رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۵/۱۸
    :)

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

نمی‌دانم تا به حال در مورد بیوتروریسم چیزی شنیده‌اید یا نه. اما این را می‌دانم و مطمئنم که داغ بودن چنین بحثی و جلب کردن توجه تمام اساتید، دانشگاه‌ها و دانشگاهیان نشان از مهم، جدی و پرخطر بودن آنچه دارد که ناخواسته درون آن قرار گرفته‌ایم یا ناخواسته درون آن قرارمان داده‌اند!

وقتی در جریان چنین مسائلی قرار می‌گیری و وقتی که حتی درس و مشقت هم با آنچه که می‌فهمی در یک راستا است و وقتی که بیشتر به عمق فاجعه پی می‌بری، می‌شوی یکی مانند دکتر علی کرمی و با آب و تاب فراوان، با حرص و خواهش، با دل‌سوزی و التماس از همه می‌خواهی تا حتی شده به اندازه‌ی سر سوزنی در این مورد بیشتر بدانند، بیشتر مراقبت کنند و در جهت آگاهی سایرین بیشتر بکوشند...

دکتر کرمی نقدی نوشته است بر کتاب Altered Genes, Twisted Truth. آن را بخوانید و کمی بیشتر در مورد این موضوع بسیار مهم و حیاتی بدانید...

دریافت

 

 

۱۲ نظر ۳۱ تیر ۹۵ ، ۱۵:۴۲
مهدیه عباسیان

جایی به نام تاماساکو

عنوان: جایی به نام تاماساکو
نویسنده: فلامک جنیدی

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 88
سال نشر: چاپ اول 1390

کتاب را که دستت می‌گیری و شروع می‌کنی به خواندن، اولین چیزی که تو را شگفت‌زده می‌کند این است که آیا واقعا همین فلامک جنیدی خودمان است که این داستان‌ها را نوشته؟ داستان به داستان که پیش می‌روی، از گوشواره‌هایی با نگین فیروزه گرفته، تا جای خوشِ قاب عکس‌ها روی دیوار، همه‌شان هستند، جومپا لاهیری، سام شپارد، رضا قاسمی و بقیه، مراقبت از خود در برابر چیزهای آسیب‌رسان، چیزی از قلم نیافتاده؟، گربه‌های شهر من هر روز زیادتر می‌شوند و جایی به نام تاماساکو همان‌طور که سیر تکاملی داستان‌ها و فضاپردازی‌ خودنمایی می‌کند، فضای به شدت مدرن، رخوت، افسردگی و درماندگی زنان (که محور اصلی کتاب هستند) و فضاهای بسته‌ای که حس خفگی را به تو القا می کنند، دلت را می زند.

 

- این روزها خیلی می‌خوابید. دوست نداشت این اندازه بخوابد، ولی خیلی چیزهای دیگری هم بود که دوست نداشت. از پس آن‌ها هم بر نمی‌آمد. پس چرا بی خود بند این یکی شود.

 

* داستان‌های "مراقب از خود در برابر چیزهای آسیب‌رسان" و "گربه‌های شهر من هر روز زیادتر می‌شوند"، را دوست داشتم.

 

 

۲ نظر ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۷:۰۷
مهدیه عباسیان

آرام و قرار ندارم که ندارم. نه می‌توانم درس بخوانم، نه درست و درمان امتحان بدهم. نه توی جلسه حواسم هست و جواب سوال‌های استاد را دقیق می‌دهم. نه یادم می‌ماند که برای چی بیرون رفته‌ام. هی می‌نشینم و فکر می‌کنم. به چی؟ خودم هم نمی‌دانم. به هیچ. ذهنم را خلأ پر کرده. نه می‌دانم مشکلم چیست، نه می‌دانم آیا اصلا مشکلی هست؟ بی‌قراری‌ام بیشتر می‌شود. روز به روز. لحظه به لحظه. نفس به نفس. دوام آوردن مشکل می‌شود. پناه می‌برم به راه رفتن. از این خیابان به آن خیابان. از این منطقه به آن منطقه. درست نمی‌شود که نمی‌شود. از این طبقه به آن طبقه. از این اتاق به آن اتاق. می گویم و می‌خندم و ریسه می‌روم. می‌شورم و می‌پزم و مرتب می‌کنم. نمی‌شود. تلفن را برمی‌دارم و شماره آن‌کس را می‌گیرم که نگفته و ندیده همه چیز را می‌فهمد. حرف می‌زنیم ولی این‌بار از چارچوب احوال‌پرسی به درد نخور کلیشه‌ای بیرون نمی‌زنیم. او منتظر است تا من بگویم و من منتظر، تا نگفتنی‌ها را نگفته بفهمد. می‌فهمد و به رویم نمی‌آورد. من ولی دنبال راهی برای به رو آوردن‌ام. راهی برای فهمیدن اینکه چه مرگم است؟ چرا این‌قدر راحت و باور نکردنی قید لحظه‌هایی را که با چنگ و دندان به دست آورده‌ام ، می‌زنم؟ دنبال گزینه‌ی دیگری می‌گردم. می‌روم بست می‌نشینم کنار یار قدیمی. زل میزنم در چشم‌هایش. او هم دست کمی از من ندارد. بی‌قراری‌ام را که هر لحظه یک جور خاص خودنمایی می‌کند، مخفی می‌کنم و سعی می‌کنم آرامش اندکی که جواب‌گوی طوفان شدید درونم نیست را به او منتقل کنم. تهی‌تر از قبل بر‌می‌گردم به خانه اول. وقتی همه خوابند، دست به قلم می‌شوم و می‌نویسم و می‌نویسم. آن‌قدر می‌نویسم و خط می‌زنم، می‌نویسم و پاره می‌کنم که دستگیرم می‌شود قضیه از چه قرار است. خودم برای خودم رو می‌شوم. خودِ خسته‌ی تنهای منتظرِ لعنتی‌ام. دست به دامن خدا می‌شوم. که حالا که می‌دانم چرا بی‌قرارم، بیا آرامم کن. بیا و با من راه بیا. بیا و برای جبران تمام نه گفتن‌ها، تمام نمی‌شود گفتن‌ها، یک بار هم که شده، برای خاطر من رنجور ِ افسرده‌ی درونم، با من همراه شو. خدا می‌شنود ولی او هم کاری نمی‌کند. او هم می‌نشیند و دست روی دست می‌گذارد تا بی‌قرارتر شوم. و بی‌قرارتر می‌شوم.

نمی‌دانم از آخرین باری که گریه کرده‌ام چند روز گذشته است. بیست روز. سی روز. دو ماه. فقط این را می‌دانم که چشمه‌های همیشه خروشانم خشکیده‌اند و نمی‌توانم از آن قطره‌های شور اعجاب‌آور برای آرام شدن کمک بگیرم. ماه رمضان می‌آید. دستم به هیچ‌جا بند نیست. دست به دامان خدا می‌مانم. روزه می‌گیرم و بی‌کلام با خدا حرف می‌زنم. خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم، اصرار می‌کنم تا فراهم کند آنچه را که می‌خواهم. احساس می‌کنم دلش برایم می‌سوزد. احساس می‌کنم از بی‌قراری‌ام بی‌قرار شده و با چشم‌هایی پر اشک دائم نگاهم می‌کند. نگاهم می‌کند و من از نگاهش آرام‌تر می‌شوم. از این که کسی هست که بداند در درونم چه خبر است، چه دردی می‌کشم، بداند که من نخواستم که اینجا باشم ولی هستم، حالم بهتر می‌شود. شب‌‌های قدر نزدیک‌اند. مامان می‌گوید خیلی دعا کن. از خدا بهترین‌ها را بخواه. اما بهترین‌ها از نظر من فقط یک چیز است. من همان را می‌خواهم. هر شب برایم شب قدر می‌شود. هر شب می‌نشینم و از خدا بهترین را می‌خواهم و می‌خواهم. و کم‌کم بی‌حس  می‌شوم. هیچ حسی ندارم. نه نگران می‌شوم، نه غصه می‌خورم، نه چیزی واقعا ناراحتم می‌کند و نه اتفاقی از درون خوشحالم. چیزی در درونم یخ زده است که نمی‌گذارد هیچ چیزی را حس کنم.

بار سفر ‌می‌بندم و راهی ترمینال ‌می‌شوم. توی اتوبوس می‌نشینم. همسفرم یک پیرزن خوش‌صحبت است. شروع می‌کند به حرف زدن در مورد اوضاع نابه‌سامان جامعه. می‌گوید تو که درس‌خوانده‌ای به نظرت چه باید کرد؟ می‌خواهم بگویم منِ درس خوانده مثل چی در اوضاع نابه‌سامان درونم گیر کرده‌‌ام مادر جان. ولی به جایش، سری تکان می‌دهم و می‌گویم چی بگم؟

نگاهم می‌کند و می‌گوید چه می‌شود گفت؟ نگاه کن. هیچ کس روزه نیست. ببین. دیدی؟ یک ساعت تا افطار مونده. خب صبر کن اون وامونده را یک ساعت دیگه بخور.

یک ساعت با صحبت‌ها و غرغرهای پیرزن می‌گذرد. دو تا شکلات از توی کیفش درمی‌آورد، یکی‌اش را به من می‌دهد و  قبول باشه می‌گوید. برای افطار چیزی همراهش نیست. دو تا ساندویچ کوچک کوکو دارم. یکی‌اش را به او می‌دهم. صمیمی‌تر می‌شود. از خودش می‌گوید و بچه‌ها و نوه‌هایش و افطار می‌کنیم. سرش را تکیه می‌دهد به پنجره و چشم‌هایش را می‌بندد. انگار که خوابیده. چند دقیقه‌ای صبر می‌کنم. تکان که نمی‌خورد از خوابیدنش مطمئن می‌شوم و هندزفری را از توی کیفم در‌ می‌آورم و پناه می‌برم به موسیقی. سرم را تکیه می‌دهم به صندلی و چشمانم را می‌بندم. معلقم. در اتوبوس. در جاده. در آهنگی که پخش می‌شود، در خودِ نابه‌سامانم و خواب و بیداری. پیرزن به کتفم می‌زند و صدایم می‌کند. پلک‌هایم آن‌قدر سنگین‌اند که بازکردنشان محال است. دوباره صدایم می‌کند و می‌گوید کارت دارم. تمام انرژی‌ام را جمع می‌کنم درون پلک‌هایم و نصفه و نیمه بازشان می‌کنم. یک تسبیح گرفته جلویم و می‌گوید بگیرش. تسبیح را می‌گیرم و نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زند و می‌گوید صد بار این ذکری که می‌گم رو بگو و بعد از خدا همون چیزی که تو ذهنت هست رو بخواه. بعد از صدبار این‌طوری صداش کردن، نه نمی‌گه و صاف همون چیزی که می‌خوای رو می‌ذاره تو دامنت.

هندزفری را از زیر روسری بیرون می‌کشم و به تسبیح نگاه می‌کنم. ذکر می‌گویم و ذکر می‌گویم. هر دانه تسبیح را که می اندازم پایین، هر باری که ذکر می‌گویم، یک بار به آنچه که در انتها از خدا خواهم خواست، فکر می‌کنم. از آنچه می‌خواهم مطمئنم. مطمئن ِمطمئن. به دانه‌ی آخر می‌رسم. چشم‌هایم را می‌بندم تا آن را از خدا بخواهم. ولی ... ولی نمی‌توانم. دیگر نمی‌خواهم‌اش. نمی‌دانم چه بخواهم. باورم نمی‌شود. فکر می‌کنم. با خودم کلنجار می‌روم. سر خودم داد می‌زنم که بخواه آن لعنتی را. ولی زور که نیست. نمی‌توانم بخواهم‌اش و از این نتوانستن هم مطمئنم.

از خدا می‌خواهم هرآنچه که مشغولم کرده است را از دلم بیرون کند. همین. و هنوز جمله‌ام تمام نشده است که حسی خوب در تمام وجودم گسترش می‌یابد و آرام می‌شوم.

 

 

 

۷ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۱۶:۲۷
مهدیه عباسیان

فریبا وفی

به یکی از دوستان قول داده بودم که حتما یک روز در انقلاب‌گردی همراهی‌اش کنم. نزدیک شدن وعده‌ی دیدار را به فال نیک گرفتم تا خودم را به یکی دو جلد کتاب مهمان کنم. در کتاب فروشی که بودم، ناگهان با بی‌باد، بی‌پارو مواجه شدم. هرچند که عقیده دارم وفی رمان‌نویس بهتری است اما هرچه با خودم کلنجار رفتم نتوانستم قید جدیدترین کتابش را، حتی اگر مجموعه داستان باشد، بزنم. این کتاب را هم روی چند کتاب‌ دیگری که مدت‌ها ذهنم را برای خواندنشان صابون زده بودم، گذاشتم و به صندوق رفتم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. دوباره سراغ قفسه کتاب‌ها رفتم و اولین کتاب وفی را با هدف مقایسه بین نوشته‌هایی که بیست سال فاصله بین‌شان است، به کتاب‌های انتخابی‌ام اضافه کردم.

 در عمق صحنه

عنوان: در عمق صحنه
نویسنده: فریبا وفی

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 92
سال نشر: چاپ اول 1375- چاپ پنجم 1390

در عمق صحنه اولین مجموعه داستان فریبا وفی است. شامل 14 داستان کوتاه، که طبق معمول درون‌مایه اکثر آن‌ها آنچه که بر زنان و در درونشان می‌گذرد، می‌باشد. داستان اول (مادرم پشت شیشه) تعلیق لازم برای داستان‌های دیگر را ایجاد می‌کند. طوری‌که بی‌درنگ و بی‌شک سراغ داستان‌های بعد می‌روی و احساس می‌کنی "مجموعه داستان" روی جلد فقط راهی برای گمراه کردن خواننده بوده است. چون هرچه جلوتر می‌روی شخصیت‌ها پازل‌وار یکدیگر را تکمیل می‌کنند و تصویر جامع‌تر و کامل‌تری از آنچه که می‌خوانی برایت فراهم می‌کنند. اما این سیر صعودی در تمام کتاب ادامه نمی‌یابد. در بعضی از داستان‌ها نوع نگارش، جملات و محتوا نه تنها روند نزولی پیدا می‌کنند، بلکه به گونه‌ای فرساینده باعث می‌شوند که کتاب را کنار بگذاری و با خودت فکر کنی نشر چشمه و این داستان‌ها؟! ولی توجه بیشتر به اولین اثر یک نویسنده و بیست سالِ پیش، باعث می‌شود دوباره سراغ کتاب بروی و با ترفندهایی مثل اینکه تا این کتاب تمام نشود، خبری از کتاب‌های دیگر نیست، آن را به انتها برسانی.

به طور خلاصه می توان گفت که وفی در اولین کتابش گذری به عمق صحنه‌ی زندگی افرادی (اکثرا زنانی) زده است که جبر زندگی و عکس‌العمل‌های نادرست، آن‌ها را به نارضایتیِ حال و عکس‌العمل‌های نادرست‌تر سوق داده است.

 

- به آبجی اشرف گفتم می‌رم خونه کتابامو بیارم. بهش دروغ گفتم. اگه می‌گفتم میخوام عکسای مامانو از تو آلبوم وردارم نمی‌ذاشت. دهنشو کج می‌کرد و یه چیزی هم بهم می‌گفت. آخه مامان من زن بابای اونه. از وقتی هم مامان افتاده اون تو، چشم دیدنشو نداره. (صفحه 7)

 


بی باد بی پارو

عنوان: بی‌باد، بی‌پارو
نویسنده: فریبا وفی

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 135
سال نشر: چاپ اول 1395

جدیدترین اثر وفی شامل 12 داستان کوتاه است، که به طرز جالبی اشتراکات زیادی با اولین کتاب او دارد. رد پای زنانی که به کهولت رسیده‌اند در بین داستان‌های این کتاب هم دیده می‌شود. در دل داستان‌ها، منشأ ترس‌ها، ناکامی‌ها و تقلای عجیب و گه‌گاه غریب شخصیت‌ها برای غلبه بر روند رو به زوال زندگی به خوبی به تصویر کشیده شده است. شخصیت‌هایی که مثل همیشه بیشتر با خودشان حرف می‌زنند و با وجود گرفتار بودن در دام روزمرگی‌ها، دنبال راهی برای نجات‌اند. باز هم می‌گویم که به نظرم رمان‌های وفی صدها پله بالاتر از داستان‌های او هستند ولی وقتی این کتاب را، بعد از در عمق صحنه، دستت می‌گیری خیالت راهت می‌شود که این خود ِ خود وفی است. انگار که در کتاب اولش کسی دیگر دست‌نوشته‌های خودش را با نام او در معرض دید همگان گذاشته بود. جمله‌بندی‌ها، نوع بیان مفاهیم، نوع آغاز و پایان داستان‌ها نه تنها پختگی بیست ساله، که قوام آمدن نوشته‌هایش را هم به رخ می‌کشد.

 

- من و مادرم از آن‌هایی نبودیم که به هر بهانه بپرند بغل هم و دم‌به‌دقیقه قربان صدقه‌ی هم بروند. خانم صدری سر در نمی‌آورد.

" پس از کجا می‌فهمید که چقدر به هم محبت دارید؟ یه مثقال یا یه انبار"

"خُب، از رفتارمون."

"شما که مهمترین رفتارو از رابطه‌تون حذف کردید."

بعد هم از انواع محبت گفت. محبت لمسی، کلامی و چشمی.

" بیان عشق به اندازه خود عشق مهمه. آدما به بیان کردن و بیان شدن احتیاج دارند." (صفحه 45)

- دو هفته پیش بچه‌های مدرسه داشتند شعری رو به آواز می‌خوندند. برای جشن آخر سال تمرین می‌کردند. شاعر با آواز می ‌پرسید کی می‌تونه قایق بادی رو برونه بی‌باد، کی می‌تونه قایق پارویی رو جلو ببره بی‌پارو. خود شاعر جواب می‌داد من نمی‌تونم، نه من و نه کس دیگه‌ای که از دوست جدا بشه. یک دفعه وسط شعر اشکم سرازیر شد. بچه‌ها وقتی دیدند گریه می‌کنم دیگه نخوندند. (صفحه 57)

- طاقت نمی‌آورم. زنگ می‌زنم. شمسی گوشی را بر می‌دارد.

"سوگل بیرونه آره؟" جواب نمی‌دهد.

"هنوز نیومده؟"

از صداش پیداست کلافه است. "چیزی بهت گفته؟"

"نه."

"پس از کجا می‌دونی؟"

می‌خواهم بگویم مرده‌شور این وابستگی را ببرد که وقتی یکی درد دارد آن یکی هم دارد. یکی بدبختی دارد آن یکی حتی بدبخت‌تر است و آب خوش از گلویش پایین نمی‌رود. کابوس شما کابوس منم هست. دیوانگی‌تان مال منم هست. چه طور می‌توانم بخوابم؟ اما زود خودم را جمع و جور می‌کنم...

"نگران شدم، همینجوری" (صفحه 91)

 

 

۳ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۵:۱۱
مهدیه عباسیان

1

نامه‌ی 47 ام نهج‌البلاغه، شرح وصیت‌نامه‌ی امام علی است به فرزندانش. نامه با این جمله آغاز می‌شود: "شما را به ترس از خدا سفارش می‌کنم."

بار اولی که این نامه را خواندم، از کنار این جمله رد شدم و جلو رفتم. ولی وقتی چند خط پایین‌تر دوباره با همین سفارش مواجه شدم، نتوانستم بیشتر پیش بروم. همیشه با مفهوم ترس مشکل داشتم. ترس؟ خوف؟ کدام؟ به چه معنا؟ با چه هدفی؟ بر چه اساسی؟

نهج‌البلاغه را کنار گذاشتم و سعی کردم تمام آنچه که از ترس و خوف می‌دانم را به یاد بیاورم. به نتیجه‌ی خاصی نرسیدن باعث شد برای پی بردن به تفاوت‌ها دست به دامن گوگل شوم و با سایر واژگان مشابه آشنا شوم.

 

1. «خَوف»: زمانی که انسان با یک ضرری که مشکوک بوده و به جهت نشانه هایی گمان به واقع شدن آن در آینده وجود دارد، روبرو شود، اضطراب پیدا کرده و آرامش خود را از دست می دهد که به این حالت خوف می گویند.

2. «حَذَر»: یعنی پرهیز و دورى کردن از چیز ترسناک و هراس آور. با مراجعه به موارد استعمال این واژه خواهیم دید که به معناى ترس نیست، بلکه به معناى پرهیز و احتیاط از خطر آینده است.

3. «رَهب»: اگر همان ترسی که در خوف گفته شد، ادامه پیدا کرد و استمرار داشت، به آن رهب گفته می شود. از این رو، به کسی که این حالت خوف را در خود تداوم می بخشد، «راهب» گویند.

4. «فَزَع»: اگر ترس و آثار آن در انسان به طور ناگهانی ایجاد شده و فرد نتواند آن را تحمّل کند، این حالت را فَزَع می نامند که نوعی بی تابی است.

5. «خَشیَت»: مراقبت و نگهداری نفس به همراه خوف و ترس را خشیت نامند. به بیان دیگر؛ خشیت ترسی است که با تعظیم و بزرگداشت چیزى همراه است و بیشتر این حالت از راه علم و آگاهى نسبت به چیزى که از آن خشیت و بیم هست، حاصل مى ‏شود. در برابر خشیت اهمال کاری، غفلت و بی مبالاتی است.

6. «وَجَل»؛ یعنى شعور و درک ترس و خوف‏. به دیگر سخن؛ وجل، حالت و احساسی است در انسان بر خلاف طُمأنینه و آرامش نفس که قلب انسان به غَلَیان می افتد و آرامش خود را از دست می دهد. هر چند وجل به معنای خوف نیست، اما در مفهوم با هم شبیه اند؛ زیرا هر دو موجب اضطراب می شوند و استفاده از وجل در مورد ترس استعاره است.

7. «رَوع»: ترس سبک و خفیفی است که بر قلب چیره می شود، روع می گویند؛ خواه این که این حالت در اثر فزع و بی تابی باشد و یا این که به جهت شگفتی در جمال و کمال باشد.

8. «شَفق»: معنای این واژه، روشنائى آخر روز است که به هنگام غروب خورشید با تاریکى شب مخلوط مى ‏شود. همچنین به معناى یک نوع توجه و علاقه و عنایتى است که با خوف همراه باشد. چرا که شخص مشفق آن چیزى را که از آن مى‏ ترسد در بیشتر مواقع، او را دوست هم دارد. نکته دیگر این که: هر گاه کلمه «مشفق» به وسیله «مِن» به متعدى شود معناى خوف در آن ظاهرتر است، امّا هر گاه به وسیله «فى» متعدّى گردد، معناى علاقه و عنایت در آن بیشتر خواهد بود.

دوباره سراغ کتاب رفتم ولی این بار متن عربی را خواندم. أُوصِیکُمَا بِتَقْوَى اللهِ...

تقوا، ترس معنا شده بود. همیشه وقتی بخشی از نهج‌البلاغه را می خواندم و احساس می‌کردم برای فهم آن نیاز دارم چندبار دیگر متن را بخوانم، در دلم به مردم آن زمان برای همراه نبودن با امام علی و نفهمیدن آنچه که می‌گوید حق می‌دادم. ولی بعد از خواندن متن عربی (با اطلاعات بسیار دست و پا شکسته ی در حد ذهب، ذهبا، ذهبوا) به این نتیجه رسیدم که زبان عربی چقدر گویاست و تمامی ترجمه‌ها، حتی اگر توسط بهترین‌ها انجام شده باشند، چقدر ناتوان.

* اخیرا نکات جالبی در مورد مفهوم تقوا یاد گرفته‌ام که در اولین فرصت، اشاره‌ی کوچکی به آن‌ها خواهم کرد.

 

2

امام علی (ع) فرزندان، خاندان و تمام کسانی را که این وصیت به آن‌ها می‌رسد را سفارش می‌کند به:

- اندوهگین نبودن به خاطر آنچه که از دست می‌دهند

- روی گرداندن از دنیاپرستی

- یاور ستمدیده‌ها و دشمن ستمگران بودن

- تقوا پیشه کردن

- نظم در امور

- ایجاد صلح و آشتی میان مردم

- رعایت حق یتیمان

- خوشرفتاری با همسایگان

- عمل به دستورات قرآن

- جهاد در راه خدا. با اموال، جان و زبان

- نماز

- پیوستن با یکدیگر

- بخشش همدیگر

- امربه معروف و نهی از منکر

- رعایت مقررات در قصاص

 

* نکته جالب 1: وصیت کردن به منظم بودن!

** ن‌ج2: پیامبر فرموده‌اند: اصلاح دادن بین مردم، از نماز و روزه یک سال برتر است.

*** ن‌ج3: در بخشی از وصیت‌نامه آمده است که ترک امر به معروف و نهی از منکر باعث می‌شود هرچه خدا را بخوانید جواب ندهد!

 

 

۲ نظر ۱۳ تیر ۹۵ ، ۰۸:۲۳
مهدیه عباسیان

1

بیرون می‌آیم و در را می‌بندم. همان‌طور که به در زل زده‌ام، در باز می‌شود و الهام بیرون می‌آید. مثلاً زودتر بیرون آمده بودم تا با او روبه‌رو نشوم. با خنده نگاهم می‌کند و می‌گوید «قیافشو!». فقط نگاهش می‌کنم. جدی می‌شود و می‌گوید «می‌دونم چه حسی داری، ولی تصمیمِ درست برای هرکس یه چیزه. خودتو سرزنش نکن.» به زور لبخند بی‌حالی می‌زنم و خداحافظی می‌کنم. ‌ساعت دوی ظهر است و هوا به شدت گرم. هیچ چیز خاصی را نمی‌توانم حس کنم. انگار دارم خواب می‌بینم. انگار روی همه چیز غبار نشسته و دنیای من را امروز کدر کرده است. هیچ حسی ندارم. هیچ حسی...

ماه رمضان است. روزه‌ام و خیلی خسته. اگر حالم خوب بود توی دلم کلی به اجبار برای مقنعه پوشیدن غر می‌زدم و سریع‌ترین راه را برای رسیدن به خانه انتخاب می‌کردم. ولی امروز اصلاً حالم خوب نیست. چند روزی می‌شود که وارد دنیای جدیدی از احساسات و واقعیات شده‌ام. احساسات و واقعیاتی که گیجم کرده‌اند و باعث شده‌اند تا افکار زیادی به ذهنم حمله‌ور شوند و از من، منی ناشناخته بسازند.

تصمیم می‌گیرم تا خانه پیاده بروم. بدون توجه به گرما، بدون توجه به تشنگی. فقط دنبال یک راه برای آرام شدنم. راه می‌روم و فکر می‌کنم،  دنیایم کدرتر می‌شود. راه می‌روم و فکر می‌کنم، دنیای اطرافم محو می‌شود. راه می‌روم و فکر می‌کنم، در افکارم غرق می‌شوم...

شاید اینجا بودن و مملو از این حس ناشناخته بودنم به خاطر لجبازی باشد. به طالع بینی‌ها اعتقادی ندارم ولی اکثر افراد قبول دارند که شهریوری‌ها آدم‌هایی لجباز هستند و من هم یک شهریوری‌ام. یک شهریوری که ناخودآگاه در جواب تمام درخواست‌ها، مهربانانه از جان مایه می‌گذارد و در جواب تمام بایدها و دستورها،  لجبازانه می‌جنگد. شاید اینجا بودنم واقعا نتیجه‌ی لجبازی باشد با تمام کسانی که گفتند نمی‌توانم!

بعد از مدت‌ها دنبال کار بودن و بعد از ماه‌ها در لیست انتظار بودن، چند روز پیش از شیرخوارگاه بهم زنگ زدند تا برای مصاحبه آنجا بروم. الهام، یکی از دوستان قدیمی و بزرگترم که خودش سال‌ها در شیرخوارگاه کار می‌کرد پیشنهاد این کار را به من داد. مامان مخالف بود. از همان روز اول که اسم بهزیستی و شیرخوارگاه را آوردم گفت نمی توانی! گفت تو مال این حرف‌ها نیستی. گفت تو با الهام فرق داری و چند نفر دیگر را هم در این نمی‌توانی گفتن‌ها با خود همراه کرد. اما مرغ من فقط یک پا داشت. من می‌خواستم هرطور شده به شیرخوارگاه بروم. هم از روزمره‌گی خسته بودم و هم دیوانه‌وار عاشق بچه‌ها. و این کار فرصت خوبی برای فرار از یکنواختی و ورود به دنیای به این موجودات دوست‌داشتنی بود.

برای مصاحبه به شیرخوارگاه رفتم. به عنوان مربی نوپایان. اداره کردن هفت- هشت تا بچه با همراهی یک کمک مربی. هر کاری که از دستم بر می‌آمد کردم تا از من خوششان بیاید. تمام مطالعاتم در زمینه‌ی آموزش کودکان و روانشناسی کودک را، به همراه پیشنهاداتم برای برخورد با کودکان توضیح دادم و موفق شدم. مدیر شیرخوارگاه، خانم عامری که زنی لاغر اندام، جوان و جدی بود به من گفت که اطلاعاتم برای شروع عالیست، می‌توانم از فردا و تنها با پنج روز کارآموزی کارم را شروع کنم.

اما خوشحال نشدم. می‌دانستم مخالفت خانواده همچنان ادامه دارد. ساعات کاری نامناسب و چرخشی، شیفت شب، دور بودن مسیر و حقوق کم هر کدام به تنهایی دلایل خوبی برای مخالفت بودند و این کار همه‌ی آن‌ها را با هم داشت.

علی‌رغم تمام مخالفت‌ها، پنج روز آموزشی شروع شد. ملاقات افراد متفرقه با بچه‌ها ممنوع بود و قبل از آن بچه‌ها را ندیده بودم. شیرخوارگاه یک ساختمان نه چندان بزرگ بود. یک اتاق برای نوزادان، یک اتاق برای نوپایان و بزرگ‌ترین اتاق برای بزرگ‌ها (بچه های بزرگ تر از پنج سال).  این سه اتاق در یک گوشه‌ی سالن بودند و آشپزخانه، اتاق رختکن مربیان و اتاق‌ِخالی (اتاقی برای تنبیه بچه ها) و دستشویی‌ها در گوشه‌های دیگر. خارج از این سالن، سالن دیگری هم وجود داشت، که به حیاط و اتاق بازی و دفتر شیرخوارگاه منتهی می‌شد.

 صبح اولین روز، از آن در که رَد شدم انگار وارد یک دنیای دیگر شده بودم. دنیایی که با تمام تصوراتم و تمام آنچه که در تلویزیون و اینترنت دیده بودم متفاوت بود. دنیایی با دغدغه‌های نو که به من اجازه‌ی همراه بردن دغدغه‌های شخصی‌ام را به آنجا نمی‌داد. همه در تکاپو بودند. مربیان شیفت جدید در رختکن در حال پوشیدن لباس فرم بودند. کمک مربی‌ها، بزرگ‌ها را برای رفتن به مهد آماده می‌کردند و نوپاها همچنان در تختشان بودند. همه حسابی سرگرم بودند و هیچ‌کس مرا نمی‌دید. انگار که نامرئی بودم. گوشه‌ی سالن ایستاده بودم و سعی می‌کردم شیفت‌های بعدی‌ام را از لیست روی برد پیدا کنم که الهام مثل همیشه خندان و پرانرژی رسید و من را به بقیه مربیان و اتاق نوپایان معرفی کرد و رفت.

فاطمه، ابوالفضل، معصومه، شکوفه، جلال، میثم، مهدیه، امیر و لیلا شدند دنیای جدید من. شکوفه کوچک‌ترین بود، دخترکی یک‌و‌نیم ساله، به شدت سفید که دائم دست مشت شده‌اش درون دهانش بود و امیر بزرگ‌ترین. دیدن آن‌ها دلهره‌ی خاصی را روانه‌ی وجودم کرد. من و نُه کودک؟ توضیح کمک مربی در مورد اینکه فقط امروز بنا بر دلایلی امیر، مهدیه و لیلا با بچه‌های نوپا هستند، خیلی آرامم کرد. بیشتر بچه‌ها هنوز در تختشان بودند و با دقت به من نگاه می‌کردند. ابوالفضل، پسری دو و نیم ساله و حسابی تپل و مُپل که شیطنت از چشم‌هایش می‌بارید، پرسید «تو کی هستی؟»

 من مات و مبهوت فقط نگاه می‌کردم. سؤال ابوالفضل ذهن بچه‌های دیگر راه هم تحریک کرد. همه مشتاق بودند بدانند من که هستم. کمک مربی من را خاله‌ی جدید معرفی کرد. همین. من با همین یک عبارت پذیرفته و وارد خانواده آن‌ها شدم. همین عبارت ساده برای بچه‌ها کافی بود.

«خاله! بیا من رو از تختم بذار پایین»

 «خاله! اسمت چیه؟»

«خاله! کی صبحانه می‌خوریم؟»

«خاله! چه بازی‌هایی بلدی؟»

«خاله! اول بیا پیش من »

در حین همراهی بچه‌ها و پرسیدن اسمشان و دوست شدن با آن‌ها، فقط به این فکر می‌کردم که خانواده این بچه ها فقط از چند «خاله» تشکیل شده است، آن هم خاله هایی شیفتی!

 

2

راه می‌روم و فکر می‌کنم، به نسبیت. به این که همه چیز نسبی است و نمی‌شود برای هیچ‌کدام از مفاهیم دنیا یک تعریف جامع ارائه داد. زیبایی، زشتی، مهربانی، ناراحتی و حتی خانواده. هر بار که هر کدام از بچه‌ها من را خاله صدا می‌کرد، این سوال در ذهنم شکل می‌گرفت که وقتی خاله را می‌توان با این همه احساس ادا کرد، پس مامان و بابا چه طور می‌شود؟

 بر اساس قوانین باید دوران آموزشی را همراه مربیان دیگر می‌بودم تا با وظایفم و نحوه‌ی کار آشنا می‌شدم. مربی اولین شیفت خانم سلیمانی بود که همه او را خاله مریم صدا می‌زدند. دختری مهربان که یک سال از من کوچک‌تر بود و با سفارش الهام با من زودتر از معمول صمیمی شده بود. آن‌قدر در افکارم فرو رفته بودم که خاله مریم بهم گفت: «این چه قیافه‌ایه؟ خودتو کنترل کن. دارن با دوربین می‌بیننت. می‌دونستی؟»

دو ساعتی طول کشید تا شرایط را هضم کنم. بارها در ذهنم از خودم خواهش کردم که الآن به هیچ‌ چیز فکر نکند، بارها خودم را تشویق کردم تا قوی باشد و بی خیال، اما نمی‌شد. در نتیجه، تنها راه برای غلبه بر صدای بلندی که در ذهنم مدام با من حرف می‌زد، معکوس عمل کردن بود. یعنی تظاهر به شادی، شلوغ کردن و بازی کردن پر سر و صدا با بچه‌ها.

بچه‌ها پیشنهاد توپ‌ بازی دادند. باید طوری با بچه‌ها بازی می‌کردیم که مسئولیت‌پذیری را یاد بگیرند. به شرط اینکه خودشان در آخر توپ‌ها را جمع کنند، دو تا گونی توپ کوچک آوردیم و توی اتاق ریختیم. توپ ها را به سمت هم پرتاپ کردیم و خندیدیم. شعر خواندیم و خندیدیم. دنبال‌بازی کردیم و خندیدیم.

در این بین امیر، پسری شش ساله و قد بلند، با موهایی که تا روی چشمانش آمده بود، کمتر بازی می‌کرد. از هر فرصتی برای بغل کردن شکوفه استفاده می‌کرد. محبت شدید آن دو به هم را می‌شد به راحتی در رفتار جفتشان دید. خاله مریم بهم گفت: « داستان زندگی امیر رو می دونی؟»

نمی‌دانستم. تنها موردی که بدو ورود در موردش به من تذکر جدی داده بودند، کنکاش نکردن در زندگی خصوصی بچه‌ها بود. نه، نمی‌دانستم. ولی دوست داشتم بدانم. دوست داشتم بدانم که چه می‌شود که دل کندن از چنین موجوداتی ممکن می‌شود؟ چه می‌شود که می‌توان بدون دیدن لبخند و شیطنت این هدیه‌های بزرگ به نفس کشیدن ادامه داد. چه می‌شود که فراموش کردن ممکن می‌شود؟

« بچه‌های این‌جا یا بی سرپرستن یا بد‌سرپرست. امیر پدر داره ولی نمی تونه باهاش زندگی کنه. می دونی چرا؟ وقتی امیر کوچیک بوده، پدر امیر مامانش را با چاقو می کُشه. جلوی چشم امیر. پدرش میره زندان و امیر میاد اینجا. هیچ کدوم از خانواده‌ها نمی‌پذیرن سرپرستی امیر رو بر عهده بگیرن. اوایل روحیه‌ی امیر خیلی بد بود. الان خیلی خوب شده. البته می‌دونی که صحبت از این چیزا ممنوعه. ولی وقتی دیدم انقدر جذب امیر شدی گفتم شاید دوست داشته باشی بدونی. راستی...»

 به بهانه‌ی کمک کردن به معصومه و فاطمه که زیر تخت گیر کرده بودند، سریع بلند شدم و رفتم. نمی‌خواستم دیگر بشنوم. اصلاً، مگر این حرف‌ها ممنوع نبود؟

دیگر حتی صدای بچه‌ها را نمی‌شنیدم. فقط امیر را می‌دیدم که شکوفه را بلند کرده و دوتایی قهقهه می‌زنند. خدای من! یعنی بعد از تجربه چنین شرایطی می‌شود خندید؟ به نسیان فکر می‌کردم. به فراموشی. به این نعمت بزرگ. سعی می‌کردم فکر نکنم. از خودم خواهش کردم که تنها برای چند ساعت عمیق شدن در مسائل را کنار بگذارم.  با رعایت فاصله از خاله مریم بی وقفه خودم را با بچه‌ها سرگرم کردم، چون هیچ علاقه‌ای به شنیدن یک تراژدی دیگر نداشتم.

 

3

روز اول خیلی طولانی بود. خیلی طولانی‌تر از شش ساعت. ساعت‌ها بازی کردیم اما در حقیقت، تنها ده دقیقه گذشته بود. وسط اتاق نشسته بودم. فاطمه و معصومه برای نشستن توی بغل من با هم دعوا می‌کردند. هر دو دوساله بودند. فاطمه سبزه بود و کمی شیطان، و معصومه سفید، لاغر، لب‌شکری و با یک چشم نابینا. میثم فحش می‌داد. ابوالفضل بلند بلند می‌خندید. جلالِ سه‌ساله‌ی قد بلند و بور، یک گوشه‌ی اتاق روی زمین دراز کشیده بود و "عمو پورنگ" می‌دید. امیر اصرار می‌کرد سی‌دی را عوض کنم، حوصله‌اش از این برنامه تکراری سر رفته بود و لیلا‌ی چهارساله که کم‌شنوا بود و باهوش، برای گفتار درمانی رفته بود.

روی بُرد نوشته بود: "به مهدیه بی‌توجهی کنید!" از صبح چند بار این جمله را خوانده بودم و بارها دنبال مهدیه نامی گشته بودم، اما نبود.

فاطمه و معصومه را با هم در بغلم نشاندم و به ابولفضل گفتم که کاری با شکوفه نداشته باشد. به میثم موفرفری و سبزه که شبیه جنوبی‌ها بود، یادآوری کردم که گوش‌های من حرف‌های بد را نمی‌شنوند تا دیگر ادامه ندهد. ناگهان صدای گریه‌ی بلندی شنیدم. گریه‌ای زجه‌وار. صدای گریه نزدیک و نزدیک‌تر شد و کمک‌مربی دخترکی حدوداً پنج‌ساله را به اتاق آورد و رفت. مهدیه بود. دختری با صورتی سفید و چشمانی درشت و موهایی کوتاه. صورتش خیسِ اشک بود. با گریه سلام کرد، پشت تخت رفت و در حالی که داد می زد «من مامانم رو می خوام» ، به گریه کردنش ادامه داد.

نمی‌دانستم عکس العمل مناسب در این شرایط چیست؟ فقط برد خودنمایی می‌کرد که بی‌توجه باشم. به این فکر می‌کردم که بچه‌های دیگر می‌فهمند «مامان» یعنی چه؟ خاله مریم وارد اتاق شد و یادآوری کرد که به مهدیه توجهی نکنم. گفت کمی کار دارد و بر می‌گردد. اما نمی‌شد. من بلد نبودم به صدای گریه، آن هم گریه‌ای آن قدر دردناک بی‌توجه باشم. مخصوصاً اینکه مهدیه توجه همه‌ی بچه‌ها را هم جلب کرده بود.

به بچه‌ها با صدای بلند- طوری که مهدیه هم بشنود- گفتم: « ما با هم بازی می‌کنیم تا مهدیه حالش خوب بشه و بیاد پیش ما.»

خودم را با بچه‌ها سرگرم کردم. چند دقیقه‌ای گذشت و مهدیه کم‌کم جلو آمد. اولین سوالش این بود که «تو خاله‌ی جدیدی؟»

 با لبخند جوابش را دادم و ازش خواستم جلوتر بیاید تا با هم بازی کنیم. اسمم را پرسید و فاطمه سریع جوابش را داد. بعد از شنیدن اسمم چند ثانیه‌ای فقط به من نگاه کرد و لبخند زد. انگار که تا به حال، یک خاله‌ی همنام نداشته است. مهدیه جلو آمد. در حین بازی به هر بهانه‌ای من را صدا می‌زد. برخلاف بقیه‌ی بچه‌ها اسم مشترکمان را هم در کنار خاله اضافه می‌کرد. همین طور که بازی می‌کردیم و بچه‌ها سر و صدا می‌کردند گفت: « خاله مهدیه! مامانم گفت یه خونه می‌گیره، میاد دنبالم و من رو برای همیشه می‌بره. راست گفت خاله، نه؟» و این بار اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌هایش قِل خوردند. اگر نمی‌دانستم که توسط دوربین کنترل می‌شوم، اگر آن بردِ لعنتی دائم بی‌توجهی را به من یادآوری نمی‌کرد، بغلش می‌کردم و زار زار گریه می‌کردم. اصلاً مگر آن روز، اولین روز آموزشی من نبود؟ پس چرا من با این همه بچه تنها بودم؟

 

4

بالاخره روز اول تمام شد. در طول مسیر بیش از صد بار به خودم قول دادم که وقتی به خانه رسیدم، رفتارم عادی باشد و اصلاً حرفی از شیرخوارگاه و وقایعش نزنم. اما به محض اینکه مامان پرسید «چه خبر؟» بدون توقف و با چشمانی پر از اشک همه را تعریف کردم!

خسته بودم. به اتاقم رفتم تا دراز بکشم. اتاق؟ من زیاده‌خواه نبودم؟ چرا این همه خوشبختی را تا دیروز نمی‌دیدم؟ نگاهم به روسری‌ای که دیشب تا نکرده روی دراور انداخته بودم افتاد. من حتی از شکوفه هم ضعیف‌تر بودم. آن روز صبح  مربی شیفتِ قبل، ملحفه‌های بچه‌ها را روی زمین پهن کرد و همه‌ی بچه‌ها حتی شکوفه، خودشان آن‌ها را تا کردند. برای چی دلم برایشان می‌سوخت؟ برای چی درگیر تفاوت‌ها شده بودم؟ خودم بیشتر به ترحم نیاز نداشتم؟

از دراز کشیدن منصرف شدم و به اتاق مهدی رفتم. خواب بود. به این فکر کردم که این بچه‌ها هم حتماً خواهر و برادر دارند. کاش می‌دانستم که امیر تک‌فرزند است یا نه؟ به شکوفه می‌خورد که یکی یک‌دانه باشد. معصومه چی؟ اگر می‌دانستند که لیلا الان جراحی شده، می‌شنود و حرف می‌زند، پشیمان نمی‌شدند؟ میثم مو فرفری چی؟ ابوالفضل دوست‌داشتنی چطور؟

به هال برگشتم. مامان هم نبود. ماه رمضان بود و همه بی‌حال. راستی، ماه رمضان در شیرخوارگاه جایی نداشت. آن ها نمی‌توانستند سحر خوردن مادر و پدرشان را ببینند و اصرار کنند که ما را هم برای سحر بیدار کنید. مادر و پدر؟ اصلا مادر و پدری وجود دارد؟ داشتم دیوانه می‌شدم.

 

5

دیروز، شیفت بعدازظهر بودم. شیفتی چهارساعته. سریع‌تر از روز اول گذشت.  سعی می‌کردم با مربی‌های دیگر زیاد صمیمی نشوم تا من را وارد دنیای خصوصی بچه‌ها نکنند. وقت شام بود و بچه‌ها دور سفره نشسته بودند. جلال بلند گفت: «خاله! من این رو نمی‌خورم.» جلوتر رفتم و دیدم منظورش یک قطعه گوشت پرچربی است. بهش گفتم که عیبی ندارد و می‌تواند آن را کنار بشقابش بگذارد. یک دفعه مربی دیگری از آن طرف با صدایی بلند گفت: «ما اینجا دوست دارمُ دوست ندارم، نداریم، هیچ چیز نباید توی بشقابتون باقی بمونه.» شوکه شده بودم. تمام این حرف‌ها را در حالی که به من نگاه می‌کرد گفت، تا با قانون جدید دیگری آشنا شوم. جلال قطعه‌ی گوشت را داخل دهانش گذاشت. چندین بار برای قورت دادنش تلاش کرد، اما پایین نمی‌رفت. آخر سر چشمانش را بست، محتویات دهانش را قورت داد و وقتی آن‌ها را باز کرد، چشمان روشن و زیبایش مملو از اشک بودند.

 روند غذا خوردن بچه‌ها واقعاً آزارم می‌داد. آن‌ها پنج بار در روز ، سه بار برای وعده‌های اصلی و دو بار برای میان‌وعده، به صف پشت سر هم برای شست و شوی دست و صورت می‌ایستادند ، با کمکِ مربی‌ها پیشبندهای بلندی تنشان می‌کردند و به آشپرخانه می‌رفتند و دور سفره می‌نشستند. "خاله‌ی آشپز" غذاها و میوه‌ها را به مربی‌ها می‌داد و بچه‌ها شروع به غذا خوردن می‌کردند. یکی از قوانین، حرف نزدن سر سفره بود. قانون دیگر این بود که تند تند غذا نخورند. اگر بچه‌ای تند تند غذا می‌خورد باید دستش را محکم می‌گرفتی تا با بقیه‌ی بچه‌ها در یک مرحله باشد. اگر بچه‌ای خیلی حرف می‌زد یا گریه می‌کرد از خوردن آن وعده محروم می‌شد! برایم باور نکردنی بود و عمل کردن به قوانینی که قبولشان نداشتم غیرممکن.

بقیه‌ی مربیان چطور می‌توانستند در چنین محیطی دوام بیاورند؟ شاید من زیادی حساس بودم. شاید مامان با توجه به این حساسیت‌ها بود که می‌گفت نمی‌توانی.

من آن روز درون گود بودم و حال بدی داشتم. اما الان که از بیرون گود نگاه می‌کنم، می‌بینم شاید برای یک زندگی جمعی و برقراری نظم واقعاً وجود آن قوانین لازم است. شاید من احساسی فکر کرده‌ام. ولی مگر آنجا خانه‌ی بچه‌ها نیست؟ مگر بچه‌ها نباید در خانه‌ی خودشان راحت باشند؟!

 

6

راه می‌روم و فکر می‌کنم. به قول، به بدقولی، به مسئولیت‌پذیری. دیشب بعد از شام، وقتی بچه‌ها مسواک زدند و آن‌ها را توی تختشان گذاشتیم. داشتم با بچه‌ها حرف می‌زدم تا الهام برسد، که فاطمه صدایم کرد و گفت «خاله! میشه نری؟»

 بهش گفتم: « من باید برم تا خاله الهام بیاد و شب پیش شما باشه. مگه خاله الهام رو دوست نداری؟»

 گفت: «چرا. ولی قول میدی همیشه بیای؟»

واقعاً قول می‌دادم؟ اصلاً حواسم به این بود که بچه‌ها زود وابسته می‌شوند؟ حواسم به این بود که دل کوچک‌شان زود تنگ می‌شود؟ به اینکه روی خاله‌ها حساب می‌کنند؟ نه... حواسم به هیچ کدام از این‌ها نبود!

 بغلش کردم، بوسیدمش و بهش گفتم که تمام سعی‌ام را می‌کنم.

 

7

دیشب منگ بودم. با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. همش فکر می‌کردم. به فاطمه، به مهدیه، به همه. قول می‌دادم؟ خودم رو مجبور کردم که تا فردا تصمیم نهایی را بگیرم. مشورت با خانواده هم بی‌نتیجه بود. جواب آن‌ها از همان اول معلوم بود. تا صبح توی خواب با بچه‌ها حرف زدم، خندیدم و بغلشان کردم و برایشان از افکار پریشانم گفتم.

صبح که به شیرخوارگاه رسیدم با خانم عامری روبه‌رو شدم، که می‌خواست نظرم را در مورد محیط کار و بچه‌ها بداند. نمی‌دانستم باید از کجا شروع کنم. اولین حرفی که زدم این بود که «من دو شبه فقط دارم خواب بچه‌ها رو می‌بینم. دو روزه که من، من نیستم. نمی‌دونم می‌خوام این جا باشم یا نه.»

 همینطور گفتم و گفتم. انگار این من نبودم که حرف می‌زدم. منِ ناشناخته‌ی درونم زبان باز کرده بود و بی‌وقفه حرف می‌زد. منِ ناشناخته‌ام حرف زد و حرف زد و سرانجام ساکت شد. ناگهان به خودم آمدم و فهمیدم که گفته‌ام که برای جلوگیری از ضربه زدن به بچه ها تصمیمم را گرفته‌ام و امروز روز آخری است که به اینجا می‌آیم. و از او اجازه گرفته‌ام تا آخرین روز را هم با بچه‌ها باشم! باورم نمی شد. این حرف‌ها را من زده بودم؟!

 

8

امروز با جان‌ودل با بچه‌ها بازی کردم. باهم به اتاق بازی رفتیم. حرف زدیم، شعر خواندیم. چند تا از مربی‌ها سعی کردند راضی‌ام کنند تا حرفم را پس بگیرم. گفتند این حالت‌ها طبیعی است و به مرور همه چیز عادی می‌شود. اما من توجهی نکردم. شاید من از همین عادی شدن‌ها گریزان بودم. امروز روز حمام بود. بچه‌ها نوبتی حمام می‌رفتند و بقیه بازی می‌کردند که یک دفعه ابوالفضل زبانش را درآورد و شروع کرد به تف کردن. قبل از اینکه فرصت هرگونه عکس‌العملی را داشته باشم دیدم همه همین کار را می‌کنند. فوق العاده بود! دوست داشتم این پسرک بامزه را بغل کنم و تا جایی که می‌توانم در آغوشم فشارش دهم اما به جای آن حواسشان را با خشک کردن سر فاطمه که تازه از حمام آمده بود و قلقلک دادنشان، پرت کردم.

بعد از ناهار با اینکه بچه‌ها خوابشان نمی‌آمد اما باید توی تختشان می‌رفتند. راه می‌رفتم و جلوی هر کدام از بچه‌ها می‌ایستادم و چهره‌ی معصومشان را به خاطر می‌سپردم. در افکار خودم غرق بودم، که انگشت کوچک ابوالفضل به لبم خورد و من را متوجه اطرافم کرد.

 «خاله چرا لبات این جورین؟»

 ناخودآگاه لبخند زدم و پرسیدم: «چه جورین؟»

 ابوالفضل باز به لبم دست زد و گفت: « اینجوری. خشک. آب نخوردی؟ چرا؟ به خاله  بگم برات آب بیاره.» همان‌طور که دستش روی لبم بود، وانمود کردم که می‌خواهم گازش بگیرم. صدای خنده‌اش اتاق را پر کرد. بچه‌ها یک صدا می‌گفتند: «خاله... من. الان نوبت منه.» و من کنار تمام تخت‌ها رفتم تا به قول خودشان با هم "گاز بازی" کنیم.

وقتی مربی شیفت بعد آمد، ناگهان دنیایم کدر شد. می‌توانستم از این موجودات دل بکنم؟ شاید منظور مامان این بود که توانایی دل‌کندن ندارم. آخرین تصویری که یادم می‌آید، تصویر بچه‌های خندانی است که همه روی تختهایشان ایستاده بودند و برایم بای‌بای می‌کردند.  

راه می‌روم و فکر می‌کنم. به اینکه مامان بفهمد، خوشحال می‌شود؟ به اینکه چرا نه گفتم؟ چرا حاضر شدم برخلاف همه‌ی دفعات قبل، ناتوانی را بپذیرم؟ چه دلیلی می‌تواند وجود داشته باشد که من را اینطور باور نکردنی به نه گفتن سوق دهد؟ به اینکه شاید اینجا بودنم به دلیل یادآوری و پژواک صدای مردیست که در سال‌های دور می‌گفت « زنگ بزنید، بیاد ببردشون پروشگاه.»

 شاید چون من فقط می‌توانم بچه‌ها را دوست داشته باشم، بی تنبیه، بی فریاد. نمی‌دانم... به حکمت این اتفاق فکر می‌کنم.  به این شانزده ساعتی که از من، منی دیگر ساخت و همچنان راه می‌روم...

۲ نظر ۰۳ تیر ۹۵ ، ۲۳:۱۶
مهدیه عباسیان

به نظرم از دو جنبه می‌شود به نامه 53 نهج‌البلاغه (فرمان امام علی به مالک‌اشتر نخعی) نگاه کرد:

1- از نظر شخصیت مالک‌اشتر
در ابتدای این نامه توضیحی بود در مورد شخص مالک‌اشتر. اینکه چرا "اشتر" خوانده شده و میزان ارج و قرب و منزلت او نزد حضرت علی (ع).
ائمه و معصومان از جایگاه خاصی برخوردارند ولی اینکه یک فرد معمولی این قدر بزرگ باشد که امام علی مصیبت سوگ او را با پیامبر مقایسه کند، نکته‌ی قابل تاملی است.
نکته‌ای که من را در مورد عملکرد شخصی‌ام و عادت‌های دردناک روزمره به فکر فرو می‌برد.
بعد از خواندن این نامه یاد تمام دفعاتی افتادم که نام " مالک‌اشتر" را در جاهای مختلف شنیده بودم (مثل اتوبوس مالک اشتر- پارک شهر) ولی تکرار و تکرار و تکرار باعث شده بود حسی یکسان مثل تمامی اسامی دیگر به آن داشته باشم.

2- از نظر ویژگی‌های جامعه‌ی انسانی و اسلامی

- او را تشویق می‌نماید که با "دل' و "دست" و زبان به یاری آیین خدا برود.
- نسبت به مردم همچون جانوران درنده‌ای که برای خودشان دنبال فرصت می‌گردند مباش.
- مبادا برتری شخصی تو را وادار سازد که عمل او را بزرگ بشماری و یا بی‌مایگی آدمی چنان در نظرت ناچیزش بنماید که عمل بزرگش را کوچک بپنداری.
- ارزش خویش را خوب بشناسد، چه آنکه ارزش خود را نشناسد نمی تواند به ارزش دیگران پی ببرد.

در جای جای نامه با جملاتی از این دست مواجه می‌شویم که سلامت جامعه را در گرو سلامت فرد می‌داند. و بسیار واضح و آشکار مشکلات رفتاری خودمان و دلایل مشکلات بزرگی را که در اجتماع با آن‌ها دست به گریبان هستیم را به ما نشان می‌دهد...


*دلِ‌ پری از مشکلاتی از این دست که رد پای آن را در سایر ابعاد زندگی هم می‌توان دید، دارم. اما به دلایل مختلف  ترجیح می‌دهم بیشتر ننویسم...

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۵ ، ۲۲:۵۹
مهدیه عباسیان

نوای اسرارآمیز

عنوان: نوای اسرار آمیز
نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
مترجم:شهلا حائری
نشر: قطره
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ اول 1385 - چاپ چهاردهم 1395

اشمیت برایم جزو آن دسته از نویسندگان است که بدون هیچ شکی و با اعتماد صد‌در‌صد سراغ کتاب‌هایش می‌روم. آن‌قدر به توانایی‌اش در توصیفات خوب و به کار گرفتن ذهن خواننده ایمان دارم، که ناخودآگاهم راه رهایی از خستگی و آشفتگی امتحاناتِ تمام نشدنی را اشمیت‌خوانی تشخیص می‌‌دهد و زمانی به خودم می‌آیم که بیش از نیمی از کتاب را خوانده‌ام.

نویسنده‌ای نامدار به نام زنورکو که جایزه‌ی نوبل ادبی را گرفته است، تنها در جزیره‌ای در دریای نروژ زندگی می‌کند. او شدیدا مردم‌گریزانه به زندگی خود ادامه می‌دهد و به هیچ وجه راضی با دیدار با هیچ فرد و روزنامه‌نگاری نمی‌شود. اما فردی به نام لارسن که خود را روزنامه‌نگار معرفی می‌کند بالاخره موفق می‌شود با او دیدار کند تا در مورد آخرین کتاب او که به موضوعی کاملا متفاوت پرداخته، صحبت کند. بیست کتاب قبلی زنورکو در مورد مسائل فلسفی بودند ولی او به یک‌باره در کتاب بیست‌و‌یکم از عشق حرف می‌زند و سروصدایی عظیم بر پا می‌کند. نوای اسرارآمیز نمایشنامه‌ای در یک پرده است که به بازی بی‌رحمانه‌ی موش و گربه‌‌ای تبدیل می‌شود و رابطه‌ مرموز بین این دو فرد را با فراز و فرودهایی به جا و غافل‌گیرکننده به تصویر می‌کشد.

 

- انسان‌ها ممنوعیت را خلق کردند. مثل سوارکارهای مسابقه‌ی پرش از مانع، به نظرشون رسید که جاده‌ی پر‌مانع کمتر کسل‌کننده است. ممنوعیت در آن ها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمانی را به وجود آورد. ولی آدم از این‌که همیشه از همون کوه بالا بره خسته می‌شه. پس آدم‌ها خواستند چیزی پیچیده‌تر از فسق و فجور به وجود بیارن، در نتیجه غیرممکن را آفریدند یعنی عشق رو. (صفحه 25)

- لذت در لحظه است، زودگذره، سطحیه، زود هم از بین می‌ره. در حالی که عشق تداوم داره. یعنی بالاخره محکمه، پر‌ تلاطمه، پابرجاست! عشق زمان را به ابعاد یک داستان می‌بره، مرحله‌های مختلفی درست می‌کنه، پا پیش گذاشتن داره، رد کردن داره، غم و غصه، آه و ناله، شادی، رنج، بالا پایین داره، خلاصه عشق جذابیت راه‌های پر‌پیچ و خم و داره. (صفحه 26)

- از وجود شما یک رایحه‌ای به مشام می‌رسه، بوی زننده‌ی زندگی یکنواخت. بوی دمپایی، آبگوشت، زیرسیگاری تمیز، چمن مرتب و ملافه های خوشبو... در شما نمی‌بینم که خطر کنید تا به خوشبختی متفاوتی از خوشبختی سایرین برسید. همه چیز طبق قاعده و عبوس است. (صفحه 35)

- ریشه‌ی نفرت هیچوقت خود نفرت نیست، چیز دیگه‌ای رو بیان می‌کنه... رنج، ناکامی، حسادت، اضطراب... (صفحه 36)

- در عشق و عاشقی‌های آتشین همه به هم قول ابدیت می‌دن، اما این ابدیت خیلی زود می‌گذره. ... مثل اینه که قول بدین همیشه تب داشته باشید. برای این‌که عشقمون محکم شه جدایی را بهش تحمیل کردم. (صفحه 49)

- روزمرگی دیوارهای فاصله رو برنمی‌داره، برعکس دیوارهای عظیم نامرئی به وجود می‌‌آره، دیوارهای شیشه‌ای، که هر روز بلندتر می‌شن، در طول سال‌ها ضخیم‌تر می‌شن و زندانی درست می‌کنن که توش آدم‌ها هر روز همدیگه رو می‌بینن ولی دیگه هیچوقت به هم نمی‌رسن. (صفحه 62)

 

* کتاب خوب و دوست‌داشتنی‌ای بود. وقتی که شروع به خواندن کتاب کردم هر لحظه امکان داشت خوابم ببرد ولی آن‌قدر عالی کلمات کنار هم چیده شده بودند و آن‌قدر به جا، اشمیت شوکه‌ام کرد که کتاب را تا انتها خواندم.

** سرگرم شدن با این کتاب در ابتدا باعث شد حس گنگ امتحان سخت و مبهم آنزیمولوژی را فراموش کنم. ولی جمله آخر کتاب و انتهای دور از ذهن آن کاری کرد، که به حالت اولیه برگردم و فضاهای سیناپسی‌ام حداقل میزان سروتونین و دوپامین را تجربه کنند.

*** نشر قطره را برای اینکه می‌شود به توضیحات پشت جلدش اعتماد کرد، دوست دارم.

 

۲ نظر ۰۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۴۰
مهدیه عباسیان