رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

۷۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تمرین نوشتن» ثبت شده است

از اولین روزی که در جلسه ی اول کلاس ژنتیک شرکت کردم، تا تمام روزهایی که در ترم های بعد در کلاس فیزیولوژی اعصاب از آمیگدال و چیزهایی که دست خودمان نیست خواندم؛ تا این روزهایی که جسته و گریخته ژنتیک، فیزیولوژی، بیوشیمی و سایر مطالعات و درس ها را کنار هم قرار می دهم، هنوز به نتیجه ای نرسیده ام که ژنتیک قوی تر است یا اراده؟ می دانستی که بعضی ها از نظر ژنتیکی به الکل و سیگار و مخدر تمایل دارند و زمین و زمان را برای تجربه کردنشان به هم می دوزند و بعضی نه؟ می دانستی اگر آن بعضی ِ گروه دوم در دل اعتیاد هم زندگی کنند تمایلی به امتحان کردن حتی یک نخ سیگار ندارند و این موضوع از ذهنشان رد هم نمی شود؟ می دانستی فقط و فقط به خاطر ژنتیک؟

به این موضوع که فکر می کنم و به افرادی که آمیگدال بزرگی دارند و کارهای تهییجی خارج از اخلاق و عرف انجام می دهند - مثلا بی نیازند و به دزدی های کوچک پناه می برند - مغزم سوت می کشد. باورم نمی شود که اراده، که محیط بی تاثیراند. در ذهنم نمی گنجد که به خاطر ژن ها، نمی توان خود را کنترل کرد و اراده هیچ می شود و پوچ.

می دانستی در حقوق هم چنین مسائلی مطرح است؟ اینکه ژن ها مقصر اند یا آدم ها؟ اینکه باید مقصر دانست یا نه؟ باید مجازات کرد یا نه؟ باید متهم کرد یا نه؟ باید... باید...

                                                                       ***

فکر می کنم این جا هم پای ژن ها در میان است. کجا؟ صبر کن برایت دقیق بگویم.

تو مردی. تو یک کروموزم X داری و یک Y. من زنم و داشته هایم شده است دو کروموزوم مشابه، X. کروموزوم Y تو غالب است. غلبه می کند بر بسیاری از ژن های موجود در کروموزوم X. ژن ها بیان نمی شوند، صفات ایجاد نمی شوند تا از تو یک مرد بسازند.

اما در من اتفاقات دیگری می افتد. من کروموزوم غالبی ندارم که از بیان ژن های زنانه ام جلوگیری کند. در عوض دو تا از همان کروموزوم را دارم. کروموزومی که انگار دو تایی بودنش تشدید می کند برخی صفات، ویژگی ها و رفتار ها را.

این ها را برای چه می گویم؟ صبر کن عزیزِ من...

این ها را می گویم تا به اینجا برسم که گاهی مقاوم بودن های مردانه ات و حساس بودن ها و دقتم به جزئیات و ریز بینی های زنانه ام، دست خودمان نیست. غالب بودن در نهاد توست و تشدید شدن در نهاد من. ساختارمان با هم متفاوت است. آنچه در تو وجود ندارد، در من دو برابر وجود دارد که باعث می شود گاه در نظرت ساعت ها برای هیچ بگریم، از کاه کوه بسازم و یا لحظه های خوب و عادی مان را اشک آلود و پر غصه کنم. 

این ها را برای این می گویم. که بدانی گاه هیچ چیز دست من نیست. ژن ها دست به کار می شوند، حساسم می کنند، اشک هایم را سرازیر می کنند، کلافه ام می کنند و غرغرو. تبدیل می شوم به یک موجود ریز بینِ حساسِ مو را از ماست بیرون کشنده، با چشم ها و بینی ای سرخ ِ سرخ و صورتی خیس و عینکی کثیف.

باور کن که پای ژن ها در میان است. ژن ها مقصر اند. باور کن و درکم کن و از من خرده مگیر و هیچ وقت از من ناراحت نشو...

 

 

۰ نظر ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۱۲
مهدیه عباسیان

 روزهای زندگی مثل هم نیستند. بالا دارد، پایین دارد. خسته بودن و پر انرژی بودن دارد. دارایی و نداری دارد. سختی و آسانی دارد و هزاران هزار موقعیت دیگر که به گمانم هنوز به آن ها نرسیده ایم و هنوز از وجودشان آگاه نیستیم و هنوز درکشان نکرده ایم. روزهای زندگی مثل هم نیستند و هستند. گاه می توانند شبیه هم باشند. هر روز کار. هر روز درس. هر روز خستگی و فشار و نگرانی و چه و چه و چه. اما این وسط، در بین این همه هیاهو، در میان همه ی دویدن ها و رسیدن ها و نرسیدن ها، در دل تمام دغدغه های ریز و درشت؛ یک چیز هست که هر روز را برایم متفاوت می کند.

دوست داشتنت! هر روز فرصتی است برای دوست داشتنت. برای متفاوت دوست داشتنت. برای جور دیگر محوِ تو شدن. مگر می شود همیشه تو را یک جور دوست داشت؟ تا به این جای زندگی به چهار صد و پنج شکل مختلف دوستت داشته ام. هر روز یک جور، اما هر بار عمیق. شدیداً عمیق عزیز ِ جانم...

 

۰ نظر ۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۵۵
مهدیه عباسیان

پنج سال دیگر شاید دخترکی داشته باشم. دختر کوچکی که به زندگی مان قدم گذاشته و حال خوشمان را کامل تر کرده. دخترک را در آغوش می گیرم، می فشارم، می بویم، می بوسم و آرام آرام در گوشش دوست داشتنم را زمزمه می کنم و قطره اشکِ گوشه چشمم را پاک می کنم.

ده سال دیگر دخترکم بزرگ شده و با شیطنت ها و شیرین زبانی اش دلمان را بیش از پیش می برد. خسته که می شود، می دود در آغوشم، دستهایش را دورم حلقه می کند، آرام می گیرد و من؛ باز قطره اشکِ گوشه چشمم را پاک می کنم.

بیست سال دیگر، هر روز از مدرسه که بر می گردد اتفاق های روزمره اش را برایم تعریف می کند و از دغدغه های دل کوچک دخترانه اش می گوید. خسته است، دراز می کشد و سرش را روی زانویم می گذارد و باز برایم می گوید. دستم را در موهای نرمش فرو می برم، نوازشش می کنم، و در حال گوش دادن با جان و دل به حرف هایش، قطره اشکِ گوشه چشمم را پاک می کنم.

سی سال دیگر دخترکِ عزیز ما، دختر جوانی است که برایم لحظه های ناب مادر و دخترانه می آفریند. می نشینیم کنار هم، چای می نوشیم، حرف می زنیم، بحث می کنیم، پیاده روی می رویم، برای پدرش هدیه های غافلگیرانه می خریم، سینما می رویم و خرید و هرجایی که یک دختر دلش حضور مادرش را می خواهد. سرمان را به سر هم تکیه می دهیم، می خندیم، غیبت می کنیم و من مثل همیشه، قطره اشکِ گوشه چشمم را پاک می کنم.

چهل سال دیگر، دخترکِ من، شاید دخترکی داشته باشد. پنجاه سال بعد شاید دخترانی. روزها و سال ها از پی هم می آیند و می روند و من در کنار همسر بودن، مادر می شوم و مادر بزرگ.

همه دور هم جمع می شویم. فرزندانمان، فرزندانشان و من و اوی مادربزرگ و پدربزرگ. هدیه های  کوچک بی بهانه شان را می آورم و ناغافل می بوسمشان. این بار اشک ها فراتر می شوند از حد یواشکی پاک شدن. خودی نشان می دهند و همه را متوجه ام می کنند. با صورت خیس لبخند می زنم و می گویم از ذوق است. از شوق. از شادی داشتن چنین جمعی. از همسر بودن و همسری کردن. از مادر بودن و از مادری کردن. دلم میخواهد بگویم و از اندک حسرتی که سال هاست ته دلم خانه کرده و تمامی ندارد که ندارد. دلم می خواهد بگویم از حسرت ناغافل بوسیده شدن مادرانه و آرام گرفتن در آغوش مادر، و نمی گویم. ذوق هایم را می ریزم در چشم ها و کلماتم و حسرت هایم را انبار می کنم ته دلم و دو دستی اشک هایم را پاک می کنم.

 

 

 

۲ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۴۰
مهدیه عباسیان

سرم پایین بود و سرگرم دعا خواندن بودم. محو مفاهیم جامع "عالیه المضامین" بودم و غرق در خودم. زانوی کسی از پشت به کمرم خورد و برگشتم به دنیای واقعی. سرم را که بلند کردم، برای هزارمین بار دلم ریخت. از ناباوری. از لایق نبودن. از عظمت جایی که بودم. از بزرگ مرد پیش رویم. از آرامشی که احاطه ام می کرد و از خود بی خود و دلم را قرص. پدر مهربان بودنش را می شد حس کرد. به ضریح که نگاه می کردی انگار دست هایی بیرون می آمدند، به سمتت حرکت می کردند، در آغوشت می گرفتند تا آرام باشی، تا گریه کنی، تا نفهمی دردِ درد و دل کردن با چاه را. تا آرام شوی و قوی و محکم و آماده سفر به سمت پسرانش. به سمت حسین و برادرش.

در آن سه روز به اندازه یک عمر آرام شده بودم. تمام ریز و درشت های دنیا را فراموش کرده بودم. تماماَ علی شده بودم. یا علی گفتن را تازه می فهمیدم. همسر بین در و دیوار را. همراه ِ پیامبر بودن را. صبور بودن را. شیعه بودن را. ولایت را. به گمانم هیچ نمیدانستم و در کنارش بودن اندک اندک آگاهم می کرد. به اندازه ظرف محدود وجودم، فهمیدم و درک کردم. در کمال آرامش. آرامِ آرام. سه روز تمام شد. لحظه ی خداحافظی رسید. به قدری آرامم کرده بود، که بی تابی کردن درست نبود.

آرامش شد توشه راهمان. رفتیم تا برسیم به پسرانش. و رسیدیم. اما چه رسیدنی. انگار امام مهربانی ها، پدر همه ما، می دانست چه در انتظارمان است که پرمان کرده بود از آرامش. رسیده بودیم به سرچشمه. به همه چیز. به جایی که نگاهت به ضریح که می افتد قطعه ای از قلبت را جذب خودش می کند. جایی که قلبت طور دیگری می تپد. نگاهت جور دیگری می شود. قدم هایت هم. آرامشت هم. دغدغه هایت هم و حتی اشک هایت هم.

آنجا حال و حوایش شبیه هیچ کدام از تجربه ها نبود. آرام بودم و بی قرار. هر دو کنار هم. آرامشی دوست داشتنی و بی قراری ای دوست داشتنی تر. سرگردان در بین الحرمین برای انتخاب حرم. سر در نوسان بین راست و چپ. در حال گام برداشتن به جلو و هی برگشتن به عقب. آرام شدن در یک سو و لحظه شماری برای پناه بردن به سوی دیگر. همه چیز بکر.

سه روز دیگر مثل سه ثانیه تمام شد. امام علیِ صبور صبر و آرامش را بدرقه راهمان کرده بود و شهیدان تشنه لب، تشنگی را. در کنار سرچشمه بودیم و سیر آب نشدیم. مثل خودش. مثل خودشان. هرچه نگاهمان را دوختیم به ضریح. هرچه گریه کردیم و دعا خواندیم و آرام و بلند حرف زدیم، هر چه دویدیم در بین الحرمین، هرچه کم خوابیدیم و هر چه کردیم نشد. از در کنارشان بودن سیر نشدیم که هیچ. تشنه تر شدیم. عطش وجودمان را فرا گرفت و مجبور شدیم به خداحافظی.

شده ایم شبیه بچه های تشنه ای که گاه بی تاب اند و گاه نالان اما صبور، اما آرام.

 

 

۱ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۳:۲۴
مهدیه عباسیان

 روزها در گذر اند. بهار در راه است. بوی عید می آید. چند قدم بیشتر به پایان نود و شش نمانده. نود و ششی که تو را به من داد و روزهایم را پرنور تر، زیبا تر، شفاف تر، شاداب تر، دوست داشتنی تر و زیستنی تر کرد.

نود و هفت در راه است. سالی جدید. روزهایی نو. روزهایی بدون شک مملو از غم و شادی، مملو از سختی و راحتی اما بازهم بدون شک با دلی قرص به بودنت، به آرامش حضورت، به لبخند مهربانت، به دست های گرم و چشم ها، چشم های عجیب دلبرانه ات.

می دانی عزیزجانم... نود و شش که این گونه بود، نود و هفتی که در کنار تو تحویل شود چگونه می شود؟ به گمانم بهشت در راه است. بهشتِ در کنارت بودن. بهشتِ سختی ها را دوام آوردن. بهشتِ صبوری کردن. بهشتِ تماماً تو شدن. تماماً من شدن.

بله جانم. بهشت در راه است. بیا دست های هم را بگیریم، یا علی بگوییم و کمک کنیم به هم؛ برای جاودانه ساختن این بهشت. بیا عزیزِ جانم...

 

 

۱ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۴:۳۶
مهدیه عباسیان

از در بیرون می روم. به مقصد بیمارستان. برای دیدن پدربزرگ عزیزِ مریضم. آسمان آبی است. آبی و پر از ابرهای سفید. پس زمینه همه چیز تصویر اوست. تصویر همان عکس شش در چهارش که برای گذرنامه ی مکه شان بود و توی وسایلم دارمش و هر بار توی مرتب کردن پیدایش می کنم و می بوسم و قربان صدقه اش می روم و باز می گذارم سر جایش. به آسمان نگاه می کنم اوست. مردی که آن طرف خیابان با عصا راه می رود اوست. پیرمردی که توی تاکسی کنارم نشسته اوست. همه جا اوست. خیالش همراهی ام می کند تا به بیمارستان می رسم. بیمارستان بزرگِ به هم ریخته ای که هیچ چیزش مشخص نیست. سی سی یو را پیدا می کنم. چهار طبقه بالا می روم. چشم هایم می چرخند به دنبال او. نمی شناسمش. اگر عزیز و عمه ها کنار تخت اش نایستاده بودند متوجه اش نمی شدم. مگر می شود یک نفر در یک هفته این قدر عوض شود. این قدر لاغر شود. این قدر چشم هایش گودتر رود. اشک می دود توی چشم هایم. با نفس های عمیق به عقب می رانم اش. سلام می کنم. دستش را می گیرم. به چشم هایش نگاه می کنم. و در دل عاجزانه از او میخواهم همچنان قوی باشد. با آن حالش، با آن بی حالی، با آن وضع، با آن صدای کم، با آن لب های خشک، با آن استخوانهای بیرون زده و با آن پوست های صورت آویزان شده حال همه را می پرسد. حال همه را. عمه کنارم ایستاده. می گوید از خودش بپرسیم ببینیم میخواهد عمل شود یا نه. می پرسد. باباجون هیچ نمی گوید. کمی فکر می کند و می گوید توکل برخدا. عزیز می رود سمت پرستار. می گوید نمی شود عملش نکنیم. پرستار حرف های خوبی نمی زند. به گمانم با یک زن که با چشم هایی پر اشک ملتماسانه می خواهد شوهرش کنارش باشد، از مرگ گفتن کار خوبی نیست. عزیز بر می گردد کنار ما. حرف های پرستار را تلطیف می کند و به مایی می گوید که همه را شنیده ایم. می گوید باید عمل شود وگرنه خطر دارد. کیفش را از زیر چادر در می آورد، عینکش را بر می دارد، می زند و نگاهش را می دوزد به شوهرش. خوب نگاه اش می کند. می گوید کاش رضا هم اینجا بود. محمد هم. کاش همه اینجا بودیم. شاید دیگر فردا نباشد. عمه یواشکی اشک می ریزد و با لبه ی شالش سریع از زیر عینک پاکشان می کند. عمه ی کوچک می گوید که نگران نباشیم و عمل عمل سختی نیست. طرف صحبتش با باباجون است. می گوید به تخت آن طرف نگاه کند که تازه عمل کرده و چه خوب است. توی چشم هایش اشک جمع شده و می گوید نگرانی ندارد.

باباجون هیچ نمی گوید. هر چند ثانیه یک بار دستش را می آورد بالا و می گوید توکل بر خدا. الله اعلم. و بعد دوباره دستش را می گذارد روی تخت. کنار بدن ضعیف اش.

عمو وارد می شود. سلام می کند. طبق معمول سرحال تر از بقیه است. ولی همه مان می دانیم این سرحالی ظاهری بیش نیست. باورم نمی شود. در عرض این یک هفته موهایش سفید شده است. موهای بابا هم، سفید تر.

خودم را می گذارم جای آدم های ایستاده دور تخت. پای پدرشان در میان است. مو سفید شدن عجیب نیست. عجیب نیست که غم چون زالو بر رشته رشته ی وجودشان بنشیند و سیاهیشان را بمکد و جز سفیدی چیزی باقی نگذارد.

ساعت ملاقات تمام می شود. خداحافظی می کنیم. عمو می رود که برای عمل رضایت بدهد. بی حال و بی انرژی راه می رویم. عمه ی کوچک خداحافظی می کند و می رود. هیچ کس حرف نمی زند. عزیز ناگهان می گوید که به دوستش زنگ زده و پرسیده شوهرش مرد چه حسی داشت؟ نه من و نه عمه حرفی نمی زنیم. عزیز هم دیگر چیزی نمی گوید. صبر می کنیم تا عمو بیاید. می آید. آرام است. حرف نمی زند. می پرسم رضایت دادی؟ جواب مثبتش را با تکان سر اعلام می کند. ناگهان بر می گردد و مثل هر بار مهدی صدایم می کند و می گوید عمل کردن الان خیلی هم سخت نیست نه؟ می خواهد چه بگویم. تاییدش کنم؟ بگویم عمل باز قلب که کاری ندارد؟ نمی توانم. می گویم نمی دانم. می خواهم بگویم سن و سال را نباید نادیده گرفت ولی باز هم نمی توانم. صدای خودم را خفه می کنم و می گویم من را همین دور و اطراف پیاده کن تا بروم. و می روم. نه در می روم. از زیر بار سنگین ِ غم. از زیر فشار گریه نکردن. غم ولی با من می آید. قدم به قدم. سنگین سنگین ام. سرم گیج می رود. اشک هایم توی مغزم را پر کرده اند. توی دلم را. توی تک تک اندام هایم را. شده ام مثل یک آدمک بادی که با آب پرش کرده اند و به زور راه می رود.

 

۱ نظر ۰۷ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۰
مهدیه عباسیان

دستش را خالی برد توی جیبش و پر درآورد. دستش را در دستهای کوچک من خالی کرد. چشم هایم به دست پر از بادامم بود که سرم را بوسید و مثل هربار گفت پیر شی الهی.

من را نشاند روی زانوهایش. سرش را چسباند به سرم و زل زدیم به چشم های هم. دستم را دراز کردم تا خال کنار چشمش را بگیرم، که قلقلک دادن را شروع کرد. او قلقلک می داد و من فارغ از هر چیز مستانه می خندیدم.

                                                                        ***

نگاهم به او خشک شده بود. روی تخت دراز کشیده بود و به سختی نفس می کشید. نگاهش که می کردم گذشته جلوی چشمم پر رنگ می شد. گذشته های دور. روزهایی که من دختر کوچکی بودم و او پدر بزرگی قوی. اما حالا پدر بزرگِ قویِ عزیزم، ضعیف شده بود، نحیف شده بود و رنجور و مریض و درد مند و من، کم طاقت برای دیدن او در این حالت روی تخت بیمارستان با چشم هایی گود رفته و رگ های پیشانی بیرون زده و دست هایی سرد. دست هایی به شدت سرد.

دلم آرام و قرار نداشت. هر نفس عمیقی که به جبران نفس های نیامده می کشید دلم خالی می شد. به بابا و اشک های توی چشم هایش که نگاه می کردم، قلبم از جا در می آمد. به عزیز با آن نگاه نگران که نگاه می کردم درونم تهی می شد. عزیز. عزیز. عزیز.

چند سالی هست که پدربزرگی که برای ما "باباجان" است مریض است. هر بار مادربزرگی که "عزیز" می نامیم اش، رو میکرد به ما و می گفت برای باباجونتون دعا کنید. اما اینبار جور دیگری بود. جوری عجیب. غیر قابل تحمل و شدیدا جگرسوز. این بار رو کرد به ما. با لبخندی عمیقاً غمگین، با چشم هایی مملو از اشک، با گردنی کج، با لحنی دردآور گفت برای شوهرم دعا کنید. وقتی دیگر نمی گوید باباجان، یعنی تنهایی را حس کرده. یعنی از تنهایی هراس دارد. یعنی ته دلش لرزیده. یعنی حق دارم کم طاقت باشم. یعنی حق داریم اشک هایمان را کیلو کیلو قورت دهیم و لبخندمان را بپاشیم توی صورتش و بگوییم چشم دعا می کنیم.

 

 

۲ نظر ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۳:۱۴
مهدیه عباسیان

اشک چه پدیده ی عجیبی است. چه عکس العمل فیزیولوژیک تشخیص ناپذیری ست. دلم می گیرد اشک هایم سرازیر می شود. خسته می شوم، اشک ها می پاشند بیرون. نگران می شوم اشک ها می جوشند. ناراحت می شوم راهی برای خودنمایی پیدا می کنند. ذوق زده می شوم در چشم هایم می درخشند و گونه هایم را خیس می کنند. تحقیر می شوم سُر می خورند در درونم. مستاصل می شوم و در کسری از ثانیه کلِ وجودم را خیس می کنند. اشک ها چقدر عجیب اند. اشک ها چقدر غریب اند.

غده های اشکی خیال ِ خام اند. خیال خام ماهایی که یک عمر با درس خواندنمان فکر می کنیم میتوانیم همه چیز را تفسیر کنیم. لاکریمال گلند کجا بود. خوشحال که باشم اشک ها از ته قلبم منشأ می گیرند. نگران که باشم از تمام تمام سلول هایم. خسته که باشم از درون مغزم. ناراحت که باشم از جایی ناشناخته. هر بار از یک جا. هر بهانه و یک منشأ.

خواستن توانستن است شعاری بیش نیست. این حرف ها کجا بود؟ اشک ها را نمی شود فهمید. می خواهم ولی نمی توانم. نمی شود درکشان کرد. نمی شود زبانشان را فهمید و حالی شان کرد باید خویشتن دار باشند و همیشه و هر لحظه و به هر بهانه خودنمایی نکنند.

نمی شود که نمی شود که نمی شود...

 

 

۱ نظر ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۰۷
مهدیه عباسیان