رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

بایگانی

چهار و چند نمایشنامه دیگر

عنوان: چهار و چند نمایشنامه دیگر
نویسنده: ساموئل بکت
مترجم: پویان غفاری
نشر: افراز
تعداد صفحات: 96
سال نشر: چاپ دوم 1394

دیروز این کتاب را از بین کتاب های نخوانده توی کمد، انتخاب و با خودم در تمام این ور و آن ور رفتن ها همراه کردم. هنوز حتی یک خط هم از کتاب را نخوانده بودم که دوست جان پرسید آیا تا به حال از بکت چیزی خوانده ام و می دانم یکی از مخاطبانش در مورد او چه گفته است یا نه. گفت بکت پوچ گرایانه می نویسد و گاه هیچ چیزی در نوشته هایش در انتظار فهمیده شدن نیست... در تمام مدتی که دوست جان حرف می زد، بخش منتقد درونم بی وقفه تمامی مخاطبان متعصب را که تعمیم وار نظر می دهند، شماتت می کرد.

بعد از آن مکالمات، سراغ اولین نمایشنامه رفتم. "چهار". شوکه کننده بود. کتاب را بستم و صدای دوست جان را که در ذهنم تکرار می شد نادیده گرفتم. چند باری تصمیم گرفتم، کتاب را جوری در کمد بین سایر کتاب های منتظر بگذارم که دیگر دیده نشود، ولی بخش منتقد درون اینبار سراغ نقد کردن خودم آمد و نگذاشت آن را نیمه تمام رها کنم.

دوباره سراغ کتاب رفتم. خواندم و خواندم و خواندم. یا بهتر است بگویم خودم را مجبور به خواندن کردم و کردم. نمایشنامه ها که تمام شد. من ماندم و انبوهی از علامت سوال در ذهن و میزان زیادی حرص، از شخصیت های منفعل و فضای سیاه، خاکستریِ توصیف شده نمایشنامه ها در دل. 

سراغ بخش بعدی رفتم. فرسودگی نوشته ی ژیل دلوز. بیش از چهل صفحه شرح در مورد نمایشنامه ها، که باعث شد از یافته هایم از خواندن آنچه نامش را نمایشنامه گذاشته بودند، مطمئن شوم، اینکه:

 

بکت در دل نمایشنامه هایش تنها خواسته، خستگی و فرسودگی بشر را به تصویر بکشد.

 

ما در یک پارچگی یا در آن جمع اضداد معروف فرو نمی غلتیم و منفعل نیستیم: ما فعال ایم، اما برای هیچ. ما از چیزهایی خسته شده ایم، اما از هیچ فرسوده شده ایم. (صفحه 55)

 

در حال خواندن ادامه این شرحیات بودم، که صدای بخش حمایتگر درون، بر بخش منتقد درون که بی وقفه داشت انتخاب کتاب هایم را به سخره می گرفت، غلبه کرد، تا برای احترام به خودم و وقتم آن را نیمه تمام رها کنم...

 

 

۴ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۴
مهدیه عباسیان

دماغ دراز کوچولو

 

عنوان: دماغ دراز کوچولو
نویسنده: ویلهلم هاوف
مترجم: هرمز ریاحی - ناتالینا ایوانووا
نشر: پیکان
تعداد صفحات: 95
سال نشر: چاپ اول 1383

در بخشی از مقدمه کتاب اینطور آمده است:

فرهنگ رمانتیزم، زاییده روحی که ورای آفاق خودباوری می گسترد، در کوشش  اینکه بر فراز پهندشت ِ عقل کله معلقی بزند، مقوله غریب و شگفت انگیز را می زاید. مرزهای طبیعت و شناخته شده ها را به بی کرانگی خیال، غریزه و اسرار کش می آورد و در این دم ناپایدار خیمه و خرگاه معنای خود را عَلم می کند. رمانتیزم فرهنگ رعایت نکردن مرزهاست، پس فضای جغرافیایی را به گونه ای غیر عقلانی تقسیم می کند...

اما "دماغ دراز کوچولو" را به سادگی نوعی ادبی قصه نمی توان برشمرد، نوعی استحاله شدن رازورانه ای به تمثیل فلسفی- اخلاقی می توان شمرد که در آن هاوف با پرداختن به مفهوم، فرازِ مفهوم می رود (اَبَر مفهوم پدید می آورد) و درست همین قصه حاصل آمده ی ناگفته و بازگو شده یکراست، به تلاقیکده مفاهیم جهانی جاری می شود. قفل ها و رمزهای نمادی - مذهبی - روانشناسی را بازگو می کند، با کلمه هایی سروکار دارد که در تاثیرگذاری شان به عنوان صورت های نخستینِ ذهنِ بشر عمل می کنند و به ذهن تک تک آدمها، دردناک و کارگشا، می پیوندند...

 

- سالها پیش در شهر بزرگی در آلمان پینه دوز تنگدستی با زنش زندگی می کرد. تمام روز پینه دوز در دکان محقرش می نشست، چکمه و کفش وصله پینه می کرد و گاه به سفارش کفشی نو می دوخت. زنش در باغکی بیرون دروازه شهر میوه و سبزیجات عمل می ارود و آن را در بازار محله بر بساطی می فروخت. محصولاتش چندان عالی بود و چنان زیبا چیده شده بود که سر بساطش همیشه غطغله ای از مشتری بود. زن و شوهر پسرکی داشتند نامش یاکوب، پسری زیبا و زبر و زرنگ که کنار مادر در بازار محله می نشست و به مشتری ها در بردن بارشان به خانه کمک می کرد. از این رفت و آمدها یاکوب کمتر دست خالی بازمیگشت. گاه به او سکه و گاهی لقمه چرب و نرمی از مطبخ می دادند یا دست کم چند دانه گل از باغچه. (صفحه 11)

 

* وقتی که عنوان کتاب و شکل و شمایل آن را دیدم، فکر کردم که کتاب باید برای نوجوانان نوشته شده باشد (همانطور که در شناسنامه کتاب به گروه سنی ج هم اشاره شده است)، ولی مقدمه و کل روند کتاب به گونه ای بود که بزرگسالان را هم مخاطب قرار می داد.

** هدف از گذاشتن ابتدای داستان صرفا آشنایی با نوع نثر بود.

*** این کتاب را به پیشنهاد یکی از هم دانشگاهیان خواندم... اگر زمان تحویل دادنش فرا نمی رسید، گمانم با توجه به سرشلوغی های این روزها، همچنان نیم خوان توی کمد باقی می ماند.

 

 

۲ نظر ۲۷ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۱
مهدیه عباسیان

مهمان ناخوانده

عنوان: مهمان ناخوانده
نویسنده: اریک امانوئل اشمیت
مترجم: تینوش نظم جو
نشر: نی
تعداد صفحات: 143
سال نشر: چاپ اول 1387 - چاپ هشتم 1395

اشمیت را یکی از بهترین نویسندگان کار بلد می دانم. نویسنده ای که ترفندهای زیادی برای جذب مخاطب در چنته دارد و از آنها برای مجذوب و همراه کردن مخاطب استفاده می کند. یکی از این روش ها استفاده از شخصیت های بزرگ و نام آشنا مانند "فروید" در مهمان ناخوانده و یا مانند "هیتلر" در آدولف هـ دو زندگی است. او در این نمایشنامه فروید را با دانسته های فلسفی خود همراه می کند تا دغدغه های فردی که در اصل وجود خداوند شک دارد را به تصویر بکشد و بر سر ایمان و بی ایمانی بحث کند... بسیار ساده، عمیق و دلنشین...

اتفاقات این کتاب مربوط به جنگ جهانی دوم و فتح اتریش توسط نازی هاست. فروید ِ دچار شک به وجود خدا، دخترش آنا و ناشناس ( که برای لو نرفتن داستان اشاره ای به او نمیشود) تنها شخصیت های این نمایشنامه هستند.

 

- انسان تو یه زیرزمینه آقای اوبرزایت. تنها نورش مشعلیه که با تیکه های پارچه و کمی روغن درست کرده. انسان می دونه که این شعله همیشه روشن نمی مونه. انسان ِ مومن جلو میره و فکر می کنه که ته تونل دری وجود داره که پشتش نوره... انسان خدانشناس می دونه که دری وجود نداره، می دونه تنها نوری که هست همون نوریه که خودش با دست های خودش درست کرده، می دونه که پایان تونل پایان خودشه. پس طبیعیه که وقتی به دیوار می خوره دردش بیشتره... وقتی بچه اش رو از دست میده، همه چیز براش تهی تره... (صفحات 86-87)

 

* این کتاب را یک روز خوب و بسیار سرد، یک نفس در پارک خواندم و بسی لذت بردم.

** این روزها نوعی رخوت خاص، پر مشغله بودن و گیر کردن در پیله ای که خواسته یا ناخواسته بودن منشأ آن چندان مشخص نیست، را تجربه می کنم. شرایطی که باعث می شود، بین خواندن یک کتاب و نوشتن در موردش چیزی حدود 2 ماه فاصله بیفتد!

 

 

۳ نظر ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۰
مهدیه عباسیان

آداب بی‌قراری

عنوان: آداب بی‌قراری
نویسنده: یعقوب یادعلی

نـشر: نیلوفر
تعداد صفحات: 172
سال نشر:
چاپ اول 1383 - چاپ دوم 1384

آداب بی‌قراری داستان زندگی مردی‌ست خسته از روزمره‌گی‌ها. مردی که به هرچه می‌تواند برای رهایی از وضع موجود، چارچوب‌ها، عرف‌ و آنچه اضافه می‌پندارد‌، چنگ می‌زند و به همه چیز و همه‌کس متوصل می‌شود. داستان در سه بخش با نام‌های هست و نیست، تکبال و پا به پا روایت می‌شود. بخش اول هست و نیستِ مهندسی جوان به نام کامران خسروی را رو می‌کند. فردی که از وضع موجود راضی نیست اما اینکه از خودش و زندگی چه می‌خواهد هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. بخش دوم شرح تلاشی است که مهندس برای رهایی می‌کند و بخش سوم پا به پا شدن خیال و واقعیت را به تصویر می‌کشد. نوسان عجیب، تودرتو و غیر قابل تشخیص رویا و حقیقت. 

یعقوب یادعلی در این کتاب فردی را پیش روی ما قرار داده که به نظر من آداب بی‌قراری را نمی‌داند، و بی‌آداب دست به بی‌قراری می‌زند و یا اینکه آداب بی‌قراری را می‌داند و تنها در خیال به بی‌قراری کردن می‌پردازد!

 

- بی‌رنگی این روزها از نظر فریبا دپرسیون مزمنی بود که حال آدم را به هم می‌زد و آدم هم بی شک خودِ فریبا بود و بس. چه‌قدر دلش می‌خواست یک گوشه‌ی دنج پیدا می‌کرد، سر می‌گذاشت و می‌خوابید. آن‌قدر می‌خوابید تا هشتاد ساله از خواب بیدار می‌شد، بعد به علت ابتلا به سرطان ریه، بر اثر مصرف بیش از حد مواد دخانی - که اگر بیدار بود حتما مصرف می‌کرد - دوباره سرش را می‌گذاشت و این‌بار می‌مرد. (صفحه 33)

- داشت نگاه می‌کرد به سیاهیِ چشم‌هایی که روزگاری دیوانه‌اش می‌کرد. رمز این جنونِ بی حد و سرکش، دل‌سپردگی واویلا، رازواری رنگ سیاه بود یا حسِ نهفته‌ی جوانی فقط؛ برای اویی که هنوز سی و هشت سالش تمام نشده بود؟ (صفحه 40)

- من دوست دارم غروب بیفته وسط سفر. اگه اولش باشه دلم می‌گیره، آخرشم باشه که بدتر. از طلوع خورشید حرصم در می‌آد. چون مال اونایی که فکر می‌کنن یا دوست دارن یه روز به جایی برسن، یا مال بدبخت‌هایی که مجبورن دنبال یه لقمه نون بخور و نمیر صبح زود از خونه بزنن بیرون. یا اونایی که اون قدر حوصله دارن زنگ بزنن یکیو بیدار کنن بره بشینه تماشای طلوع خورشید، فکر کنه مثلا خوشبخته و داره حال می کنه از آزادیش. نه؟ کار کدومشون مسخره‌تره؟ (صفحات 145 و 146)

 

* این کتاب برنده جایزه بهترین رمان سال 1383 بنیاد گلشیری بوده است.

** نمیخواهم داستان را لو بدهم که قهرمان داستان برای فرار از روزمره‌گی دست به چه کاری می‌زند اما نکته جالب این بود که بعد از انجام آن کار کم و بیش عجیب و غریب، هیچ نقطه‌ی عطفی اتفاق نمی‌افتد. من بعد از آن همه نقشه و دردسر منتظر اتفاقی خاص بودم نه صرفا راهی برای رهایی از چارچوب‌ها و باری به هر جهت وار زندگی کردن.

 

 

۵ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۲:۰۹
مهدیه عباسیان

بهترین شکل ممکن

عنوان: بهترین شکل ممکن
نویسنده: مصطفی مستور
نشر: چشمه
تعداد صفحات: 115
سال نشر: چاپ اول پاییز 1395 - چاپ سوم پاییز 1395

بعضی روزها مثل هیچ روزی در سرتاسر زندگی نیستند. هیچ روزی... در یکی از این روزها وقتی حتی خبری از ساده‌ترین مهارت‌هایم - خواندن و نوشتن - هم نبود، به پیشنهاد دوستی قدیمی به کتابفروشی رفتم و با یک بغل کتاب بیرون آمدم. کتاب‌هایی که به جرات می‌توانم بگویم یادم نمی‌آید من انتخابشان کرده‌ام یا نه. در میان آن بی‌سوادی عصبی و کوری ناخودآگاه، تنها شکل و شمایل این کتاب برایم کافی بود تا بی اختیار مستور را شناسایی کنم و به عنوان جدیدترین کتابِ نویسنده‌ای که به طرز باور نکردنی می‌فهم‌اش به آن پناه ببرم.

در مورد کتاب همین بس که در دل شش داستان کوتاهی که هر کدام نام یک شهر را یدک می‌کشند، بهترین شکل ممکنی با رد پای شخصیت‌های نام آشنا نهفته است...

 

- توی یک کتاب نوشته بود آدم‌ها وقتی برهنه می‌شوند کم‌و‌بیش شبیه به هم شباهت پیدا می‌کنند و من فکر می‌کنم عاشق‌ها هم مانند آدم‌های لخت به شدت به هم شباهت دارند. (صفحه 55)

- باورپذیری برای هرکس بستگی دارد به جایی که او ایستاده است و یعنی چیزی که برای کسی یک واقعیت ساده‌ای است، ممکن است برای دیگری رویایی دست‌نیافتنی باشد. (صفحه 65)

- یادآوری خاطرات تلخ گذشته اغلب کار معقولی نیست. این خاطرات مثل مین‌های خنثی نشده‌ای هستند که در میدان وسیعی دفن شده‌اند؛ میدانی که دور تا دور آن سیم‌خاردار کشیده شده است. با این حال هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی و بی احتیاطی محض کسی برود آن طرف سیم‌ها و یکی از آن‌ها منفجر شود و زندگی را - که خیلی هم چیز معرکه‌ای نیست - حداقل برای مدتی، از آن‌چه هست تحمل‌ناپذیرتر کند. (صفحه 88)

 

* شاید بتوانم در مورد محتوای کتاب و لحظه‌های خوبی - خندان و گریان - که در طول چند ساعت مطالعه کتاب تجربه کردم، چیزی نگویم، اما نمی‌توانم نگویم که مستور عجب مهارت دلچسبی در، درهم آمیختن کلمات دارد...

** مستور جان ِ عزیز  همیشه مهمان ناخوانده‌ی روزهای تنهایی و به هم‌ریختگی است.

 

 

۵ نظر ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۲۳
مهدیه عباسیان

نخستین عشق

عنوان: نخستین عشق
نویسنده: ایوان تورگنیف
مترجم: عبدالحسین نوشین
نشر: بوتیمار
تعداد صفحات: 141
سال نشر: چاپ دوم 1391

 حرف زیادی برای معرفی این کتاب ندارم. تنها همین که این کتاب حاوی دو داستان کم و بیش بلند (نخستین عشق و آسیه) در باب عشق و دوست داشتن است.

 

- خوبی و نیروی شعر در این است که گاه از چیزی با ما سخن می‌گوید که وجود ندارد و باز در این است که هر چیز را نه تنها بهتر از آنچه که هست توصیف می‌کند، بلکه به حقیقت هم نزدیکتر است.

- ناگهان از من جدا شد و رفت. من هم به راه افتادم. هیچ نمی‌توانم احساسی را که در آن لحظه به من دست داد توصیف کنم. آرزو ندارم که آن احساس، باز به من روی آورد ولی اگر طعم آن را هرگز نمی‌چشیدم آدم تیره بختی بودم.

 

* تعاریف زیادی از این کتاب شده است. ولی من نکته‌ای خاص برای تعریف کردن در آن نیافتم. چیزی که همیشه ذهنم را در مورد این موضوع و موضوعات مشابه به خود مشغول می‌کند، اطمینان از صحت عشق و دوست داشتن است. قهرمان داستان اول پیرمردی است که پس از سال‌ها، هنگامی که از او خواسته می‌شود از نخستین عشقش بگوید، شروع به تعریف ماجرایی می‌کند که باور صحتش کمی مشکل است. وقتی می‌گویم صحت، حرف از مطمئن بودن از دوست داشتن یک شخص نیست، بلکه منظورم اطمینان از تعبیر درست حسی است، که وجود دارد. شاید واقعا این کتاب، یک شاهکار باشد. و من به دلیل همراه کردن آن با افکاری این چنینی و خواندن طولانی مدت آن (حدود 3 ماه!) باعث شدم اثری که باید داشته باشد را نداشته باشد.

** این کتاب در سال‌های متفاوت و توسط ناشران مختلف نیز به چاپ رسیده است.

*** به این نتیجه رسیده‌ام که هر کتاب مخصوص زمانی خاص است. و آن زمان خاص که فرا رسید، ناگهان خودت را در حالی می‌بینی که آن کتاب در دست توست و دیگر نشانی از تو در این دنیا وجود ندارد. یکی از دلایل لذت نبردن از این کتاب می‌تواند این باشد، که زمان خواندنش برای من هنوز فرا نرسیده بود و مجبورانه خواندنش را ادامه دادم.

 

 

۳ نظر ۲۵ مهر ۹۵ ، ۱۵:۴۹
مهدیه عباسیان

رصد

 

در حال وب‌گردی‌های وسط درس بودم که با رصد آشنا شدم و حیفم آمد که این آشنایی را عمومی نکنم.

تلاش های شبانه روزی نویسندگان و مترجمان کتاب در سال های اخیر، به دلیل قرار گرفتن کتاب هایشان در اینترنت به صورت رایگان و غیرقانونی بی نتیجه مانده و یاس و ناامیدی را در فضای نشر ایجاد کرده است. این اقدام باعث کاهش درآمد و ضررهای اقتصادی قابل ملاحظه به صنعت نشر ایران شده است. از همین رو ناشران، دیگر توانایی انتشار بسیاری از کتاب ها را به دلیل هزینه های سرسام آور و جبران بازگشت سرمایه خود را ندارند. «نه به دانلود غیر قانونی کتاب» اولین هدف رصد است. از جمله دیگر اهداف رصد ایجاد فضای امن برای ناشران و جلوگیری از انتشار لینک های دانلود غیرقانونی کتاب هایی است که ناشرین و مولفین برای چاپ آن کوشیده اند. تلاش رصد برای ایجاد فضایی است که ناشران و مولفین با خیال آسوده به انتشار آثار خود بپردازند. در حال حاضر که صنعت نشر به دلیل بی توجهی به موضوع کپی رایت (حقوق مولفین) رو به افول گذاشته و نسخه پی دی اف بسیاری از کتاب های ناشران در اینترنت و شبکه های اجتماعی به وفور یافت می شود، اهمیت رصد بیش از پیش خود را نشان می دهد، چرا که رصد می تواند، باعث جلوگیری از دانلود غیرقانونی کتاب و افزایش درآمد ناشران، نویسندگان و مترجمان شود.

 

* رصد، تنها سامانه صیانت از حقوق مولفین و ناشرین در فضای مجازی کشور است. می‌توانیم به راحتی با آن همکاری کنیم و دزد کتاب نباشیم...

 

*...

۴ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۱:۴۷
مهدیه عباسیان

آفتاب در حجاب

عنوان: آفتاب در حجاب
نویسنده: سید مهدی شجاعی

نـشر: کتاب نیستان
تعداد صفحات: 238
سال نشر:
چاپ اول 1383 - چاپ بیست و پنجم 1392

زینب که نیازی به معرفی ندارد، دارد؟ 

اما می‌شود تا ابد برای شناختن همانکه انگار می‌شناسیمش، ولی نمی‌دانیم کیست، تلاش کرد، خواند و "کمی" بیشتر فهمید. سید مهدی شجاعی با تحقیقاتی دقیق، بر پایه‌ی روایات و مکتوبات تاریخی اثری آفریده است ناب. رمان گونه‌ای از ابتدای زندگی حضرت زینب که از دل کابوسی در کودکی، شروع می‌شود و در همان کابوس هم به پایان می‌رسد. روایتی متفاوت از حادثه‌ی کربلا از دید زینب (س)، با نثری شیوا، دلنشین و تکان‌دهنده.

 

- نمی‌فهمی که زمان چگونه می‌گذرد و تو کی از هوش می‌روی نمی‌فهمی که چقدر از زمان در بیهوشی تو سپری می‌شود. احساس می‌کنی که سر بر زانوی خدا گذاشته‌ای و با این حس، باورت می‌شود که رخت از جهان بربسته‌ای و به دیدار خدا شتافته‌ای. حتی وقتی رشحات آب را بر گونه‌ات احساس می‌کنی، گمان می‌کنی که این قطرات کوثر است که به پیشواز چهره‌ی تو آمده است. با حسی آمیخته از بیم و امید، چشمهایت را باز می‌کنی و حسین را می‌بینی که سرت را به زانو گرفته است و با اشکهایش گونه‌های تو را طراوت می‌بخشد. یک لحظه آرزو می‌کنی که کاش زمان متوقف بشود و این حضور به اندازه تمام کائنات، دوام بیاورد. 

حاضر نیستی هیچ بهشتی را با زانوی حسین عوض کنی و حتی هیچ کوثری را به جای سرچشمه‌ی چشم حسین بگیری. حسین هم این را خوب می‌داند و چه بسا از تو به این آغوش، مشتاق‌تر است، یا محتاج تر!

این شاید تقدیر شیرین خداست برای تو که وداعت را با حسین در این خلوت قرار دهد و همه‌ی چشمها را از این وداع آتشناک، بپوشاند. هیچکس تا ابد، جز خود خدا نمی‌داند که میان تو و حسین در این لحظات چه می‌گذرد. حتی فرشتگان از بیم آتش گرفتن بالهای خویش در هرم این وداع به شما نزدیک نمی‌شوند.

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که دست حسین با قلب تو چه می‌کند؟

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که نگاه حسین در جان تو چه می‌ریزد؟

هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد که لبهای حسین بر پیشانی تو چگونه تقدیر را رقم می‌زند.

فقط آنچه دیگران ممکن است ببینند یا بفهمند این است که زینبی دیگر از خیمه بیرون می‌آید. زینبی که دیگر زینب نیست. تماما حسین شده است. ... و مگر پیش از این، غیر از این بوده است؟

 

* کتابی عالی و فوق العاده برای ورودی متفاوت به محرمی جدید.

** اولین کتابی که از شجاعی خواندم، طوفان دیگری در راه است، بود. کتابی که جذبم کرد، ولی در مورد اینکه خود شجاعی چه خوانده و چه کرده، کنجکاو نه. اما این کتاب مرا به جست و جو در مورد او واداشت. به اینکه بدانم شجاعی چه بوده و چه کرده که توانسته اینطور دقیق و زیبا و نفس گیر، مخاطب را در کتاب غرق کند.

*** خوبی خواندن کتاب‌های از این دست، آن هم وقتی "مامان خانم" آن را زودتر خوانده، این است که می‌شود رو در رو نشست و بی‌نهایت درباره‌ی آن حرف زد. از عاشورا و زینب گرفته، تا شجاعی، ادبیات دراماتیک، علوم سیاسی و نوشتن و قدرت کتاب.

**** یکی از نکاتی که در طول خواندن این کتاب جلب توجه می‌کرد، نوع روابط افراد با هم بود. میزان زیادی مهر و محبت، نوازش، بوسیدن، در آغوش گرفتن در تمامی روابطشان از کوچک گرفته تا بزرگ موج می‌زد. آنقدر که یاد حدیثی از پیامبر افتادم که مضمونش این بود که "فرزندان خود را گرامی بدارید و نیک تربیت کنید." گرامی داشتن بر تربیت درست ارجح بود و این خانواده به خوبی یکدیگر را گرامی می‌داشتند و با عملکردشان گرامی داشتن را می‌آموختند.

 

 

۳ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۳۹
مهدیه عباسیان