رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۶۲ مطلب با موضوع «نویسندگان خارجی» ثبت شده است

عنوان: پروژه شادی
نویسنده: گریچن رابین
مترجم: آرتمیس مسعودی
نشر: آموت
تعداد صفحات: 392
سال نشر: چاپ اول 1390

 

ماجرای کتاب از اینجا شروع شد که گریچن رابین در یکی از روزهای آوریل در اتوبوس این سوال را از خود پرسید که:

من از زندگی چه می خواهم؟ خب، می خواهم شاد باشم.

اما گریچن هرگز به این موضوع که چه چیزی او را خوشحال می کند یا اینکه چطور می تواند خوشحال باشد فکر نکرده بود.

سرانجام گریچن با این عقیده که تلاش برای شاد بودن، هدفی ارزشمند است شروع به تحقیق و بررسی در مورد شادی و شاداب بودن می کند و پروژه ای تحت عنوان پروژه شادی برای خود تدارک می بیند.

گریچن رابین در پروژه شادی، تجربه یک سال از زندگی خود را به همراه فعالیت های روزانه و معمولی را شرح داده است. فعالیت هایی نظیر زندگی زناشویی، زندگی شغلی، ارتباط با فرزندان، اوقات فراغت، دوستان، پول و ثروت، نظریات در مورد مرگ، هیجان های زندگی و نگرش های مختلف زندگی. همه این فعالیت ها در پروژه شادی دچار بازنگری شده اند و همه آنها با روش و نگرشی شاد و نیروبخش انجام می شوند.

 

- چیزی به نام تفریح برای کل خانواده وجود ندارد. وقتی در تعطیلات شام را با خانواده بیرون می خوریم، حتی وقتی با دوستانمان شام را در یک رستوران می خوریم یا به رستوران می رویم، نیاز به سازگاری داریم. سازگاری، روابط را مستحکم می کند و خاطره ایجاد می کند. این کارها تفریح است، اما تلاش، برنامه ریزی و هماهنگی با افراد دیگر و سازگاری با دیگران را می طلبد.

- نگذار کامل بودن، آفت خوبی شود.

- از خود رد پا به جا بگذارم یعنی من اینجا بودم.

- حداقل گراها فقط تصمیم هایی می گیرند یا کارهایی انجام می دهند که بر اساس معیارهایشان باشد. این بان معنی نیست که به دنبال چیزهای پیش پا افتاده هستند، بلکه ممکن است معیارهایشان بسیار بالا باشد، اما به محض آن که هتل، سس ماکارونی یا کارت ویزیتی پیدا می کنند که آن معیارها را داراست؛ راضی می شوند. کسانی که به دنبال حداکثر هستند، می خواهند بهترین تصمیم را بگیرند و حتی اگر یک دوچرخه یا کوله پشتی ببینند که نیازهایشان را برطرف می کند، تا زمانی که همه گزینه ها را بررسی نکنند و نتوانند بهترین تصمیم ممکن را بگیرند، تصمیم گیری نمی کنند. پژوهش ها نشان می دهد که حداقل گراها از حداکثرگراها شادترند.

- گاهی اوقات بعدا هرگز نمی آید.

- روزها طولانی اند اما سال ها کوتاه.

 

* کتابی کاربردی و خوب.

** گریچین برای شاد بودن کارهای عجیب و خارق العاده ای انجام نداده، تنها نگاهش به مسائل را تغییر داده و سعی کرده در لحظه و درست زندگی کند. به همین دلیل گزارش یک ساله اش بسیار قابل درک و قابل اجرا است و می تواند در ابعاد مختلف کمک های قابل توجهی به خواننده کند.

*** قانون یک دقیقه اش - که کارهایی که کمتر از یک دقیقه وقت می گیرد را به بعد موکول نکن - خیلی به کارم می آید و شادی بعدش هم حس خوبی را به جا می گذارد.

 

 

۰ نظر ۰۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۴
مهدیه عباسیان

عنوان: تولستوی و مبل بنفش
نویسنده: نینا سنکویچ
مترجم: لیلا کرد
نشر: کتاب کوله پشتی
تعداد صفحات: 270
سال نشر: چاپ اول 1397

 کتاب در مورد فردی کتابخوان است که خواهرش را از دست می دهد و دچار سردرگمی، پوچی و بی انگیزگی می شود. برای بازیافتن خود، چالشی جالب ایجاد می کند، اینکه تا یک سال، روزی یک کتاب بخواند. تحت هر شرایطی و با همه سختی ها. تولستوی و مبل بنفش روایت یافته ها، نتایج و اثرات این یک سال است.

 

- از نظر من هم کتاب ها بوی ادویه می دهند. اما بوی یک ادویه بومی، آرامش بخش و آشنا.

- وقتی مسئله ای مرا آزار می دهد، به دنبال پناهگاه می گردم. لازم نیست راه دوری بروم. سفر به قلمرو و حافظه ادبی کفایت می کند. کجا می شود مشغولیتی ناب تر، همنشینی سرگرم کننده تر، جادویی دلپذیرتر از ادبیات یافت؟

- وقتی در سن رشد بودم، پدرم یکبار به من گقت: " دنبال خوشبختی نگرد، خود زندگی خوشبختی است." سال ها طول کشید تا معنی حرفش را بفهمم؛ ارزش یک زندگی زیسته شده، ارزش نابِ زندگی کردن.

- کتاب ها هم مثل پول دائما باید در گردش باشند. تا جایی که بشود قرض بدهید و قرض بگیرید، هم کتاب را و هم پول را! مخصوصا کتاب را. کتاب ها به مراتب بیشتر از پول چیزی برای عرضه کردن دارند.

- هر کدام از ما با تجربه های خودمان کتاب ها را تعبیر و تفسیر می کردیم، اما کلماتی که می خواندیم یکی بودند. ما آن ها را با همدیگر و نویسنده آن کتاب شریک می شدیم.

- دو طرف معادله امانتِ کتاب، چه امانت دهنده و چه گیرنده کتاب، ترس را تجربه می کنند. چقدر ما شجاعیم که بر این ترس از به اشتراک گذاشتن عشق، حقیقت، زیبایی، خرد و تسلی در برابر مرگ غلبه می کنیم.

 

* این کتاب رو خیلی دوست داشتم. هر فصلی دلنشینی خاص خودش را داشت. نینا در هر فصل از خاطره ماری کمک میگیرد و سراغ کتابها می رود تا به یک موضوع رسیدگی کند و در موردش درس بگیرد و به نتیجه برسد. و این برای منی که بهترین تفریحم کتاب خواندن هست بسیار هیجان انگیز است. اینکه به کتاب خواندن به عنوان یک کار مهم نگاه بشود، دل آدم را می برد. و از همه مهمتر اینکه کتابی در دست داشته باشی که در مورد کتاب باشد آدم را از خود بی خود می کند. دلم نمی خواست کتاب تمام شود. دلم میخواست همچنان در لحظاتی پر از کتاب و درس و خاطره شناور باشم و حظ کنم.

** به قول یکی از دوستان، این کتاب بیشتر برای دو گروه از افراد مناسب است. یا کتابخوان باشند و یا متاسفانه عزیزی را از دست داده باشند.

 

 

۱ نظر ۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۶
مهدیه عباسیان

ملت عشق

عنوان: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
مترجم:ارسلان فصیحی
نشر: ققنوس
تعداد صفحات: 511
سال نشر: چاپ اول 1394 - چاپ چهلم 1396

اللا زنی خانه دار و مادر سه فرزند و صاحب یک زندگی بسیار معمولی است. به آشپزی کردن علاقه دارد و هر روز با تمام وجود در کنار میز صبحانه ای آراسته آغاز می کند و در کنار میز شامی تمام و کمال به پایان می رساند. کتابی به نام "ملت عشق" به دست اللا می رسد تا گزارشی برای ناشر مبنی بر آن بنویسد. خواننده در کنار اللای تا عمق ِجان فرورفته در روزمرگی و یکنواختی شروع به خواندن کتاب می کند و کم کم شگفتی ها آغاز می شود. اللا ندیده ها را می بیند. نداشته ها را. شمس را می شناسد و مولانا را. حرّا، کیمیا و زن بدکاره را. و در ادامه نویسنده ی کتاب ملت عشق، "عزیز زاهار" را. و تا جایی پیش می رود که اللا می شکند و اللای مدفون به دنبال عشق سر بر می آورد.

 

- انسان باید عقلش را کودکی گرسنه و محتاج بداند و با قاشق علم سیرش کند. اما همان طور که بعضی غذاها برای کودک سنگین است، بعضی آگاهی ها هم برای عقل سنگین است.

- اکثر درگیری ها، پیش داوری ها و دشمنی های این دنیا از زبان منشا می گیرد. تو خودت باش و به کلمه ها زیاد بها نده. راستش در دیار عشق زبان حکم نمی راند. عاشق بی زبان است.

- ابریشم نیز به عشق می ماند. هم حساس و لطیف است، هم از آنچه فکرش را بکین قوی تر و ملایم تر است، حتی آتشین تر. ببین، کرم ابریشم برای خروج از پیله، ابریشمی را که با زحمت بسیار تنیده پاره می کند. از این رو کشاورز یا ابریشم را انتخاب می کند یا کرم ابریشم را.

- اللا باور کرد. چون می خواست باور کند. آن بخش وجودش که از گل کردن آب های راکد می ترسید، فورا این توضیحات را  قبول کرده بود.

- حال که انسان اشرف مخلوقات است، باید در هر گام به یاد داشته باشد که خلیفه خدا بر زمین است و طوری رفتار کند که شایسته این مقام باشد. انسان اگر فقیر شود، به زندان افتد، آماج افترا شود، حتی به اسارت رود، باز هم باید مانند خلیفه ای سرافراز، چشم و دل سیر و با قلبی مطمئن رفتار کند.

- عشق حقیقی راه را بر استحاله های غیر منتظره می گشاید. عشق نوعی میلاد است. اگر پس از عشق همان انسانی باشیم که پیش از عشق بودیم، به این معناست که به قدر کافی دوست نداشته ایم. اگر کسی را دوست داشته باشی، با معناترین کاری که می توانی به خاطر او انجام بدهی تغییر کردن است.

 

* این کتاب دو رمان درهم آمیخته است. در دو زمان متفاوت. در جستجوی عشق زمینی و آسمانی.

** دوست دارم در مورد الیف شافاکی که این چنین از مولانا و شمس می گوید و مسلمانی و قرآن را می شناساند، بیشتر بدانم.

*** از خواندن این کتاب لذت بردم. در حدی که شب خواندنش را شروع کردم و با صدای اذان صبح متوجه گذر زمان شدم.

 

 

۲ نظر ۰۹ آبان ۹۶ ، ۰۰:۰۰
مهدیه عباسیان

تصرف عدوانی

عنوان: تصرف عدوانی
نویسنده: لنا آندرشون
مترجم: سعید مقدمت
نشر: مرکز
تعداد صفحات: 172
سال نشر: چاپ اول 1395 - چاپ یازدهم 1396

 لنا آندرشون - نویسنده و روزنامه نویس سوئدی - در این کتاب مخاطب را با زنی به نام "استر" آشنا می کند که زندگی خوب، ساده و قابل قبولی دارد و برای روزنامه می نویسد. روال عادی زندگی ِ او همچنان ادامه دارد تا اینکه موظف به نوشتن در مورد "هوگو" هنرمند معروف می شود و از آن به بعد کم کم همه چیز دستخوش تغییر می گردد.

آندرشون در دل داستان با مثال هایی عینی و ملموس و به طرزی دلنشین، باورنکردنی، صریح و شفاف، فریب ها، توهم ها، آفت ها و به خصوص امیدهای واهی و تعابیر مختلف از دوست داشتن را به نمایش کشیده است. طوری که می توان این کتاب را جزء کتاب های self help به شمار آورد.

 

- تقلید طبیعی بودن دشوارترین کارهاست. در طبیعی بودن، نوعی بی خیالیِ تقلید نکردنی هست. ادا و اطوارهای زیادی به وضوح دیده می شوند و احمقانه به نظر می رسند، اما تلاش برای سرپوش نهادن بر احساسات این مزیت را دارد که ناظر نمی تواند با اطمینان بداند که در ذهنت چه می گذرد. (صفحه 12)

- وقتی آدم عاشق است و عشقش پذیرفته شده، تنش احساس ِ راحتی می کند. برعکس، وقتی عشق بی پاسخ می ماند، تن احساس می کند وزنش سه برابر شده است. ( صفحه 48)

- هوگو گفت باید سیگار را ترک کند و در واقع، سیگاری نیست. استر فکر کرد: " اصطلاحِ در واقع، اصطلاحِ عجیب غریبی ست. وقتی آدم کاری را می کند چطور می شود گفت در واقع آن کاره نیست؟ ( صفحه 50)

- از نگاهِ او، افزایش نارضایتی به سببِ افزایشِ انتظارات، اصلی روانشناختی بود. آدم وقتی چیزی را که ندارد به دست می آورد، لحظه ای کوتاه راضی میشود، اما خود را به سرعت با وضعیت جدید تطبیق می دهد و آن را وضعِ عادی تصور می کند و حداقلِ سطحِ زندگی می داندش. به این شکل، انتظارات افزایش می یابد و به امکانات بیشتری نیاز است تا رضایت به دست آید. آبِ لوله کشی، غذای مفید به اندازه کافی، اتومبیل و مسکن بزرگ تر دیگر کافی نیستند. باید اصلاحات ِ بزرگ تر و بیشتری صورت گیرد تا احساس رضایت به میزان پیشین باشد. باید دُز را بالاتر برد و دفعات آن را بیشتر کرد. ( صفحه 51)

- زندگی عاطفی او فعلا در حالت نارضایتیِ ناشی از افزایش انتظارات بود. تنها حسن این حالت این بود که ناامیدی پس از مدتی می توانست تغییر جهت دهد و به قانون طبیعیِ دیگری برسد: وقتی انتظارات کاهش می یابد، کوچک ترین نشانی از امید موجب شادی می شود. ( صفحه 55)

- عشق به کلمه نیاز دارد. مدتی کوتاه می توان به حسِ بی کلام اعتماد کرد، اما در دراز مدت، عشقِ بی کلام و کلام ِ بی عشق دوام نخواهد آورد. عشق جانوری است گرسنه؛ خوراکش ارتباط، اطمینان دادن های پی در پی و چشم به چشم هم دوختن است. (صفحات 62 - 61)

- کسانی که پیامک و ایمیل را ساخته اند نمی توانند اضطراب و پشیمانی ناشی از پیامک های بی پاسخ را در ذهنشان تصور کنند. شاید هم این حس درون بینی و همدلی را ندارند. آدم وقتی پیامک را می نویسد، نوک انگشتانش می سوزد و از این که چیزی را فرستاده، احساس سبکی می کند. و این سبکی در دقیقه هایی که هنوز امید دارد پاسخی دریافت کند، ادامه می یابد. (صفحه 76)

- خوشبختی را به ندرت در لحظه ی خوشبختی تجربه می کنند. خوشبختی کم و بیش، فقط در انتظارِ خوشبختی است که وجود دارد. ( صفحه 104)

- اندوه نمی تواند تا ابد شدید باقی بماند. آدم در آغاز، هر روز اندوهناک است. سپس شروع می کند به بازسازی خود... ( صفحه 107)

- برخی تصویرها در ذهن ِ آدم منجمد می شوند بی آنکه دلیلش را بداند. (صفحه 110)

- هر چیزی که هستی دارد می خواهد به هستی اش ادامه دهد و امید هم استثناء نیست. امید نوعی آفت است. بی گناه ترین بافت را می خورد و رشد می کند. بقایش در این توانایی تکامل یافته نهفته است که می تواند از هرچه به سودِ رشدش نیست چشم بپوشد و خود را روی چیزی بیفکند که هستی اش را توانمند می کند. سپس آن چه را بافته به قدری نشخوار می کند که کوچک ترین ذره ی غذایی اش استخراج شود. حالا، امید دیوانه وار می جوید.

- وقتی چیز دیگری وجود ندارد، اعاده ی حیثیت باقی می ماند تا آدم مبارزه را ادامه دهد و تسلیم نشود. (صفحه 134)

- آدمیزاد با پاسخ قطعی آسان تر از پاسخ مبهم کنار می آید. این قضیه به امید و ماهیت ِ آن مربوط می شود. امید انگلی است در بدنِ انسان که در همزیستی ِ کامل با قلب و زنده است.

 

* از خواندن این کتاب بسیار لذت بردم.

 

 

۲ نظر ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۹
مهدیه عباسیان

جستارهایی در باب عشق

عنوان: جستارهایی در باب عشق
نویسنده: آلن دو باتن
مترجم: گلی امامی
نشر: نیلوفر
تعداد صفحات: 228
سال نشر: چاپ اول 1394 - چاپ دوم 1394

جستارهایی در باب عشق، کتابی داستان گونه و متشکل از 24 فصل است. کتاب به گونه ای نوشته شده که فکر می کنی نویسنده در حال به اشتراک گذاشتن آنچه که با نام عشق با دختری به نام کلوئه تجربه کرده، می باشد. در حقیقت اگر برای دانستن بیشتر در مورد نویسنده کنجکاو نباشی، شاید همچنان با تصور داستان بودن کتاب را ادامه دهی و به پایان برسانی. اما با جست و جویی کوتاه در مورد آلن دو باتن متوجه میشوی که با نویسنده ای 47 ساله سروکار داری، که دکترای فلسفه در دانشگاه هاروارد را تنها به دلیل نوشتن، رها می کند و به نگاه به پدیده ها از منظر فلسفه روی می آورد. و به این نتیجه می رسی، کتابی که در دست داری، توضیح ملموسی از عشق یا آن چیزی که آن را عشق می خوانیم، بر پایه نظریات فیلسوفان و اندیشمندان است...

 

- وقتی عاشق می شویم، تصادف های طبیعی زندگی را، پشت حجابی از هدفمندی پنهان می کنیم. هر چند اگر منصفانه قضاوت کنیم، ملاقات با ناجی مان کاملاً تصادفی و لاجرم غیرممکن است، اما باز اصرار می ورزیم که این رخداد از ازل در طوماری ثبت شده بوده و اینک در زیر گنبد مینایی به آهستگی از هم باز می شود.

- عشق یک طرفه ممکن است دردناک باشد ولی درد ایمنی است، چون به کس دیگری جز خودمان صدمه نمی زند، دردی خصوصی و همان اندازه که تلخ و شیرین است، خودانگیخته نیز هست. اما به محض آن که عشق دو جانبه می شود، باید حالت انفعالی و ساده صدمه دیدن را رها کنیم و مسئولیت ارتکاب به گناه را بپذیریم.

- دیدگاه من نسبت به کلوئه را می توان با فرضیه، خطای باصره معروف مولر - لیر مقایسه کرد که دو خط مساوی بر حسب موقعیت پیکان سرشان به نظر نامساوی می رسند. نوع نگاه من به کلوئه مانند دو پیکان بیرونی عمل می کرد،که به یک خط عادی، قابلیت تداومی می دهد، که از نظر عینی دارای آن نیست.

- آیا نمی بایست ابراز عشقم به گونه ای منحصر به فرد می بود که برازنده کلوئه باشد؟

- تعریفی از زیبایی، که احساس مرا نسبت به کلوئه دقیق تر شرح می دهد، توسط استاندال بیان شده است. " زیبایی قول شادبختی است." با اشاره به این نکته که چهره کلوئه بیانگر کیفیت هایی بود که من با زندگی خوش هم-هویت می دانستم:

در بینی اش طنزی داشت، کک مک هایش حکایت از معصومیت می کرد، و دندان هایش نوعی بی توجهی شیطنت آمیز به معیارهای متعارف داشت. من شکاف میان دو دندان جلویش را نقض ترکیب آرمانی دندان نمی دانستم، بلکه برایم نشانی از محاسن روانشناختی بود.

- به قول پروست، زنان زیبای کامل را باید به مردان بدون تخیل واگذاشت.

- در فرضیه سراب، مرد ِ تشنه تصور می کند آب، نخلستان و سایه را می بیند، نه به دلیل آن که شاهدی برای آن دارد، بلکه به دلیل نیازی است که به آن دارد. نیازهای چاره ناپذیر ِ توهم خود راه حل هایشان را به وجود می آورند: تشنگی توهم اب و نیاز به عشق توهم شاهزاده سوار بر اسب سپید را. فرضیه سراب، همیشه توهم کامل نیست: مرد گمشده در صحرا چیزی را در افق می بیند. منتها نخلستان خشکیده، چاه آب خشک شده، و مکان، مورد هجوم ملخ ها قرار گرفته.

- هر کسی ما را به حس دیگری از خودمان تبدیل می کند، چون ما کمی تبدیل به چیزی می شویم که آن ها فکر می کنند هستیم. "خود" ما می تواند به آمیبی تشبیه شود، که دیواره های بیرونی اش نرم و منعطف است و در نتیجه با محیط اش تطابق دارد.

- اگر فیلسوف ها به گونه ای سنتی همواره زندگی مبتنی بر منطق را توصیه، و زندگی بر مبنای هوی و هوس را نفی کرده اند، علتش این است که منطق بستر تداوم است.

- بدون عشق، قابلیت دارا بودن هویت را از دست می دهیم، در عشق تاییدی مدام از " خود" ما وجود دارد. شگفت نیست که، مرکزیت تمام ادیان تصور خداوندی است که قادر است در هر حال ما را ببیند: دیده شدن موجب این اطمینان است که وجود داریم، چه بهتر از آن که در این حالت با خداوند یا همسری سر و کار داشته باشیم که "عاشق" ما باشد.

- یکی از دردسرهای عشق این است که دست کم برای مدتی این خطر را دارد که به طور جدی خوشبخت مان کند.

- می توانستم فریادی سر کلوئه بزنم، او هم مقابله به مثل کند و گره جدل ما درباره کلید اتاق گشوده می شد. ریشه تمام قهرها مبتنی بر خطایی است که می تواند مطرح شود، جواب بگیرد و بلافاصله از بین برود، ولی در دل طرف توهین شده نشست می کند و بعدها بروز دردناک تری می یابد. تاخیر در حل و فصل بلافاصله اختلاف ها، بلافاصله بعد از وقوع آن ها، به عقده تلخی تبدیل می شود. نشان دادن خشم، بلافاصله بعد از اختلافی که رخ داد، بهترین کاری است که می شود انجام داد، چون بار گناه قهر شده را سبک می کند و قهر کننده ار از موضه جنگجویانه اش فرود می آورد. قصد نداشتم در مورد کلوئه چنین لطفی روا دارم، این بود که به تنهایی از هتل زدم بیرون و به طرف سن ژرمن به راه افتادم.

- گناه کلوئه در رد کردن عشق در وهله نخست بستگی داشت به این که من تا چه اندازه با از خودگذشتگی به او عشق ورزیده بودم - چون اگر عوامل خودخواهی وارد نیت من شده بود، در آن صورت کلوئه هم به همان اندازه محق بود که رابطه مان را خودخواهانه قطع کند.

 

* از خواندن این کتاب و توصیفات جالب آلن دو باتن لذت بردم. هر آنچه می خواندم و می فهمیدم در کنار یافته هایم از کتاب های عشق های خنده دار نوشته میلان کندرا و بازی ها نوشته اریک برن عزیز قرار می گرفت و حالت تکمیل کننده ی دلچسبی را برایم به وجود می آورد.

 

 

۱ نظر ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۱۵:۲۳
مهدیه عباسیان

عنوان: آن هنگام که نفس هوا می شود
نویسنده: پال کالانیتی
مترجم: شکیبا محب علی
نشر: کوله پشتی
تعداد صفحات: 200
سال نشر: چاپ اول 1395

آماده باشید. بنشینید. و ببینید جسارت چگونه است. ببینید چه شهامتی می خواهد که خودتان را اینگونه ابراز کنید. و ورای همه ببینید، چه چیزی پس از شما زنده می ماند و به شدت بر زندگی دیگران تاثیر می گذارد، تنها از طریق کلام شما. در دنیایی از ارتباطات همزمان، جایی که اغلب در صفحات مانیتور غرق شده ایم، نگاه هایمان به اشیای مستطیل شکلی که در دستان­مان زنگ می زند دوخته و تمام توجه­مان صرف چیزهای زودگذر شده است، اندکی توقف کنید و این گفت و گو را با همکار ِ جوان از دست رفته ی من تجربه کنید، کسی که جاودانی است و همیشه در خاطره ها باقی می ماند. به پال گوش فرا دهید. در سکوت بین کلماتش، گوش کنید به آنچه باید در جواب بگویید.

آن هنگام که نفس هوا می شود شرح رویایی با مرگ است. دکتر پال کالانیتی 37 ساله که در بهترین نقطه ی زندگی اش به سرطان ریه مبتلا می شود، دیده ها، یافته ها و تجربیاتش را با خواننده به اشتراک گذاشته و همسرش پس از مرگ آن را تکمیل کرده است.

 

- هرگز نمی توانی به کمال برسی، اما می توانی نزدیک شدن به چیزی را که پیوسته برایش تلاش می کنی باور داشته باشی.

- خیلی غم انگیز بود، آن دو نفر بی خبر از همه جا، یک زندگی را برنامه ریزی می کردند و هرگز بی ثباتی خودشان را تصور نمی کردند.

- آن کس که می توانست نیمی از مسافت دوی ماراتن را بدود خاطره ای دور بود، و همین بخشی از هویت آدم را شکل می دهد. دردِ شدید پشت می تواند روی هویت اثر بگذارد؛ حتی خستگی و تهوع هم می توانند.

- اگر روابط انسانی بر مبنای معنا شکل می گرفت، به نظر ما بزرگ کردن بچه بعد دیگری بر این مبنا اضافه می کرد.

- پزشک ها به هر شیوه ی قابل تصوری به بدن تعدی می کنند. انسان ها را در بی پناه ترین، وحشت زده ترین، و خصوصی ترین حالت های شان می بینند. آن ها را در ورود به این دنیا، و سپس بیرون رفتن از آن همراهی می کنند.

- بهتر است یک کاسه تراژدی را قاشق قاشق به خورد بیمار بدهی نه یکدفعه.

- انتظار داشتم بعد از مردن پال فقط احساس خلا و دلشکستگی کنم. هرگز به ذهنم نرسیده بود که یک نفر را می توانی بعد از رفتنش به همان اندازه دوست داشته باشی.

 

* از خواندن این کتاب لذت بردم. پال فردی بود که  خودش را در ادبیات و پزشکی برای یافتن معنای صحیح زندگی و مرگ غرق کرده بود و در انتها به آنچه که می خواست رسید...

** توصیفات کتاب، مخصوصا توصیفات زیست شناسانه و کالبدشکافانه کتاب بسیار چسبید.

*** این کتاب من را یاد کتاب سه شنبه ها با موری انداخت.

**** از آنجایی که طبق روال دو سه سال قبل، همیشه عباس معروفی یکی از همراهان نوروزی من بود، شدیداً این روزها جای خالی کتاب هایش را حس می کنم...

 

 

۱ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۸:۱۷
مهدیه عباسیان

چهار و چند نمایشنامه دیگر

عنوان: چهار و چند نمایشنامه دیگر
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: پویان غفاری
نشر: افراز
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ دوم 1394

دیروز این کتاب را از بین کتاب های نخوانده توی کمد، انتخاب و با خودم در تمام این ور و آن ور رفتن ها همراه کردم. هنوز حتی یک خط هم از کتاب را نخوانده بودم که دوست جان پرسید آیا تا به حال از بکت چیزی خوانده ام و می دانم یکی از مخاطبانش در مورد او چه گفته است یا نه. گفت بکت پوچ گرایانه می نویسد و گاه هیچ چیزی در نوشته هایش در انتظار فهمیده شدن نیست... در تمام مدتی که دوست جان حرف می زد، بخش منتقد درونم بی وقفه تمامی مخاطبان متعصب را که تعمیم وار نظر می دهند، شماتت می کرد.

بعد از آن مکالمات، سراغ اولین نمایشنامه رفتم. "چهار". شوکه کننده بود. کتاب را بستم و صدای دوست جان را که در ذهنم تکرار می شد نادیده گرفتم. چند باری تصمیم گرفتم، کتاب را جوری در کمد بین سایر کتاب های منتظر بگذارم که دیگر دیده نشود، ولی بخش منتقد درون اینبار سراغ نقد کردن خودم آمد و نگذاشت آن را نیمه تمام رها کنم.

دوباره سراغ کتاب رفتم. خواندم و خواندم و خواندم. یا بهتر است بگویم خودم را مجبور به خواندن کردم و کردم. نمایشنامه ها که تمام شد. من ماندم و انبوهی از علامت سوال در ذهن و میزان زیادی حرص، از شخصیت های منفعل و فضای سیاه، خاکستریِ توصیف شده نمایشنامه ها در دل. 

سراغ بخش بعدی رفتم. فرسودگی نوشته ی ژیل دلوز. بیش از چهل صفحه شرح در مورد نمایشنامه ها، که باعث شد از یافته هایم از خواندن آنچه نامش را نمایشنامه گذاشته بودند، مطمئن شوم، اینکه:

 

بکت در دل نمایشنامه هایش تنها خواسته، خستگی و فرسودگی بشر را به تصویر بکشد.

 

ما در یک پارچگی یا در آن جمع اضداد معروف فرو نمی غلتیم و منفعل نیستیم: ما فعال ایم، اما برای هیچ. ما از چیزهایی خسته شده ایم، اما از هیچ فرسوده شده ایم. (صفحه 55)

 

در حال خواندن ادامه این شرحیات بودم، که صدای بخش حمایتگر درون، بر بخش منتقد درون که بی وقفه داشت انتخاب کتاب هایم را به سخره می گرفت، غلبه کرد، تا برای احترام به خودم و وقتم آن را نیمه تمام رها کنم...

 

 

۴ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۴
مهدیه عباسیان

مهمان ناخوانده

عنوان: مهمان ناخوانده
نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
مترجم: تینوش نظم جو
نشر: نی
تعداد صفحات: 143
سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ هشتم 1395

اشمیت را یکی از بهترین نویسندگان کار بلد می دانم. نویسنده ای که ترفندهای زیادی برای جذب مخاطب در چنته دارد و از آنها برای مجذوب و همراه کردن مخاطب استفاده می کند. یکی از این روش ها استفاده از شخصیت های بزرگ و نام آشنا مانند "فروید" در مهمان ناخوانده و یا مانند "هیتلر" در آدولف هـ دو زندگی است. او در این نمایشنامه فروید را با دانسته های فلسفی خود همراه می کند تا دغدغه های فردی که در اصل وجود خداوند شک دارد را به تصویر بکشد و بر سر ایمان و بی ایمانی بحث کند... بسیار ساده، عمیق و دلنشین...

اتفاقات این کتاب مربوط به جنگ جهانی دوم و فتح اتریش توسط نازی هاست. فروید ِ دچار شک به وجود خدا، دخترش آنا و ناشناس ( که برای لو نرفتن داستان اشاره ای به او نمیشود) تنها شخصیت های این نمایشنامه هستند.

 

- انسان تو یه زیرزمینه آقای اوبرزایت. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده. انسان می دونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه. انسان ِ مومن جلو میره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره... انسان خدانشناس می دونه که دری وجود نداره، می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده، می دونه که پایان تونل پایان خودشه. پس طبیعیه که وقتی به دیوار می خوره دردش بیشتره... وقتی بچه اش رو از دست میده، همه چیز براش تهی تره... (صفحات 86-87)

 

* این کتاب را یک روز خوب و بسیار سرد، یک نفس در پارک خواندم و بسی لذت بردم.

** این روزها نوعی رخوت خاص، پر مشغله بودن و گیر کردن در پیله ای که خواسته یا ناخواسته بودن منشأ آن چندان مشخص نیست، را تجربه می کنم. شرایطی که باعث می شود، بین خواندن یک کتاب و نوشتن در موردش چیزی حدود 2 ماه فاصله بیفتد!

 

 

۳ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰
مهدیه عباسیان