رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

ترس های زنانه

پنجشنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۵۵ ب.ظ

امروز روز دویدن است. همه به صف شده ایم و  با سرعتی کم و بیش ثابت دور سالن می دویم. دور تا دور سالن ورزشی آینه است. می دویم و من برخلاف بقیه، به جای توجه به صورت قرمز و پر از عرقِ خودم، روی چهره ی دیگران تمرکز می کنم. دلم میخواهد بدانم در این گرما، وقتی نفس در نمی آید، وقتی بی وقفه در حال دویدن و ورزش کردن اند به چه فکر می کنند.

بنفشه جلوی من است. زنی سی وشش ساله. تنها ده سال زودتر از من به دنیا آمده. ثمره ده سال بزرگ بودن، دو دختر است. دختر اول به گمانم بیست ساله است، که هر روز بنفشه ی مادر را می رساند و بعد از زمان ورزش دوباره دنبالش می آید. و دختر دیگری که هیچ چیز از او نمی دانم.

مربی می گوید همان جا که هستیم بایستیم و حرکتی که می گوید را انجام دهیم. کنار دختری قد بلند و کم و بیش با نمک می ایستم که اسمش را نمی دانم. تا به حال حدس می زدم باید از من بزرگتر باشد؛ تا اینکه امروز زودتر از همیشه به باشگاه آمدم و توی رختکن متوجه خیلی چیزها شدم. که یکی از آن ها این بود که این دختر قد بلند ِ کم و بیش با نمک، بیست و سه سال بیشتر ندارد و چند سالی است که ازدواج کرده، از مادرش شدن بیزار است و کم کم حوصله اش سر رفته و قید خواب های تا لنگ ظهر را زده و روانه ورزشگاه شده.

مربی فرمان دویدن می دهد. دوباره دور اول. مربی فرمان سریع تر دویدن می دهد. دور دوم. دور سوم. از خانمی که جلویم در حال دویدن است جلو میزنم. اسمش را نمیدانم. فکر میکنم باید یکی دو سالی از بنفشه بزرگتر باشد. همیشه از پسرهایش حرف می زند، از زانو درد و زیادی تپل بودن پسر کوچکش می نالد، آرام تر می دود و آرام تر ورزش می کند. زن ساکت و آرامی را که هیچ کس هیچ چیز از او نمیداند را هم پشت سر می گذارم. سرعتم را کم می کنم. خسته شده ام. نمی دانم دور چندمیم. مربی هیچ چیز نمی گوید. نشسته روی صندلی، خیره شده به نقطه ای نا معلوم و به چیزی نامعلوم تر فکر می کند. مربی، یک خانم مهربان و پر انرژی و سرحال و سی و چهار ساله است و شش هفت سالی می شود که ازدواج کرده. از زندگی اش راضی است و به نظرش بچه دار شدن نادرست ترین تصمیم ممکن است. بچه دار شدن را موکول کرده به بعد از چهل سالگی. بعد از تمام تفریحات و به معنای واقعی کلمه زندگی کردن. آن هم نه برای بچه داشتن ، برای اینکه مردم خیالات بی جا نکنند.

این اطلاعات را نسرین به من داد. در کسری از ثانیه. و در جواب سوالی که پاسخش تنها اسم مربی بود، سمیه! راستی نسرین. نسرین پر شر و شور ترین زنی است که پس از مدت ها دیده ام. می گوید و می خندد و ورزش می کند. تمرین ها را که خوب انجام می دهیم برایم دست تکان می دهد و می گوید دمم گرم. سر و صدا می کند و همه را سر ذوق می آورد. نسرین را دوست دارم. ولی دوست داشتی که با غم همراه است. نسرین هم سن سمیه است. با این تفاوت که در هجده سالگی ازدواج کرده و الان یک دختر چهارده ساله و یک پسر پنج ساله دارد. 

در حال دویدنیم. نسرین از صف خارج شده، کنارم ایستاده و هر دو با یک سرعت می دویم. از درس و دانشگاه می پرسد و دلش میخواهد حرف هایی که صبح در رختکن زده می شد را ادامه دهد. من ولی دلم نمیخواهد. هنوز آن ها را هضم نکرده ام. دلم میخواهد فرار کنم. تندتر بدوم و از او جلو بزنم و بگویم همان کابوس هایی که دسته جمعی روانه ذهن به هم ریخته ی من کردید بس نیست؟ ولی فرار نمی کنم. دیگر نمی دوم. راه می روم. می گویم خسته شدم. نسرین فکر می کند که از دویدن و من می دانم که از فکر کردن.

همه می دوند و من راه می روم. می روم گوشه سالن. بطری آبم را برمی دارم و می نشینم. سمیه داد می زند کجا؟ لبخند می زنم و به دیوار تکیه می دهم. حالم از این همه نارضایتی بد است. دل توی دلم نیست از دیدن این همه زن نالان. صبح زودتر رسیدم. زن ریز نقش دیگری که مهربانی از سر و رویش می بارد داشت تعریف می کرد که دخترش را پیش مادرش می گذارد تا بتواند باشگاه بیاید. از منِ تازه رسیده پرسید شما هم درگیر زندگی هستید؟ که یک روز دیر می آیی و یک روز نمی آیی؟ نسرین به جای من جواب داد که نه. خوشبخت ما همین دختر است. دانشجوست. تا به این جای زندگی درس خوانده، زندگی کرده، جوانی کرده، هر کاری خواسته و نخواسته کرده و تازه میخواهد وارد زندگی شود. موفقیت یعنی این! 

داشتم از تعجب می مردم. داشت در مورد من حرف می زد؟ این حرف ها، توصیف من بود؟ بدون توجه به من حرف میزد و چیزهایی از من میگفت که خودم هم نمی دانستم. حرف هایش که تمام شد، همه اندکی نگاهم کردند و با هم به حرف آمدند. همه می نالیدند. از بچه داشتن. از زندگی نکردن. از اشتباه کردن. از زود ازدواج کردن. هیچ کس راضی نبود. همه مادر بودند و مادری را دوست نداشتند. همه بچه داشتند و بچه را مزاحم میدانستند. همه شریک یک زندگی مشترک بودند و حرف های مگو را در جمع به فریاد می گفتند. یک کفش را پایم کرده بودم و آن یکی دستم مانده بود. دلم برایشان می سوخت. برای بچه هایشان. برای همسرانشان. حرف هایشان در ذهنم تکرار می شد. نسرین می گفت از شوهرم خجالت می کشم. زنِ مهربان می گفت من دیگر برای خودم نیستم. بنفشه می گفت دیگر همه چیز تمام شده. زنِ رنجور می گفت تا جایی که می توانی از زندگی ات استفاده کن. نسرین آمد کنار گوشم و گفت من جوان ترم یا سمیه؟ نگاه کن بچه نداشتن چه نعمتی است. عرق سرد بر تنم نشسته بود. اگر بزرگتر از من نبودند، اگر کوچکتر از همه نبودم می زدم زیر تمام نصیحت ها و راهکارهای نادرستی که به سویم روانه کرده بودند. فریاد می زدم که جان خودتان و هر آنکه می پرستید بس کنید دیگر. اما بزرگتر بودند. کوچکتر بودم. فقط رویم را کردم به سمت نسرینی که دوستش دارم و گفتم این حرف ها یعنی چه؟ چرا زندگی ها و آدم ها را مقایسه می کنید؟ گفتم شمای هشت سال قبل یک دختر شش ساله داشت و یک عمر تجربه زندگی. با الان من قابل مقایسه است؟

به حرف هایم گوش نمی دادند. آن ها برای شنیدن آن جا نبودند. یکی باید می بود تا آن ها را می شنید. یکی یکی از رختکن بیرون رفتند. نسرین دستم را کشید که بدو. کفش را پوشیده و نپوشیده دنبالشان رفتم.

نشسته ام کنار دیوار، گوشه ی سالن، بطری ِ آب به دست. ورزش کردن جمع ناراضی را نگاه می کنم. دلم می خواهد به صف ردیفشان کنم، بگویم بنشینند و خوب گوش کنند ببیند چه می گویم. دلم می خواهد برایشان از موفقیت بگویم، از اینکه وقتی موفقیم که هیچ بُعدی را فدای بعد دیگر نکنیم. بگویم که در این جامعه به درد نخور که همه خودخواه شده اند، خودخواه نبودن شما نشان عقب بودن نیست. حرف هایی را که حوصله شنیدنشان را نداشتند، به زور در خیال برایشان می گویم که سمیه " تنبل جان"  خطابم میکند و برم می گرداند به دنیای دردناک واقعی.

 

 

۹۶/۰۵/۲۶
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۱)

خیلی این متن برام قشنگ بود. خیلی موافقم باهات. خیلی هم عالی 
پاسخ:
به به نرگس عزیز...

ممنون

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">