رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

برگ های سبز با رگبرگ های سفید، باعث میوه دادن درختان می شوند ؛ و برگ های سفید با رگبرگ های سیاه ، باعث ثمر دادن مغزها

رگبرگ های سیاه

هدف از ساختن این وبلاگ، ایجاد مکانی برای اشتراک خوانده ها و آموخته هاست.

بایگانی

۱۰۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تمرین نوشتن» ثبت شده است

در حال راه رفتنم. تند تند. تصویر چشم های منقبض ات از جلوی چشم هایم کنار نمی رود، که نمی رود. نمی فهمم کی می رسم جلوی در، کی می رسم سر کوچه و کی می رسم جلوی داروخانه تماماً بسته. داروخانه ی بسته را که می بینم تازه به خودم می آیم. ولی تصویر چشم های قرمز پر از دردت کمرنگ که نمی شود هیچ، لحظه به لحظه پر رنگ تر هم می شود. خسته شده ام. عرق کرده ام. لحظه ای می ایستم. آسمان سیاه است. هوا تاریک. بیشتر مغازه ها بسته. ماشین ها سریع می آیند و می روند. آدم ها توی پیاده رو راه می روند و می خندند. چطور می شود خندید؟ مگر از چشم های تو خبر ندارند؟ چطور می شود آرام بود؟ مگر دردمند بودنت را نمی دانند؟

دوباره شروع می کنم به راه رفتن. به خودم اجازه می دهم منتظر سبز شدن چراغ عبور عابر پیاده نشوم و بدوم. به خودم اجازه می دهم هیچ چیز را رعایت نکنم. چشم های دوست داشتنی قرمزت جانی برایم باقی نگذاشته. می روم و سرم از این طرف به آن طرف، به دنبال یک داروخانه ی شبانه روزی باز در یک شب تعطیل می چرخد. نیست. هیچ خبری نیست. روی تابلویی "خانه" به چشمم می خورد و پر می شوم از شوق و ذوقی باور نکردنی. در حال رد شدن از خیابانم که می بینیم "آشپزخانه" است و در کسری از ثانیه، وسط خیابانِ پر از ماشین، پنجر می شوم.

تمام راه رفته را بر میگردم. ذهنِ به هم ریخته و هیچی ندانم از آدرس و خیابان ها، به طرزی شگفت آور خیابان ها و داروخانه هایی را که در این حوالی دیده بودم را با کروکی و مشخصات دقیق به خاطرم می آورد. راه می روم و به تو فکر می کنم. به اینکه اگر درد داشته باشی چه؟ اگر یک لیوان آب بخواهی و من کنارت نباشم چه؟ اگر باز دستت را از درد بر روی پیشانی گرمت بفشاری چه؟ دلم طاقت نمی آورد. می خواهم با تو صحبت کنم. گوشی موبایل در جیب همیشگی نیست. همین یکی را کم داشتم. جا گذاشته ام؟ گم کرده ام؟ در ِ کیف را باز می کنم.  همه ی بخش ها را می گردم. نیست. چادرم عقب می رود. کیفم را ول می کنم. دو دستم را برای جلو آوردن چادر که بالا می آورم، متوجه گوشی در دست راستم می شوم. به تو زنگ می زنم. صدایت بی حال است. اصرار می کنی که بر گردم و می گویی که دیر است و دلواپسی. اصرار می کنم که نمی آیم و قول می دهم که زود برگردم. خداحافظی می کنم. بی آنکه من هم از دلواپسی ام بگویم. از دلواپس چشم های قرمزت و قطرات عرق روی پیشانی ات، بودن. از خودم ناراضی ام. چرا من باید یکی باشم. چرا نمی توانم در چنین شرایطی چند تا باشم؟ یکی کنارت باشد. یکی نوازشت کند. یکی برایت چای بیاورد، یکی برود دنبال دارو و یکی بنشیند و دلواپسی های تمام ما یکی ها را بگرید.

راه می روم و دست به دامان خدا می شوم که جانِ من این یکی باز باشد. می روم و می روم. تابلوی داروخانه را که می بینم، قلبم دیوانه وار تر می زند. اگر باز نباشد؟ مردی دست کودکش را گرفته و از درب داروخانه بیرون می آید. دلم آرام می شود. با قدم هایی بلند وارد داروخانه می شوم و دارو ها را می خرم و پرواز می کنم به سمتت.

در را باز می کنم. دراز کشیده ای. بلند می شوی و می نشینی. می بینمت و باز چیزی در درونم تکان می خورد.  بهتری. ولی دلم می خواهد گریه کنم. تحمل درد کشیدنت را ندارم. دلم می خواهد همیشه سالم باشی. همیشه سلامت. همیشه قوی. دلم می خواهد درد هایی که سهم توست در این زندگی، برای من باشد و در عوض چشم هایت، چشم هایت، این چشم های دوست داشتنی ِ مهربانت همیشه ی خدا درخشان باشد.

 

 

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۲۸
مهدیه عباسیان

پشت تلفن که حرف می زند، ذوق و شوق و خوشحالی است که از صدایش می بارد. حرف می زند و تمام نکات را بررسی می کند. حرف می زند و راهنمایی می کند. حرف می زند و می گوید تا ان جا که بتواند، هر کاری که از دستش بر بیاید برایمان می کند. پشت تلفن که حرف می زند دلم آتش می گیرد. از نزدیک بودنش. از دور بودنش. از نزدیکی که چرا باید دور باشد. از دوری که چرا باید نزدیک باشد. از گذشته ی لعنتی به درد نخور ِ سختی که سختی اش تمامی ندارد. پشت تلفن که حرف می زند، چشم هایم پر از اشک می شود. بغض ریشه می دواند در وجودم. تک تک سلول هایم بغض می کنند و می خواهند بگریند. برای او. برای خودم. برای اوها و برای تمام خودم هایی که یک روز به این روزها می رسند.

 

 

۱ نظر ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۰
مهدیه عباسیان

امروز روز دویدن است. همه به صف شده ایم و  با سرعتی کم و بیش ثابت دور سالن می دویم. دور تا دور سالن ورزشی آینه است. می دویم و من برخلاف بقیه، به جای توجه به صورت قرمز و پر از عرقِ خودم، روی چهره ی دیگران تمرکز می کنم. دلم میخواهد بدانم در این گرما، وقتی نفس در نمی آید، وقتی بی وقفه در حال دویدن و ورزش کردن اند به چه فکر می کنند.

بنفشه جلوی من است. زنی سی وشش ساله. تنها ده سال زودتر از من به دنیا آمده. ثمره ده سال بزرگ بودن، دو دختر است. دختر اول به گمانم بیست ساله است، که هر روز بنفشه ی مادر را می رساند و بعد از زمان ورزش دوباره دنبالش می آید. و دختر دیگری که هیچ چیز از او نمی دانم.

مربی می گوید همان جا که هستیم بایستیم و حرکتی که می گوید را انجام دهیم. کنار دختری قد بلند و کم و بیش با نمک می ایستم که اسمش را نمی دانم. تا به حال حدس می زدم باید از من بزرگتر باشد؛ تا اینکه امروز زودتر از همیشه به باشگاه آمدم و توی رختکن متوجه خیلی چیزها شدم. که یکی از آن ها این بود که این دختر قد بلند ِ کم و بیش با نمک، بیست و سه سال بیشتر ندارد و چند سالی است که ازدواج کرده، از مادرش شدن بیزار است و کم کم حوصله اش سر رفته و قید خواب های تا لنگ ظهر را زده و روانه ورزشگاه شده.

مربی فرمان دویدن می دهد. دوباره دور اول. مربی فرمان سریع تر دویدن می دهد. دور دوم. دور سوم. از خانمی که جلویم در حال دویدن است جلو میزنم. اسمش را نمیدانم. فکر میکنم باید یکی دو سالی از بنفشه بزرگتر باشد. همیشه از پسرهایش حرف می زند، از زانو درد و زیادی تپل بودن پسر کوچکش می نالد، آرام تر می دود و آرام تر ورزش می کند. زن ساکت و آرامی را که هیچ کس هیچ چیز از او نمیداند را هم پشت سر می گذارم. سرعتم را کم می کنم. خسته شده ام. نمی دانم دور چندمیم. مربی هیچ چیز نمی گوید. نشسته روی صندلی، خیره شده به نقطه ای نا معلوم و به چیزی نامعلوم تر فکر می کند. مربی، یک خانم مهربان و پر انرژی و سرحال و سی و چهار ساله است و شش هفت سالی می شود که ازدواج کرده. از زندگی اش راضی است و به نظرش بچه دار شدن نادرست ترین تصمیم ممکن است. بچه دار شدن را موکول کرده به بعد از چهل سالگی. بعد از تمام تفریحات و به معنای واقعی کلمه زندگی کردن. آن هم نه برای بچه داشتن ، برای اینکه مردم خیالات بی جا نکنند.

این اطلاعات را نسرین به من داد. در کسری از ثانیه. و در جواب سوالی که پاسخش تنها اسم مربی بود، سمیه! راستی نسرین. نسرین پر شر و شور ترین زنی است که پس از مدت ها دیده ام. می گوید و می خندد و ورزش می کند. تمرین ها را که خوب انجام می دهیم برایم دست تکان می دهد و می گوید دمم گرم. سر و صدا می کند و همه را سر ذوق می آورد. نسرین را دوست دارم. ولی دوست داشتی که با غم همراه است. نسرین هم سن سمیه است. با این تفاوت که در هجده سالگی ازدواج کرده و الان یک دختر چهارده ساله و یک پسر پنج ساله دارد. 

در حال دویدنیم. نسرین از صف خارج شده، کنارم ایستاده و هر دو با یک سرعت می دویم. از درس و دانشگاه می پرسد و دلش میخواهد حرف هایی که صبح در رختکن زده می شد را ادامه دهد. من ولی دلم نمیخواهد. هنوز آن ها را هضم نکرده ام. دلم میخواهد فرار کنم. تندتر بدوم و از او جلو بزنم و بگویم همان کابوس هایی که دسته جمعی روانه ذهن به هم ریخته ی من کردید بس نیست؟ ولی فرار نمی کنم. دیگر نمی دوم. راه می روم. می گویم خسته شدم. نسرین فکر می کند که از دویدن و من می دانم که از فکر کردن.

همه می دوند و من راه می روم. می روم گوشه سالن. بطری آبم را برمی دارم و می نشینم. سمیه داد می زند کجا؟ لبخند می زنم و به دیوار تکیه می دهم. حالم از این همه نارضایتی بد است. دل توی دلم نیست از دیدن این همه زن نالان. صبح زودتر رسیدم. زن ریز نقش دیگری که مهربانی از سر و رویش می بارد داشت تعریف می کرد که دخترش را پیش مادرش می گذارد تا بتواند باشگاه بیاید. از منِ تازه رسیده پرسید شما هم درگیر زندگی هستید؟ که یک روز دیر می آیی و یک روز نمی آیی؟ نسرین به جای من جواب داد که نه. خوشبخت ما همین دختر است. دانشجوست. تا به این جای زندگی درس خوانده، زندگی کرده، جوانی کرده، هر کاری خواسته و نخواسته کرده و تازه میخواهد وارد زندگی شود. موفقیت یعنی این! 

داشتم از تعجب می مردم. داشت در مورد من حرف می زد؟ این حرف ها، توصیف من بود؟ بدون توجه به من حرف میزد و چیزهایی از من میگفت که خودم هم نمی دانستم. حرف هایش که تمام شد، همه اندکی نگاهم کردند و با هم به حرف آمدند. همه می نالیدند. از بچه داشتن. از زندگی نکردن. از اشتباه کردن. از زود ازدواج کردن. هیچ کس راضی نبود. همه مادر بودند و مادری را دوست نداشتند. همه بچه داشتند و بچه را مزاحم میدانستند. همه شریک یک زندگی مشترک بودند و حرف های مگو را در جمع به فریاد می گفتند. یک کفش را پایم کرده بودم و آن یکی دستم مانده بود. دلم برایشان می سوخت. برای بچه هایشان. برای همسرانشان. حرف هایشان در ذهنم تکرار می شد. نسرین می گفت از شوهرم خجالت می کشم. زنِ مهربان می گفت من دیگر برای خودم نیستم. بنفشه می گفت دیگر همه چیز تمام شده. زنِ رنجور می گفت تا جایی که می توانی از زندگی ات استفاده کن. نسرین آمد کنار گوشم و گفت من جوان ترم یا سمیه؟ نگاه کن بچه نداشتن چه نعمتی است. عرق سرد بر تنم نشسته بود. اگر بزرگتر از من نبودند، اگر کوچکتر از همه نبودم می زدم زیر تمام نصیحت ها و راهکارهای نادرستی که به سویم روانه کرده بودند. فریاد می زدم که جان خودتان و هر آنکه می پرستید بس کنید دیگر. اما بزرگتر بودند. کوچکتر بودم. فقط رویم را کردم به سمت نسرینی که دوستش دارم و گفتم این حرف ها یعنی چه؟ چرا زندگی ها و آدم ها را مقایسه می کنید؟ گفتم شمای هشت سال قبل یک دختر شش ساله داشت و یک عمر تجربه زندگی. با الان من قابل مقایسه است؟

به حرف هایم گوش نمی دادند. آن ها برای شنیدن آن جا نبودند. یکی باید می بود تا آن ها را می شنید. یکی یکی از رختکن بیرون رفتند. نسرین دستم را کشید که بدو. کفش را پوشیده و نپوشیده دنبالشان رفتم.

نشسته ام کنار دیوار، گوشه ی سالن، بطری ِ آب به دست. ورزش کردن جمع ناراضی را نگاه می کنم. دلم می خواهد به صف ردیفشان کنم، بگویم بنشینند و خوب گوش کنند ببیند چه می گویم. دلم می خواهد برایشان از موفقیت بگویم، از اینکه وقتی موفقیم که هیچ بُعدی را فدای بعد دیگر نکنیم. بگویم که در این جامعه به درد نخور که همه خودخواه شده اند، خودخواه نبودن شما نشان عقب بودن نیست. حرف هایی را که حوصله شنیدنشان را نداشتند، به زور در خیال برایشان می گویم که سمیه " تنبل جان"  خطابم میکند و برم می گرداند به دنیای دردناک واقعی.

 

 

۱ نظر ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۵۵
مهدیه عباسیان

شهرها را در شب بیشتر دوست دارم. اصفهان را در شب. مشهد را در شب. شهرِ روزهای کودکی را در شب و تهران را در شب. همیشه نوشتن، خواندن، قدم زدن، رانندگی کردن و حرف زدن در هوای تاریک و خنک شب به طرزی خاص آرامم می کرد. از حالا به بعدِ زندگی، "تو" را دارم. "تو"یی که کنار تمام فعل های آرامش بخشم قرار می گیری و اثرشان را صد چندان می کنی. کنارشان قرار می گیری و مستم می کنی از خودت، بودنت و داشتنت.

شهرها را در شب با "تو" و در کنار "تو" بیشتر دوست دارم. شب هایی که رانندگی کردنت، دنده عوض کردنت، انتخاب آهنگت، نگاه کردنت و حتی نفس کشیدنت، دلم را بیش از پیش می برد. شب هایی که آسمان پوشیده می شود از ابرهایی که دست به دست هم می دهند و چتری می شوند بالای سرمان. شب هایی که چراغ های کوچک و بزرگ، شهر را چراغانی می کنند به مناسبت با هم بودنمان...

 

 

 

 

۲ نظر ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۸
مهدیه عباسیان

تازه رسیده بودم. هم خسته بودم و هم نه. دلم برایشان بیشتر از آنچه که فکرش را می کردم تنگ  شده بود. لباس هایم را عوض کردم. دست و صورتم را شستم و با فسقلی جان سرگرم شدم. مامان صدایم کرد تا بروم توی حیاط. دست فسقلی را گرفتم و با خودم همراه کردم. نشسته بودم تا کفش هایش را پایش کنم. سرم پایین بود. صدایم کرد. قند توی دلم از صدای کودکانه و دست های کوچک و توجه بی نهایتش آب شد. سرم را بلند کردم. شروع کرد به بوسیدنم. من را. بینی ام را. پیشانی ام را. شیشه های عینکم را. و دلم را پر کرد از خوشی. از آرامش. از خوشبختی.

دستش را گرفتم تا از پله ها پایین برویم. مامان و بابا نشسته بودند پشت میز و منتظر ما بودند. فسقلی دستم را رها کرد، تندتر از پله ها پایین رفت تا برایم توپ شوت کند و نشانم دهد که توپ بازی کردن را خوب بلد است. سرش با توپ و سه چرخه و خاک های توی باغچه و پر پر کردن رزهای قرمزِ باز شده ی روی بوته گرم شد. رفتم و نشستم کنار مامان و بابا. هوا عالی بود. معرکه. باد می زد و موهایم را پریشان می کرد. مامان دم نوش بِه درست کرده بود. دم نوش را خورده و نخورده، بلند شدم تا بروم سراغ فسقلی جانی که روی سه چرخه گیر کرده بود و بلند، کمک می خواست. مامان لیوان ها را برداشت و رفت. گفت که الان با شام می آید. دوباره برگشتم پشت میز. بابا سرش پایین بود و با رومیزی بازی می کرد. با لامپ های روشن، لکه های عینک بیشتر به چشم می آمدند. دلم میخواست شیر آب را باز کنم، شلنگ را بردارم و بیوفتم به جان این عینک همیشه کثیف. اما مگر دلم می آمد. دیدن اثر آن لب های کوچک ذوق خاصی داشت. در حال فکر کردن و لذت بردن از بودن در جمع و موهای بازی که پخش و پلا می شد و شنیدن صدای حرف زدن بی وقفه ی فسقلی بودم، که بابا پرسید، چه خبر؟ سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. چیزی در درونم سقوط کرد. چقدر پیر شده بود. چقدر در مقایسه با آن روزهایی که از اداره می آمد و من می دویدم تا بغلش کنم، با آن روزهایی که می نشستم روی تاب و محکم هلم میداد و دائم یادآوری می کرد که زنجیر را ول نکنم، با آن روزهایی که برایم حرف میزد و می پرسید گوش می کنی؟، با آن روزهایی که صبح به صبح تا مدرسه می رساندم، روزهایی که هر بار با یک هدیه به دیدنمان می آمد، روزهایی که پای صحبت هایم می نشست و اشک توی چشم هایش جمع می شد، چقدر در مقایسه با تمام روزها پیر شده بود. قلبم داشت از جا کنده می شد. دیگر لکه های روی عینکم را نمی دیدم. تنها چیزی که می دیدم ریش های سفیدش بودند و پوست زیر گلو و شانه های افتاده اش. تمام وجودم پر از اشک شده بود. پر از تمایل برای بغل کردنش. پر از غم ِ پیر شدنش. پر از افتخار به بودنش. پر از دلگرمی داشتنش. و پر از عجز و لابه برای حضور همیشگی اش، که پرسید چیزی شده؟

گفتم همیشه خدا کثیفه، هیچ جا رو نمی بینم. بلند شدم، شیر آب را باز کردم و افتادم به جان عینک زبان بسته. در حالی که چقدر دوستش دارم، چقدر دوستش دارم چون ذکری بی پایان در ذهن، دل و وجودم تکرار می شد.

 

 

۴ نظر ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۱۴
مهدیه عباسیان

ساعت از سه گذشته بود. سه ی نیمه شب. در راه پله، روی پله نشسته بودیم و در تاریکی ناپدید شده بودیم. من سایه ای محو از تو را می دیدم که کنارم نشسته است. همین. با چشمانی که گه گاه برق می زد و دلم را پر از شوق، پر از ذوق و پر از خواستنت می کرد. هوا بی نهایت گرم بود. گرمای هوا، گرمای وجود تو، دل گرمی کنار تو بودن و دست های گرمی که دورم حلقه شده بود، بی قرارم کرده بود. در تاریکی دست هایت را جلو آوردی و روسری ام را باز کردی. برای خنک شدنم روسری ام را که تکان میدادی، هستی ام هم، دوست داشتنم هم، زندگی ام هم، دار و ندارم هم، همراه روسری تکان می خورد.

داشتیم حرف می زدیم. حرف های مهم. به قول خود ِ خودِ دوست داشتنی ات، از آن حرفهای اساسی یواشکی، که سرت را تکیه دادی به سرم و باز ادامه دادی. ناگهان اتفاق خاصی افتاد. انگار ماشین زمان من را بُرد به زمانی که نمیدانم کِی بود، به جایی که نمی دانم کجا بود، به وقتی که نمی دانم چند ساله بودم، روزهایی که نمی دانم اصلا تویی بودی یا نه، اصلا منی در این دنیا وجود داشت یا نه. انگار که من در روز، ساعت و لحظه ای ناشناخته و نیامده و ندیده؛ این روز را دیده بودم. این کنار تو بودن را. این حرف های مهم زدن را. این سر را به سرت تکیه دادن را. سر را به سرت تکیه دادن را. سر را به سرت تکیه دادن را. سر را به سرت تکــ....

ساعت از سه نیمه شب گذشته بود که فهمیدم انگار تمام عمر را زندگی کرده بودم تا به این جا برسم. این جا روی پله، کنارِ تو، با سری تکیه کرده به سرت و دلی مملؤ از آرامش وجودت.

 

 

۳ نظر ۳۱ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۶
مهدیه عباسیان

جور عجیبی هستم. بسیار عجیب. در حالی ام که تا به حال تجربه اش نکرده ام. می خواهم حرف بزنم، اشک ها سُر می خورند بیرون. می خواهم نفس بکشم، اشک ها سرازیر می شوند. اشک ها سَد می شوند بین من و هر کار. بین من و خودم. این حال خاص را دوست دارم. این انقلاب درونی را. این تحول پیش بینی نشده را. این ناباوری دوست داشتنی را. این تعلق خاطرِ غریب را. این دل از کف دادن را. این تماماً "او" شدن را...

قدیم تر ها بود. نمی دانم در سال های پر شور هجده نوزده سالگی یا همین یکی دو سالِ پیش، یا چند ماه قبل. می نشستم، شعر می خواندم و لذت می بردم. سعدی می خواندم و دنیا را فراموش می کردم. غرق می شدم در بیت بیت آن.

سعدی، درون گود، شعر گویان؛ من، بیرون گود، به به و چه چه کنان. "تقدیر درین میانم انداخت" را می خواندم و می گذشتم. لذت می بردم، ولی چه می دانستم "غیر از تو به خاطر اندرم نیست" یعنی چه. چه می دانستم درد پنهان در " هم دردی و هم دوای دردی" را. چه می دانستم عمق مفهوم نهفته در "دل موضع ِ صبر بود و بردی" را.  بی تابی های گاه و بی گاه را. دل آشوبه های لذت بخش را. حساس شدن های عجیب و غریب را. ناصبوری را.

جور عجیبی هستم عزیز من! جوری عجیب خاص.  " عشق آمد و رسم عقل برداشت/ شوق آمد و بیخ صبر بر کند" را ببین در من...

 

 

۳ نظر ۱۱ تیر ۹۶ ، ۲۳:۳۵
مهدیه عباسیان

هر شب می آیی و می نشینی رو به رویم. چشم هایت را تا نیمه باز می کنی، با یکی از آن نیم نگاه های معروفت سلام می کنی و چشم ها را باز می بندی و می روی سراغ غذا خوردن. غذا خوردنمان با هم متفاوت است. تو به بشقابت نگاه می کنی و تند می خوری، من به تو نگاه می کنم و آرام.

این شب ها را به گونه ای خاص دوست دارم. این لحظات را نیز. این سحر ها را هم. توجهات خواب آلوده ی تو را هم. شربت ریختنِ چشم بسته و حواس جمعت به خالی شدن لیوان را هم. من هنوز به نصف بشقاب نرسیده، تمام شدن غذایت را هم. تشکرهای آغشته به خواب و خستگی ات را هم.

در میان تمام این شب های دوست داشتنی، دیشب را دوست تر می دارم. می دانی چرا؟ نمی دانم تو غذایت را زودتر از همیشه تمام کردی یا من آرام تر از همیشه پیش رفتم. دست هایت را زیر چانه زدی و چشم هایت را بستی. دانه دانه های برنج، ذره ذره ی غذا با تصویر معصوم و دوست داشتنی تو خوش طعم تر می شدند و بر جانم می نشستند.

می دانی عزیز من! دوست داشتن خیلی عجیب است. خیلی غریب. باورم نمی شود که آدم می تواند از دیدن موجود خوابالوی روبه رویش، که کلمه ای حرف هم نمی زند، غرق شادی شود.

این شب ها را به گونه ای خاص دوست دارم. شب هایی که می شود، یواشکی نگاهت کرد، قربان صدقه ات رفت و خدا را برای داشتنت شکر کرد ...

 


 

۳ نظر ۰۱ تیر ۹۶ ، ۲۲:۱۵
مهدیه عباسیان