رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

بایگانی

* خوشی های امروز من در نمایشگاه کتاب...

هر کتاب را که می خریدم به خودم قول می دادم که دیگر نمی خرم و این آخری خواهد بود. اما نزدیک شدن به غرفه بعدیِ یادداشت شده در لیستم همان و اختیار از کف دادن همان.

** چقدر از اینکه بالاخره "جز از کل" دار شدم خوشحالم...

*** "پایی که جا ماند" برای مادر عزیزِ همسر است.

**** در غرفه نشر روزبهان که بودم هیچ کتابی نبود که یا نخوانده باشم و یا نداشته باشم اش. این موضوع هم بسیار هیجان آور بود و هم کمی ته دل خالی کن. اگر تمام آنچه از نادر ابراهیمی دارم را بخوانم، بعدش چه کنم؟

***** اما به خودم قول می دهم که تا سراغ تمام کتاب های نخوانده ام که با احتساب خرید های امروز حدوداً 112 تا (به جز حدود 70 کتاب موجود در فیدیبو و طاقچه) می شود نروم، هیچ کتاب دیگری نخرم (هرچند که می دانم این تصمیم تا نزدیک شدن به کتاب فروشی بعدی اعتبار داردwink).

 

 

 

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۰۸
مهدیه عباسیان

عنوان: تب مژگان
نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی

نـشر: مصلی
تعداد صفحات: 225
سال نشر:
چاپ اول و دوم 1396

همانطور که نویسنده در مقدمه کتاب آورده است، این کتاب حاصل تحقیقات مهم و طولانی مدت در زمینه بهاییت و بهایی شناسی است که در قالب رمانی امنیتی اول در کانال تلگرام نویسنده و بعد در قالب کتاب منتشر شده است.

 

 

* نمیدانم باید آنچه در مورد این کتاب در ذهن دارم را به صورت صریح بیان کنم یا نه.

** من این کتاب را اصلا دوست نداشتم. محتوای کتاب در حد 225 صفحه نبود. نوع بیان و نگارش نویسنده حواسم را دائماً پرت می کرد. گذشتن از علامت های سوال و تعجب به تعداد زیاد پشت سر هم، زبان محاوره ای  و شوخی های نازیبایی که به نظرم اصلا مناسب و برازنده چنین موضوعی نبود، کار آسانی نبود.

می توان اینطور توجیح کرد که نویسنده برای انتقال مفاهیم مدنظر خود، نیاز به فضاسازی داشته و شاید چنین لحن و نوع نگارشی را برای همراه ساختن مخاطب در سنین پایین تر انتخاب کرده، که باز هم در صورت چنین دلایلی ذکر گروه سنی مخاطب الزامی می شد.

*** این کتاب را برای حمایت از مسابقه کتابخوانی برگزار شده در دانشگاه خریدم. شاید موضوع، موضوع مهمی باشد که جوان امروز نیاز به آگاهی زیادی در این زمینه داشته باشد، اما این کتاب با این متن، با فضاپردازی های زیاده از حدی که به راحتی می شد حذفشان کرد، "از نظر من" در حد دانشجویان ما نبود.

**** قهرمان از خود راضی کتاب که در دل حوادث و به هر بهانه ای از خود تعریف می کرد، تحمل فضا را برایم سخت تر می کرد.

 

 

۰ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۱۷
مهدیه عباسیان

عنوان: خرده روایت های بی زن و شوهری
نویسنده: مهسا ملک مرزبان

نـشر: بان
تعداد صفحات: 104
سال نشر:
چاپ اول 1396

مهسا ملک مرزبان در مورد این کتاب گفته است:

این کتاب شامل داستان‌هایی است که برخی از آن‌ها پیش از این در قالب نشریه کرگدن منتشر شده بود و برخی دیگر را هم خودم نوشتم و در نهایت در یک مجموعه گردآوری شد.

جرقه موضوعات این آثار در قالب‌های مختلفی به ذهن من آمد. برخی خاطراتم بودند و برخی تجربیات زندگی و جالب است بگویم که برخی را نیز از عکس‌ها گرفتم. بخش قابل توجهی از سوژه‌های من از عکس‌ها می‌آید و یا اینکه داستان‌هایم درباره یک عکس نوشته می‌شود. با این همه تاکید دارم که بگویم کارهای من شهودی بوده و حال و هوای ثابتی ندارد شاید به همین خاطر است که در این کتاب هم آثار عاشقانه داریم، هم طنز، هم جنایی و هم سایر موضوعاتی که می‌شود در داستان به آن‌ها فکر کرد.

 

- قصه آدم ها که به سر برسد تازه می توانی بنویسی شان. همین جاست که می فهمم انگار قصه او هم برای من به سر آمده. اتفاق یعنی همین. وقتی که وقت اش نیست می افتد. یا زودتر از موعد که شوکه ات کند،یا آن قدر دیر که دیگر حوصله اش را نداری، بی مزه شده - همان بهتر که نیست.

- حس های واقعی که طاقت توس دل موندن ندارن، از همه جا بیرون می زنن.

 

* داستان هایی گاه جذاب و گاه معمولی

 

 

۱ نظر ۱۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۳۱
مهدیه عباسیان

 

داستان از اینجا شروع می شود که زندگی تغییر می کند و دغدغه ها و نوع استفاده از اوقات فراغت متفاوت می شود؛ و در نتیجه زمان همیشگی برای کتاب خواندن اندک و اندک تر. کتاب را که در دست می گیرم عذاب وجدانی شدید گریبان گیرم می شود که ناشی از درس و پایان نامه و استاد است. خوانده و نخوانده، با ذهنی حریص، کتاب را سرجایش می گذارم و خودم را درگیر بخش های دیگری از زندگی، روزمره گی و درس می کنم. اما باز هم دلم پر است از وسوسه ی خواندن.

دلم میخواهد از زمان های مرده ام استفاده کنم، اما کتاب های صوتی را دوست ندارم. یا شاید بهتر است اینطور بگویم که تا به اینجا صوتِ کسانی که کتاب را با صدایشان می شنیدم را دوست نداشته ام. همیشه یا زیادی کند بوده اند، یا زیادی حوصله سر بر و یا زیادی اغراق آمیز در احساسات و نوع بیان و یا همه ی این موارد در کنار هم.

تا اینکه با پادکست آشنا و در دامِ عاشقی آن گرفتار می شوم. مخصوصا وقتی فیدیبو هم بخشی با این نام به دسته بندی های خود اضافه و دسترسی به پادکست های گروه خوب کانال بی و داستان شب را تسهیل می کند.

اینگونه می شود که داستان شب هایش می شود همراه اوقات تنهایی ام در هنگام انجام کارهای خانه و کانال بی همسفرمان در جاده ها. راهی خوب برای استفاده خوب از زمان های بلااستفاده، فرار از روزمره گی و بالاتر بردن آگاهی در زمینه های مخلتف.

 

* همچنان مشکل نوع گوینده را در داستان شب ها را دارم. تا به حال تنها کسی که در نوع صحبت کردن قبولش داشته ام، احسان رضایی در بخش داستان شب بوده است. به گمانم هرکس باید بگردد و فردی که می تواند با صدایش ارتباط برقرار کند را پیدا کند و اوقاتش را به دست او بسپارد.

** کانال بی فوق العاده است. هم در نوع بیان و هم موضوعات و هم نوع روایت.

*** عنوان، عنوان یکی از داستان های شبی است که دوستش داشتم. هم پر بود از کتاب و هم یاد پدربزرگی که مریض بود.

****  پیشنهاد می کنم امتحان کنید.

 

 

۱ نظر ۱۵ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۳۶
مهدیه عباسیان

غزل داستان های سال های بد

عنوان: غزلداستان های سال های بد
نویسنده: نادر ابراهیمی

نـشر: روزبهان
تعداد صفحات: 85
سال نشر:
چاپ اول 1357 - چاپ  هشتم 1392

هر بار نوشتن در مورد نادر ابراهیمی را این گونه آغاز کرده ام که چقدر نوشتن از او سخت است و چقدر توضیح و شرح آنچه نوشته است، دشوار. این بار اما درباره او سرچ کردم تا بدانم دیگران او را چگونه یافتند و چگونه فهمیده اند و چگونه دوست دارند. در جایی خواندم که فردی نوشته بود اگر بخواهد بین حافظ و مولانا یکی را انتخاب کند قطعا حافظ را انتخاب خواهد کرد. چرا که حافظ فن نوشتن و شاعری می داند و مولانا بدون هیچ فنی شعر می گوید. و در ادامه نادر ابراهیمی را نویسنده ای مولانا وار خوانده بود. تا این جا با او موافقم. ولی مولانا بودن بر حافظ بودن برای من با ارزش تر است. آن متن را که خواندم، دلم خواست نویسنده را بنشانم رو به رویم و برایش از دلایلی بگویم که ابراهیمی" شره وار" نوشتن را انتخاب کرد. برایش بگویم تا از چیزی سرشار نباشی، تا پر نباشی از فنون نوشتن و انتقال پیام و حرف های نو نه مولانایی در کار است و نه مولانا وار نوشتن. 

 

نادر ابراهیمی در این کتاب هم از ظلم و استبداد گفته است و داستان هایی غزل گونه را برای مخاطب فراهم کرده تا دریچه ای باشد به آنچه بر او و در درون او گذشته است.

 

- من دیگر باور ندارم که انسان، به بیرون کشیدن خود از این مرداب شوم قیام کند. راه حل ها، تکیه گاه ها و دستاویزها همه مُردابی هستند. آنچه در حال توسعه یافتن است اراده ی آگاه ملت ها در جهت خشک کردن این گنداب وسیع شونده نیست؛ بلکه ذات گنداب است.

- بگذار تا لحظه آخر هم دست و پایی بزنیم. خسته تر مردن، آسان تر مردن است.

- امروز مرا آزار می دهند

 و نمی دانند که این جان و تن

 آزار دیدن به خاطر سلامت تو را تا چه حد دوست می دارد.

 

* اولین کتابِ سال جدید، آن هم از نادر جان ابراهیمی سرآغاز خوبی می تواند باشد. :)

 

۱ نظر ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۳۰
مهدیه عباسیان

دال دوسن داشتن

عنوان: دال دوست داشتن
نویسنده: حسین وحدانی

نـشر: ویدا
تعداد صفحات: 128
سال نشر: چاپ اول 1395

نویسنده که روزنامه نگار و وبلاگ نویس است، نگاهی موشکافانه تر و عمیق تر به وقایع روزمره ی زندگی که همگی تجربه شان کرده ایم، داشته است و از آن ها نوشته است.

 

- عادت کنیم؟ نمی دانم. اما می دانم که عادت با حضورش غافل گیرت می کند. مثل پسری رشید و غیر قابل انکار که ناگهان بعد از ده ها سال پیدایش شود، در برابرت بایستد، توی چشم هایت خیره شود و بگوید تو پدر من هستی!

- خانه تکانی یا اسباب کشی فرصتی است برای آن ها که هنوز نفهمیده اند زندگی، برای این همه گذشته جا ندارد.

- تجربه ی سوگ، یک لایه نامرئی - اما محسوس و واقعی- به روی همه چیز دنیای آدم می گیرد. مثل لاک بی رنگ. مثل ورنی روی جلد... مثل چیزی که انگار نیست اما هست. ما می دانیم که هست؛ و این، ما را همیشه اندکی غمگین می کند. اندکی اما همیشه.

- که دوست داشتن حساب و کتاب دارد. دویت داشتن حد و مرز می شناسد.

 حساب و کتابش؟

 ظرفیت خودت. که اگر می توانی ظرف را بزرگ تر، ظرفیتت را بیشتر کن. اگر نمی توانی اما اندازه نگه دار.

 حد و مرزش؟

 عزت خودت، کرامت خودت، شخصیت خودت. دوست داشتن که نباید آدم تو را بی عزت، بی کرامت، بی شخصیت کند. باید؟

- با واژه ی مبتذل بخشش، استخوان لای طخم های کوچک و بزرگ دوستی هاتان نگذارید. بگذارید عفونت نفرت و خون ی جراحت بیرون بریزد؛ ریزه استخوان های لای زخم، خرده شیشه ی آوار حادثه های تلخ، از لابه لای رگ و گوشت رابطه درآید، بعد روی زخم مرهم بگذارید و ببندینش. با بخشش اما به محبوب تان خیانت نکنید. محبوب محبت طبیبانه می خواهد.

- نزدیک به هفده سال است که زور میزنم دخترکم هیچی را هم یاد نگرفت، همین یک چیز را یاد بگیرد. که جایی که باید گریه کند، گریه کند.

 

* کتابی خوب و لذت بخش...

** سه سال از اولین باری در این وبلاگ نوشتم گذشت.

*** با احتساب این کتاب، امسال تنها 23 کتاب خواندم :( و این موضوع برای منی که زمانی مطالعه 100 کتاب در سال امری طبیعی بود، یکم دردناک هست. ولی خوشحالم که یاد گرفتم مطالعه فقط کتاب خواندن نیست. می شود با تماشای فیلم، اطلاعات خوبی به دست آورد. می شود به فایل های صوتی و پادکست گوش کرد و هم از وقت به خوبی استفاده کرد و هم در این تجارب با همسر جان شریک بود.

**** امیدوارم سال پر مطالعه تری پیش رو باشد... :)

در تمام زمینه ها (کتاب، فیلم، سخنرانی و مخصووصاً پایان نامه تمام نشدنی)

***** برای شفای تمام مریض هایی که آمادگی و حوصله بهار را ندارند و زندگی بدون توجه به حال و روز آن ها می گذرد؛ خیلی دعا کنیم (مخصوصا پدربزرگ عزیزِ من).

****** بهارتون دل نشین :)

 

 

 

۲ نظر ۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۴۱
مهدیه عباسیان

راهنمای مردن با گیاهان دارویی

عنوان: راهنمای مردن با گیاهان دارویی
نویسنده: عطیه عطار زاده

نـشر: چشمه
تعداد صفحات: 117
سال نشر: چاپ اول 1395

تعریف کتاب را بسیار می شنوم. با استفاده از نرم افزار فیدیبو آن را می خرم ولی سراغش نمی روم. سرما خوردگی ای شدید باعث می شود تا یکی دو روز را تماماً استراحت کنم و گشت و گذار در اینستاگرام و وب گردی وجودش را به من یادآوری کند. سراغ کتاب می روم و یک نفس می خوانمش و غرق می شوم در داستان پر کشش و پر تعلیق دختر نابینایی که از گیاهان می داند. در خانه‌ای همراه مادرش در کار خشک کردن، ترکیب و آماده‌ سازی گیاهان دارویی برای فروش در بازار است.

 

- نیستی ندیدن نیست، چیز پرتری است و هم زمان خالی تر. شبیه گرفتن یکباره سر است زیر شیر آب یخ. اندام های حسی را فلج می کند. نیستی بودن در معرض چیزهایی است که از منشئات مجهولی می آیند و به نقاط نامعلومی از بدن یا اعصاب می خورند.

- پدر اما دیگر نیست. این جمله را خیلی راحت می گوید، انگار بگوید پنیر دیگر در رژیم غذایی مان جایی ندارد.

- جزییات اهمیتی ابدی دارند چرا که تنها در صورت فهمِ آن هاست که می توان با کلیات و سر آخر با جهان هماهنگ شد.

- کتابخانه بدون شک مهم ترین شی خانه است. چون دروازه ورود من به جهان دیگر است.

- مادر می گوید کیمیاگری هنر است، چیزی شبیه نوشتن. نمی شود در این جهان چیز پستی را به چیزی با ارزش تبدیل کرد مگر آن که اول این کار را در جهان درون انجام داد. مادر می گوید آدم ها وقتی می نویسند چیزهای نادیدنی درونشان را هم می زنند و از دلشان چیزی در می آوردند که قابل دیدن است.

- به قول تولستوی همه چیز برای کسی که می داند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق می افتد.

 

* کتابی بسیار عالی بود. تجربه ای دلپذیر و خوب.

** کتاب اولی ها را باید حمایت کرد. آن هم وقتی جوان است و  این قدر خوب می نویسند.

 

 

۰ نظر ۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۴۰
مهدیه عباسیان

هدیه که باشد، پیشاپیش و غیر منتظره که باشد، از طرف عزیزِ جانت که باشد، کتاب که باشد، تمام نداشته هایت از نادر جان ابراهیمی که باشد؛ دیگر ذوق و شوقت تمامی ندارد که ندارد...

 

 

۲ نظر ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۳۰
مهدیه عباسیان