رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

بهشت

شنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۳:۲۴ ق.ظ

سرم پایین بود و سرگرم دعا خواندن بودم. محو مفاهیم جامع "عالیه المضامین" بودم و غرق در خودم. زانوی کسی از پشت به کمرم خورد و برگشتم به دنیای واقعی. سرم را که بلند کردم، برای هزارمین بار دلم ریخت. از ناباوری. از لایق نبودن. از عظمت جایی که بودم. از بزرگ مرد پیش رویم. از آرامشی که احاطه ام می کرد و از خود بی خود و دلم را قرص. پدر مهربان بودنش را می شد حس کرد. به ضریح که نگاه می کردی انگار دست هایی بیرون می آمدند، به سمتت حرکت می کردند، در آغوشت می گرفتند تا آرام باشی، تا گریه کنی، تا نفهمی دردِ درد و دل کردن با چاه را. تا آرام شوی و قوی و محکم و آماده سفر به سمت پسرانش. به سمت حسین و برادرش.

در آن سه روز به اندازه یک عمر آرام شده بودم. تمام ریز و درشت های دنیا را فراموش کرده بودم. تماماَ علی شده بودم. یا علی گفتن را تازه می فهمیدم. همسر بین در و دیوار را. همراه ِ پیامبر بودن را. صبور بودن را. شیعه بودن را. ولایت را. به گمانم هیچ نمیدانستم و در کنارش بودن اندک اندک آگاهم می کرد. به اندازه ظرف محدود وجودم، فهمیدم و درک کردم. در کمال آرامش. آرامِ آرام. سه روز تمام شد. لحظه ی خداحافظی رسید. به قدری آرامم کرده بود، که بی تابی کردن درست نبود.

آرامش شد توشه راهمان. رفتیم تا برسیم به پسرانش. و رسیدیم. اما چه رسیدنی. انگار امام مهربانی ها، پدر همه ما، می دانست چه در انتظارمان است که پرمان کرده بود از آرامش. رسیده بودیم به سرچشمه. به همه چیز. به جایی که نگاهت به ضریح که می افتد قطعه ای از قلبت را جذب خودش می کند. جایی که قلبت طور دیگری می تپد. نگاهت جور دیگری می شود. قدم هایت هم. آرامشت هم. دغدغه هایت هم و حتی اشک هایت هم.

آنجا حال و حوایش شبیه هیچ کدام از تجربه ها نبود. آرام بودم و بی قرار. هر دو کنار هم. آرامشی دوست داشتنی و بی قراری ای دوست داشتنی تر. سرگردان در بین الحرمین برای انتخاب حرم. سر در نوسان بین راست و چپ. در حال گام برداشتن به جلو و هی برگشتن به عقب. آرام شدن در یک سو و لحظه شماری برای پناه بردن به سوی دیگر. همه چیز بکر.

سه روز دیگر مثل سه ثانیه تمام شد. امام علیِ صبور صبر و آرامش را بدرقه راهمان کرده بود و شهیدان تشنه لب، تشنگی را. در کنار سرچشمه بودیم و سیر آب نشدیم. مثل خودش. مثل خودشان. هرچه نگاهمان را دوختیم به ضریح. هرچه گریه کردیم و دعا خواندیم و آرام و بلند حرف زدیم، هر چه دویدیم در بین الحرمین، هرچه کم خوابیدیم و هر چه کردیم نشد. از در کنارشان بودن سیر نشدیم که هیچ. تشنه تر شدیم. عطش وجودمان را فرا گرفت و مجبور شدیم به خداحافظی.

شده ایم شبیه بچه های تشنه ای که گاه بی تاب اند و گاه نالان اما صبور، اما آرام.

 

 

۹۷/۰۲/۰۱
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۱)

نجف هیچی کم نداره... هیچی...
پاسخ:
معرکه است...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">