رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

آخرین مطالب

آغاز

شنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۵:۴۰ ب.ظ

همه ی روزها به میل ما سپری نمی شوند. جاهایی در زندگی هست که بهتر است، که باید، به دیگران فکر و مطابق خواسته ی آن ها رفتار کرد. این روزهای زندگی هم به میل ما سپری نشد. روزهای خاصِ شروع زندگیمان را در دست گذاشتیم و با تمام احترام سپردیم به بزرگ تر هایمان. تا آن شود که می خواهند. سخت بود. دشوار بود. تحمل می خواست و صبر و خاموش کردن صدای درون. ولی از پس اش بر آمدیم.

راستش را بگویم؟ هیچ وقت، هیچ وقت در زندگی مثل آن روزِ مهم، مثل مراسم بی سر و ته و پر فشار عروسی احساس پوچی و بیهودگی و خجالت زدگی در برابر خودم را تجربه نکرده بودم. هیچ وقت تا آن لحظه حالم از رسم و رسومات دست و پا گیر و عرف و پا جای پای دیگران گذاشتن ها بد نشده بود. هیچ وقت آن حجم از توجه های بی دلیل ِ اغراق آمیز را ندیده بودیم. اگر بخواهم تمام راستش را بگویم هایم را برایت بگویم، تمامی ندارد. اما می دانی عزیز ِ من...

تمامِ تمامِ آنچه که آرامم می کرد و آن لبخندِ گاه بی رمق را بر لبانم می نشاند، این بود که می دانستم تو هم مانند من فکر می کنی. این بود که می دانستم تو هم احترام گذاشته ای. تو هم در حال خاموش کردن صدای درونت هستی.

می دانی عزیز جانم!

همه ی سختی ها و فشار های وحشتناک ِ موجود در روزهای قبل و خود آن روز، تنها و تنها با معرفی افتخار آمیز تو به اطرافیان دود شدند و دلم گرم و آرام شد. افتخار به انتخابی که کرده ای و محو شدن در کسی که بی اندازه دوستش می داری، دلیل خوبی برای چشم بستن به روی تمام سختی ها و تفاوت هاست. قبول داری؟

از اینجا به بعدِ زندگی ام را در دست گذاشته ام و این بار، با تمام عشق به تو می سپارم. تا آن شود که می خواهیم. تا بسازیم آنچه را که می خواهیم...

 

۹۶/۰۹/۲۵
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۴)

سلام عروس خانوم گل. مبارک باشه. با آرزوی خوشی و خوشبختی.
تا قبل از خوندن این متن فکر می کردم من مشکل دارم که علاقه ای به رسومات پوچ و دست و پا گیر و کلیشه ای عروسی ندارم (رسومی که جز خستگی و لبخند مصنوعی و تقلید از عروسی های قبلی چیزی برای عروس و داماد نداره). بعد از خوندن متنت متوجه شدم دوستامم مثل خودم مشکل دارن :)))
اما واقعا میشه گفت تنها زیباییش همون احترام و همراهی و محبتیه که آدم از همراهش توی این روز پرفشار و نمایشی دریافت می کنه و گرنه که به نظرم غیر قابل تحمل می شد.
خدا شما رو برای همسر محترمت حفظ کنه و ایشون رو برای شما ؛)
عشقتون پاینده
پاسخ:
سلام عزیزم. ممنون.
لازم به ذکره که جای شما خیلی خالی بود...
بله که مشکل دارم. اگه یادت باشه ما اول مشکلاتمون همو پیدا کردن بعد خودمون... :)))

بازهم ممنونم ازت
ان شاءالله به زودی زود خبرهای خوب از جانب شما...

{اگه یادت باشه ما اول مشکلاتمون همو پیدا کردن بعد خودمون... :)))}

دمت گرم. عجب یادآوری به جایی واقعاً! :)) کاملا موافقم
واقعا که چقدر دلم می خواست باشم
خیلی خیلی ممنون برای دعاها :")
پاسخ:
:)))

دم شما و عمو نیز گرم...
 فدای سرت که نبودی. اما به جاش ما اینجا بی صبرانه منتظریم ببینیمت.
و بدون تو برای دعاهایی که به تهران مربوط می شد و کردی در برابر من مسئولی ;))
۱۷ دی ۹۶ ، ۱۷:۳۰ هم اتاقی سابق!
چقدر زیبا مینویسی
نوشته هات دلم رو میبره
آخ گفتی از عروسی...
نمیدونم واقعا کسی هیت که لذت برده باشه از این مراسم؟!
گرچه قطعا هیچکس هم اندازه من عذاب نکشیده به دلیل تفاوت عمیق فرهنگی...
اینم مثل جلسه دفاعم بود که فقط میتونم بگم خداروشکر گذشت...
پاسخ:
واای ببین کی نظر گذاشته...
چه هیجان انگیز

بله عروس جان قدیمی... خداروشکر که گذشت.
۱۸ دی ۹۶ ، ۱۱:۰۱ هم اتاقی سابق!
آره داداش من نوشته هات رو پیگیری میکنم. ولی خب خیلی وقتها چون بی نظیر هستن نظری نمیمونه برا گذاشتن :*
پاسخ:
عجب...
مایه ی افتخاره این پیگیری.
لطف داری عزیزم. دم شما گرم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">