رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

بایگانی

۴۴ مطلب با موضوع «ادبیات :: مجموعه داستان» ثبت شده است

عنوان: اجازه می فرمائید گاهی خواب شما را ببینم
نویسنده : محمد صالح علاء

نـشر: پوینده
تعداد صفحات: 79
سال نشر: چاپ اول 1392- چاپ پنجم 1394

در پنج شنبه ی به شدت شلوغ نمایشگاه کتاب، جلوی یکی از غرفه ها که کمی خلوت تر بود ایستاده بودم و در حال دیدن کتاب ها بودم که یک دفعه خانمی کنارم ایستاد، کمی نگاهم کرد، این کتاب را از روی میز برداشت و بدون هیچ توضیح دیگری گفت: دخترم این رو حتما بخون. قبل از اینکه فرصت هرگونه عکس العمل نشان دادنی را داشته باشم، بقیه ی کتاب های همین نویسنده و چند کتاب دیگر را سفارش داد و دوباره رو به من کرد که " یادت نره". در جواب سوالم که خواسته بودم کمی در مورد سبک کار نویسنده توضیح بدهد، به فروشنده گفت یک جلد از این کتاب را بدهد تا به من هدیه بدهد. می گفت قیافه ی من طوری است که باید حتما این کتاب را بخوانم! وقتی دیدم پای قیافه و هدیه دادن را وسط کشید، خودم دست به کار شدم و کتاب را خریدم و قبل از اینکه سراغ غرفه ی بعد برم، دستم را گرفت، لبخندی زد، به خاطر اصرارش برای خرید این کتاب عذرخواهی کرد و چند جمله ی دیگر درباره ارتباط عجیب چهره ام و کتاب صحبت کرد و من را با چند علامت تعجب بزرگ شناور در ذهنم تنها گذاشت.

کتاب شامل پنج داستان (روزی که من عاشق شدم، تابستان جان است، جلال آباد، از ذائقه ی جغور بغوری تا شرمی گل بهی، پشت پلک تر پاییز، به حجله رفتن زن بیوه و بن بست آینه) با نثری روان است که اکثر آن ها به طرق مختلف از دوست داشتن و عشق حرف می زنند و حسی خاص و دلچسب را آرام آرام به درونت تزریق می کنند.

 

- عشق مثل دامنی گر گرفته است،به هر طرف که می دوی شعله ور تر می گردی. (صفحه 7)

- از خودم می پرسیدم چرا عاشق شدم در حالی که هنوز نمی دانستم امر ذاتی قابل تعلیل نیست. یعنی نمی توانی بپرسی گل چرا گل شده؟ یا ماه چرا ماه شده است؟ یا از خودم می پرسیدم پدر و مادرم از کجا فهمیدند؟ باید چشم هایم را پنهان می کردم، البته تنها چشم ها نبودند، دست هایم هم عاشق شده بودند. نوک انگشتانم گل داده بودند... (صفحه 9)

- عاشقی خوب است، زندگی حلال کسانی که عاشق اند. (صفحه 24)

 

* بعضی داستان ها را دوبار خواندم و کلی فکر کردم. ولی آخر نفهمیدم چرا این کتاب به قیافه ی من می آمد!

 

 

۱ نظر ۱۹ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۲۸
مهدیه عباسیان

من دانای کل هستم

عنوان: من دانای کل هستم
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: ققنوس
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ اول 1382- چاپ دوازدهم 1393

مستور آن قدر برایم خاص است و من آن قدر تاب مقاومت در برابر داستان ها و روایت هایش را ندارم، که تمام اصرار برای عید دیدنی رفتن را نادیده می گیرم و به قول برادر جان، حتی قید عیدی گرفتن را هم می زنم، تا سریع تر بتوانم وارد فضایی شوم که او ساخته و پرداخته است. و بعد به محض تنها شدن، همان جایی که هستم می نشینم و یک نفس تک تک کلمات ردیف شده کنار هم در نود و شش صفحه را می بلعم، کتاب را می بندم و از ته دل، به به ی می گویم و می گذارم اطلاعات جدید، با سرعتی که خودشان می خواهند، هضم شوند و در کنار داده های قبلی بنشینند.

 

تمام داستان های مستور به گونه ای در هم آمیخته هستند، ولی هفت داستان این کتاب (چند روایت معتبر درباره سوسن - من دانای کل هستم - مغول ها - و ما ادریکَ ما مریم؟ - ملکه الیزابت - مشق شب - دوزیستان)، با اینکه قبل از کتاب تهران در بعد از ظهر نوشته شده اند، شدیدا فضای آن کتاب را برای من تداعی می کند.

از دو زاویه می شود به آنچه که مستور می نویسد، نگاه کرد: محتوا و نوع نگارش.

در موردِ زاویه ی دوم، به جرات می توان گفت که او نویسنده ای کار کشته است و به خوبی می داند که چطور کلمات را برای انتقال آنچه که میخواهد به کار بگیرد. به خوبی می داند که چکار کند که بدون توصیفات اضافه، خواننده را با خود تا عمق ماجرا همراه کند و حتی در تمام طول داستان دهانش را از تعجب باز نگه دارد.

در موردِ زاویه اول هم او قابل تقدیر است. هرچند که فضای غالب اکثر داستان هایش ناامیدانه است، تشویش در آن ها موج می زند و اکثر شخصیت های دائمی اش مانند سوسن، انسان های خاکستری مایل به سیاه نمایی هستند، اما او به خوبی روزنه های سفید باقی مانده در آن ها را که قابلیت گسترش دارند، به تصویر می کشد و همیشه راه بازگشتی باقی می گذارد.

 

- وقتی آدم ها رفتند به کره ماه، با خودم گفتم لعنت به اون ها که به ماه هم رحم نکردند. گفتم ماه رو هم آلوده کردند. گفتم لعنت به انسان که ماه رو هم با قدم هاش ناپاک کرد. اون ها با این کارشون تقدس ماه رو از بین بردند. (صفحه 19)

- بعضی ها از این کارها می کنند. شاید تو نتوانی باورشان کنی اما باور نکردن تو دلیل نمی شود که آن ها کارشان را انجام ندهند. (صفحه 28)

- خیلی می کشمش. خیلی زیاد می کشمش. به ج ج جون فولکس واگن 1200. (صفحه 75)

- و حالا هر از گاهی، چیزی - انگار موجی، ماری، کرمی - در کله ام می پیچد. می خواهد بزند بیرون. لای مشتی کلمه. و من خسته ام . از این موج ها و مارها و کرم ها. (صفحه 83)

 

همه ی داستان ها را دوست داشتم. ولی داستان "ملکه الیزابت" را خاص تر. داستان در مورد چند نوجوان است که طی یک شرط بندی تصمیم میگیرند اسم کلمات را تغییر دهند و بر اساس عناوین جدید با هم حرف بزنند طوری که حتی به مرور اسم های خودشان هم تغییر می کند.

نوجوان که بودم عین این روش را برای افزایش خلاقیت انجام دادم. یک لیست طولانی از اسم های تغییر داده شده داشتم که یک راز بزرگ برایم بود و بر اساس آن ها می نوشتم یا در ذهنم با خودم حرف میزدم. و بازمانده ی آن راز در حال حاضر، گاهاً به کار بردن اشتباه رنگ های سبز و نارنجی به جای هم است. 

 

 

۰ نظر ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۰۰
مهدیه عباسیان

کجا ممکن است پیداش کنم

عنوان: کجا ممکن است پیدایش کنم
نویسنده: هاروکی موراکامی
مترجم: بزرگمهر شرف الدین
نشر: جهان نو
تعداد صفحات: 166
سال نشر: چاپ اول 1386 - چاپ دهم 1394

مجموعه پنج داستان دیگر ( فاجعه معدن در نیویورک - کجا ممکن است پیدایش کنم - سگ کوچک آن زن در زمین - راه دیگری برای مردن - خواب) از نویسنده ای که با موضوعات و ایده های خاصش، امتحانش را پس داده است.

 

- مطمئن نیستم فرق بین این دو را بدانم - فرق بین نگاه کردن به هوا و فکر کردن را. ما همیشه فکر می کنیم، مگر نه؟ نه این که زندگی می کنیم تا فکر کنیم، اما برعکسش هم درست نیست، که ما فکر می کنیم تا زندگی کنیم. من بر خلاف دکارت معتقدم که ما گاهی فکر می کنیم تا نباشیم. (صفحه 51)

- گاه معنا دارترین چیزها از دل بی تکلف ترین آغازها بیرون آمده اند. (صفحه 75)

 

* طبق معمول موضوعات موراکامی جالب و جذاب بودند. در داستان های موراکامی نباید به انتظار انتها و پایان خاصی بود. هر چه هست در دل داستان قرار دارد.

** همه داستان ها را به نوعی دوست داشتم. ولی داستان "راه دیگری برای مردن" خیلی دردناک و وحشتناک بود. طوری که ناخودآگاه یکی از چشمانم، برای کاهش میزان درد ورودی بسته می شد!

 

 

۱ نظر ۲۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۰۱
مهدیه عباسیان

جایی دیگر

عنوان: جایی دیگر
نویسنده: گلی ترقی
نشر: نیلوفر
تعداد صفحات: 263
سال نشر: چاپ اول 1379- چاپ ششم 1389

اولین کتابی که از گلی ترقی خواندم "من هم چه گوارا هستم" بود. کتابی که توقعم را از آنچه که در مورد او شنیده بودم برآورده نکرد. بعد از آنکه بیشتر در مورد او خواندم، دیدم که خود ترقی هم به ضعیف بودن اولین کتابش اشاره کرده است و خبر از پختگی و شیوایی بیشتری در سایر آثارش می دهد. این شد که سعی کردم با یک کتاب در مورد او قضاوتی نکنم و این کار را به بعد از مطالعه سایر کتاب ها و داستان هایش موکول کنم. وقتی که خواندن کتاب جایی دیگر را شروع کردم، آنچنان درگیر شِش داستانی (بازی ناتمام، انار بانو و پسرهایش، سفر بزرگِ امینه، درخت گلابی، بزرگ بانویِ روحِ من و جایی دیگر) که در همه آن ها صحبت و سخنی مستقیم و غیرمستقیم از تنهایی، غربت، مهاجرت و "جایی دیگر" بود، شدم که متوقف کردن مطالعه کار سختی بود. هر شب تا جایی به ترقی خوانی ادامه می دادم که یک خط در مقابل چشمانم هزار خط می شد و هزار خط، یک خط.

 

- تاریخ و ساعت پرواز از پیش تعیین شده، اما واقعیت آن مسلم نیست. هزار شاید و شک و دلهره به آن آویخته است. فکرهای سیاه توی سرم می چرخند. شاید ممنوع الخروج باشم؟ شاید آن هایی را که دوست دارم دیگر نبینم. شاید فلانی و فلانی و فلانی در غیاب من بمیرند. انتهای این "شاید" به کلمه ی "هرگز" متصل است و "هرگز" کلمه ی تلخ و تاریکی است که تازگی ها، مثل ادراک گنگ مرگ، وارد ذهنم شده و آن پس و پشت ها منتظر خودنمایی نشسته است. (صفحه 50)

- "بعد" همان کلاه قدیمی بود که به سرم رفته بود. نمی دانستم به کی و چی متوسل شوم. وسط زمین و آسمان معلق بودم و زیر پایم خالی بود. اگر به نامه های «میم» جواب داده بودم همه چیز عوض می شد، دست کم، سرنوشت من. می خواستم همه کارهایم را بکنم و سر فرصت به دنبال او بروم. می خواستم اول دنیا را عوض کنم. کتاب هایم را بنویسم. اسم و رسم به هم بزنم، برنده شوم و بعد، با دست های پر، به دنبال «میم» بروم. خبر نداشتم که عشق منتظر آدم ها نمی ماند و خط بطلان روی آن ها که حسابگر و ترسو و جاه طلب اند می کشد. (صفحه 150)

- فکر می کرد همه چیز سرِ جای درستش است و نظام زندگی اش ثابت و پابرجاست. این جور حادثه ها برای دیگران رخ می داد و مرگ در خانه ی همسایه را می کوبید. و حالا یک مرتبه و ناغافل، چیزی جابه جا شده بود. زمین زیر پایش تکان می خورد و مهره ای یاغی از توالیِ معقولِ علت ها بیرون پریده بود. نمی دانست کجای کار خراب شده یا از ابتدا خراب بوده است. (صفحه 216)

- واقعیت، هر قدر تلخ، بهتر از نمایشی کاذب بود. ( صفحه 218)

- چرا مادرش تظاهر به خوشبختی می کرد؟ خجالت می کشید؟ می ترسید؟ شاید بزرگ تر ها این جوری بودند. دو تا صورت داشتند. صورتِ روز و صورتِ شب. (صفحه 230)

 

بعد از تمام شدن کتاب، سریعا به قلم و نثر روان و گیرای او ایمان آوردم و با خودم فکر کردم که این طور نمی شود! باید به دنبال راهی بود برای درگیر نشدن در کتاب ها. چون اگر همین طور پیش بروم و تنها راه خروجی افکار انباشته شده در ذهن، به سخن آمدن معده باشد، کلاهم پس معرکه است! 

 

 

۰ نظر ۲۸ بهمن ۹۴ ، ۲۰:۳۴
مهدیه عباسیان

فردا شکل امروز نیست

عنوان: فردا شکل امروز نیست
نویسنده: نادر ابراهیمی
نشر: روزبهان
تعداد صفحات: 155
سال نشر: چاپ اول 1368- چاپ هفتم 1392

کتاب های ابراهیمی به گونه ای هستند که می توانی هر کدام را با اطمینان برداری، و مطمئن از اینکه حتما در انتها چیز بیشتری خواهی فهمید و وقتت از بین نخواهد رفت، شروع به خواندن کنی. روایت گری ابراهیمی، جمله بندی و مهارتش در انتقال نامحسوس و گاه محسوس مفاهیم، طوری ست که حتی اگر مثل من علاقه چندانی به شنیدن در مورد برخی مسائل نداشته باشی، اما ناخودآگاه جذب نوشته هایش شوی و جرعه جرعه آن ها سر بکشی و لذتی عمیق را تجربه کنی. فردا شکل امروز نیست، شامل نه داستان با چنین ویژگی هایی هستند و اکثر داستان ها حول و حوش سال های 58 نوشته شده اند و رنگ و بویی انقلابی دارند.

 

- بدان که دگرگونی، با باور ِ دگرگونی آغاز می شود . فردا با پذیرفتن فردا. به آسمان بلند سوگند، به آفتاب تابنده، به رود پوینده، به کوه پایدار که ساییده می شود و شره های آب های بهاری آن را می ساید، که تو نخست باید فردا را باور کنی، با همه ی توان، تا درد های چسبیده به تن امروز ریشه کن شود، و آب های وامانده، روان شود و مرد ستمگر رانده شود... تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد. (صفحه ی 13)

 

* فردا شکل امروز نیست مفهومی جالب و قابل تامل بود که در دل تمام داستان ها نهفته بود.

** نویسندگان زیادی را دوست دارم ولی کیفیت دوست داشتن ابراهیمی طور دیگریست. نادر ابراهیمی کسی است که من بیشتر اولین های زندگی ام را با نوشته های او تجربه کردم. اولین بار با خواندن کتاب "وسعت معنای انتظار" در سنین نوجوانی، از فهمیدن اینکه یک کلمه در ذهن هرکس می تواند معنایی متفاوت داشته باشد تا مدت ها ذوق زده بودم.

*** چند روز پیش یک نفر، بی مقدمه پرسید که الگویم در زندگی کیست؟ همیشه به جواب هایی که سریعا به ذهن می آیند، بیشتر بها میدهم و در آن زمان، تنها اسم "فرزانه" بود که در ذهنم تکرار می شد. جوابی که به آن دوست دادم خیلی برایم شگفت انگیز بود. چون هم باعث میشد به این فکر کنم که چقدر ابعاد مبهم وجود دارند که باید در مورد خودم بدانم و نمیدانم و هم اینکه ابراهیمی با تعاریف و داستان هایش چه شخصیتی از همسرش "فرزانه" در ذهن من ِ خواننده ترسیم کرده است که من چون او بودن را آرزو می کنم.

۰ نظر ۰۹ بهمن ۹۴ ، ۰۲:۰۳
مهدیه عباسیان

تهران در بعدازظهر

عنوان: تهران در بعدازظهر
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 72
سال نشر: چاپ اول 1389- چاپ دهم 1393

هر آدمی مجموعه ای از عادت های ریز و درشت است. عادت های کوچک و بزرگِ مثبت و منفی که شخصیت نهایی آن فرد را تشکیل می دهد. تلاش من برای کتاب نخواندن و دوری از مطالعه دقیقا به معنای تلاشی نادرست در جهت "من" نبودنم بود. این تصمیم آن قدر ناگهانی بود که در عین ولع وصف ناپذیر ذهنم برای مطالعه بیشتر و بیشتر، همه ی اطرافیانم را هم متعجب کرد. تجربه ثابت کرده است که کافی ست تصمیم به انجام کاری بگیری تا عالم و آدم در خلاف آن با تو همراه شوند. در راستای اثبات این تجربه، بلافاصله با این حرکت همه ی آدم های کتاب نخوان اطرافم ناگهان کتابخوان شدند و در نتیجه کتاب های پیشنهادی زیادی به سمتم سرازیر شد. و گفتن اینکه فعلا وقت کتاب خواندن ندارم برای آن ها همان قدر باور نکردنی بود که اگر می گفتم ریبوز یک قند شِش کربنه است! در طی این مقاومت درونی یکی از بچه های خوابگاه فقط با هدف شکست دادنم به من نزدیک می شد. هر روز، با ذوق و شوق کتاب جدیدی پیشنهاد می داد و هر روز هم همان جواب را می شنید. آخر سر یک روز کنارم نشست و خواست تا سریع میلم را چک کنم. برایم لیست تمام کتاب فروشی های تهران به همراه آدرس را فرستاده بود. از او هیجان زده تشکر کردم و او در جوابم گفت: "مطمئنی وقت نداری؟ وقتی با دیدن هر کتاب و دیدن این آدرس ها چشمهات این قدر برق می زنه، یعنی داری با خودت لجبازی می کنی نه اینکه وقت نداری. این چه لجبازی است که به کتاب نخوندن ختم میشه؟" و من در جواب، سخنرانی مفصل و طولانی ای درباره ی ضرورت عادت نکردن به هیچ چیز و رها زندگی کردن تحویلش دادم. سخنرانی ای که هیچ کدام از حرف هایش را خودم هم قبول نداشتم. دوست عزیز پس از شنیدن آن حرف ها دست از سرم برداشت ولی من میدانستم که درست می گفت. من فقط داشتم خودم را آزار می دادم و این کار آن قدر سخت و نشدنی بود که نمی دانستم باید جواب ذهنی را که دهانش حتی با شنیدن اسم یک کتاب این قدر آب می افتد را چه باید داد. برای همین فکر کردم از بین بردن تنها عادت خوب وجودم کار ناجوانمردانه ایست و اگر هدف همان خودآزاری ست، بهتر است این مسئولیت بزرگ و سنگین را به مستورجان ِ عزیز بسپارم تا با روش خودش کاری کند که تمام نورون ها هر آنچه که از نوروترنسمیتر در بر دارند را رها کنند و با یک سیناپس دست جمعی کاری را کنند که نباید!

 

مستور نویسنده ای خاص است و مخاطبانی خاص دارد. گروه اول تنها با خواندن یک خط، او را دیوانه می پندارند. برای گروه دوم، فقط یک گزینه ی روی طاقچه است، و اگر هیچ چیز برای مطالعه نبود سراغش می روند. گروه سوم کسانی هستند که مستورخوانی را اتلاف وقت می دانند. گروه چهارم افرادی اند که جمله به جمله ی کتاب هایش را می بلعند.(حتی اگر بسیار خراشاننده تر! از هر آنچه باشند که بشود بلعید). گروه پنجم بدون هیچ دلیل و حس خاصی مستور می خوانند که خوانده باشند. و گروه آخر او را به تکرار متهم می کنند و باور دارند که فرق چندانی بین داستان هایش نیست.

زمانی که اولین کتاب مستور را خواندم جزو گروه دوم بودم و در حال حاضر عضوی متعصب! از گروه چهارمم. وقتی که تجربیات مستورخوانی ام را کنار هم می گذارم تا به یک دید کلی از آنچه که مستور می آفریند برسم، احساس می کنم که متهم کردن او به تکرار کاری بس اشتباه است. به نظرم مستور در دل کتاب هایش یک جامعه می آفریند. یک جامعه با مردمانی معمولی و احساسات و عقاید و علایقی معمولی تر و ملموس تر. در مرحله بعد چندین شخصیت این جامعه را به مرور به خواننده می شناساند و داستان ها و انتقال مفاهیم را توسط حضور دائمی آن ها و آشنایی بلندمدتشان با مخاطب پیش می برد. و در این راه آن قدر موفق است که به راحتی حس می کنی عضوی از این جامعه هستی، شخصیت ها را می شناسی و گه گاه چه عملکرد مشابهی داری.

شخصیت های کم و بیش قدیمی در تهران در بعدازظهر هم حضور دارند و در داستان هایی با عناوینی چشم آشنا نقش خود را ایفا می کنند. کتاب شامل شِش داستان کوتاه با نام های "هیاهو در شیب بعدازظهر" ، "چند روایت معتبر درباره ی بهشت"، " تهران در بعدازظهر" ، "چند روایت معتبر درباره ی دوزخ"، "چند روایت معتبر درباره ی برزخ" و "چند مسأله ساده" است که نوع داستان ها به گونه ای ست که بدون خستگی هرکدام را می شود چندبار خواند.

 

- مرد عینکی فکر کرد اگر زنی که اینجا خوابیده است با او نسبتی نداشت چقدر خوشبخت بود. فکر کرد همه ی رنجی که می برد به خاطر این است که زن افتاده روی تخت خواب را دوست دارد. فکر کرد کاش می شد زن را دوست نمی داشت. باز فکر کرد اگر این زن بمیرد... ناگهان از اعماق جان آرزو کرد کاش تکه سنگی بود در بیابان یا درختی یا پاره ابری. آرزو کرد کاش یک صندلی بود، یا یک گنجشک یا یک جفت کفش. کاش او نبود. یا زن نبود. کاش اصلا هیچ کس نبود. (صفحه ی 24)


- راستش دلم برای خودم می سوزد. این اولین باری است که توی زندگی دلم برای خودم می سوزد. تا حالا بارها خودم را با قساوت تمام کشته ام؛ با بمب های کوچک و بزرگی که توی روحم جاسازی کرده ام. بمب هایی که وقتی منفجر شده اند تا مدت ها نمی توانستم از جایم تکان بخورم. با عشق های ناممکن و دوست داشتن های شدیدی که از همان اول می دانستم راه به جایی نمی برند. تا حالا هزار بار از خودم پرسیده ام که وقتی نمی توانی تا آخر یک عشق بروی چرا عاشق می شوی؟

...

من خسته ام. خسته شده ام. از عاشقیت و دوست داشتن های شدید. من واهمه ای ندارم از این که هزار بار اعتراف کنم در برابر معصومیت سپید و روشنی مثل زن، درمانده می شوم. می خواهم برای اولین بار چیزی را که دارد توی دلم متولد می شود و هنوز جنین کوچکی است (جنین کوچکی است؟) سقط کنم. اتفاق تو نباید می افتاد و حالا که افتاده است کم کم باید خودم را عادت بدهم به فراموش کردن آن. از هر هزار دختر یکی از آن ها برای من سوفی می شود و من باید تکلیف خودم را، یعنی تکلیف دلم را با این سوفی ها که با خودشان یک کوه پیدا عشق و هزار کوه ناپیدا اندوه می آورند روشن کنم. لعنت به این دنیای عوضی بی سر و ته. لعنت به این دنیای هیشکی به هیشکی و هر کی به هرکی که آدم ها حتا برای عاشق نشدن هم اختیاری از خودشان ندارند. (صفحه ی 29-30)

 

* این کتاب را سه بار خواندم و مستور را در انجام دادن مسئولیتش همراهی کردم.

** در کتاب "سه گزارش کوتاه درباره  نوید و نگار" مستور من را از وجود هیولاهایی در وجودم آگاه کرد و این بار جاسازی کردن بمب در روح را آموزش داد. در حال فکر کردن به کشتن هیولاها به کمک چند بمب کوچک و بزرگم. حتی اگر به قول مستور تا مدت ها نشود تکانی خورد.

*** دوست دارم بنشینم و تا بی نهایت دو داستان "تهران در بعدازظهر" و "چند مسأله ساده" را ادامه دهم.

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۲۱
مهدیه عباسیان

چند روایت معتبر

عنوان: چند روایت معتبر
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 94
سال نشر: چاپ اول 1382 - چاپ پانزدهم 1390

بازهم شخصیت های ثابت به کمک مستور آمدند تا او به زبانی دیگر در هفت داستان کوتاه این کتاب به بیان مفاهیم همیشگی اش بپردازد.

 

- دوست داشتن را نمی توان معنا کرد. نمی توان نوشت. نمی توان نقاشی کرد. نمی توان نگاه کرد. دوست داشتن را فقط باید نوشید. باید حس کرد. باید بویید. باید گفت، بی آنکه کسی و حتی معشوق ات معنای آن را بفهمد. باید سوخت. باید دود شد. باید پروانه شد. باید پروانه شد. باید پروانه شد. باید... (صفحه ی 53)

- هرکس روزنه ای است به سوی خداوند. اگر اندوه ناک شود. اگر به شدت اندوه ناک شود. (صفحه ی 79)

- هر خاطره ای خاطره نمی شود. هر دردی درد نیست تا روح را مثل کاغذ مچاله کند. خاطره باید جان داشته باشد تا زنده بماند. باید روح داشته باشد تا برای همیشه جاودانه بماند. خاطره باید بسوزاند و خاکستر کند. (صفحه ی 87)

 

* مدت هاست وقتی که به کتابفروشی می روم سعی می کنم توجهی به کتاب های مستور نکنم. یک بار این کتاب را برداشتم اما من درونم هی گوشزد که نه! الان زمان مستور خوانی نیست و من هم پیروی کردم.

** یکی از دوستانم در خوابگاه به من می گفت که تو خیلی اهل پارتی هستی! به هر بهانه ای چه تمام شدن کارهای سمینار، چه بی حوصله بودن و چه سرحال بودن، خودت را به یک بوک پارتی حسابی دعوت می کنی... این کتاب هم مهمان ناخوانده ی یکی از بوک پارتی های من با علت بی حوصلگی بود.

*** در مورد داستان های کتاب:

"چند روایت معتبر درباره عشق" و "کشتار" باعث پر رنگ شدن آن سوال همیشگی در ذهن آدم می شود. این که واقعا عشق و دوست داشتن یعنی چه؟ بهای آن ها چیست و عاقبت آن ها چه می شود و اصلا عکس العمل درست در برابر آن ها چیست؟ 

کشتار که واقعا نامش برازنده ی داستان بود... غیر مستقیم وار دست به کشتار در ذهن خواننده می زند.

"چند روایت معتبر درباره ی زندگی" و" چند روایت معتبر درباره ی مرگ" و" مصائب چند چاه عمیق" زندگی ها، مرگ ها و دغدغه های مختلف را با هم مقایسه می کند.

" در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم" باعث  شد دلم بسیار شدیدتر از آن چه بتوان بیان کرد برای پدرم تنگ شود و قنج برود...

"کیفیت تکوین فعل خداوند" هم داستان قابل تاملی بود.

**** این کتاب اصلا مناسب زمان بی حوصلگی و دلتنگی نبود. شدیدا بر این باورم که مستور نویسنده ای است که باید از او ترسید. و حتی جایزه نوبل مبهمیزاسیون و رسوخ مته وار به ذهن خواننده را به او داد!

۰ نظر ۱۹ آبان ۹۴ ، ۱۵:۲۸
مهدیه عباسیان

بر شانه های تقدیر

عنوان: بر شانه ها ی تقدیر
نویسنده: حسین گلدوست

نـشر: شرکت سهامی کتاب های جیبی (وابسته به انتشارات امیرکبیر)
تعداد صفحات: 160
سال نشر: چاپ اول 1392

کتاب برشانه های تقدیر هشتمین کتاب از مجموعه ای 110 تایی با عنوان "چشمه هایی به سوی خورشید" است که با توجه به آنچه که نویسنده در مقدمه ی کتاب آورده است سعی دارد با توجه به ماهیت ثابت و غیرقابل تغییر انسان در طول تاریخ و با استفاده از ادبیات داستانی و قصه به عنوان شیوه ای مناسب برای ایجاد روشنگری و هشدار به جوامع بشری، راهی مناسب برای دست یابی به آموزه ها و انتخاب صحیح و پالایش افکار فراهم آورد. در نتیجه این گروه برآن شدند تا با استخراج مفاهیمی ملموس و مورد نیاز از  کتاب نهج البلاغه در این راه گام بردارند.

 

* کتاب شامل چهار داستان کوتاه است که زمان اتفاق همه ی آن ها به سال های جنگ ایران و عراق بر می گردد. من این کتاب را به پیشنهاد آقای کتاب فروش خریدم. ولی این کتاب حتی درصد بسیار کمی از توقعاتم را هم برآورده نکرد. با توجه به ذکر این نکته که داستان ها برگرفته از دل نهج البلاغه هستند، و با توجه به اینکه اکثریت قریب به اتفاق جامعه من جمله خودم، نهج البلاغه دان نیستند و تسلط کافی بر تمام مسائل و مفاهیم آن ندارند، کمترین توقعم از این کتاب اشاره ای کوچک به مفهوم انتخاب شده در مورد هر داستان بود. بگذریم از بعضی داستان ها که شدیدا  "کلید اسرار گونه" بودند...

 

۰ نظر ۱۶ آبان ۹۴ ، ۱۶:۴۰
مهدیه عباسیان