رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

دستش را خالی برد توی جیبش و پر درآورد. دستش را در دستهای کوچک من خالی کرد. چشم هایم به دست پر از بادامم بود که سرم را بوسید و مثل هربار گفت پیر شی الهی.

من را نشاند روی زانوهایش. سرش را چسباند به سرم و زل زدیم به چشم های هم. دستم را دراز کردم تا خال کنار چشمش را بگیرم، که قلقلک دادن را شروع کرد. او قلقلک می داد و من فارغ از هر چیز مستانه می خندیدم.

                                                                        ***

نگاهم به او خشک شده بود. روی تخت دراز کشیده بود و به سختی نفس می کشید. نگاهش که می کردم گذشته جلوی چشمم پر رنگ می شد. گذشته های دور. روزهایی که من دختر کوچکی بودم و او پدر بزرگی قوی. اما حالا پدر بزرگِ قویِ عزیزم، ضعیف شده بود، نحیف شده بود و رنجور و مریض و درد مند و من، کم طاقت برای دیدن او در این حالت روی تخت بیمارستان با چشم هایی گود رفته و رگ های پیشانی بیرون زده و دست هایی سرد. دست هایی به شدت سرد.

دلم آرام و قرار نداشت. هر نفس عمیقی که به جبران نفس های نیامده می کشید دلم خالی می شد. به بابا و اشک های توی چشم هایش که نگاه می کردم، قلبم از جا در می آمد. به عزیز با آن نگاه نگران که نگاه می کردم درونم تهی می شد. عزیز. عزیز. عزیز.

چند سالی هست که پدربزرگی که برای ما "باباجان" است مریض است. هر بار مادربزرگی که "عزیز" می نامیم اش، رو میکرد به ما و می گفت برای باباجونتون دعا کنید. اما اینبار جور دیگری بود. جوری عجیب. غیر قابل تحمل و شدیدا جگرسوز. این بار رو کرد به ما. با لبخندی عمیقاً غمگین، با چشم هایی مملو از اشک، با گردنی کج، با لحنی دردآور گفت برای شوهرم دعا کنید. وقتی دیگر نمی گوید باباجان، یعنی تنهایی را حس کرده. یعنی از تنهایی هراس دارد. یعنی ته دلش لرزیده. یعنی حق دارم کم طاقت باشم. یعنی حق داریم اشک هایمان را کیلو کیلو قورت دهیم و لبخندمان را بپاشیم توی صورتش و بگوییم چشم دعا می کنیم.

 

 

۲ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۴
مهدیه عباسیان

اشک چه پدیده ی عجیبی است. چه عکس العمل فیزیولوژیک تشخیص ناپذیری ست. دلم می گیرد اشک هایم سرازیر می شود. خسته می شوم، اشک ها می پاشند بیرون. نگران می شوم اشک ها می جوشند. ناراحت می شوم راهی برای خودنمایی پیدا می کنند. ذوق زده می شوم در چشم هایم می درخشند و گونه هایم را خیس می کنند. تحقیر می شوم سُر می خورند در درونم. مستاصل می شوم و در کسری از ثانیه کلِ وجودم را خیس می کنند. اشک ها چقدر عجیب اند. اشک ها چقدر غریب اند.

غده های اشکی خیال ِ خام اند. خیال خام ماهایی که یک عمر با درس خواندنمان فکر می کنیم میتوانیم همه چیز را تفسیر کنیم. لاکریمال گلند کجا بود. خوشحال که باشم اشک ها از ته قلبم منشأ می گیرند. نگران که باشم از تمام تمام سلول هایم. خسته که باشم از درون مغزم. ناراحت که باشم از جایی ناشناخته. هر بار از یک جا. هر بهانه و یک منشأ.

خواستن توانستن است شعاری بیش نیست. این حرف ها کجا بود؟ اشک ها را نمی شود فهمید. می خواهم ولی نمی توانم. نمی شود درکشان کرد. نمی شود زبانشان را فهمید و حالی شان کرد باید خویشتن دار باشند و همیشه و هر لحظه و به هر بهانه خودنمایی نکنند.

نمی شود که نمی شود که نمی شود...

 

 

۱ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۷
مهدیه عباسیان

عنوان: ناصر ارمنی
نویسنده: رضا امیرخانی

نـشر: کتاب نیستان
تعداد صفحات: 180
سال نشر: چاپ اول 1384- چاپ پانزدهم 1394

تنها مجموعه داستان نوشته شده توسط رضا امیرخانی عزیز که شامل داستان هایی گه گاه گنگ و گاه جذاب و نفس گیر است.

 

- تقاطع خیابان کارگر با خیابان آزادی، میدان انقلاب است. کارگر که به آزادی می رسد، انقلاب می شود. انگار این جمله از میان دو لب یک جامعه شناس گفته شده است.

- در هیچ فرهنگی فاصله ظفر تا پیروزی این قدر زیاد نیست. ظفر در شمال تهران است؛ حال آنکه پیروزی در شرق تهران است. کلی هوای آلوده باید ریه آدم را چرک کند تا از پیروزی به ظفر رسید، اما در فرهنگ عمید یا معین که دیروز دست بغل دستی ام در اتوبوس بود، دقیقا جلوی ظفر نوشته بود پیروزی.

 

* خواندن بعضی داستان ها حوصله سربر بود و بعضی دیگر شگفت آور.

* با وجود لذتی که از خواندن این کتاب بردم اما رمان های رضا امیرخانی کجا و داستان های کوتاهش کجا...

 

 

 

۰ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۱
مهدیه عباسیان

آمد و نشست روی صندلی کنار من. متوجه اش نشدم. سرم پایین بود و سرگرم گوشی و چک کردن پیام ها بودم. اول دستش توجهم را جلب کرد. دست سراسر پر از انگشترهای عجیب و غریب اش. در هر چهار انگشت دست چپش انگشترهایی بزرگ و به شدت عجیب بود. سرم را برگرداندم تا چهره اش را هم ببینم. با دیدنش جا خوردم. حس کردم یک پسر کنارم نشسته و چند دقیقه است به دست سمت راستم لم داده. قطار آمد. همگی سوار قطار به شدت پر شدیم. روبه روی من ایستاد. در چشم هایش هیچ حسی دیده نمی شد. با تمام دخترانی که پسرگونه لباس می پوشند، فرق داشت. هیچ گونه دخترانگی در او نبود. موهایش را کوتاه و بلند، نامنظم کوتاه ِکوتاه کرده بود. شلوار جین گشادی تنش بود با بلوزی آبی و کلاهی قرمز روی موهای بسیار کوتاهش. هیچ تفاوتی با یک پسر نداشت. هیچ تفاوتی. اگر زیر چشم های سرد و بی روحش مداد مشکی نکشیده بود، اگر گوش های فاقد سوراخش را با گوشواره های ساده ی مگنتی زینت نداده بود، می شد خودِ خودِ یک پسر.

در تمام راه زل زدم به او. ناخواسته. چیزی رنجمم می داد. چیزی که نمی دانم چه بود. خسته بود. بی روح. سرد. بی تفاوت. و این حجم از بی تفاوتی و عجیب بودن، برایم غریب بود. دلم برایش می سوخت. هیچ از او نمی دانستم ولی می سوخت. دلم هم برای او، هم برای سایر دختران مثل او که به هر دلیل دخترانگی را دوست ندارند یا مجبور می شوند دوست نداشته باشند، عجیب می سوخت.

 

 

۳ نظر ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۲۹
مهدیه عباسیان

عنوان: سه قصه
نویسنده: ایرج طهماسب
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ اول 1395

ایرج طهماسب همیشه ما را به یاد کلاه قرمزی و آقای مجری می اندازد. اما این کتاب ابعاد دیگری از او را به نمایش میگذارد تا جور دیگری او را بشناسیم و جور دیگری از حرفه ای بودنش لذت ببریم.

داستان های موجود در این کتاب هر کدام به شیوه ای خاص،  با موضوعی متفاوت و در بین سال های 60 تا 70 نوشته شده اند. داستان هایی که خواندنشان خالی از لطف نیست و به آدم می چسبد.

 

- وقتی دریچه های وهم بر انسان باز شود وای بر آن کس که جاهل باشد.

- همه می پندارند که تقدیر درها را به رویشان بسته است، اما خواهیم دانست که درها را خود به روی خود بسته ایم.

 

 

 

۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۳
مهدیه عباسیان

توی تاکسی نشسته ام. هر جور که فکر می کنم، آهنگی که در حال پخش است به ظاهر راننده نمی آید. چقدر سلیقه اش به این روزهای سرتاسر سرد و یخ زده، به ما مسافرهای خسته و توی فکر و حتی به خودش و آن قیافه بسیار جدی نمی آید. خواننده از پاره کردن عکس ها و نامه ها و فکر چاره کردن می گوید. روی صندلی عقب سمت راست نشسته ام. سه مسافر دیگر هم به گمانم مثل من خسته اند و شاید یخ زده. همه بی حسیم. همه نشسته ایم و بدون توجه به پنجره، بدون توجه به عظمت زیبای غیر قابل باوری که برف برایمان به وجود آورده است، به روبه رو، به هیچ زل زده ایم و در خودمان و افکارمان و ناشناخته هایمان غرقیم.

آهنگ انگار روی تکرار است. خواننده همچنان شاد ِ شاد از مفاهیم تلخش می گوید. صدای ضبط زیادی بلند است. تحمل کردنم نمی آید. دلم می آید خم شوم به سمت جلو، بزنم روی شانه ی راننده ی جدی و بگویم جانِ من، محض رضای خدا قطع کن این آهنگ لج درآور را که برای بار هزارم در حال تکرار شدن است. اما به جایش سرم را کج می کنم به سمت راست و خودم را با درخت های سنگین شده با برف سرگرم  می کنم و در درون حرص می خورم.

راننده ضبط را خاموش می کند و رادیو را روشن. تعجب می کنم. و حتی شک، که نکند روی شانه اش زده ام و از او این کار را خواسته ام.

یک برنامه زنده اجتماعی در حال پخش است. با موضوع فداکاری. همه تماس می گیرند و از فداکاری هایشان می گویند. و مجری با صدای پر انرژی اش به به و چه چه می کند و فداکاری را تبلیغ .

زنی می گوید همسرش مریض است و با فداکاری دارد با او زندگی می کند. مردی می گوید زنم که به دانشگاه می رود فداکاری می کنم و بچه را نگه می دارم. دختری می گوید مادرم که مسافرت بود فداکاری می کردم و غذا درست می کردم.

حالم از وجود این همه آدم خود فداکار اِنگار، بد می شود. نگه داشتن بچه خود آدم فداکاری است؟ شوهر آدم مریض شود و آدم زندگی کند فداکاری است؟ من ِ دختر توی زندگی یک بشقاب را از این ور بگذارم آن ور، فداکاری است؟ بنشینم با برادرم درس کار کنم فداکاری است؟

دلم خواست تماس بگیرم و بگویم اگر این ها فداکاری است که هم ما خیلی کوچکیم و هم فداکاری هایمان خیلی مشمئزکننده. دلم خواست دوباره خم شوم به سمت جلو و بزنم روی شانه راننده جدی و خواهش کنم بگذارد خواننده باز هم شادشاد از فک چاره کردنش بگوید و خلاص کند مرا از دست مردمانی که مسئولیت پذیری را نمی شناسند، ندیده اند و به اشتباه فداکاری می نامندش...

 


 

۴ نظر ۱۲ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۷
مهدیه عباسیان

از توی خانه بودن و بیرون را ندیدن خوشم نمی آید. نه. باید بگویم از توی خانه بودن و بیرون را ندیدن قبل از بودن تو خوشم نمی آمد. امروز از صبح توی خانه ام. آسمان را ندیده ام. اما از هوای دلبرانه و نوری که  از پنجره روی گلدان هایمان می پاشد، معلوم است که زمستانمان همچنان بهار است.

امروز فهمیدم از توی خانه بودن خوشم هم می آید. بنشینم کتاب بخوانم، درس بخوانم، جمع و جور کنم و پر از انرژی شوم برای آمدنت. ذره ذره ی وجودم را بچکانم در غذایی که روی گاز در حال آماده شدن است و منتظر صدای ایستادنت پشت در شوم و مثل هر روز پر از ذوق، پر از شوق، پر از شور زل بزنم به در تا باز شود.

 

۱ نظر ۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۶
مهدیه عباسیان