب در سنین پایین تر انتخاب کرده، که باز هم در صورت چنین دلایلی ذکر گروه سنی مخاطب الزامی می شد.

*** این کتاب را برای حمایت از مسابقه کتابخوانی برگزار شده در دانشگاه خریدم. شاید موضوع، موضوع مهمی باشد که جوان امروز نیاز به آگاهی زیادی در این زمینه داشته باشد، اما این کتاب با این متن، با فضاپردازی های زیاده از حدی که به راحتی می شد حذفشان کرد، "از نظر من" در حد دانشجویان ما نبود.

**** قهرمان از خود راضی کتاب که در دل حوادث و به هر بهانه ای از خود تعریف می کرد، تحمل فضا را برایم سخت تر می کرد.

 

 

۰ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۷
مهدیه عباسیان

عنوان: خرده روایت های بی زن و شوهری
نویسنده: مهسا ملک مرزبان

نـشر: بان
تعداد صفحات: 104
سال نشر:
چاپ اول 1396

مهسا ملک مرزبان در مورد این کتاب گفته است:

این کتاب شامل داستان‌هایی است که برخی از آن‌ها پیش از این در قالب نشریه کرگدن منتشر شده بود و برخی دیگر را هم خودم نوشتم و در نهایت در یک مجموعه گردآوری شد.

جرقه موضوعات این آثار در قالب‌های مختلفی به ذهن من آمد. برخی خاطراتم بودند و برخی تجربیات زندگی و جالب است بگویم که برخی را نیز از عکس‌ها گرفتم. بخش قابل توجهی از سوژه‌های من از عکس‌ها می‌آید و یا اینکه داستان‌هایم درباره یک عکس نوشته می‌شود. با این همه تاکید دارم که بگویم کارهای من شهودی بوده و حال و هوای ثابتی ندارد شاید به همین خاطر است که در این کتاب هم آثار عاشقانه داریم، هم طنز، هم جنایی و هم سایر موضوعاتی که می‌شود در داستان به آن‌ها فکر کرد.

 

- قصه آدم ها که به سر برسد تازه می توانی بنویسی شان. همین جاست که می فهمم انگار قصه او هم برای من به سر آمده. اتفاق یعنی همین. وقتی که وقت اش نیست می افتد. یا زودتر از موعد که شوکه ات کند،یا آن قدر دیر که دیگر حوصله اش را نداری، بی مزه شده - همان بهتر که نیست.

- حس های واقعی که طاقت توس دل موندن ندارن، از همه جا بیرون می زنن.

 

* داستان هایی گاه جذاب و گاه معمولی

 

 

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۱
مهدیه عباسیان

 

داستان از اینجا شروع می شود که زندگی تغییر می کند و دغدغه ها و نوع استفاده از اوقات فراغت متفاوت می شود؛ و در نتیجه زمان همیشگی برای کتاب خواندن اندک و اندک تر. کتاب را که در دست می گیرم عذاب وجدانی شدید گریبان گیرم می شود که ناشی از درس و پایان نامه و استاد است. خوانده و نخوانده، با ذهنی حریص، کتاب را سرجایش می گذارم و خودم را درگیر بخش های دیگری از زندگی، روزمره گی و درس می کنم. اما باز هم دلم پر است از وسوسه ی خواندن.

دلم میخواهد از زمان های مرده ام استفاده کنم، اما کتاب های صوتی را دوست ندارم. یا شاید بهتر است اینطور بگویم که تا به اینجا صوتِ کسانی که کتاب را با صدایشان می شنیدم را دوست نداشته ام. همیشه یا زیادی کند بوده اند، یا زیادی حوصله سر بر و یا زیادی اغراق آمیز در احساسات و نوع بیان و یا همه ی این موارد در کنار هم.

تا اینکه با پادکست آشنا و در دامِ عاشقی آن گرفتار می شوم. مخصوصا وقتی فیدیبو هم بخشی با این نام به دسته بندی های خود اضافه و دسترسی به پادکست های گروه خوب کانال بی و داستان شب را تسهیل می کند.

اینگونه می شود که داستان شب هایش می شود همراه اوقات تنهایی ام در هنگام انجام کارهای خانه و کانال بی همسفرمان در جاده ها. راهی خوب برای استفاده خوب از زمان های بلااستفاده، فرار از روزمره گی و بالاتر بردن آگاهی در زمینه های مخلتف.

 

* همچنان مشکل نوع گوینده را در داستان شب ها را دارم. تا به حال تنها کسی که در نوع صحبت کردن قبولش داشته ام، احسان رضایی در بخش داستان شب بوده است. به گمانم هرکس باید بگردد و فردی که می تواند با صدایش ارتباط برقرار کند را پیدا کند و اوقاتش را به دست او بسپارد.

** کانال بی فوق العاده است. هم در نوع بیان و هم موضوعات و هم نوع روایت.

*** عنوان، عنوان یکی از داستان های شبی است که دوستش داشتم. هم پر بود از کتاب و هم یاد پدربزرگی که مریض بود.

****  پیشنهاد می کنم امتحان کنید.

 

 

۱ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۶
مهدیه عباسیان

غزل داستان های سال های بد

عنوان: غزلداستان های سال های بد
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 85
سال نشر:
چاپ اول 1357 - چاپ  هشتم 1392

هر بار نوشتن در مورد نادر ابراهیمی را این گونه آغاز کرده ام که چقدر نوشتن از او سخت است و چقدر توضیح و شرح آنچه نوشته است، دشوار. این بار اما درباره او سرچ کردم تا بدانم دیگران او را چگونه یافتند و چگونه فهمیده اند و چگونه دوست دارند. در جایی خواندم که فردی نوشته بود اگر بخواهد بین حافظ و مولانا یکی را انتخاب کند قطعا حافظ را انتخاب خواهد کرد. چرا که حافظ فن نوشتن و شاعری می داند و مولانا بدون هیچ فنی شعر می گوید. و در ادامه نادر ابراهیمی را نویسنده ای مولانا وار خوانده بود. تا این جا با او موافقم. ولی مولانا بودن بر حافظ بودن برای من با ارزش تر است. آن متن را که خواندم، دلم خواست نویسنده را بنشانم رو به رویم و برایش از دلایلی بگویم که ابراهیمی" شره وار" نوشتن را انتخاب کرد. برایش بگویم تا از چیزی سرشار نباشی، تا پر نباشی از فنون نوشتن و انتقال پیام و حرف های نو نه مولانایی در کار است و نه مولانا وار نوشتن. 

 

نادر ابراهیمی در این کتاب هم از ظلم و استبداد گفته است و داستان هایی غزل گونه را برای مخاطب فراهم کرده تا دریچه ای باشد به آنچه بر او و در درون او گذشته است.

 

- من دیگر باور ندارم که انسان، به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم قیام کند. راه حل ها، تکیه گاه ها و دستاویزها همه مُردابی هستند. آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست؛ بلکه ذات گنداب است.

- بگذار تا لحظه آخر هم دست و پایی بزنیم. خسته تر مردن، آسان تر مردن است.

- امروز مرا آزار می دهند

 و نمی دانند که این جان و تن

 آزار دیدن به خاطر سلامت تو را تا چه حد دوست می دارد.

 

* اولین کتابِ سال جدید، آن هم از نادر جان ابراهیمی سرآغاز خوبی می تواند باشد. :)

 

۱ نظر ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۰
مهدیه عباسیان