رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

زندگی آن گونه که فکر می کردم نبود!

سه شنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۷، ۰۶:۰۱ ق.ظ

همیشه فکر می کردم برای یک زندگی خوب نیاز است اشتراکات زیادی با طرف مقابل داشته باشم. فکر می کردم تفاهم و درک متقابل از علایق یکسان و دغدغه های مشابه می آید. این گونه بود که کتاب خوان بودن طرف مقابل یکی از اولویت هایم بود. اصلاً مگر می شد به کسی که کتابخوان نباشد فکر کرد؟ طرف مقابل باید کتابخوان می بود تا رویای یک خانه بدون تلویزیون محقق می شد و داشتن خانه ای مملو از کتاب، ممکن.

تو که وارد زندگی ام شدی، هر کس که با خبر می شد؛ قبل از اینکه از اسم و رسمت بپرسد از کتابخوان بودنت می پرسید. اینکه مستور را می شناسد؟ نادر را؟ فرزانه را؟ و من با اطمینان جواب می دادم که می شناسد. در روزهای خواستگاری به جای صحبت از رنگ و غذا و انواع مراسمهای وحشت آور، به اندازه کافی از نادر و فرزانه حرف زده بودیم و تو به خوبی از پس امتحانِ ناگهانیِ اهلِ مطالعهِ بودن برآمده بودی. یادت هست؟ کتاب کم حجم ِ عین صاد را؟ و آنچه بر سرش آوردی را؟ :)

همین کافی بود. که پر شوم از اطمینان که اهل مطالعه ای و منعطف. چه مستور و نادر را بشناسی و چه نه. اما از خدا که پنهان نیست، از تو چه پنهان که گاه می ترسیدم، از خانه ای که قرار است تلویزیون داشته باشد، از تو که نکند حوصله کتاب به دست بودن من را نداشته باشی. نکند کتاب خریدن برایت مثل من حیاتی نباشد؟ نکند از کتاب دور شوم؟ نکند کم کم تبدیل شوم به کسی که دیگر من نیستم؟

***

بیست ماه است که می شناسمت. در این روزها تمام تصوراتم را در مورد تعریفم از تفاهم عوض کرده ای. از همان روز اول، از همان جمعه ی به یاد ماندنی نیمه اردیبهشت که با یک کتاب و قلم کنارم نشستی، تا بخوانم و بنویسم؛ ذهن و دلم آرام شد. عجیب آرام. هرچه می گذرد بیشتر به تفاوت ها ایمان می آورم. هرچه می گذرد کاری می کنی تا بیشتر به تفاوت ها ایمان بیاورم. تفاوت هایمان باعث شده قبول کنم که فیلم دیدن هم نوعی مطالعه است. باید سری به آن جا که تخیل به آن راهی ندارد هم زد. من در کنارت به تماشای فیلم می نشینم و تو برایم حیات می خری. من می خوانم و شریک میکنم تو را در آموخته هایم.

این روزها کمتر کتاب می خوانم. خانه را پر کرده ای از کتاب، از نادر. از آنچه نوشته است و آنچه که به آن فکر می کرد. تمام آنچه برایم می خری، می روند توی کتابخانه ای که با ذوق، نقشه اش را کشیدی و سفارشش را دادی. این روزها چسبیده ام به زندگی. به قول فرزانه نمی خواهم "تنها از پشت یک دیوار بلند کاغذی و مقوایی به زندگی نگاه کرده باشم". می خواهم در دل واقعیت باشم. در دل تفاوت ها. دلم میخواهد به روش های مختلف، در کنار هم بیاموزیم و بزرگ شویم.

سراغ کتاب ها هم حتما خواهم رفت. باز هم به قول فرزانه "حرف های نو، معمولاً از کتاب های تازه بر می آیند" عزیزِ من...

 

 

 

 

 

۹۷/۰۶/۰۶
مهدیه عباسیان

تمرین نوشتن

نظرات  (۲)

چه دلگرم کننده س داشتن چنین زندگیی ^_^
واقعا چه تفاوت باشه و چه تفاهم، اگر همراه عشق و محبت باشه، جفتش تبدیل میشه به مسیری برای ساختن بهتر زندگی
پاسخ:
باید زندگی رو دلگرمانه ساخت.
من فکر میکنم تفاهم یعنی همین تفاوت ها. تو زندگی تفاوت ها خیلی زیادن. پله که ازشون میسازی برای رشد و بهتر زندگی کردن میشه تفاهم.
این سطرها از یه گوشه‌ی دنج، سر بلند کردن و همون‌قدر هم صمیمی و خون‌گرم به دل می‌شینن :)
پاسخ:
:)
مخلصیم بلوطِ جان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">