رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

و ناگهان چه زود دیر می شود

سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۴ ق.ظ

بعضی روزها، بعضی اتفاق ها و بعضی لحظات آن قدر سنگین و سخت و غم بار هستند که باور ادامه زندگی پس از آن ها غیر ممکن است. چندین بار چنین اتفاق هایی را پشت سر گذاشته ام. چنین لحظاتی را تجربه کرده ام. لحظاتی که حتی فکر کردن دوباره به آن ها نفسم را در سینه حبس می کند. وقتی در دل آن لحظه ها بودم فکر می کردم که اینجایی که ایستاده ام، ته ِ ته ِ دنیاست. دیگر دلیلی برای ادامه نیست. اصلا دیگر نمی شود زندگی را ادامه داد. زندگی چطور می تواند پس از این همه درد، این همه غم و این حجم از ناعدالتی ادامه پیدا کند؟ اما متاسفانه زندگی، لحظات و زمان هیچ کدام حتی به اندازه ثانیه ای متوقف نمی شوند. پیش می روند و اتفاقات دیگر را به جان می خرند. و تو انگار که در یک محیط دوار گیر افتاده باشی، باید بر روی زمین زیر پایت که می چرخد و می چرخد و هیچ توفقی هم ندارد، بدوی؛ حتی اگر خسته باشی، دردت آمده باشد، تمام جانت لِه باشد و پر باشی از سوال.

زندگی منتظرمان نمی ماند. منتظر نمی ماند تا آنچه رخ داده را هضم کنیم، خاک را از تن بتکانیم، نفسی تازه کنیم و دوباره بلند شویم.

***

فوت ناگهانی باباجون باعث شد بترسم. وحشت کنم. از اینکه همه چیز آن طور که فکر می کنم نیست. از اینکه عزیزان و افراد مهم زندگی ام همیشه کنارم نیستند. از اینکه وقت زیادی برای این همه دو دو تا چهار تا کردن ها، فکر کردن ها، همه چیز را بررسی کردن ها و خجالت کشیدن ها ندارم. از اینکه چرا خودم را رها نمی کنم؟ چرا نمی گذارم دلم بکشاند مرا به این سو آن سو؟ چرا فکر کردم باباجون همیشه هست و وقتی خواستم در بغلم بفشارمش، گفتم باشد برای بعد؟ از اینکه اگر بعدی نبود چه؟

مهمترین دستاورد این روزهای دردناک من همین بود. امروز در مراسم هفتم باباجون، بابا را که دیدم، دلم رفت. دست دادیم، مثل همه ی آدم های دنیا روبوسی کردیم و رفتیم سراغ کارها. صدای در ذهنم می گفت دوست داشتنت را بگو، جار بزن، داد بزن. و صدایی دیگر میگفت الان؟ وقتش نیست. باشد برای بعد.

به عناوین مختلف سمت بابا می رفتم و بر میگشتم. نتوانستم. رفتم طبقه بالای مسجد و مشغول شدم با آماده کردن لیوان ها و بشقاب ها، در حالی که فکر ِ "نتوانستن تا کی" داشت دیوانه ام میکرد.

سریع بیرون آمدم، کفش هایم را پوشیدم. پله ها را تند پایین آمدم، رفتم کنار بابا، صدایش کردم و بی هیچ مقدمه ای بغلش کردم، بوسیدمش و گفتم بی نهایت و از ته دل دوستش دارم. من آرام شدم، عجیب آرام و او اشک دوید درون چشم های مهربانش.

 

 

 


 

۹۷/۰۷/۱۷
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۳)

مهدیه من تا حالا بابات رو انقد از نزدیک ندیده بودم. چقدر شبیه باباتی، چقدر اون همه حرف نگفته تو چشاشون ، اون لبخند عمیق وسط اون همه غم، ...و خیلی چیزای دیگه رو اگه کنار هم بذاریم راحت میفهمیم که شما پدر و دخترید
پاسخ:
آرزو خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که اومدی. عین یه مسکن قوی بود دیدنت.
:)
چه خوب که معلومه: )
خواهش میکنم عزیزدل.  ببخش که دیر رسیدم
پاسخ:
به موقع ترین زمان ممکن بود.
فکر اینکه چطور باید جمع و جور کنم و برم سخت بود برام.
تو ببخش که مجبور بودیم بریم.
۲۰ مهر ۹۷ ، ۰۲:۴۷ شرف الدین
تسلیت عرض میکنم. خدا رحمتشون کنه و به شما صبر بده. قاعده دنیا اینه که از دست بدی

من این حس رو بعد از فوت بابا نسبت به مامان داشتم. اینکه تا هست خیلی خیلی بیشتر از قبل قدرش رو بدونم.

سعی کنید به همین مقدار اکتفا نکنید. هم آغوش و هم دستبوسی از پدر و مادر رو  همیشه و بدون بهانه انجام بدید
پاسخ:
ممنونم خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه.

بله ... نباید از این تلنگرها و از دست دادن ها ساده گذشت...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">