رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

وقتی تو نیستی

سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۸:۲۰ ب.ظ

ساعت پنج است که به خانه می رسم. کلید را درمی آورم، در را باز می کنم و وارد خانه ی تماماً تاریک می شوم. خانه بدون تو تاریک است. خیلی تاریک. برق ها را روشن می کنم و در تاریکی قدم می زنم و به سمت اتاق می روم. چادرم را در می آورم. تا می کنم و روی چوب لباسی آویزان می کنم. امروز از خود صبح دل و دماغ نداشتم. دست و دلم به هیچ کار نمی رفت. انگار دلم گرفته است. درست است. دلم گرفته است و این دل گرفتگی بی دلیل هیچ علاجی جز حضور بی پایان تو ندارد.

روسری و مانتو را هم در می آورم و روی تخت می اندازم. حوصله ی مرتب کردنشان را ندارم. توی آشپزخانه می روم. دلم از بودن مامان و بابایی که الان دیگر مال من هم هستند گرم می شود. کیف بزرگ به هم ریخته ام را برای پیدا کردن گوشی موبایل می گردم. گوشی را بر می دارم و به مامان زنگ می زنم. کمی حرف می زنیم و از او برای بِه های ناب و انارهای سرخ روی کابینت تشکر می کنم. خداحافظی می کنیم. خودم را با جمع و جور کردن آنچه مامان اینا آورده اند، مشغول می کنم. یخچال جا ندارد. وسایل را در می آوردم و بدون توجه به آهنگ هشدار باز بودن درب یخچال ادامه می دهم. وسایل جا به جا می شوند و تو هنوز نیامده ایی. نکند امروز دیر بیایی. 

کتاب نیمه تمامم را بر می دارم و می روم روی تخت دراز می کشم و شروع می کنم به خواندن. ده صفحه ای می خوانم که تازه متوجه می شوم این بخش ها را قبلا خوانده ام. چند صفحه جلوتر می روم و باز می خوانم. اما در تمام خط ها تویی. در تمام جمله ها. همه ی کلمه ها تویی. و حتی همه ی همه ی حرف ها. کتاب را می بندم و بلند می شوم. روسری و مانتوی به هم ریخته ام را بر می دارم و آویزان می کنم. توی هال می آیم. تلویزیون را روشن می کنم. چند بار طرف گوشی می روم تا با تو تماس بگیرم. اما هر بار می گویم نکند مزاحم شوم و حواس خودم را پرت می کنم. می روم جلوی آینه. موهایم را شانه می کنم. موهای مانده در برس را دانه دانه در می آورم و می نشینم جلوی تلویزیون. از این کانال به آن کانال می روم ولی هیچ برنامه ای توجهم را جلب نمی کند.

بلند می شوم و گوشی را بر می دارم، در حالی که شماره ات را می گیرم؛ به خودم می گویم مگر می شود من مزاحم باشم. صدای جان بخشت می پیچد در وجودم. در تک تک سلول هایم. و من با تمام جانم سلامت را پاسخ می گویم. وقتی می گویی کار داری و دیرتر می آیی بغض می کنم. خداحافظی می کنیم و من می مانم و خودی که نمی دانم باید چکارش کنم.

دوباره توی آشپزخانه می روم. دو تا از انارهای سرخ را بر می دارم، می شورم. توی سینی می گذارم و همراه با یک چاقو و کاسه می آورم توی هال. انارها را برش میدهم. دلم از زیبایی شان ضعف می رود. توی دلشان هزاران دانه ی دلرباست. توی دل من هم. باور می کنی دل من هم این چنین انارگونه باشد؟ دلم را که بشکافی، هر گوشه اش را که بکاوی دانه ای "دوستت دارم" پیدا می کنی. دانه های دوستت دارم را با آرامش می ریزم توی کاسه. هر کدام یک شکل اما همه شبیه به هم. کارم که تمام می شود، باز می آیم توی آشپزخانه روی دوستت دارم هایم نمک می پاشم، همشان می زنم و می گذارمشان توی یخچال. کتری را آب می کنم. روی گاز می گذارم. شعله را روشن می کنم. قوری را می شورم. دست هایم را خشک میکنم اما تو هنوز نیامده ای.

می آیم و می نشینم پشت میز. سرم را لپ تاپ گرم می کنم تا بیایی. راستی یادت باشد که من یک معذرت خواهی بزرگ به مامان، برای تمام روزهایی که بابا دیر به خانه می آمد و مامان نه حوصله غذا درست کردن داشت و نه غذا خوردن، برای تمام روزهایی که دلتنگی توی چشم هایش را به رویش آوردم و با شیطنت به او خندیدم؛ بدهکارم...

 

 

۹۶/۰۸/۰۲
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۲)

عزیزدلم... دلتون پر باشه از دانه های "دوستت دارم" که دسته دسته با نظم و ترتیب مثل چند دانه یاقوت، تو دلتون، یکجا نشستن 
D:
D:
پاسخ:
به به...
مهدخت جان عزیز...
چند وقت پیش ما هم انار دان کردیم. اگر این متن را زودتر خوانده بودیم کپی می کردیم. صد افسوس....
پاسخ:
:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">